میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در25 فوریه 2020 ساعت 5:55 ق.ظ سرویس:یادداشت یک دیدگاه 355 بازدید

آقای رامسس!

آقای رامسس!

اسدالله زهره وند: با دیدنِ تصویر زنی که کنار تندیس های «رامسس دوم»، فرعون نه چندان نیرومند اما پرمدعای مصر، ایستاده، این مطالب به ذهنم رسید:

آقای رامسس! این همون زَنه؛ همون زنی که سنگ، روی سینَش، گذاشتی و تا سر حدّ مرگ، شکنجَش دادی تا یادِش نَره که حتی اگر شهبانوی مصر هم باشه، باز هم زَنه و چاره ای جز اطاعت از شوهرِش نداره؛ چون حتی باید اعتقادِش هم مانند شوهرِش، باشه؛ چون حق نداره آزادانه اعتقادِش رو انتخاب کُنه؛ بلکه باید خدای اون، هم خدای تو، باشه.

آره، جناب رامسس! این همون زَنیه که به فرمان تو -که خودت رو خدای روی زمین، می دونستی- و به دستور کاهنان و روحانیانِ معبد «آمون»، پس از مرگ، توی مومیایی، پیچیدَنِش و گرداگردِ اون، لا به لای پارچه هایی که می پیچیدَن، تندیس ها و تصویرهای خدایانِ مصری رو گذاشتن و دست و پای اونو، محکم  بستَن. اما حالا زنده شده و مومیایی رو شکافته و از پسِ قرنها و هزاره ها بیرون اومَده و دستاش رو باز کرده و همۀ اون خداها رو، که تو و کاهن ها، براش ساخته بودید، بیرون انداخته و داره به پیکرِ سنگی تو نگاه می کُنه.

شاید هم این، همون شهبانو «حَتشِپسوت»، باشه که از گورگاهِش در «هِرمونتیس»، بلند شده و بیرون اومده؛ کسی که در مدت ۲۲ سال پادشاهی، به جای لشکرکشی به کشورهای دیگه و جنگ و کشتار، یک دوره آشتی و دوستی و آبادی و خوشی، رو برای مصر به ارمغان آوورد. سپهسالارها و کاهن ها که همه مرد بودن، خشمگین از اون همه آبادی و صلح و شادی، شرنگِ مرگ، توی خوراکِش ریختن تا باز هم دورانی از جنگ، آغاز بِشه و تندیس های خونخوارانِ جنایتکار رو بر سرِ هر کوی و برزن، بگذارَن و زیرِش بنِویسَن: «قهرمانِ جنگ» و سیلِ اسیران و کنیزان و بردگان و عوایدِ زمین های موقوفه به سوی جیبِ کاهنانِ معبد آمون و کاخ تو، سرازیر بِشه.

بله جناب رامسس! این همون زَنه، اما حالا هزاران هزار، حتشپسوت از گورهاشون بیرون اومَدَن؛ گورهایی که شما براشون تراشیدید.

بله جناب رامسس! این همون حتشپسوته که قوانین جامعۀ شما بِهش اجازه نداد که با عشقِش، «سننموت» ازدواج کُنه؛ چون کاهنان این قوانین رو فرستاده شده از سوی خدا می دونستن و مگر می شه قوانین مقدس و آسمانی رو کنار بگذاریم و بشکنیم، همون قوانینی که می گفتن: فرعون نباید با یک نفر از مردم کوچه بازار، ازدواج کُنه؟

اما وقتی، پس از چهار هزار سال در گورگاهِ حتشپسوت، یک درِ مخفی پیدا کردن و دیدن که بدنِ مومیایی شدۀ سننموت به فرمان شهبانوی مصر به دور از چشم کاهنان و خدایانشون، در گوشه ای پنهان شده تا در سفر آسمانیِ فرعون حتشپسوت، در زورقِ شهبانوی آشتی جو و عاشق مصر با اون همراهی کُنه، همه فهمیدن که پیروزی از آنِ مهر و دوستی و عشق و انسانیته و کاهنان و قوانین آسمانیشون و فرعونها که خودشون رو جانشینان و نمایندگان زمینی خدایان می دونستن، موندگار و پاینده نیستن و نخواهند بود.

بله، در جامعه ای که زن ها آزاد نباشَن، مردها هم هرگز روی آزادی رو نخواهند دید. خدا، زنها رو فرستاده تا عشق و آزادی رو به مردها بیاموزَن و اگر دربند باشن، عشق و آزادی دربند می مونه.

آقای رامسس تو وقتی دستور دادی، بچه هارو بِکُشن زن ها رو دست کم گرفتی و ندونستی که یک زن همۀ مهر مادرانۀ خودِش رو جمع می کنه و بچَّش رو توی صندوق می گذاره و به نیل می ندازِه و آبهای خروشانِ نیل از قانون ملکوت خداوند که همون قانون محبَّته، اطاعت می کُنَن، نه از قوانین مقدسِ کاهنان آمون.

بله، یک زن موسی رو به نیل سِپُرد؛ یک دختر اونو همراهی کرد و یک زن دیگه هم اونو از دستهای مادرانۀ نیل، تحویل گرفت؛ بله جناب رامسس! لشکری از زنها در برابر لشکریانِ جنگاور تو ایستَادَن؛ لشکری از صلح در برابر لشکری از جنگ و ستیز؛ لشکری از عشق و محبت در برابر لشکری از کینه و نفرت و قانون ملکوت خداوند در برابر قانون جباران و ستمگران؛ قانونی که فقط می بخشه و هرگز در پی سود و زیان نیست در برابر قانونی که از بام تا شام، مشغول حساب و کتابِه تا بیشترین سود رو به دست بیاره و کم ترین زیان رو بکُنه.

من به درستی نمی دونم این زنها؛ این آموزگاران عشق و محبت، به موسای کوچک چی یاد دادن، اما همین اندازه می دونم که موسی به شلاقهای مقدسی که در دست سربازهای فرعون بود و مردم باور داشتن که قوانین الهی، این تازیانه ها رو به دستشون داده، به دیدۀ احترام نگاه نمی کرد و با دیدنِ فرود آمدنِ اونها بر بدنِ مردم، مانند آتشفشان، می خروشید.

آقای رامسس دوم، در بیابان هم لشکری از زنها منتظر بودن تا به شاهزادۀ نازپروردۀ مصری یاد بِدَن که آزادی، اونقدر ارزش داره که به خاطر اون باید کرانه های دلربای رود نیل رو رها کنی و به صحرای اُردن کوچ کنی، همچنانکه ابراهیم، آزاد مردِ روزگار گُمنامی قهرمانان، در دور دست های تاریخ، به خاطر آزادی مقدس؛ آزادی محبوب؛ آزادی عزیز و گرانبها، سایه سارِ باغهای مُعلّق رودر کنار «تی ایرا» و «لوگوتیراس» (دجله و فرات)، رها کرد و زندگی در بیابان ها رو برگزید، تا مجبور نباشه در برابر شاهان ستمگر و قوانینی که کاهنان می گفتن: «خدایان فرستادن»، سر خَم کُنه.

بله، خانوادۀ کوچکِ «یترون» (شعیب)، همه دختر بودن، یترون پسری نداشت، بچه های یترون همه دختر بودن؛ لشکری از دخترها و زنها؛ لشکری از صلح و آشتی و محبت. اونها، به شاهپورِ مصری ما موسی، یاد دادن: هر جا آزادی هست، بِهِشته؛ حتی اگر بیابانهای سوزان اُردن باشه و هر جا که آزادی نباشه، جهنمه؛ حتی اگر کرانه های بهشتی رود نیل باشه.

آره، فاصلۀ میان موسای خشمگین خروشان که با یک مُشت، مأمور مصری رو می کُشه، با موسایی که با فرعون به زبان «لَیِّن» سخن می گه، یک زن ایستاده یک دختر سیَه چُردۀ صحرا نشین به نام «صفورا»، که شهزادۀ مصری ما باید سالها در نزد اون، درس بخونه؛ درس خویشتندار و عشق و محبت.

دل بُردی از من به یغما ای ترک غارتگر من/ دیدی چه آوردی ای دوست، از دستِ دل بر سرِ من؟

بله، حتی عشق هم زیرِ بالهای حیاتبخشِ آزادی پرورش پیدا می کنه؛ اگر که معشوقت آزاد باشه و بتونه ترکِت کُنه و این کار رو نکنه، عاشقِته. اما اگر مجبور باشه کنارِت بمونه، ترانه های عاشقانه ای که در گوشِت زمزمه می کُنه، شعرهای مبتذل و هوس انگیزیه که فقط برای فریب دادن تو سروده می شه.  مگر پرنده ای که در قفس باشه می تونه آواز پرندگان کوهها و دشت ها رو به یاد بیاره و مگر چاره ای داره جز اینکه خودِش رو به مُردن بزنه تا فریبِت بِده و تو، درِ قفس رو براش باز کُنی؟ مگر تو چاره ای جز این کار براش باقی گذاشتی؟

وقتی، سرچشمۀ زندگی و زایندگی که زنها هستن، به دروغ و فریب آلوده شدن، دروغگویی و فریبکاری و ریا همۀ سرزمین ها رو فرا می گیره: پرستشگاهها و بازارها و مدرسه ها و تک تک خونه ها و حتی کوهها و دشت ها و صحرا ها و اقیانوس ها.

وقتی مردها فقط پوست تنشون زن رو بخوان و نه روح و جان و انسانیتش رو، اون هم با آرایش های فریبنده و سخنان ظاهر فریب و شیرین، شما مردها رو فریب خواهد داد.

بله جناب رامسس! عیسی (د) هم، از یک دخترِ یهودی به نام مریم، درس عشق و محبت رو یاد گرفت و امروز دو هزار ساله که عشق و محبت رو در گوش بشر فریاد می کنه و لشکری از همین زنها بودن که محمد(د)، رو یاری کردن تا از دلهای مردم وارد بِشه، نه از دیوارها و به هنگام فتح مکه قاتلانِ عزیزانش رو ببخشه و این پیروزی، جاودانه ست. بله، لشکری از زنهای عرب، اَرتشی از صلح و مهر و آشتی: خدیجه، آمنه، حلیمه، اُم ایمن، فاطمه و …

زرتشت هم، با لشکری از مهر که جنگ ابزار نیرومندی به نام عشق به دستِش دادن، جادوی «کارپانها» که کاهنان قوم آریایی بودن رو با باطل کرد همون کاهنانی که «کَوی» های ستمگر رو نمایندگان زمینیِ ایزدان آسمان، می دونِستن. لشکری از صلح: مادرِش «دُغدویه» و همسرِش «وِهوگوه» و دخترِش «پورچیستا».

بودا هم در میانِ لشکری از زنها، درسِ شیدایی و شور و عشق آموخت وکاخ پدر رو رها کرد تا دارویی، برای دردهای بشر پیدا کنه؛ مادرِش «مایا»، نامادری مهربانِش «پراجاپاتی»، همسرِش، شاهزاده خانم «یاشودا» و دختری گمنام که کاسۀ برنجی به دستش داد و کنیزکی که در سایه سارِ کاخ ها از زیبایی های جهان و رنگارنگی مردمان براش، می سرود.

آره، جناب رامسس! این زن داره به پیکر بی روح و سنگی تو نگاه می کُنه در حالیکه دیگه، اثری از دین تو باقی نَمونده؛ همون دینی که بِهِش می گفتی: «طَریقَتِکَمَ المُثلی»، یعنی: «بهترین دین» (سورۀ طه، آیۀ ۶۳)؛ در حالیکه نه تنها بهترین دین نبود، بلکه ملت مصررو به بدبختی و سیَه روزی، انداخت.

آره اون همه جنایت کردی تا اون بهترین دین رو حفظ کُنی اما امروز نه تو هستی، نه اون بهترین دینِت، اما این زن هست؛ اما انسان هست، بدونِ نیاز به بهترین دینِ تو، بدونِ نیاز به بهترین خدایانِ تو!

آره جناب رامسس! توی «دارالحیات» یا «خانۀ زندگی»، که دیوار به دیوارِ معبد آمون بود و به بچه ها، آموزشِ بهترین دینِتون رو می دادید، کاهن ها به کودکان تجاوز می کردن و در «دار المَمات» یا «خانۀ مرگ» کاهنانِ مویایی گر به کالبد زیبا رویان، دست درازی می کردن، اما مردم که برای رسیدن به زندگی جاودان، مجبور بودن، کالبدشون رو پس از مرگ، مومیایی کُنَن، در برابر همۀ این جنایتها بایستی، سکوت می کردن تا شما فرعون ها و کاهنان تون، مردم رو به رستگاری و خوشی های بهشتی، بِرِسونید، چون فقط شماها از رازِ مومیایی کردنِ اجساد آگاه بودید؛ اما این زن، کنار پیکر سنگی تو ایستاده، بی نیاز از بهشت و رستگاری تو و در امان از تجاوز کاهن های معابد تو!

بله، جناب رامسس! با اینکه بر دیوارها نوشتی، که وقتی در جنگ با «هیاطلۀ» سوریه، نزدیک بود شکست بخوری و «سَخمُت»، خدای پیروزی و «آمون»، شاه خدایان و «رع»، الهۀ آفتاب رو با فریاد به یاری فرا خوندی، اونها، تو رو کمک کردن و بر «موتووالیس» پادشاه سوریانی ها پیروز شدی، اما در واقع مالیاتهای مردم مصر بود که به جای آباد کردنِ مصر، برای کشور گشایی های تو بکار می رفت.

آره جناب رامسس! بردگی فکری، هزارن بار بدتر از بردگیِ جِسمیه و شما فرعون ها و کاهنان خدایان که خیلی خوب اینو می دونستید، نخست مردم رو با اعتقاد به جهان پس از مرگتون و اینکه: «تنها راهِ ورود به اونجا همون، مومیایی شُدَنه»، به بردگیِ فکری گرفتید و سپس شلاقِ بردگی رو بر کمرِشون، نواختید؛ چون خوب می دونستید که یک فرعون نمی تونه بر هزاران برده، حکومت کُنه؛ بلکه این برده ها هستن که فرعون ها رو به وجود میارَن.

از این نویسنده بخوانید:

«مانی» پیامبر ایرانی را بشناسيم

حضرت زهرا (س)، بانوی پاکی ها و نیکی ها

۱۵ فروردین، عید پسحِ یهودیان

در ستايش رواداري ديني

جاودانگی، آرزوی دیرین بشریت

آيا فقط گردن آويز «فروهر» نشانه ايرانيان است؟

سهروردي، شهيد راه معرفت

ایزدیان کیستند؟

درباره دین «سیک هِ»

امام حسین(ع) امام جهانیان

«چهارشنبه سوری» ارج نهادن به راستی و درستی

ريشه هاي تاريخيِ رسمِ «سیزده به در»

درس هاي تاريخ اديان/ دوران سیاهِ «اخن اتون» در مصر

بررسي برخي اشتراكات «اسلام» و آموزه هاي «بودا»

آخرین بازماندگان قوم آریایی

میوه ی تلخ اختلاف

اسطوره (استوره) چیست؟ (بخش اول)

اسطوره (استوره) چیست؟ (بخش دوم)

خط سرخ هابیل

خدای حسین، چگونه خدایی است؟

حکمت ادغام یلدای امسال با میلاد پیامبر، مسیح و بودا


1 نظر

  1. قاسم منیری گفت:

    0

    0

    جناب آقای زهره وندپاینده باشید. نوشته ای تاریخی و بسیار با معنا و پند آموز اگر عمیقاً درکش کنیم؛آرزوی موفقیت هر چه بیشتر برایتان دارم.

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان