میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در18 ژوئن 2020 ساعت 5:52 ق.ظ سرویس:عناوین اصلی 7 دیدگاه 464 بازدید

از چگونگی دیدار من با «نخست وزیر» و دستور وی برای حل مشکل آب لار تا گفت و گو با اهالی معترض گراش

بخش سوم و پایانی خاطرات شهردار لار در دهه ۴۰ شمسی:

از چگونگی دیدار من با «نخست وزیر» و دستور وی برای حل مشکل آب لار تا گفت و گو با اهالی معترض گراش

به گزارش آفتاب لارستان، سید اسدالله افقهی، شهردار لار در دهه ۴۰ شمسی، در بخش پایانی سخنان خود درباره تامین آب آشامیدنی شهر لار گفت: در هیچ منطقه ای به اندازه منطقه لارستان، مردم آب انبار نمی بینند به همین مناسبت آب انبارهای بزرگ، کوچک و متوسط ساخته شدند که بانی بیشتر آن ها برای تامین آب آشامیدنی، اهل خیر بودند و بزرگ ترین آب انبار ایران در منطقه لارستان است. هر کسی می خواست کار خیر کند، بعد از مسجد و حسینیه، آب انبار درست می کرد.

«آب» و «راه» دو کمبود ازلی و ابدی!

وقتی جمعیت زیاد شد و نقاط، شهریت پیدا کردند دیگر نمی شد از آبِِ آب انبار آن هم با آلودگی های شهری استفاده کرد. به همین مناسبت، وقتی شهردار لار شدم لوله کشی آب غیرآشامیدنی برای آبیاری درخت و شست وشو بود اما آب آشامیدنی یا از طریق استفاده از آب انبار بود یا به وسیله تانکر شهرداری که منبع آن هم آب انبار یا چاه شیرین بود.

قبل از اینکه من به لار بیایم و شهردار شوم، دو نکته عمده و اساسی را مدنظر داشتم، یکی مسئله «راه» بود و دیگری مسئله «آب». در زمانی که شهرداری لار را پذیرفتم متوجه شدم که شهرداری بودجه ای برای تامین آب ندارد، به فکر افتادم که از طریق وزارت کشور، نخست وزیری، سازمان برنامه و جاهایی که مربوط می شد این کار را انجام دهم.

برای این کار بدون حق ماموریت و به عنوان مرخصیِ یک ماهه به تهران رفتم، جا دارد در اینجا ذکر خیری کنم از «مرحوم آقای محمود معتمدی» که وقتی شنید من بدون حق ماموریت و صرفا برای مسافرت با این هدف به تهران می روم با «آقای حق دوست» به خانه آمدند و کلید آپارتمان شان را به من دادند تا در آنجا هزینه ای نداشته باشم، من هم قبول کردم.

ماجرای دیدار با نخست وزیر

وقتی به تهران رفتم به تمام جاهایی که مربوط می شد سر زدم، خیلی جاها این موضوع را بعید دانستند و گفتند چه کسی در این گرما به لار می آید که برود بگردد تا ببیند کجا آب هست یا نه. هر چه بیشتر تلاش کردم، کمتر نتیجه گرفتم. من هم مایوس شدم، بلیت اتوبوس گرفتم و منتظر بودم که یکی دو ساعت دیگر اتوبوس حرکت کند. همان موقع متوجه ساختمانی شدم که هیچ کس وارد آن نمی شد، با کنجکاوی وارد ساختمان شدم و به کسی که در قسمت اطلاعات نشسته بود گفتم که من شهردار لار هستم، بی آبیم، اینجا آمده ام و به هر کسی که مشکل مان را گفته ام عذر ما را خواسته است. خنده اش گرفت. گفت بنشین تا چند دقیقه دیگر خبرت می دهم. با یکی تماس گرفت و یکی را هم همراهم کرد و وارد طبقه پنجم شدیم.

آنجا، مردی بسیار آراسته و بامعرفت نشسته بود. برایش صحبت کردم و گفتم: «من نه تنها به عنوان شهردار لار بلکه به عنوان یک شهروند لاری آمده ام و داد تشنگی می زنم، همه مردم که نمی توانند بیایند، من تشنه ام، همه همشهری هایم نیز تشنه اند، اگر شما حوصله دارید می توانید به آنجا بیایید و ببینید که آیا مردم آب دارند یا نه، ما دنبال آب می گردیم، به وزارت کشور و… رفته ام و این طور گفته اند، نخست وزیری که راهمان نداده اند، الآن هم این بلیتم است، نشسته بودم، داشتم نگاه می کردم، از یکی پرسیدم این ساختمان چیست، پرسید برای چه، گفتم یک ساختمان بیخود ساخته اند و کسی هم داخلش نمی رود. منم چون همه جا رفته بودم گفتم این یکی را هم بروم بعد به لار برگردم تا راست گفته باشم که همه جا رفته ام.»

خیلی از بیان من متاثر شد. گفت: «مگر شما نماینده ندارید؟» گفتم: «چرا، پیش نماینده رفته ام گفته ام برای ما پیش نخست وزیر وقت بگیرید اما گفته اند این کار محال است.» گفت: «شما بروید پایین و خبردار شوید که چه اتفاقی خواهد افتاد.» وقتی پایین رفتم پذیرایی شدم و خبر داد که فردا ساعت ۸ و ۳۰ «نخست وزیر» در دفتر نخست وزیری منتظرتان است. تعجب کردم. گفت: «دلمان برایتان سوخت ولی آقا منتظرتان است.»

خیلی خوشحال بودم، به آقای پوربابایی، نماینده لار زنگ زدم و گفتم اگر می خواهی آقای نخست وزیر را ببینی با من بیا که برایت وقت هم گرفته ام. گفت چطور؟ گفتم نمی دانم!

تشریح متفاوت کمبود آب در لارستان

با آقای پوربابایی به دفتر نخست وزیری رفتیم، وقتی داخل شدیم، اتاق بزرگی با یک میز و دو صندلی وجود داشت، نخست وزیر از سر جایش بلند شد، با هم نشستیم و همین که نماینده لار خواست صحبت کند، نخست وزیر رو به ایشان نکرد بلکه از من سوال کرد، گفت: «چی می گی؟» گفتم: «من شهردار لار هستم، بیشتر مردم لارستان به بنادر خلیج فارس می روند، شما از رادیو، ایران را گل و بلبل نشان می دهید، وقتی آن ها به این بنادر می روند از آن ها سوال می کنند که آیا رادیو که می گوید ایران گل و بلبل شده، شما لارستانی ها آب دارید یا نه، وقتی که می گوید من آب خوردن ندارم تمام این تبلیغات تان در رادیو دود هوا می شود چون همه آن ها شاهد بر این امر هستند که منطقه لارستان آب ندارد، زمان کوروش نداشت، زمان شاه عباس نداشت و الآن هم ندارد؛ اگر می خواهید تبلیغات تان در مناطق خلیج فارس اثر بکند، آب آشامیدنی مردمان لار که بیشترشان هم خلیج رو هستند را تامین کنید تا وقتی یک لارستانی به آنجا می رود نگوید که من تشنه ام و آمده ام اینجا یک سیر آب بخورم.»

دستور غافلگیرکننده نخست وزیر برای تامین آب لار

به قدری نخست وزیر تحت تاثیر قرار گرفت که منشی اش را خواست و گفت: «به مهندسان بگویید که فردا با هواپیمای شخصی من و به همراه شهردار به لار بروند و تا آب پیدا نشده برنگردند.» بعد هم بلند شد، همین که خواستیم خداحافظی کنیم خودش بلند شد تا دم در آمد و ما را بدرقه کرد، سوال می کرد که قبلا چه کاره بودی؟ گفتم: قاضی، گفت برای چه آمدی شهردار شدی؟ گفتم: به خاطر اینکه کسی که می خواهد به شهرش خدمت کند در مقام شهرداری آثارش می ماند و می تواند کمک کند اما یک نفر قاضی، هر جا می تواند بیاید، قضاوتی بکند و برود، درخت لار درخت من است، در و دیوارش تمام شهر من است، به من تعلق دارد، من پست قضایی ام را کنار گذاشتم که شاید منشا خدمتی شوم. همان موقع، نخست وزیر به پوربابایی، نماینده لار گفت: ما به این نیروها احتیاج داریم…

وقتی از دفتر نخست وزیری بیرون آمدیم، آقای پوربابایی به من گفت: «من واقعا از شما ممنونم بابت تاکتیکی که به کار بردید.» گفتم: «نه، در کلام من عصمت و حقانیتی است که در کلام شما نمی تواند باشد، من لاری ام، شما نماینده لارید، من این تشنگی را لمس می کنم، اما شما نه، همین کاری را که من کردم را شما می توانستید انجام دهید اما چون لاری نبودید نکردید.»

پرواز به سوی لار

فردای آن روز وقتی به فرودگاه رفتیم، همان مهندسانی که ما را مسخره می کردند و می گفتند که در این تابستان چه کسی برای پیدا کردن آب به لار می آید، آمده بودند، کت شان روی دستشان بود و چهره هایشان درهم بود اما چهره ما باز بود. گفتم: «یادتان است من چند روز پیش آمدم، شما خندان بودید و من گریان از آنجا بیرون آمدم، امروز من خندانم و شما گریانید، تمام تابستان باید در لار بمانید، من به شما قول می دهم تا آب پیدا کنید یک سال طول می کشد، اگر هم نیامدید منم و آقای نخست وزیر.»

سوار هواپیمای مخصوص شدیم، خلبانش هم هندی بود، هواپیما به شیراز آمد، چهار نفر بودیم و «سرلشکر مقدم» هم همراهمان بود. به احترام او، دو سرلشکر دیگر از شیراز برای استقبالش به فرودگاه آمده بودند، گفتند چون فرودگاه لار مجهز نیست، هواپیمای نخست وزیر نمی تواند در آنجا به روی زمین بنشیند، به همین مناسبت با دو هواپیمای کوچک ارتشی به طرف لار پرواز کردیم.

اقامت سرلشکرها در منزل ما در لار

از آنجایی که لار در آن موقع نه هتلی داشت و نه مهمان خانه ای، در فکر بودم که این مهمانان را به کجا ببرم. من هم آن موقع، مجرد بودم، خانه ی «آقای دانش» می نشستم. به آقای ناظمی تلفن زدم و گفتم که کباب لاری آماده کنید، برای دو سه شب آمادگی داشته باشید، منزل خودم هم برای ورود مهمانان در نظر بگیرید.

تمام تمهیدات چیده شد و ما وارد فرودگاه لار شدیم. فرماندار و تمام روسای ادارات در فرودگاه از ما استقبال کردند و بعد به خانه رفتیم. اعضای انجمن شهر هم با خوشحالی آمدند و سرلشکرهایی را که در تهران دستمان به آن ها نمی رسید در خانه من در دسترس همه بودند، افراد فرصت طلبی هم بودند که برای کسب و کارشان به آن ها مراجعه می کردند.

مهمانان یک شب ماندند و بعد با این ها به تهران و وزارت کشور برگشتیم چون قول داده بودند کمی بودجه و تانکر به ما بدهند، وقتی به وزارت کشور رسیدیم، بودجه ای معادل ۱۲۳ هزار تومان آن هم در سال ۴۸ برای کمک به عمران شهری و حواله دو تانکر آب به ما دادند.

برای یک شهردار توفیق زیادی بود که بتواند این مقدار پول و دو تانکر بگیرد و مسئله آب را به این شکل حل کند. به آقای ناظمی زنگ زدم و گفتم دو راننده بفرست چون اینجا گفته اند تانکرها را تحویل راننده می دهند نه تحویل شهردار. راننده ها آمدند، تانکرها را برداشتند و ما هم برگشتیم. حالا با یک تانکر قدیمی ای که داشتیم، سه تانکره شده بودیم.

سرانجام آب در گراش پیدا شد

بعد از چند روز، خبر دادند که آب پیدا شده است، من خیلی خوشحال بودم و باورم نمی شد به این زودی آب پیدا کرده اند چون فکر می کردم حداقل یک سال باید بگردند. پرسیدم آب در کجا پیدا شده؟ گفتند: گراش.

خیلی ناراحت شدم و فکر کردم یا مهندسان گول مان زده اند یا افراد شهرداری گول خورده اند. پیش فرماندار رفتم و سوال کردم. معلوم شد به مهندسان گفته بودند بیخود زحمت نکشید، ما سال های سال در منطقه گشته ایم هیچ جا آب نبوده غیر از گراش و اگر اینجا را گزارش کنید کاری می کنیم که آب هم برای گراش باشد و هم به لار بدهند.

از کسانی که در آبیاری گراش کار می کردند تحقیق کردم، این یک راز مگو بود اما از آنجایی که ما یک گراشی بودیم، این راز برای ما کشف شد؛ در واقع، برنامه شان این بود که بگویند آب نیست مگر در گراش تا چاهی بزنند و کنتوری روی آن بگذارند و از این چاه به لاری ها آب بدهند تا از این طریق پول گیرشان بیاید و محل درآمدی باشد.

وقتی متوجه این قضیه شدم با اینکه در شرف استعفا بودم، استعفا را برای بعد گذاشتم. به اداره منابع طبیعی گفتم شما بیایید این جایی که در گراش می خواهند چاه بزنند را «ملی» اعلام کنید، این کار را کردند. وقتی ملی اعلام شد گفتم حالا شهرداری از شما می خواهد که آن را به ما واگذار کنید تا چاه بزنیم، بنابراین، چاه و زمین مال ما شد.

وقتی رفتیم و دستگاه مته را برای چاه زدن آوردیم، آدم های چماق به دست زیادی از پس تپه های گراش می آمدند، فرماندار و بقیه گفتند که این ها خطرناک اند و تحریک شان کرده اند، بهتر است که زودتر برویم. به من هم گفتند بیا برویم اما من گفتم شما بروید، من دورگه ام و اینجا می مانم. آن ها سوار شدند و رفتند.

حل مشکل با گراشی ها با گفت و گو

وقتی جمعیت رسید، می خواستند من را بزنند. گفتم: «من زحمت کشیده بودم و به تهران رفته بودم، آقای نخست وزیر این چند نفر مهندس را نه فقط برای لار بلکه برای منطقه لارستان فرستاده بودند که آب پیدا کنند، باید این مهندسان را وادار می کردید که تمام جاها را بگردند تا شاید منبع آب دیگری مثل مال گراش پیدا شد.» گراشی ها که به ما اعتقاد داشتند به محلی گفتند: «همین طور بوده؟» گفتم: «خیانتی بالاتر از این نمی شود که آبی که متعلق به شما باشد، کاری کنید که الآن بخواهیم نصفش کنیم. ولی الآن شده».

با همان جمعیت به گراش رفتیم و در خانه مرحوم «محیایی» نشستیم و همه مردم هم آنجا بودند و من گفتم: «من دشمنی و خصومتی با کسی ندارم و موضوع مهم در مورد آب است، آب گراش مال خودش، آب لار هم مال خودش.»

برگزاری «حلوا پارتی» در لار

یکی دیگر از اتفاقاتی که با دوره شهرداری من همزمان شد این بود که ورزشکاران استانی هر سال مسابقات شان را در یک شهر برگزار می کردند، سال ۴۸ هم انداختند لار. حدود ۶۸۸ ورزشکار جوان که شامل ۱۷۰ دختر و ۵۱۸ پسر بودند وارد لار شدند. برای پذیرایی از آن ها مجلسی به نام «حلوا پارتی» از طرف شهرداری برگزار کردیم و در «دبیرستان صحبت» تمام ورزشکاران را دعوت کردیم و برای پذیرایی، در بسته های کوچکی حلوا مسقطی گذاشتیم.

چند روزی که این ورزشکاران در لار بودند، من سعی می کردم که به عنوان شهردار در تجمعات شان شرکت کنم و فرهنگ و مردم لار را به آن ها بشناسانم و فکر می کنم که آن ها در این زمنیه از شهرداری راضی بودند یعنی شیرین کام شدند و رفتند.

بخش های پیشین سخنان سیداسدلله افقهی، شهردار لار در دهه چهل:

بخش اول خاطرات شهردار لار در دهه ۴۰ شمسی

بخش دوم خاطرات شهردار لار در دهه ۴۰ شمسی


7 نظر

  1. ناشناس گفت:

    1

    2

    همه جا ظلم کرده به گراش، بعد میگه گراشیه
    کباب لاری کجا بود:؟؟
    اب گراش دادی لار؟؟؟خودشون چی پس؟؟؟

  2. ناشناس گفت:

    0

    0

    این یک اعتراف تلخی است که چه در ادوار گذشته وچه در حال به دنبال هویت بخشیدن خودشون با […] استفاده میکردن. از کجا نه معلوم چند سال دیگه در خصوص تحریف کتب و تاریخ مباحثی که الان در خصوص زبان لاری مطرح است. بر ملا نشه حقیقت رو. استغفار کنید و سر عقل بیاد

  3. ناشناس گفت:

    1

    0

    متاسفانه گراش همیشه نقش منفی در سیاست منطقه بازی کرده وبا […] ضربات بدی به رشد منطقه زده چقدر بابت چاه اب با لار درگیر شدند ولی وقتی توطط اقای کشفی وانصاری اب سد سلمان به منطقه اورده شد کسی معترض رسیدن اب به گراش نبود نمی دانم چرا انها هیچگاه سپاسگذار وهمراه نیستند ومدام دوست دارند نقش منفی را بازی کنند

  4. گراش اصلی گفت:

    0

    0

    خدمت عزیزی که میگه گراش نقش منفی بازی میکرده عرض کنم که اور منظورتان از نقش منفی مخالفت با چپاول است بله نقش ما منفی است.
    خب می‌خواستند آب گراش را به لار ببرند، منبع گراش برای برای اینکه بتوانند مصادره کنند ملی اعلام کرده اند، انتظار دارید مردم ناراحت نشوند؟ خود آقای افقهی که اصالتی گراشی دارند هم گفته اند که در نهایت تصمیم‌شان عوض شده.
    واقعا خیلی رو دارید که همچین انگی به گراشی می‌زنید.

    • ناشناس گفت:

      0

      0

      طرز تفکر یک گراشی اصیل را مشاهده میکنید.
      با این تفکر الان باید آب به نصف ایران نرسه!!!!!!!!!!!

  5. ناشناس گفت:

    0

    0

    من خیلی متآسف می شم که همیشه بین لار وگراش خصومت وکینه وجود داره هر نوع پیشرفتی در لار یا گراش باعً بهره مندی تمامی اهالی لار وگراش از اون امکاناته کاشتن بذر کینه ونفرت در دل همدیگر جز افزودن بر رنج ها دردی را دوا نمی کند ومشکلی را از محرومیت منطقه برطرف نمی کند .درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد وبه قول حافظ بیا تا گل برافشانیم ومی در ساغر اندازیم /فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
    بین دلها حصار نکشیم.

  6. ناشناس گفت:

    0

    0

    ببینید چقدر مردم براشون اهمیت داشتن که پاشدن اومدن لار.نه مثل الان که مردم هیچ اهمیتی برای […]

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان