میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در14 می 2020 ساعت 12:03 ق.ظ سرویس:برگزیده ها بدون دیدگاه 102 بازدید

تحلیل تجربیات زندگی پس از زندگی(۴)

تحلیل تجربیات زندگی پس از زندگی(۴)

حامد توانا: تجربه میهمانی که به برنامه پنجم «زندگی پس از زندگی» دعوت شده بود دارای نکات مهم و قابل توجهی نبود. اما در اواخر این برنامه بخشی از تجربه آقای هوارد استورم پخش شد که ما اینجا بطور کاملتری آن را نقل می کنیم(۱). چون این تجربه طولانی است، تحلیل آنرا در قسمت بعد ارائه خواهیم کرد.

تجربۀ نزدیک به مرگ هوارد استورم رئیس سابق دانشکدۀ هنر دانشگاه کنتاکی آمریکا، یکی از مشهورترین تجربه ها است. او شخصی کاملاً علم گرا بود و هرگونه اعتقاد دینی و معنوی را زاییدۀ تخیل و حماقت می دانست. او که در سال ۱۹۸۵ در سن ۳۸ سالگی با تعدادی از دانشجویان خود از آمریکا برای سفری علمی-تحقیقی به فرانسه رفته بود، در آنجا دچار خونریزی شدید داخلی شده و در بیمارستان بستری گردید. بعلت در دسترس نبودن پزشک متخصص در آن شب، عمل جراحی او به روز بعد موکول گشت و او در آن شب در حالی که همسرش در بیمارستان بر بالین او بود جان داد.

تجربه استورم از جمله تجربیات دوگانه است. یعنی هم منفی است هم مثبت. بخش اول تجربه او تجربه ای دردناک و بخش دوم آن لذت بخش بوده است. در حقیقت او پس از نجات از عالم پر رنجی که در آن قرار گرفته تجربه مثبتی را از سر می گذراند. او تجربه خود را اینگونه بازگو می‌کند:

من که احساس می کردم مرگم نزدیک است، با زحمت زیاد و در حالی که با احساساتم کلنجار می رفتم با همسرم خداحافظی کردم و سپس چشمانم را بسته و سعی کردم کمی استراحت کنم. من منتظر پایان بودم، منتظر خاموشی و سکوت ابدی.

من که خود را باهوش و اهل علم می دانستم، اطمینان کامل داشتم که زندگی بعد از مرگ وجود ندارد. با خود فکر می کردم این خواب ابدی خواهد بود، همان خوابی که بیداری از آن وجود نخواهد داشت. وقتی در این حال بودم حتی برای یک لحظه هم دعا و خواندن نام خدا به ذهن من خطور نکرد.

من  چشمانم را بستم و در حالتی که نمی دانم خواب یا بی‌‌هوشی بود فرو رفتم. نمی‌دانم چقدر زمان گذشت، ولی بعد از مدتی احساس خاص و عجیبی پیدا کردم و چشمانم را باز کرده و دیدم که در کنار بدنم که روی تخت بود ایستاده ام. بسیار تعجب کردم، این اصلاً منطقی به نظر نمی رسید و نمی‌توانستم بفهمم که چطور ممکن است از خارج از بدنم به بدنم نگاه کنم…پیش خود گفتم که این باید یک خواب و رؤیا باشد و نمی تواند حقیقت داشته باشد. ولی واقعیت این بود که می دانستم خواب نمی بینم. همه چیز کاملاً واقعی و ملموس و زنده بود و حواس من از زندگی عادی به مراتب قوی تر و دقیق تر بود و بیش از هر موقع دیگر احساس زنده بودن می کردم.

در آن موقع از بیرون اتاق و از سمت در صدائی شنیدم که اسم مرا می‌خواند «هوارد، هوارد، بیا». چندین صدای مختلف من را می خواندند. من کمی ترسیدم، ولی صدا به نظر دوستانه می‌رسید و از آنجائی که نتوانسته بودم توجه همسر یا هم اتاقی‌ام را جلب کنم، به طرف صدا رفتم. وقتی از در اتاق خارج شدم  در یک فضای مه آلود حدود ۱۵ یا ۲۰ نفر را دیدم که در فاصلۀ چند متری از من ایستاده بودند. آنها فرم کلی آدم گونه ای داشتند، ولی در آن فضا جزییات آنها مبهم و صورت آنها غیر قابل تشخیص بود. از آنها خواستم نزدیک‌تر بیایند تا بتوانم آنها را به درستی ببینم. آنها بدون توجه دوباره تکرار کردند که عجله کرده و به همراه آن ها بروم و آنها بدن من را درست خواهند کرد.  من از آن ها سؤالات متعددی کردم که آن ها همه را بی جواب گذاشتند یا جواب‌های مبهم و کلی می‌دادند و باز اصرار می‌کردند که همراه آن ها بروم.

هوارد به دنبال این افراد حرکت می کند. در مسیر تاریکی که آنها در آن گام بر می دارند افراد بیشتری به آنها می پیوندند. در این حال کم کم رفتار آنها نسبت به هوارد تغییر کرده و خشن می شود. تا اینکه هوارد از ادامه راه خودداری می کند. در این هنگام آن افراد ناشناس، او را  مورد تهاجم و ضرب و شتم شدید قرار می دهند بطوری که بدن هوارد تکه پاره می شود.

او ادامه می دهد: باید اضافه کنم که در تمام این مدت من احساس نمی کردم که آنها موجودی غیر از آدم هستند، با فرق اینکه بسیار بی رحم و شرور و فاقد هر گونه احساس و خوبی و رحم بودند و هیچ گونه دردی حس نمی کردند. (آنها از طریق سخن گفتن با هم ارتباط برقرار می کردند نه از طریق ذهنی چون نمی توانستند بفهمند من به چه فکر می کنم) ناگهان در حالی که روی زمین افتاده بودم اتفاق بسیار عجیبی افتاد.

توضیح آن بسیار سخت است، ولی صدائی که به نظر می‌رسید از درون خود من و صدای خود من بود در فکر من به من گفت به درگاه خدا دعا کن. من با صدا جدل کردم که من به خدا اعتقاد ندارم، چگونه می‌توانم به او دعا کنم. صدا دوباره به من گفت به خدا دعا کن. من گفتم دعا کردن بلد نیستم. برای بار سوم صدا به من گفت به سوی خدا دعا کن. من پیش خود فکر کردم که امتحان آن ضرری ندارد و سعی کردم دعا یا مناجاتی را به یاد بیاورم. به تدریج توانستم اندک دعائی را از دهها سال پیش و ایام بچگی که به کلیسا می‌رفتم به یاد بیاورم و شروع به زمزمۀ آن کردم. با این کار موجوداتی که اطراف من بودند به تلاطم افتاده و فریاد زدند که خدائی وجود ندارد و من بدترین موجودات هستم و کسی اینجا صدای من را نمی‌شنود. شکایت و عکس العمل آن ها من را تشویق کرد که به دعاهای خود ادامه دهم. من به طرف آن ها فریاد کشیدم که خدا من را دوست دارد و به نام خدا از من دور شوید. آن ها به فریاد خود بر سر من ادامه دادند ولی از من دورتر شده بودند. من هنوز هم در حال فریاد زدن نام خدا بودم و هر چیز مذهبی یا مقدسی که به ذهنم می‌رسید را به زبان می‌آوردم، تا جائی که بالاخره دیگر اثری از آنها باقی نماند. در این موقع دیگر من کاملاً در تاریکی تنها شده بودم. من در اعماق قلبم به این دعاها اعتقاد نداشتم ولی می‌دیدم که دعاهای من روی این موجودات ترسناک چه اثری دارد و مانند آب روی آتش آنها را می‌راند، و به همین خاطر به دعاهایم ادامه ‌دادم.

هوارد پس از نجات از دست آن موجودات هولناک و وحشی در آن تاریکی دچار افسردگی و غمی شدید می شود تا جایی که آرزو می کنم اصلا وجود نداشته باشد. اما ناگهان از درون خود صدایی از دوران کودکی اش او را به یاد مسیح و علاقه ای که به او داشته می اندازد. پس آنگاه به حضرت مسیح (علیه السلام) متوسل می شود. توسل به این پیامبر الهی باعث تابیدن نوری از بالا به او شده و دردها و زخمهایش را درمان می کند. سپس هوارد به آن نور که نور فرشته ای از فرشتگان الهی بوده پیوسته و وارد عالمی دیگر می گردد.

در ادامه می گوید: در حالی که آن فرشتۀ نورانی مرا نگاه داشته بود ما شروع به حرکت در فضا کردیم و سرعت ما مرتب افزایش می یافت. در دوردست می‌توانستم منظره‌ای را ببینم که مانند آسمان پر ستاره بود… دوست نورانی من با صدای خوش آوائی چند فرشته را صدا زد که نزد ما آمدند. فرشتگانی که با من بودند می‌خواستند زندگی مرا به من نشان دهند. من در فکر خود خواستم که به همان تاریکی که از آن آمده بودم بازگردم، زیرا از آنچه در زندگی انجام داده بودم شرمنده بودم و خود را لایق آنجا بودن نمی دیدم و می خواستم در تاریکی از اعمال خود پنهان شوم. دوست نورانی من احساس من را فهمید و برای اولین بار با صدائی که مذکر بود از طریق فکر به من گفت که اگر راحت نیستم، لازم نیست که بیشتر از این به آن مرکز نورانی نزدیک شویم، و با این گفته ما همانجا متوقف شدیم. او به من گفت که من به آنجا (آن فضای نورانی) تعلق دارم. من به او گفتم که نه، تو اشتباه می کنی. او پاسخ داد که ما در اینجا هرگز اشتباه نمی کنیم. آن فرشتگان از من پرسیدند که آیا از آنها می ترسم؟ آنها گفتند اگر بخواهم آنها می توانند نور خود را کم کرده و مانند انسانهای عادی ظاهر شوند. من گفتم که نه، شما زیباترین چیزی هستید که من تاکنون دیده ام. من در درخشندگی آنها رنگهائی می دیدم که هرگز ندیده بودم. آنها همگی از طریق فکر با من مکالمه می کردند، و تمامی آنچه را من فکر می کردم بلافاصله درک می کردند. این کمی باعث تشویش من بود، زیرا از اینکه ممکن است نتوانم فکرم را کنترل کنم و چیزی نامناسب از فکر من بگذرد نگران بودم.

سپس آنها زندگی من را برایم به نمایش در آوردند. مرور زندگی من تنها به منظور آگاه ساختن من بود. بسیاری از آنچه در زندگی کرده بودم، تمامی موفقیت های تحصیلی و شغلی و مالی و جوایزی که دریافت کرده بودم و مدارکی که کسب کرده بودم در آنجا هیچ ارزشی نداشتند. تقریباً تنها چیزی که از دید آن فرشتگان مهم بود رفتار و برخوردهای من با دیگران بود. من در تمام زندگی خود حقیقت را انکار کرده بودم ولی اکنون باید با آن روبرو می‌شدم. من بار سنگین تمام انسانهایی را که در زندگی مورد تمسخر یا اهانت قرار داده بودم یا در اثر خودپرستی‌ام به آنها آسیب زده بودم را حس می‌کردم و حتی تصور سنگینی آن برایم ممکن نبود. زندگی من از تولد تا مرگ برایم به نمایش درآمد. قسمت‌هائی از آن بسیار سریع و قسمتهایی دیگر خیلی کند می‌گذشتند و قسمتهایی نیز چندین بار مرور می‌شدند. در این صحنه‌ها تأکید بر روی انسانها بود. بسیاری از تلاش‌های من در زندگی در جهت بدست آوردن تأیید یا تحسین دیگران بود و آن تلاش‌ها از دید فرشتگان بی اهمیت بودند. اگر به عملی می‌رسیدیم که به طور خاص بد (یا خوب) بود آنها مرور زندگی‌ام را کند می‌کردند تا به دقت به آن بنگرم. یکی از جنبه‌‌هایی که در زندگیم در آن اشتباهات زیادی کرده بودم در ارتباطم با انسان‌ها بود. من به آدمها به شکل وسیله‌ای برای بدست آوردن آنچه می‌خواستم نگاه می‌کردم…

من احساسات آن فرشتگان، و خوشحالی و حزنشان را در حین مرور زندگیم حس می کردم. با این حال آنها من را مورد قضاوت قرار نمی دادند و به من نمی گفتند که اعمالم بد یا خوب بوده اند. بسیاری از اوقات فرشتگان مرور زندگی من را متوقف می‌کردند تنها برای اینکه به من عشق و آرامش دهند، زیرا آنچه می‌دیدم برایم غیر قابل تحمل می‌ شد. می‌دیدم که وقتی بچه بودم به من یاد داده شده بود که مهربان و بخشنده باشم ولی به تدریج با بزرگتر شدن از آن روحیه دور شده بودم و مرتب خود خواه تر و مغرورتر شده بودم. تمام اینها در حالی بود که من به ظاهر یک شوهر خوب، یک پدر خوب، و یک شهروند خوب بودم. به من نشان داده شد چگونه با غرورم از خداوند روی برگردانده بودم… می‌دیدم که چطور خدا بارها سعی کرده بود از طرق مختلفی با من حرف بزند، از راه یک آواز که در رادیو پخش می‌شد، از درون یک کتاب که می‌خواندم، یک رمان، یک فیلم، و یا روشهای دیگر. او همچنین از طریق انسانهای خوبی که سر راه من قرار داده بود تا به من محبت کنند، سعی کرده بود تا پلی به قلب من بزند. به نظر می‌رسید او در هر روز زندگی‌ام سعی کرده بود با من ارتباط بر قرار کند. قبل از این اگر از من می‌پرسیدند آیا خدا خوب است با تمسخر می‌خندیدم. اکنون می‌دیدم که خدا بسیار از آنچه آن را خوب می‌نامیم بهتر است. خوبی تنها یک قسمت کوچک از انعکاس خداست…

هوارد سپس به گفتگو با فرشتگان همراه خود می پردازد و د مورد دین و مذهب و آینده بشریت سوالاتی نموده و پاسخ دریافت می کند. او سپس به بدنش باز می گردد. این تجربه تحول زیادی در تفکر و عقاید و زندگی استورم ایجاد می کند.

او می گوید: نمی‌دانم چرا خدا من را برای این اتفاق برگزید. شاید به خاطر این بود که من یک معلم بودم و قدرت بیان خوبی داشتم. شاید به این علت بود که من مشهور بودم و یک منکر شناخته شده و مسلم به شمار می‌رفتم. شاید خدا می‌خواست با این کار قدرت خود را نشان دهد. هوارد استورم  کتابی به نام «هبوط من به مرگ» در مورد تجربه نزدیک به مرگ نوشته که مورد توجه زیادی قرار گرفته است.

(۱) منبع: سایت تجربیات نزدیک به مرگ با تلخیص و تصرف

مطالب مرتبط:

جلوه نبوت تعریفی در تجربیات مرگ تقریبی(۱)

جلوه نبوت تعریفی در تجربیات مرگ تقریبی (۲)

جلوه نبوت تعریفی در تجربیات مرگ تقریبی(۳)

جلوه نبوت تعریفی در تجربیات مرگ تقریبی(۴)

جلوه نبوت تعریفی در تجربیات مرگ تقریبی(۵)

تحلیل تجربیات زندگی پس از زندگی(۱)

تحلیل تجربیات زندگی پس از زندگی(۲)

تحلیل تجربیات زندگی پس از زندگی(۳)


ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان