میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۲۵ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۴:۰۵ ب.ظ سرویس:برگزیده ها, یادداشت 4 دیدگاه 436 بازدید

المپیک «کاراته» ندارد!

المپیک «کاراته» ندارد!

سعیده آرین: نیاز بود، باید یه ورزش «رزمی» یاد می گرفتم، همیشه تو چند جبهه در حال مبارزه بودم، تو خونه با حبیب و طاهره و گلچهره. مدرسه هم گهگاهی نیاز می شد و تو فامیل هم همیشه خدا با پسرها بزن بزن داشتم! خوب هم کتک می خوردم.

همزمان هم باید مراقب بودم بابا نفهمه درگیر شدم که اگه می فهمید خودش یه جنگ دیگه بود. به قول بابا «خر زخمی» شده بودم! یه جای سالم رو بدنم نبود، بلوز و شلوارهای بلند می پوشیدم تا جاهای زخم و زیلیم لو نره.

ته همه این بزن بزن ها به این نتیجه رسیدم که ورزش های سوسولی مثل شطرنج و دوچرخه سواری و… و رها کنم و برم دنبال یه ورزش رزمی درست و درمون. ۱۲ سالم بود تابستونی که می خواستم برم سال دوم راهنمایی کلاس های کاراته سالن سرپوشیده ثبت نام کردم.

یک روز در میون کلاس داشتیم و مربیمون یه خانم قد بلند و سختگیر بود که از شیراز می اومد. عصرها لباس و وسایلم رو برمی داشتم و می رفتم سر کلاس سخت و با جدیت تمرین می کردم، بعد هم می اومدم خونه و دوش می گرفتم و عصرونه چای شیرین و «تفتون» یا «پیسپا» می خوردم.

چند جلسه گذشته بود و یاد گرفته بودم چطوری عضلاتم رو سفت کنم که موقع ضربه خوردن درد رو حس نکنم. مربیمون به شکم هامون محکم مشت می زند و روش راه می رفت و وقتی می اومدم خونه با گلچهره و حبیب همون ها رو  تمرین می کردم.

چند جلسه از کلاس هام گذشته بود که پا دردهام شروع شد. شب تا صبح درد می کشیدم و مامان به پاهام «ویکس» می زد و با دستمال می بست. اول فکر کردیم به خاطر کاراته و تمرین هاست ولی دکتر گفت تو سن رشدم و دارم قد می کشم. حق با دکتر بود در عرض چند هفته منی که از اول دبستانم همیشه نیمکت اول می نشستم یهو شدم ۱۴۰،۱۵۰ و ۱۵۵ و ۱۶۴ و…

درد پاهام به مرور کم شد. کلاس های کاراته ام خوب پیش می رفت، حالا که دیگه از فسقلی بودن در اومده بودم و  قدم هم دراز شده بود کم کم  بهم مشتبه شد که می تونم همه رو بزنم! یه شیشه نوشابه گذاشته بودم تو کولیم برای مواقع درگیری، تو خیابون که راه می رفتم آماده بودم یکی بخواد زِر و پِر کنه که حسابی بزنمش، منتظر یه بهونه کتک کاری بودم تا مهارت هامو عملی کنم. مخصوصا روزهایی که از کلاس برمی گشتم انگار زورم بیشتر هم شده بود و  وقتی یه موتوری از کنارم رد می شد دلم می خواست یه متلک بگه که عین تو فیلم ها حسابشو برسم ولی خب شهر ما کوچیک بود و تقریبا همه همه رو می شناختن و متلک گفتن به دختر آقای آرین ریسک داشت که خلاصه قسمت ما نشد تا اینکه یه روز بعد از کلاس رفتم خونه خاله ام، پسر خاله ام که اسمش رو می ذارم مهرداد و از من بزرگتر بود در رو باز کرد و نرسیده تو حیاط کل کل هامون شروع شد:

-حالا مثلا می ری کلاس کاراته چیزی یاد گرفتی؟

– آره، می خوای بزنمت ببینی چی یاد گرفتم؟

-یعنی الان زورت به من می رسه دیگه… ها؟

منم که بچه پر رو گفتم:

-از قبل اش هم می رسید…

دلمون دعوا می خواست، جفتمون، این حرف ها هم واسه این بود که حرص همدیگه رو در بیاریم وگرنه هم من می دونستم الانه که همو بزنیم هم اون… چند تا جمله کوتاه و بزن بزن شروع شد ولی مهرداد تو قانون و فن های کلاس نمی گنجید وحشی بازی در می آورد و از مشت و لگد و همه زورش استفاده می کرد. یکی می زدم ده تا می خوردم ولی ول کن نبودم منم فن و همه چیزهایی که یادم داده بودن و گذاشتم کنار و به شیوه سنتی ماقبل کاراته ادامه دادم. تقریبا جفتمون آش و لاش شده بودیم که خاله ام رسید و جدامون کرد.

دو روز بعد شاکی رفتم سر کلاس و از اونجایی که روم نمی شد به مربی ام بگم با پسرخاله ام کتک کاری کردم الکی گفتم تو خیابون درگیر شدم و هیچکدوم از این فن ها به دردم نخورد؛ اونم یه توضیحاتی داد در مورد اینکه ورزش رزمی اصول خودش رو داره و برای نزاع خیابونی نیست و یه سری چیزهای دیگه که اصلا تو کتم نرفت.

دو سه روز بعد هم آزمون پایان ترممون بود، کمربندم رو گرفتم و همون روز فهمیدیم کاراته جز رشته های المپیک هم نیست! من که فقط به قهرمانی جهان فکر می کردم و رفع نیاز به درگیری های قومی قبیله ای همون روز تصمیم گرفتم کاراته رو هم مثل همه چیزهای دیگه ای که تست زده بودم واسه همیشه بذارم کنار.

از این نویسنده بخوانید:

شطرنج هم شد ورزش؟

هنر یا موریانه، مسئله این است!

کف بازی!

وقتی آقاجون مرده بود!

نوستالژی درخت لیموی خانه پدری

حنایی که برایم خیلی رنگ داشت

شهری با پاییز بی کلاغ!

زلزله ای که تمام خاطرات کودکی ام را آوار کرد

خوش رحمت

قصه های ناتمام «کَل حاجی»

شکلات‌های دزدکی با طعم دلهره!

«پشه بند»های سوراخ شب های لار

«مینی بوسِ» اشتباهی اول مهر!


4 نظر

  1. ناشناس گفت:

    2

    4

    سرکار خانوم این خاطرات شما فقط به درد نقل موقع پاک کردن سبزی میخوره نه چیز دیگه! لطفا اظهار فضایلتون رو بزارید واسه پیج شخصیتون نه توی سایت وزین(!) آفناب لارستان….!

  2. ناشناس گفت:

    2

    1

    خیلی داستان‌هاتون جالب هست بیش‌تر بنویسید…🙂👌🏻

  3. دلال گفت:

    0

    0

    صبر کنید ، صبر داشته باشید ، کم کم کم کتابش هم در میاد ، کی به کیه …. پاشایی ، اباذری ….😎😎

  4. باب اندرسون گفت:

    0

    0

    احسنت عالی بود
    قلم روانت خیلی به دل میشینه
    منتظر بعدی هستیم

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان