میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۳ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱:۳۸ ق.ظ سرویس:مطلب شما 8 دیدگاه 1,523 بازدید

حنایی که برایم خیلی رنگ داشت!

حنایی که برایم خیلی رنگ داشت!

سعیده آرین، گرافیست و نویسنده لاری ساکن تهران مدتی است در صفحه اینستاگرام خود متونی عموما از خاطرات گذشته و کودکی هایش می نویسد و تصویرسازی می کند. آرین در این یادداشتها با استفاده از زبان محاوره ضمن خاطره گویی بخشی از سنت و باورهای مردم لارستان را نقل می کند. در این بخش می توانید نوشته او درباره «حنابندون لاری» را بخوانید:

***

saeedeh-aryan2سعیده آرین: لَک (به زبان لاری) حنابندون یه پارچه های مثلثی دو لایه قرمز بود. لایه اولش از پارچه های ارزون قیمته و دور دست می پیچیدن که اگه حنا رنگ پس داد پارچه اصلی کثیف نشه و لایه دوم یه پارچه زری طور که گُل منگل و پولک داشت و می اوردن دور دست و با بند قیطونی طلایی می بستن! یه چیز خوشکل بامزه ای بود که مامانم بچگونه اش رو واسمون درست کرده بود و من فکر می کردم چون بقیه ندارن ما ده صفر از بقیه بچه ها جلوتریم! از همیشه مراسم حنابندون رو بیشتر دوست داشتم نمی دونم واسه این لک ها بود که بهم اعتماد به نفس می داد یا چون شب هاش تو خونه عروس می خوابیدیم و بیشتر عیش می کردیم!

عروسی دختر عموم عمه ملوکم واسه بچه ها حنای نقش می بست و ما بین اون همه دختر عمو دختر عمه تو صف می نشستیم تا نوبتمون بشه، البته یه جور حنای بدون صف هم بود که بهش می گفتیم «موشکو» که یه گوله حنا می ذاشتن کف دستت و مشتت رو می بستی و منتظر می موندی تا رنگ بیاره!

خیلی به نظرم ساده و مسخره بود و برای فامیل های درجه چند! ولی من دختر عموی عروس بودم و نششتم تو صف حنای نقش، تازه لک هم داشتم، لک که واسه حنای مچی نبود! با دقت به دست های عمه ام نگاه می کردم که در محاصره دخترها که دل خوشی ازشان نداشت یه بند کاموایی سفید رو ضربدری از رو انگشت ها رد می کرد و انتهای انگشت چند دور می پیچید و حنا رو می زاشت وسط دست طناب پیچ شده و می بست!

از اونشب به بعد هر وقت جایی نخ دستم می رسید اداشو در می اوردم و وقتی نشون مامان می دادم می گفت برو بازش کن انگشتات خونمردگی می شه اینقدر محکم بستی! همون شب تو حیاط خونه عمو با دست های حنا بسته خوابیدیم و ستاره ها رو تماشا کردیم و عمه واسمون شعر خوند صبح تکه های خشک شده حنا رو شستیم و ذوق زده از اینکه دستمون قهوه ای بود با خط های ضربدری سفید!

تازه یاد گرفته بودم نخ پیچیدن رو که حنای قیفی اومد، فهمیدیم چه کلاهی سرمون رفته و اصلا نقش چی هست! ما که به چند تا ضربدر می گفتیم «نقش» و با همون دلمون خوش بود، یهو دیدیم یه خانمه چطور با قیف اونم اینقدر سریع گل و بوته می کشه و وسطش قلب می زاره و تیر رد می کنه و هی مثل مار بالا می ره و مثل اژدها رو دست و پا بزرگ می شه و همه هم می گفتن به به چه خوشکله!! دیگه کسی واسه ضربدر تره هم خشک نمی کرد! من و عمه بدجوری مغلوب نقش شده بودیم!

عمو حسن که فوت شد عمه از دل و دماغ افتاد و عروسی های بعد را نمی آمد، همه می گفتند عمه داغدار شوهرش هست و من فکر می کردم شاید از دست این خانم حنابند عصبانی است که نمی آید! اصلا ای کاش این خانمه این همه نقش و نگار بلد نبود!

photo_2016-10-24_01-12-12


8 نظر

  1. مهوش بدر گفت:

    0

    0

    خیلی جالب بود اگه میشه بازم برامون از نوشته های خانم سعیده آرین بذارین

  2. Saeed M ahmoodian, M.D. گفت:

    0

    0

    Azizam Saeeda
    Naveshteh sheewa va tanz on hazrat khaundam va lazzat bordam. Dar Encyclopedia Larestanica page 281- 82 henoe bandoon yaa henoe nesoo hamraah baa aks sharh dadeh shodeh ast va aks dast henoe basta, shoma raa be yaad marhoomeh ‘amma at miandazad. Man E.L. be ketaabkhaune Lar tavast ostad Dr. vousouqi hadiya daadeh am, omid ast ke rasideh baashad. Qablan yeki baa post baraye doosti dar Lar farestadam vali narasid. Pirooz o shad baashid. Saeed Mahmoodian, M.D.

  3. ناشناس گفت:

    0

    0

    دکتر محمودیان شما مایه ی افتخار لارستان هستید درود بر شما

  4. ناشناس گفت:

    0

    0

    بسیار زیبا بود

  5. رستم گفت:

    0

    0

    خانم به ظاهر محترم قلم روان و جذابی دارید باز هم بنویسید برایمان. به عشق خواندن مطالب شما هم که شده باشد از این به بعد هر روز آفتاب را خواهم دید

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان