میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در4 اکتبر 2020 ساعت 5:01 ق.ظ سرویس:مطلب شما 13 دیدگاه 1,182 بازدید

آرامش طوفانی یک پاتولوژیست

آرامش طوفانی یک پاتولوژیست

دکتر سمانه عباسیان*: ساعت کار آزمایشگاه تمام بود. پرسنل شیفت عصر رفته بودند. تنها من و همسرم در حیاط آزمایشگاه بودیم، در حال خروج. در خنکای نسیمی که آهسته بر فراز شهر می دوید ایستادم و نگاهی به آسمان انداختم. نور نقره فام ماه، از سقف ستاره نشان آسمان، بر زمین می چکید.

صدای کرکره درب ورودی اصلی که با خشونت در حال فرود آمدن بود حس شاعرانه شباهنگام مرا مخدوش کرد. ناگاه جوانی باشتاب از زیر در وارد شد. پزشک متخصص برای ندول تیروئیدش نمونه برداری سوزنی درخواست کرده بود. گفتم فردا مراجعه کند. گفت اهل یکی از روستاهای دورافتاده است و اگر مقدور است همین امروز کارش انجام شود.

به اتاق نمونه گیری هدایتش کردیم. گردنش را معاینه کردم. ندول کوچکی سمت راست گردن قابل لمس بود. پذیرفتم به تنهایی و بدون دستیار نمونه برداری را انجام دهم. در حال آماده سازی وسایل بودم که جوان گفت از این ضایعه گردن بسیار نگران است… نیدل را که وارد کردم تنها مایعی کهربایی آسپیره شد و ندول کاملا از بین رفت. اطمینان خاطر دادم که به احتمال زیاد این ندول، کیست کلوئیدی‌ست و خوش‌خیم. دلهره نداشته باشد با این‌حال منتظر نتیجه نهایی آزمایش سیتولوژی هم بماند.

هنوز فرایند آماده‌سازی و رنگامیزی نمونه تمام نبود ولی او هر روز تماس می‌گرفت و منتظر نتیجه بود. موعد جواب‌دهی که وعده کرده بودیم هم نرسیده بود ولی حالا همسر مرد هم تماس می‌گرفت و جواب می‌خواست. البته که من دلهره بیمارانم را درک می‌کنم ولی این فزون از حد بود و به تهدید شبیه.

دو سه روز بعد لامهایش روی میز بود و در واقع چالشی پیش روی من. در واقع اصلا کیست کلوئیدی نبود. چقدر تمایل داشتم اهمیت بدخیمی نامشخص یا FLUS رد کنم ولی از آن قدری بیشتر بود ولی به اندازه مشکوک به کانسر پاپیلری هم ظاهر سلولها بد نبودند. دو روز ساعت‌ها، لام به لام، سلول به سلول به دنبال نوعی یافته به نام انکلوژن هسته‌ای گشتم ولی تنها یک عدد یافتم که آن یک عدد هم برای مشکوک رد کردن ضایعه کفایت نمی‌کرد ولی همچنان دل من اندکی بیشتر از FLUS به سمت مشکوک به کانسر پاپیلاری ”نوعی بدخیمی تیروئید” بود. تصاویر را برای دوست همکلاسیم فرستادم. او هم به FLUS نظر داشت ولی باز هم دل من ”همان اندکی بیشتر” به سمت مشکوک بود. در واقع یک حس درونی به من می‌گفت این سلول‌های رنگ پریده‌ای که اینچنین آرامند و مظلومانه دست در دست هم در چشم من می‌نگرند، دروغگوهای بزرگی هستند درست مثل تزویر بعضی آدمها! ولی حیف نمی‌توانستم ثابت کنم.

اگر FLUS می نوشتم می بایست نمونه‌برداری سه ماه بعد تکرار می‌شد تا شاید معیارهای بدخیمی بیشتری یافت شود. اگر بیمار فراموش می‌کرد چه؟ اصلا دیگر نمی‌خواست پیگیری کند و اهمیت موضوع را نمی‌دانست چطور؟

اگر مشکوک گزارش می‌کردم می‌بایست کل تیروئید خارج می‌شد و بیمار برای همیشه داروی لووتیروکسین مصرف می‌کرد. در اینجا اگر تشخیص من نادرست بود چه می‌شد؟ دو راهی عجیبی بود. لبریز از دلهره و درآمیخته با آن آرامش‌های طوفانی یک پاتولوژیست.

غرق در افکار و محو تماشای نمونه همان بیمار بودم که صدای زنگ تلفن مرا از دنیای افکارم بیرون کشید. به‌ندرت تلفن اتاقم زنگ می‌خورد، تنها وقتی بیماری سوالی داشت. حدسم درست بود. بیماری از پرسنل پذیرش خواسته بود با من صحبت کند. همسر همان مرد آن سوی خط بود.

آنقدر تلفن زدند و اصرار کردند که فرصت مشاوره بیشتری نبود. به سرعت نتیجه نمونه‌برداری را نوشتم. زودتر از همان یک هفته‌ای که به بیمارانمان وعده می‌دهیم. با گزارش مشکوک، خط امضای من بر انتهای تشخیص نشست و مهر من، اعتبار سالها ممارست روزگار جوانی، بر تن کاغذ نقش بست و اینگونه مسئولیتی سنگین را به عهده گرفتم.

دو هفته‌ای گذشت. اولین روز مهر ماه در بیمارستان، همان ابتدا نگاهم به دو ظرف نمونه بیمار غلامعلی خ. که روی سینک پاتولوژی بود قفل شد. چه نام آشنایی! تیروئیدکتومی توتال ”عمل جراحی بیرون آوردن کل غده تیروئید” و غده لنفی گردن داشت. سریع دستکش پوشیدم. ظرف نمونه تیروئید را باز کردم. ضایعه داشت ولی ظاهر آن به کانسر نمی‌خورد! شبیه کیست بود! یعنی اشتباه کرده بودم؟! نمونه را زیر نور تند چراغ مطالعه باز دیدم.چندین و چند بار. و هر بار ناامیدانه بازگشتم. شبیه کیست بود و نه چیز دیگری. یعنی اشتباه کرده بودم؟! باورش سخت بود. باید تا اتمام فرایند آماده شدن نمونه یعنی طی مراحل قالب‌گیری، رنگامیزی و …  و در نهایت دید میکروسکوپی منتظر می‌ماندم، شاید آنوقت به باور می‌رسیدم. دو روزی طول می کشید. راه میانبری هم نداشت. چاره‌ای نبود، باید صبر می‌کردم. تا ظهر دیگر دل توی دلم نبود و همین که تنها می‌شدم هر چقدر می‌شد با خودم بحث می‌کردم که چرا همان FLUS را گزارش نکردم که اینقدر دردسر هم نداشته باشد. طفلک خود وجودی‌ام یک تنه دفاع می‌کرد. هنوز به درستی تشخیص ایمان داشت. همان شب تا صبح خواب بیمار را می‌دیدم و نامش به تناوب در خواب من تکرار می‌شد. چشم که می‌گشودم همه را در آینه وهم دیده بودم. کابوسی که اگر مطالعه میکروسکوپی نمونه‌اش مثل ظاهر ندول، سرطان نباشد چه ظلمی روا داشته ام، بسیار تلخ و آزاردهنده بود.

دو روز بعد، درحالی‌که وجودم از انتظار لبریز بود و لحظاتم از دلهره مالامال، لامهای روز نخست همگی آماده شده و پیش رویم به صف نشسته بودند. با اینکه همیشه به نظم معتقدم و به ترتیب کیسها را می‌بینم ولی آن روز یک استثنا بزرگ بود. با دستانی لرزان و دلی نگران بین فولدرها در جستجوی لامهایی با شماره پاتولوژی ۴۱۸ بودم. از آنچه می‌دیدم نفس حبس شده در سینه‌ام آزاد شد.

با وجود پاپیلاهایی که در هم پیچیده بودند، شیارهای طولی هسته که مکررا تکرار می‌شدند، انکلوژنهای هسته‌ای که حالا دیگر بر من رخ نمی پوشاندند و چشم‌های شفاف آنی یتیم که ”همچنان معصومانه” بر کانسر پاپیلری تیروئید اشک می‌ریختند، به یقین نمونه بافتی از معیارهای بدخیمی چیزی کم نداشت.

دو روز اضطراب کشنده پنهانم، جای خود را به حس دوگانه غریبی داد که به سرعت در من ریشه دوانید. حسی که تلفیقی از دو عنصر متضاد غم و شادی بود که با هم در من ظهور کردند. غمی که بیمارم به هر حال بدخیمی داشت و شادی که تشخیص من صحیح بود. کیس من کانسر پاپیلاری تیروئید بود که از مرکز دچار تحلیل وسیع کیستیک شده و تنها دور کیست، حاشیه باریکی از تومور فقط با دید میکروسکوپیک، قابل رؤیت بود. آرامش من از آن طوفان سهمگین دیگر بار به ساحل آرامش رسید. با نام خدای نون والقلم که تشخیص صحیح را به من نمایانده و بر قلمم رانده بود، برای بیمارم شروع به نوشتن پروتکل CAP کردم:

-Tumor type: Papillary thyroid carcinoma with extensive cystic degeneration

-Procedure: Total thyroidectomy+ central neck lymph node dissection

و ادامه تا انتها


13 نظر

  1. ناظره بیغرض گفت:

    0

    0

    سلام. خواندم و با بند بند دلنوشته دغدغه مندتان اشک ریختم. و چه زیبا دلشوره های یک پاتولوژیست را به قلم تحریر درآورده اید. مانا باشید و همواره سربلند در برابر وجدان و خدای مهربانیها خانم دکتر عزیز

  2. احمد گفت:

    0

    0

    عالی بود

  3. ایزدی گفت:

    0

    0

    دغدغه هایی که در تنهایی با آن دست و پنجه نرم میکنیم گاهی بیرحمانه ما را می خراشد . این سو یا ان سو؟ در تقلای دلی که دست و پا میزند بین قربانی شدن و قربانی کردن.
    کاش به آرامش برسیم.

  4. پناهی گفت:

    0

    0

    خیلی عالی چه قلم احساسی و شیوایی
    موفق و پیروز باشید

  5. افشین افکاری گفت:

    0

    0

    درود بر شما و تعهد وتخصص تان ودرود بر قلم زیبایتان که تلفیقی از هنرو تخصص و عشق به انسانیت بود ،پیروز باشید

  6. دكتر دهقاني گفت:

    0

    0

    سلام
    بسيار زيبا
    خسته نباشيد
    خدا قوت

  7. دکتر اشکوه گفت:

    0

    0

    بسیار عالی بود خانم دکتر
    لارستان به پزشکان حاذقی چون شما نیازمند است.

  8. دکتر آیت الهی گفت:

    0

    0

    وای خانم دکتر با تک تک کلماتتون اضطرابتون رو تجربه کردم و باهاش همذاتپنداری کردم… چقدر این کشمکش های درونی روح آدم رو خراش میده. همیشه پیروز باشید

  9. مریم گفت:

    0

    0

    قلمتان شیوا وزیبا واقدامتان زیباتروستودنی ست
    جامعه بانوان لارستان به وجود پزشکان دلسوز و مجربی چون شما،افتخارمیکند.

  10. مبشری گفت:

    0

    0

    صبر ایوب وقلبی سلیم وتوانایی خدادادی برای طبیبی دلسوز ومقید به اصول طبابت وانسانیت از ایزد منان خواهانم.افتخار میکنم به چنین همکارانی مدبر🌹🌹

    • یک همراه گفت:

      0

      0

      سلام
      چند ماه قبل وقتی که در جستجوی نشانه های تنگی نفس، سکته قلبی و یا حتی کرونای لعنتی، کاملا غیرمنتظره با دو کیست بداخلاق در ریه پدرم مواجه شدیم، با یک نسخه برای بررسی باز شدن کیست و آلوده کردن خون، به همه آزمایشگاه های شهر سر زدیم و هر کدام علی رغم این که استرس و نگرانی که در چهره من میدیدن دست رد به سینه‌مان زدند. همه‌شان حتی نام‌آور ترینشان که گفته بود اگر تمایل داشته باشیم برای جواب باید حداقل دو هفته منتظر باشیم. دو هفته جهنمی‌.

      در کمال ناامیدی در حالی که داشتیم فکر میکردیم شاید بهتر باشد برای ادامه معالجات به شیراز یا تهران برویم آزمایشگاه خانم دکتر را دیدیم ک ایشان انگار فرشته نجاتمان بود‌. قول دادند ظرف سه روز جواب را به ما ابلاغ کنند. نمونه گیر آزمایشگاه، علی‌رغم ژن بدرگی ما که همیشه دردسرساز است، بسیار باحوصله و با همه ملاحظات لازم برای بیماری بدسگال کرونا، کارش را انجام داد. ۱۰۰ هزار تومان از ما دریافت شد که البته در برابر نگرانی آن روزمان ارزشش معادل هیچ بود.
      دقیقا ظرف مدت مشخص نتیجه باب طبعمان را گزارش کردند. چیزی شبیه نتیجه مثبت بارداری برای خانواده ای که سال ها در انتظار پیچیدن صدای خنده کودک در خانه‌شان بودند. و در کمال ناباوری ۴۹ هزار تومان از مبلغ دریافتی را همراه جواب آزمایش به ما برگرداندند.

      از آنجایی که در شهر لار،پزشک متخصص عفونی و یا ریه نداریم، در قدم بعدی نگرانیمان این بود که حالا باید چه کنیم. خانم دکتر در کمال آرامش و محبت ذاتی، در جواب درخواست مشاوره ام، هر آنچه از کیست و نحوه درمانش می دانست در اختیارم قرار داد. انگار خواهر بزرگترم جلوی من نشسته بود و از من نگران‌تر برای وضعیت پدرم، کانتکت های تلفن همراهش را برای یافتن شماره پزشک متخصص این زمینه و پرسیدن چند سوال برای رفع نگرانیم بالا و پایین میکرد.

      پدرم امروز درمان شده. و اگرچه بعد از آن خانم دکتر را ندیدیم؟اما لطف ایشان را هرگز فراموش نمیکنم.

      سالم باشید و پیروز و شاد.

      پی نوشت: حرف هایی هست فعلا برای نگفتن. از روند تشخیص و درمان؛ که کاش همه افراد حوزه پزشکی و پیراپزشکیمان در تخصص خودشان به اندازه خانم دکتر عباسیان دلسوز و همراه بودند. و حداقل میتوانستند به ندانستنشان اعتراف کنند. به اشتباهشان.

  11. رضا حامدنیا گفت:

    0

    0

    درود بر خانم دکتر. من نه پاتالوژیستم نه چیزی از ان می دانم، نه شاعر و‌نویسنده ام و نه سرشته انچنانی از ادبیات دارم، اما ‌ متن زیبا ، شیوا و شکیلتان را که خواندم پی بردم که یک نخبه، هم می تواند مهارت کامل علوم‌تجربی را داشته باشد، هم علوم انسانی. با هوشی که هم سازگاری با محیط علمی و‌تجربی دارد و هم علوم روانی و روانشناسی. متن روانی که قابل فهم برای عامه مردم است. تبریک به این هوش برتر.

  12. سحر گلابی گفت:

    0

    0

    آفرین به دلسوزی و دقت نظرتون

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان