میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۱۵ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۴۹ ق.ظ سرویس:اجتماعی, برگزیده ها بدون دیدگاه 399 بازدید

ادامه گفتار دوم «یک گراشی از دوبی»؛ حکایت ما مردمان طلبکار

ادامه گفتار دوم «یک گراشی از دوبی»؛ حکایت ما مردمان طلبکار

آفتاب لارستان: ادامه گفتار دوم یکی از لارستانی‌های مقیم کشور امارات که با نام مستعار «گراشی از دوبی» برای این سایت و سایت‌های محلی گراش و اوز ارسال می‌کند، در ادامه می‌آید. البته بخشی از کل مطلب منتشر شده در سایت «گریشنا» است که به دلیل طولانی بودن، ادامه مطلب این گفتار در روزهای آینده منتشر می‌شود.

***

مدتی این مثنوی تأخیر شد/ مهلتی بایست تا خون شیر شد

گر در آن آدم بکردی مشورت / در پشیمانی نگفتی معذرت

زانک با عقلی چو عقلی جفت شد / مانع بد فعلی و بد گفت شد

کمی تأخیر در نوشتن گفتار دوم برایم بیش آمده چون برنامه‌ریزی و هدفم بر این بود که در ادامه بحث در چگونگی فراخوان منطقه به سوی سرمایه‌گذاری و توسعه پایدار برای ایجاد سرزمینی مولد ثروت و کار آفرین؛ پس ازنوشتن و اتمام نشر مقدمه و بخش‌های مختلف گفتار اول در آذر ماه، در گفتار دوم درباره جایگاه، توانمندی‌ها و امکانات بالقوه و بالفعل سرمایه‌داران (سرمایه‌گذاران احتمالی آینده)، خیرین و نیکوکاران شاغل و فعال در کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس بنویسم و به تجزیه و تحلیل دیدگاه و چشم‌انداز آینده کار و کسب و در آمد آنها در این کشورها بپردازم. نیازمندیم و بایستی همگان بدانیم و آگاه باشیم که تداوم همت، سخاوت و امکانات مادی این عزیزان با توجه به تغییرات هویدا و پنهان ژئوپلیتیک و ژئواکونومیک کشورهای حوزه جنوبی خلیج فارس تا به کجا و کی کی ادامه خواهد داشت و در آینده نزدیک و چشم‌انداز ناروشن کنونی چه کارهایی بایسته و شایسته‌تر است که در منطقه در اولویت باشد و مشترکاً انجام شود و از این عزیزان بایستی تا به کجا تا کی انتطار داشته باشیم؟

برای بهتر نوشتن مطالب گفتار دوم استوار بر داده‌ها و اطلاعات میدانی درست و واقعی و دوری و پرهیز از هر گونه مبالغه، خیال و توهم؛ به فرموده حضرت مولانا در ابیات فوق چاره  راه مشورت و هم جفتی عقل و خرد و مشورت همگانی است. لذا کار گفتگو و هم اندبشی را با سرمایه‌داران خردمند و خیراندیش شروع کرده‌ام و امیدوارم نتیجه بهتری در دیدگاه و نوشتارهای آینده به دست آید. خیرینی نیک‌اندیش و خوش فکر از لار، اوز، گراش و بستک که دریایی از تجربه و امکانات، خیراندیشی و سخاوت هستند و بسیار هم مایلند که با انجام کار خیر، سرمایه‌گذاری در کار و فعالیت اقتصادی بیش از گذشته به شهر ودیار خود خیر برسانند و خدمت کنند . هر چند هم اکنون نیز هر کدام ازاین بزرگواران خیرین بنام و نیک اندیش شهر خود هستند. در حال حاضر همه ما در این کشورها بسیار گرفتار کسب و کار خود هستیم و فصل زمستان هم اوج مشغولیت و مسئولیت کاری‌ست لذا نوشته گفتار دوم به دلیل مشغولیت این صاحبان‌نظران دارای خیر و سرمایه به تاحیر افتاده ولی فراموش نشده است.

بنابراین جهت زنده نگهداشتن امید و هدف این فراخوان و مداومت بحث و گفتگو و تماس داشتن پیوسته با علاقمندان و خوانندگان این موضوع در اینجا خلاصه‌ای از چند سخن مختلف و مربوط به این موضوع  که با چند دوست علاقمند در دبی داشته‌ام در این نوشته «میان گفتار» با فرهیختگان، کنشکران اجتماعی، مسئولین و فعالین تحول‌خواه منطقه در میان می‌گذارم تا با بخشی از دیدگاه‌ها و نطرات فعالین اقتصادی منطقه در این طرف آب آشنا شوند و اگر نظر ارشادی و یا سخنی شنیدنی داشته باشند مطرح و به بحث گذارند.

  ما مردمانی طلبکاریم ولی….

در بازار کسب و کار دبی بین تجار و مغازه‌دارن همزبان‌مان اصطلاحی است که هر چه از بازار بیشتر طلب کار باشی کمتر به حق و حقوق خود می‌رسی یعنی بدهکاران شما طلبتان را به همین راحتی باز پرداخت نمی‌کنند و شما همیشه مجبورید با بدهکارهای خود وارد معامله و بده بیشتر و بستان کمتر شوی و اگر هم بخواهید روزی از این معامله یک طرفه به سود بدهکارخارج شوی و ادامه همکاری نخواهید کل طلب شما سوخت خواهد شد. حتی اگر  توان، وقت و هزینه محکمه‌های مختلف هم داشته باشید باز هم به طلبتان نخواهید رسید. در نهایت چند روزی بدهکار شما شاید به زندان  برود. ولی برای شما پایان کار نیست چون بلافاصله سروکله آدمهای معتمد و مورد قبول دو طرف پیدا می‌شود که ندارد و مشکل دارد و زندان راه حل نیست، خدا به شما داده و قس علی آخر و باز مجبور می‌شوی علاوه بر سوخت طلبتان باز هم وارد معامله با او شوی و به امید آینده باز به بدهکارت پول بیشتری پرداخت کنید. به زبان ساده‌تر هر چه بیشتر طلب‌کاری باشی مجبوری بیشتر اهل معامله و بده و نستان باشی  و لاجرم همیشه با بدهکار خود پای میز معامله و مذاکره خواهی نشست و باز هم بیشتر پرداخت خواهید کرد.

حالا شده حال و روزگار ما مردم نیا پارسیک زبان (ظاهرا اسم علمی زبان خودمونی خودمان است) با حکومت و دولت‌مان و سر وکار داشتن با انواع و اقسام کارگزاران و ماموران نسبی، سببی و خود خوانده آنها در منطقه؛ آخری یعنی خودخوانده‌ها که از قضا همه‌شان از خودمان هستند اگر دور فامیل نباشند یقینا دوست و آشنایند و ساکن شهر و دیار و معتمدان مورد قبول حکومت و نماینده یک خیر. زبانم لال نطقم کور نمی‌خواهم بگویم که حکومت و دولت بدهکارمان هستند و یا ما خدای نکرده کالای نسیه‌ای به آنها فروخته ایم و یا از قرض‌الحسنه‌ای به آن‌ها وام داده‌ایم که طلبکار باشیم. نه نخیر؛ خودخوانده‌های عزیز مطمئن باشند. هیچ کدام نیست ولی نمی‌دانم چرا ما مردم شهرستان‌های خنج، بستک، گراش، لارستان و اوز که تمام و کمال رزق و روزی‌مان از کشورهای مثلا بیگانه حاشیه جنوبی خلیج فارس است باید طلبکار دولت و حکومت اسلامی خودمان باشیم. ما که خود اکثرا اهل حساب و کتابیم، مسلمان و عاشق اسلام عزیز هم هستیم. پس چرا بی‌خودی خود را طلبکار می‌دانیم یا احساس طلب کار بودن می کنیم . باورتان نمی شود کافیست فقط  کمی گوش و چشم باز کنیم و به گفته‌ها و فرمایش‌های نمایندگان، کارگزاران و مدیران مختلف همین حکومت و دولت عنایت و توجهی داشته باشیم  آنگاه متوجه خواهید شد که چرا ما مردمانی طلبکار هستیم و یا ما را طلبکار کرده اند. البته طلبکاری که هیچ وقت هم به طلب‌مان نمی‌رسیم. فقط بایستی بعنوان طلبکار وارد معامله و مذاکره با آنها شویم و بیشتر پرداخت کنیم.

  هندوانه‌ی آبدار طلبکاری زیر بغل مردم!

قضیه را از لفافه بیرون بیاورم و کمی ساده‌تر بگویم. قضیه طلبکاری ما و یا طلبکار شدن ما خیلی ساده اتفاق می‌افتد و یا تلقین‌مان می‌کنند که شما طلبکارید. می‌پرسید چطور و چگونه ما را طلبکار خودشان می‌کنند، مگر نیل‌شان آبی‌ست یا خدای نکرده دوست دارند با طلبکاران سمجی مثل ما طرف شوند؟ البته نه به این تندی و تیزی، فقط کمی صبر کنید تا بنویسم. اول فرمانداران یا مدیران ادارات و تشکیلات حکومتی و دولتی و یا امام جمعه‌ها و بعضی وقتها هم همین خودخوانده‌های ارزشی خودمان در حضور وزیری، استانداری، معاون وزیری، مدیر کل اداره‌ای ویا حتی معممی و یا آدم سرشناسی و اخیرا هم دیپلمات‌هایی که به هر دلیل و علتی از پایتخت و یا مرکز استان برای بازدید به شهر، بخش و روستای‌مان می‌آیند؛ در جایگاه سوم شخص نه در قامت جایگاه خود و فرد مسئول خدمت در محل قرار می‌گیرند خطابه‌ای غرا و شیوایی آغاز می‌کنند. بعد از تعریف و تمجید از اخلاقیات و حسنات داشته و نداشته ما مردم که به قول سخنران در همه صفات ارضی و سماوی از عالم و آدم سر هستیم و سر سپردگی و جان‌فدایی کامل و شامل هم به اسلام عزیز و دولت خدمتگذار داریم، چنان شوق و ذوقی در ما بوجود می‌آورند که نگو ونپرس، ما مردم سرا پا بی‌خبر از همه جا که دور تا دور سالن و یا میدان استقبال از صاحب منصب وارد شده به شهر و روستای‌مان را پر کرده‌ایم و وجودمان تماما گوش و تعجب شده است به بقیه سخنان سخنران بی‌توجه‌ایم و در خلسه خیال و رویا خود فرورفته‌ایم  که ما چه هستیم و چه بوده‌ایم که خودمان خبر نداشته‌ایم.

بعد از این که سخنران تعریف و توصیف‌اش در خیر بودن و سخاوت و همت بلند داشتن ما مردمان تمام کرد شروع می‌کند به گفتن کمبودها و نیازهای و ضرروت‌های داشته و نداشته شهر و دیارمان از کمبود شیر مرغ تا مدرنترین دستگاه شمارش مو کف دست بستگی دارد مهمان عالی‌مقام‌مان که باشد که سخنران پس از شمارش همه کمبودها و نیاز در یک کلام رو به مهمان قدر قدرتمان می‌کند و می‌گوید این کمبودها در شأن و منزلت این مردم ولایی نیست و هر چه زودتر باید کمبودها و نیازمندی‌ها این مردمان ولایتمدار بر طرف شود .این مردم حق دارند این مردم طلب و حق خودشان می‌خواهند و الی آخر که همه شما ادامه‌اش را خوب می‌دانید؛ ما که غوطه‌ور در خلسه تعریفات و تمجیدات صفات‌مان بودیم یهویی متوجه می‌شویم که طلبکار هم هستیم یعنی شأن و منزلت ماست که باید چه و چه و چه هم داشته باشیم حتی اگر هم ندانیم که آن همه چه‌ها به چه کارمان خواهند آمد.

سپس نوبت مهمان صاحب منصب می‌شود که با سخنرانی و کلامش همه ما را مستفیض و به وجد آورد، البته مهمان‌مان اگر از طیف و طبقه وزیران طراز اول مملکت و شناخته شده دین و دولت و یا از مراجع عظام باشند که آقای بروجردی پشتیبان و یاور دیرین شهر لار که خود وزنه است در مجلس شورای اسلامی  و آشنا و شناخته شده دائمی و قدیمی حکومت قطعاً همراه‌شان است. ولی اگر به قول امروزی‌ها کلاس و مقام مهمان در دستگاه کمی پاینتر باشد جای آقای بروجردی حتما آقای جعفرپور نماینده محترم مجلس از تهران همراه‌اش بوده و در بین راه و در هواپیما اطلاعات و داده‌های مورد نیاز به مهمان رسانیده است یعنی چیز فهمش کرده و یا بعد از رسیدن به فرودگاه با خوش و بش کوتاهی که با مستقبلین‌اش که همانا مثلا فرماندار و یا رئیس اداره‌ای ازشهرمان باشد گوشی دستش آمده که اصلا برای چه به اینجا آمده و جریان چیست و در کجا و در چه شهر و روستایی بهتر است چه بگوید و چه قولی ندهد خلاصه نبض رگ گردن همه ما در مکنت‌مان، غرورمان، رقابت‌هایمان و جاه‌طلبی‌های‌مان در منطقه و توان معامله‌گری و توان مذاکره کردن‌مان را دستش می‌دهند و حواسش است که چه بگوید تا ما وارد معامله شویم.


ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان