میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۱۵ تیر ۱۳۹۷ ساعت ۳:۵۹ ب.ظ سرویس:اجتماعی, مطلب شما یک دیدگاه 237 بازدید

«انسانیت»؛ شهر بی‌دفاع

«انسانیت»؛ شهر بی‌دفاع

اسدالله زهره‌وند: اوایل پیروزی انقلاب بود. میلیونها ایرانی پای تلویزیون های خود نشسته بودند تا برنامه ای را که به صورت زنده پخش می شد تماشا کنند. آیت الله طالقانی روبروی کاخ نیاوران ایستاده بود و برای بینندگان سخن می گفت. در میان گفته هایش ناگهان برافروخته شد و با اشاره به کاخ چنین گفت: «این کاخ را این مردک …»؛ ناگهان سکوت همه جا را فرا گرفت. آیت الله بر روی واژه «مردک» توقف کرده بود. گویا مساله مهمی را به یاد آورده بود… پرسش های بسیاری ذهن بینندگان و عوامل تولید برنامه را به خود مشغول ساخته؛ “چرا آقا حرفی نمی زند؟ آیا مطلبی را فراموش کرده است؟ و یا موضوع مهمی را به یاد آورده؟ آن موضوع چیست؟ یعنی آن اندازه مهم است که آقای طالقانی سخنانش را نیمه کاره رها کرده است ؟”.

آقا همچنان ساکت بود… زیر لب زمزمه می کرد: استغفر الله ربی و اتوب الیه؛ (پروردگارا از تو طلب بخشایش می کنم و به سوی تو باز می گردم)… سپس آقای طالقانی این چنین به سخنانش ادامه داد و گفتار پیشینش را اصلاح کرد: «این کاخ را آقای محمد رضا پهلوی بنا کرده است.»

همیشه این خاطره زیبا را که از زبان چند تن از دوستان مورد اعتماد شنیده بودم که دبیر محترم ادبیات دبیرستان یکی از این بزرگواران بودند، مرا به یاد سکانسی به یاد ماندنی از فیلم «رم شهر بی دفاع» (ساخته «روبرتو روسیلینی») می اندازد؛ فیلمی که در سنین کودکی بارها پای تلویزیون می نشستم و از آغاز آن را تماشا می کردم، تنها به خاطر همین سکانس به یاد ماندنی و تأثیرگذار که به باور من نقطه اوج فیلم است: “افسران آلمانی می خواهند از «دون پیترو» کشیش کاتولیک، که به پارتیزانها کمک کرده است اعتراف بگیرند. او باید دوستان پارتیزانش را یک یک به نازی ها معرفی کند، اما مگر می شود یک کشیش کاتولیک را شکنجه داد! نازی های آلمانی خوب می دانستند که با این کارشان نظام بی آبروی فاشیستی‌شان از این هم بی‌آبروتر و رسواتر می شود؛ برای همین به جای اعتراف گرفتن زیر شکنجه تدبیر دیگری می اندیشند، در اتاق بغلی را باز می کنند و پیکر بی جان دوست پارتیزان کشیش را به او نشان می دهند که البته از مبارزان کومونیست هم هست. پیکر غرق به خون او را که به صندلی بسته اند و سراسر زخم و جراحت است و زیر شکنجه جان سپرده به دون پیترو و نامزد مرد پارتیزان نشان می دهند. (نازی ها با معتاد کردن نامزد مرد مبارز و وابسته کردن او به خودشان دخترک را وادار کرده اند که همان کاری را در حق عشق خود انجام دهد که در کتاب مقدس «دلیله» در حق «سامسون» روا داشته بود و همسرش را به دشمنان یهودیان که از قوم «فیلسطی» بودند سپرده بود) دخترک با دیدن پیکر خونین نامزدش جیغ می زند و بی هوش بر زمین می افتد. دون پیترو اما خشم و نفرت سراسر وجودش را فرا می گیرد با اینکه از آغاز فیلم تا کنون اصلاً چنین حالتی را در این شخصیت نمی بینیم و انتظار چنین رفتاری را هم از او نداریم، زیرا دون پیترو با آن قیافه خنده دار و تپل و طرز خاص راه رفتن و حرکات با مزه اش بیشتر بیننده را به خنده می آورد تا اینکه به عنوان یک شخصیت اصلی داستان جدی گرفته شود و توجه کسی را به خود جلب کند. اما ناگهان مشتهایش را گره می کند و با صدایی که از خشم می لرزد- خشمی که آغشته به اشک و اندوه است اندوهی که به خاطر دیدن فاجعه به اوج خودش رسیده و او را شوکه کرده است- رو به افسران نازی می کند و مشتش را بالا می آورد و می گوید: شماها انسان نیستید! شما حیوان هستید! مانند کرمهایی هستید که در خاک می لولند.” افسران آلمانی با شگفتی گامی به عقب بر می دارند انگار آنها هم انتظار چنین رفتاری را از او نداشتند.

ناگهان کشیش ساکت می شود… انگار چیزی را به یاد می آورد. دستهایش را برای دعا و نیایش در هم گره می زند و رو به آسمان می کند و می گوید: “خدایا مرا ببخش من اشتباه کردم نباید اینطور صحبت می کردم”.

هنگام تیرباران سربازان جوخه اعدام از فرمان رئیس جوخه سرپیچی می کنند و هر چه با داد و فریاد فرمان شلیک می دهد به سوی کشیش شلیک نمی کنند؛ افسر آلمانی به ناچار گروهی دیگر را جایگزین می کند. دون پیترو در حال نیایش و مناجات با خداوند به شهادت می رسد.


1 نظر

  1. ح.د. وطن دوست گفت:

    0

    0

    بسیار عالی

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان