میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۲۴ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۶:۴۵ ب.ظ سرویس:فرهنگ و هنر, مطلب شما 15 دیدگاه 950 بازدید

خواستگاری

خواستگاری

آفتاب لارستان: «خواستگاری» عنوان مجموعه خاطره نگاری یا داستان واره های«فائزه اردشیری» است که طی چند روز گذشته در صفحه شخصی خود در اینستاگرام منتشر کرده است. این داستان یا خاطرات کوتاه ضمن استفاده از بیان و لحنی صمیمی و مورد پسند مخاطب عام، در واقع نقدی جدی بر مناسبات و رسوم جامعه سنتی لارستان در موضوع ازدواج و آشنایی زوجین با یکدیگر است.
خانم اردشیری به درخواست ما تمام قسمت های این داستان را در اختیار سایت آفتاب لارستان گذاشتند. ضمن تشکر از ایشان، شما مخاطبان عزیز را به خواندنش دعوت می کنیم:

***

قسمت اول:

فائزه اردشیری: دختر دم بخت که در خانه باشد، مادر خانواده با دیدن هر شماره ناشناس روی گوشی تلفن منتظر است یک خانم دیگر آنطرف خط بگوید که برای امر خیر مزاحم شده است. این که تلفن کی زنگ بخورد یا حتی بانوی پشت خط چه کسی باشد، در وهله اول خیلی مهم نیست. اهمیت موضوع آن است که مادر بشنود که دخترش خاستگار دارد و به اصطلاح هنوز زمان دبه حاضر کردن و ترشی انداختن نشده است.

در خانه ما گویی قرعه به نام من افتاده بود. سال به سال می گذشت و حتی انگشت کوچک دستمم به تلفن نمیخورد اما هر زمان که به حسب اتفاق، بقیه درگیر کارهای دیگری بودند و من گوشی را برمیداشتم، امر خیری در کار بود! بگذریم ازین که این امور خیریه معمولا در ساعات استراحت خانواده و بعد از ناهار بر ما نازل میشد و اعضای خانواده معمولا درگیر خواب بودند تا امورات دیگر.

-الو سلام.بفرمایید.

+سلام. منزل …؟

-بله بفرمایید.

+مادر تشریف دارند؟ گوشی رو میدین بهشون؟

+بله.بگم چه کسی باهاشون کار داره؟

-ریز میخندد و با شرمندگی میگوید: “برای امر خیر زنگ میزنم”.

-مجدد میپرسم شما؟

+میگوید من؟ حالا انشاالله بعدا بیشتر آشنا میشویم.

میدانم که او هم همچون بقیه -که به اعتقاد من خواستگار نیستند- قصد ندارد خودش را معرفی کند و فی الحال من باب سردرآوردن از ما، تماس گرفته است.

گوشی را نگه میدارم و مادر را صدا میکنم.

-ماماااان؟

بلند داد میکشد و می گوید: + “چیه؟”

مامان عادت دارد موقع شستن ظرف آب را زیاد هدر بدهد و معمولا صدای مرا نمی شنود. میگویم: – “تلفن با شما کار دارد”.

+به خاله عطری ات بگو بعدا بهش زنگ میزنم.

-برای امر خیر تماس گرفته اند.

+دستکش های بلند پلاستیکی زرد رنگ را در می آورد و گوشی را از دستم میکشد و میگوید بده ببینم تلفنو.

الو ….

و میرود توی اتاق و در را میبندد. قلبم به شماره می افتد. در دلم میگویم ای کاش پسرشان کچل باشد یا خیلی چاق یا بیش از اندازه لاغر. اگر اینطور باشد راحت میتوانم رویش عیب و ایراد بگذارم و یک نه قاطع بگویم.

صدای قورت دادن آب دهان مادر را که حس میکنم بزاقش هنگام حرف زدن با خواستگار بیشتر ترشح میشود را میشنوم.

میدانم چند دقیقه بعد از اتاق بیرون می اید و تمام صورتش میشود لب و غرق خوشحالی است. مرا نگاه میکند گویی ان نگاه قرار است مرا ببلعد و بگوید زمان رفتن فرا رسیده است.

 

قسمت دوم:

هیاهوی مادرم، پدر؛که خوابش خیلی سنگین است و اگر در گوشش ترقه در کنی هم چشمانش را باز نمیکند را بیدار میکند.

چه شده خانم؟ خواستگار زنگ زده؟

خواستگار بود. گفتم باید با باباش صحبت کنم. خدایی نکرده فکر نکنند دخترم روی دستمان باد کرده و میخوایم بدیم بره.

این موقع ها درجه حرارت چانه مادر، گرم که چه عرض کنم، داغ میشد.سوزان میشد. انگار که کالری برای متابولیسم بدنش از انرژی خورشیدی تامین شود.

بیا دختر بشین برات تعریف کنم. پسره خونه داره. ماشین داره. وضعشم خوبه. و بعد

نگاه شیطنت واری به پدرم می اندازد و میگوید: پسره فوق لیسانس داره ! و قاه قاه می خندد. حرفش را قطع میکنم و میپرسم مامان نکنه باز نپرسیدی فامیلیشون چیه؟

از گوشه لبم نیشگونی سفت میگیرد و میگوید: رسم نیست خودشونو معرفی کنن. این هم که زنگ زد واسطه بود.

واسطه؟؟

به چیت می نازی؟ اگر مثل سحر و مهتاب سر به راه بودی مثل اونها این موقع بچه هم بغلت بود.

مامان ما نمیشناسیمشون. خانم غلامی رو یادت رفته؟خواستگار نماهایی میرفتن خونشون که بعدا معلوم میشد اصلا پسر ندارن. واسطه بودن! میخواستن دختر رو ببینن که خبرشو به خانمای پسر دار بدن.

ابروهای باریک و کم پشتش را در هم میکشد، تمام پیشانی اش چروک می افتد و صدایش که موقع عصبانیت بم تر میشود را از حلقش خارج میکند و میگوید: اگر نمیخوایی شوهر کنی بگو و خیالمونو راحت کن.

آرام می پرسم: نگفتند پسرشون چند سالشه؟

او هم این بار ارام چیزی زیر لب زمزمه میکند.

نشنیدم مامان.بلندتر.

گفت متولد ۵۶ ولی اسفندماه به دنیا اومده.تو همون ۵۷ رو در نظر بگیر.

دیگر تاب ندارم.جیغ بنفشی میکشم و میگویم ۴۰ سال؟؟؟؟

وقتی این اقازاده متولد شده هنوز انقلاب هم نشده بود!!!!

سکوتی یکباره بر اتاق حاکم میشود. انگار این جمله مادر را متوجه اختلاف سنی زیاد من و … -نمیدانم چه صدایش کنم- کرد. اهسته گفت: واسطه میگفت تازگی شرکت جدیدی تاسیس کرده و بیست سی تا زیر دست داره.

سرم را پایین می اندازم و در دلم میگویم اگر شباهت چهره نبود مطمئن میشدم که مرا در یک روز سرد و برفی در یک سبد حصیری در حالی که در یک پتوی صورتی با خال های سپید پیچانده اند، پیدا کرده اند. درست مثل کارتونهای دوره کودکی. بگذریم ازینکه شهر من تا کنون چهره برف به خود ندیده!

سقلمه ای میزند و میگوید:بگم بیان؟

سرم را بالا نیاورده به اتاقم میروم.

گفت که دوباره زنگ میزنه.

مامان محض رضای خدا بهشون بگو سر ساعت معین بیایند.

حالا بگذار فردا بشه ببینم مجدد تماس میگیرند یا نه!

 

قسمت سوم:

تمام روز را مشغول سر و کله زدن با بچه ها بودم. حقش نبود با آن همه بدبختی که برای درس خواندن و دانشگاه رفتن کشیدم، آخر سر  بعنوان یک معلم  نیمه وقت، در یک مدرسه ابتدایی پسرانه کار کنم. نمیدانم قرار بود با ماهیانه ی چهارصد هزار تومنی، آن هم بدون بیمه چه اتفاقی بیفتد که زبانم بند آمد و قرارداد را امضا کردم. در افکار نا به هنجارم غرق میشوم، پتو را میکشم روی سرم و چشمهایم را میبندم ، ناگهان مادر شتابان در را باز میکند و میگوید پاشو پاشو چه وقت خوابه. پاشو خانم شریعتی زنگ زد.

خانم شریعتی؟

همون واسطه هه. خیالت راحت شد؟ این هم از فامیلش که میخواستی بدونی!

مامان توی تمام شهرها و روستاهای ایران این فامیلی وجود داره. حتی یه سری از کوچه ها و خیابونا! کدوم شریعتی؟ اونا که میشن خواهرزاده زن عمو اینا؟

دو دستش را گره کرده مانند لیوان قدیمی استیل که حتم دارم از جهاز مادربزرگ خدابیامرزم جا مانده را  میچسباند به کمرش و فریاد میزند: خدا نکنه قوم و خویش بابات برات خواستگار بفرستن. من چه میدونم کدوم شریعتی؟؟ ولی خدا بیامرزه پدر کسی رو که ادرس تو رو بهش داده. با بچه های مردم هم همینطوری رفتار میکنی؟ زبون بسته ها چی میکشن از دستت؟

خانم خانم کمی آرامتر. این صدای پدر است. و می گوید: میخوایی عزت خانم بفهمه امشب قراره خواستگار بیاد و همه اهل محل رو باخبر کنه؟؟؟

یکباره تمام بدنم خیس عرق میشود. درجه حرارت بدنم بالا می رود و دستانم شروع به لرزیدن می کند. امشب؟ امشب قراره بیان؟

پس واسه چی دارم صدات میکنم دختر؟ و قهقه میزند، بیخود نیست ندیده عاشقش شدی. خانم شریعتی میگفت پسره چشماش سبزه. برق شادی در چشمان درشت و عسلی رنگ مادرم هویدا می شود.

اب دهانم می پرد توی گلویم. قلبم تیر میکشد. به زحمت میگویم: آخه چشمای سبز قراره چه گرهی از مشکلاتم باز کنه!!!

دوباره صدایش را بالا می برد. این بار می گوید: عینکیِ مو فرفری! و از اتاق خارج می شود. من هم عینکی بودم و هم موهایم فر داشت.درست شبیه سیم های تلفن. و هر بار حرفی می زدم یا کاری میکردم که خلاف میل مادر بود برای تحقیر از این عبارت استفاده می کرد. هر بار عینکیِ مو فرفری از زبانش جاری میشد، بی اختیار چهره ی زنِ تناردیه؛ نامادری کوزت در ذهنم نقش می بست. خصوصا که زن تناردیه مانند مادر هم چاق بود و پوستش خیلی روشن بود  و از همه مهتر دست به کمر و حق به جانب می ایستاد تا بقیه از او حساب ببرند. تقصیر من چیست که بیشتر ژن های فعالم را از خانواده پدری به ارث برده ام و مثل انها -پدر و عمه ی کوچکم- موهایم خلاف جهت جاذبه زمین رشد می کند و شانه زده و نزده اش تغییری در من ایجاد نمیکند؟

اگر اینطوری حساب کنیم که دخترهای عینکی و مو فرفری زشت اند و طرفدار ندارند خب خیلی بجاست که مادرم از داشتن چشم های سبز خواستگارم خیلی خوشس بیاید.

آخ. آآآآآخ

دمپایی های پلاستیکی خیس حمام را پرت می کند سمتم و می گوید: پاشو دیگه بی صاحاب شده. پاشو به خودت برس! دیر شد.

 

قسمت چهارم:

پاشو موهاتو سشوار کن. مردم وقتی خواستگار میاد براشون، میرن آرایشگاه، هزار و یک بزک دوزک می کنن. از خواهرت وسایلشو قرض بگیر بعدشم برو از صندوقچه چار تیکه طلا آویز کن به خودت. نگن واسه بچه هاشون کم گذاشتن.

بابا میپرسه کم و کسری نداریم خانم؟ همه چیز هست؟

مادر کرشمه ای حواله ی پدر میکند و میگوید دستت طلاست آقا. خدا رو شکر از شوهر شانس آوردم. به حق پنج تن بچمم شانس بیاره. (کفش ننه اَ پاء دُت اَچو) این یه ضرب المثل تو گویش ماست که معتقده اقبال مادر هر چی باشه واسه دخترشم همون میشه. صدامو آزاد میکنم و میگم:

– مامان نگفتن پسرشونو با خودشون میارن یا نه؟

زبانش را در دهانش میچرخاند و مِن مِن میکند. هر وقت اوضاع وفق مراد خودش هم نیست واکنشش اینطور است.

+نمیدونم چیزی نگفتن.

-صد بار گفتم بپرس مامان.حالا من چی بپوشم ؟

+فرقی نمیکنه چی بپوشی. یه چادر گلدار تو کمد هست.نو نو. همونو بنداز. باید چادر بندازی.

نمیدانم چرا باید در خانه خودمان و جلو چند خانم چادر رنگی بندازم! معمولا جلسه اول داماد را با خودشان نمی آورند. میگذارند اول مادر و خواهرشان دختر را ببیند، اگر پسندیدند جلسه دومی هم در کار است. گاهی وقتا مادربزرگ و عروس بزرگ و خاله شان را هم می اورند! توی یک کتاب روانشناسی نوشته بود خانواده ای که برای خواستگاری میروند خانه دختر، اگر پسرشان را همراه نیاوردند، خانواده دختر هم عروس را نشان ندهند. ولی کو گوش شنوا!  بارها در این مورد با مادر صحبت کرده بودم ولی هر بار او حرف خودش را می زد و من بی رمق، صحبت کردن را رها می کردم. چون خیلی خواستگار نداشتم و تقریبا هر چهار پنج ماه یک بار  این قائله به پا می شد، حرف را کش دار نمیکردم و البته بعد از جدالی سخت با مادر به اتاقم پناه میبردم. پدرم می گوید دختر در سه صورت زود شوهر می کند: یا زیبا روی باشد که من نبودم، یا شاغل باشد که کار من با آن مستمری کم، شغل به حساب نمی آمد و یا بابای پولداری داشته باشد که خدا را شکر این مورد را اصلا به حساب هم نمی آوردم. تازه مشکل دیگری هم وجود داشت و ان حضور خواهر کوچک در خانه بود که بارها و بارها به من گفته بود حواست باشد، زودتر شوهر کن برو سر خانه و زندگی ات. خیال نکنی من صبر میکنم اول تو بروی بعد من! من پاسوز تو یکی نمیشوم… البته من هم پذیرفته ام که متولدین دهه های ۶۰ به بالا طرز فکرشان با ما متفاوت است و سکوت میکردم. حتی با این جواب که: باشد خواهر جان. اگر تو زودتر شوهر کردی، آن سوفله خوری را که خانم همسایه سال پیش برایمان آورد و مادر به نیت من در صندوقچه گذاشت، برای تو باشد. اینها را در دلم مرور میکنم. مادر میگوید:

-اینجا یه شهر مذهبیه. مردا دلشون میخواد خانمشون چادری و نجیب باشه.

این را که می شنوم واقعا از ته دل متنفر میشوم از این طرز فکر. گیریم که قبول کنیم نجابت و حیا به چادر انداختن است. اگر واقعا اینطور است چرا اکثر دوستانم بعد ازدواج یا اصطلاحا وقتی خرشان از پل گذشت، تازه به تجدد می رسند و پوشش خود را تغییر میدهند؟ دیگر نه چادری در کار است،نه ذهن پرسشگری و نه مادر شوهر مخالفی! ماتیک های مخملی قرمز رنگ به لبانشان می مالند و آن چنان خط چشمی میکشند که بقول آن متن معروف گویی قرار است در امتحان از ان سوال طرح شود. چادر که چه عرض کنم! اخیرا شلوار جین پاره  مد شده که می گویند قدش ۹۰ است میگویند این روزها شلوار  باید کمی کوتاه تر از لنگِ پا باشد.اینطوری با کلاس تر است و تشکیلات این چنینی!

باز هم آرام چشم ای میگویم و قائله را خاتمه میدهم. میروم که حاضر شوم.

 

قسمت پنجم:

نمی دانم دخترها این مواقع که میشود حاضر شدن را از چه کاری شروع میکنند اما قدم اول برای من صاف کردن سیمهای تلفن روی سرم است. موهایم را دوست دارم اما مادر می گوید در شهر ما موی فر مورد پسند مردم نیست. مبادا مادر و خواهر داماد از دیدن موهایت پشیمان بشوند و از آوردن پسرشان صرف نظر کنند. درجه حرارت اتوی مو را تا ته بالا میبرم و با قصاوت قلب موهایم را صاف میکنم.

آرایشگر مان میگوید موهای صاف و یک طرفه که قدری از پیشانی رد شود، صورتم را خیلی زیبا میکند. سعی میکنم با کرم و پنکگ پوست صورتم را جلا بدهم تا قدری روشن تر بنظر برسم. از آنجا که ما در جنوب زندگی میکنیم خیلی طبیعی است که پوستمان سبزه باشد اما نمیدانم چرا موقع خواستگاری میگردند دنبال دخترهایی که پوستشان سفید تر است!

در کمد را باز میکنم. واقعا نمیدانم چه بپوشم.اگر بلوز آستین کوتاه و شلوار بپوشم ممکن است پسرشان را همراهشان بیاورند و اگر موقع سلام و علیک دستم از زیر چادر هویدا شود، بگویند دخترشان حیا ندارد و حجاب نمیداند.

اگر  هم بلوز آستین بلند و شلوار بپوشم ممکن است بگویند: دختر اینقدر خودش را پوشانده بود که نتوانستیم درست او را ببینیم. در این حالت اگر خواستگار خیلی پرو باشد، ممکن است به مادرم بگویند که ما میخواهیم دختر را بدون چادر ببینیم!

کاش مانتو بپوشم. اتفاقا یک مانتوی نو دارم که تا حالا نپوشیدمش. آن را از رخت آویز جدا میکنم و به اتاق خواهرم میروم.

-بنظرت اینو بپوشم؟

+ها؟

– صدایم را بلند میکنم و میگویم: بنظرت اینو بپوشم؟

+هندزفری اش را از گوشش بیرون اورده میگوید: امل! مانتو بپوشی چادر هم بندازی؟ و هندزفری را مجدد فرو میکند در گوشهایش.

بلند جیغ میکشم.مامان چرا نپرسیدی پسرشون رو میارن یا نه. چی بپوسم که توش حرف و حدیث نباشه.مامان تو رو خدا زنگ بزن بگو نیااااان.

مادر این بار ارام است.عصبانی نمیشود و میگوید: به جهنم. (اَمدِه بُکُن تا وامَنش) یعنی اینکه شوهر نکن تا، تا قیامت روی دستمان باد کنی! به اتاقم برمیگردم. یادم می آید شومیز صورتی گلدار آستین بلندی را برای عقد کنان پسرخاله ام خریدم که یک رویی ساده استین حلقه سفید رنگ هم دارد.همان را میپوشم. در اتاق می مانم و از لای در نگاه میکنم. اگر پسرشان همراهشان بود، رویی را میپوشم وگرنه آن را در می اورم.

قدری اودکلن میزنم و چند نمونه رژ لب هم به خودم میمالم و از اتاق بیرون می روم.

ماشاالله عروس خانم. این را پدرم میگوید. سرم را پایین میداندازم. پدر فکر می کند از سر خجالت است اما اینطور نیست. از سر بی احساسی است. این رسم و رسومات ساختگی برایم قابل هضم نیست. چطور ممکن است کسی را که حتی اسمش را هم نمیدانی برای خواستگاری به دیدنت بیاید و تو مشتاقش هم باشی. البته اگر بیاید! اگر بگذارند بیاید! داماد بیچاره و بی عرضه! چادر را هم می اندازم روی سرم و سکوت میکنم.

خواهرم هم سرخاب سفیداب کرده از اتاق خارج میشود. مادر می گوید: کجا به سلامتی؟

-مگر قرار نیست خواستگار بیاد؟ خب من هم میخواهم ببینمشون.

+خوبه خوبه. مگه خواستگاریه توعه؟

دوتا دختر کنار هم بشینن اونم خواهر، تو خواستگاری شگون نداره. مقایسه پیش می اد.

با تمام قوا صدایم را در گلو جمع میکنم و با بغص میگویم مامان تو نپرسیدی برای کدوممون زنگ زدن؟

میگوید:معلومه واسه تو. و خواهر کوچکم را از سالن پذیرایی بیرون میکند و میگوید: تا اینا از خونه نرفتن، حق نداری بیایی بیرون.وگرنه چشمتو از کاسه در میارم.

خواهرم همانطور که به اتاقش میرود میگوید: یادت نره بهشون بگی “خواهر من از من زیبا تر است” .

لعنت به شیطون برو تو اتاقت دختر. و بعد خطاب به من میگوید: وقتی اینا اومدن عینکتو در بیار.

داد میکشم و میگویم: مامااااااان.

هیس دختره چش سفید. و ادامه میدهد:

بهتر است شما بیرون خانه باشی آقا.  مجلس زنانه است. پدر این را میداند و میگوید اگر کم و کسری داشتین زنگ بزن خانم. و از خانه بیرون میرود. روی کاناپه مینشینم و خودم را با گوشی ام مشغول میکنم تا خواستگار نماها تشریف بیاورند.

 

قسمت ششم:

همه چیز آماده پذیرایی از مهمان هاست. مادر خانه را برق انداخته است. پدر میوه های درشت و مجلسی خریده و تاکید کرده میوه ها در میوه دان بزرگی که یادگار مادرش است چیده شود. شربت، شیرینی و چند قلم خوراکی دیگر روی میز است. عقربه ها، ساعت ۵ و نیم را نشان میدهند.

-مامان ؟گفتی دقیقا کی بیان؟

+گفتن بعد نماز مغرب و عشا میان.

– یعنی چه ساعتی؟

+نمیدونم. گفتن بعد نماز دیگه.

-مامان تو چرا زمان برات مهم نیست؟  ده دقیقه دیگه اذان میشه و تا ساعت یازده و پنجاه و نه دقیقه میشه بعد از نماز مغرب و عشا!

از عصبانیت دندانهایم را به هم میسابم.  آخرین باری که برای پر کردن دندانم به دندانپزشک مراجعه کرده بودم، دکتر گفت که بخاطر دندان قروچه زیاد فک ام بیش از اندازه سفت شده است.حتی یادم است دستش را گذاشت روی فک ام و گفت اوووه! هر وقت خیلی عصبانی میشوم در بیداری یا خواب دندانهایم را به هم میسابم و این خیلی آزار دهنده است.

ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه. شش. شش و ربع. شش و شانزده دقیقه که شد از جایم بلند شدم و جیغ کشیدم. من دیگه یک لحظه هم این بازی مسخره رو تحمل نمیکنم. ناگهان تلفن زنگ خورد. سکوت کردم. شماره خانم شریعتی بود. مادر گوشی را برداشت. گوشم را به گوشی چسباندم.

-بله؟

+شریعتی هستم خانم. آدرس منزلتان را لطف میکنید؟

-از عصبانیت زیاد دوست داشتم سر خانم شریعتی را زیر پایم لگدمال کنم و خرخره اش را بخوم. دوست داشتم با مادرم بخاطر این رفتارهایش قهر کنم. نمیشود تن به هر خفتی بدهی برای اینکه خواستگار برایت پیدا شود. کجای دنیا آدمها این وضع را تحمل میکنند؟

گوشی را میگذارد. مادرم شرمنده من است.میگوید چکار کنم دخترم؟ در شهر ما رسم خواستگاری اینطوری است. میترسم اگر خودمان را خیلی قانونمند نشان بدهیم، خواستگار زنگ نزند. و قطره اشکی از چشم چپش، روی چروکهای زیر چشمش سر می خورد و به سمت گونه اش سرایزر میشود.

میدانم مادامی که مادر در برابر این وضعیت سکوت کند، آش همان و کاسه همانا.

و ادامه میدهد حالا خوب شد هنوز نیومدن. زنگ زدم خاله و خواهرت هم بیایند.

اونها واسه چی مامان؟

میدانستم برای چه. خاله ام معلم قران بود و مداح. خیلی ها را میشناخت و خیلی ها میشناختندش. مادر فکر میکرد اگر خاله ام در جلسه حضور داشته باشد، برایمان یک جور اعتبار دارد. نه اینکه ما بی اصل باشیم اما خانواده گسترده و نام آشنایی نداشتیم.خیلی شناخته شده نبودیم. ولی در این مورد که پدرم ادم شرافتمندی است، هر چه بگویم کم گفته ام.

خواهر بزرگم که یک دختر چهار ساله دارد را هم اولا برای احترام گذاشتن دعوت کرده که بیاید و البته اینکه خواهرم بهتر از مادر میتواند از داماد پرس و جو کند. او کارمند بانک است و خیلی ها را می شناسد. طوری که موقع خرید و رفتن به بازار پدرمان را در می آورد: اینجا نریم این آقا مشتریمان است و من از او زیاد خوشم نمی آید. آنجا نریم. مشتریمان انجا پاتوق میکند و چیزهایی از این دست. خدا کند دخترش را نیاورد. دخترش خیلی ورجه وورجه میکند. اخیرا یاد گرفته هر غریبه ای را که ببیند صدایش را کلفت کند و از او بپرسد: “شما کی هستی؟”

زنگ خانه به صدا در آمد. در جایم خشکم زد. از ته دل آرزو میکنم که آنها نباشند. مادر در را باز میکند. خواهرم و خاله ام. خواهرزاده ام هم همراهشان است. با هم روی کاناپه مینشینیم و منتظر آمدن خواستگارها هستیم. ساعت یک ربع به هفت است. امیدوارم پای داماد بشکند و به خانه مان نیاید.

 

قسمت هفتم:

هنوز نیامده اند. عروس اینجاست اما گویی قرار است انها با خودشان عروس بیاورند که اینقدر لفتش داده اند. حالا اگر پسرشان را می آوردند باز میگذاشتم به حساب اینکه آقای داماد به احترام چنین جلسه ای زمان خرج کرده، یک دست کت و شلوار شیک پوشیده و کراوات زده تشریف می اورند. واقعیت این است که من تا بحال ندیده ام پسر بیچاره ای که به اجبار خانواده یا حالا خیلی خوش بینانه نگاه کنیم، به دلخواه خودش آمده باشد خانه مان، کت و شلوار بپوشد.کراوات بزند و خیلی آراسته باشد.درست شبیه خواستگاری توی فیلم ها! تازه یک بار که امدن و رفتن یکی از خواستگارها سه جلسه ای طول کشید-و حالا بماند هر بار دوتا عمه و سه تا خاله بهشان اضافه میشد- که مرا ببینند، هر جلسه همان پیرهنی به تن داشت که جلسه قبل پوشیده بود

نمیدانم چطور ممکن است ادم در اینطور مراسم ها حواسش جمع نباشد. بدتر از آن اینکه جوراب پای چپش درست روی انگشت سوم سوراخ بود و تا همان جلسه سوم حتی آن را هم عوض نکرد. گمان نکنم اینطور مردها، مرد زندگی باشند. شاید هم آنها فکر میکنند اگر هر جلسه آراسته تر از جلسه قبل بیایند،ما روی وضعیت مالیشان حساب بیشتری باز می کنیم یا چه میدانم از این جور چیزها.آدم عصبانی که میشود فکرش هزار جا میرود.حتی توی جوراب سوراخ خواستگار قبلی!

آثار خشم و اندوه در چهره ام هویداست. معمولا نمی توانم ناراحتی ام را پنهان کنم. مادر هم متوجه تغییر چهره ام شده.

می روم توی اتاقم. برای خودم موسیقی بی کلام می گذارم تا کمی آرام شوم. همین چند روز پیش یک شمع و جا شمعی و مایع معطر شمع خریده ام. بوی مطبوعی دارد و این کارها با روحیه ام سازگار است. صدای موزیک را کمی بلند میکنم تا قدری آرام شوم. عطر شمع هم حس و حال خوبی به اتاقم می دهد. چراغ را هم که خاموش کنم احساس بهتری دارم. سعی میکنم به هیچ چیز فکر نکنم. حس میکنم دارم آرام و آرام تر می شوم.یکهو یک نفر با پایش به در اتاقم لگد میزند. ترسیدم. جستی زدم به سمت در که ببینم چه خبر است. تا دستم را نزدیک دستگیره بردم. تالاپ. مادر از آن سمت در را با شتاب باز کرد. محکم خورد توی صورتم. قلبم دوباره به طپش افتاد. سرم گیج رفت. چهره برافروخته مادر جلوی چشمم بود و خواهرزاده ام که گویی دکمه تکرارشش فعال باشد پشت سر هم و یکنواخت میگوید: *خاله چی شد؟ خاله چی شد*

چند قدم عقب تر میروم. مادر گویا از دیدن اتاق تاریک ترسیده بود. نور شمع چشمانش را تحریک کرد، نفس عمیقی کشید و تا ته حس بویایی اش، شمع را بو کشید و ناگهان دو کف دستش را دوبار محکم زد توی صورتش.

خاک بر سرم. خاک بر سرت. بودایی شدی؟ اگه پسندیدنت و این پسره خواست دو کلوم حرف بزنه باهات، چطوری میاریش تو اتاقت؟ فوری میگه این دختره کافره و میرن پشت سرشونم نگاه نمیکنن.

بی اختیار خنده ام گرفت. خیلی زیاد. مثل دیوانه ها میخندیدم. بودایی؟

مادر گفت ساکت شو خواستگارها اومدن. زود بیا بیرون. بشین رو کاناپه تکی. از جات جم نمیخوری. لازمم نکرده چایی بیاری.  و از اتاق بیرون رفت.

امدند؟ طوری که انگار شوک به من وارد شده باشد، دو دستم را بر سر میکوبم و میگویم: مگر قرار است با پسرشان حرف هم بزنم؟؟ اتاقم مرتب نبود. من اصلا حواسم نبود که ممکن است مجبور شوم او را به اتاقم بیاورم. راهی جز آن راه معروف نداشتم. چپاندن همه چیز زیر تخت و آن بهترین راه در این زمان بود.

چادرم را انداختم و از اتاق بیرون رفتم.چهار نفر خانم ؛ یکی مسن دیگری میانسال و بقیه نسبتا جوان، امده بودند.دامادی هم در کار نبود.  نگاهم از انها برید و به سمت میز حمله ور شد! طبق معمول نه خبری از گل بود و نه شیرینی!

توی این نوع خواستگاری ها گل و شیرینی نمی اورند.گل را که اصلا نمی آورند.  اما شیرینی را جلسه دوم و سوم چرا. شیرینی تر با جعبه دو کیلویی مرسوم تر است. البته بعضی ها هم هستند که همان جلسه اول شیرینی می اورند و رویشان نمیشود دست خالی بیایند منتها مادر میگوید: اگر از ادا و اطوارشان متوجه شدیم دختر را پسند نکرده اند، باید شیرینی را پسشان بدهیم. چون حرام است.خوردن ندارد! چطور است که خوردن دو لپی موزهای توی میوه دان یادگاری مادربزرگم حلال است ولی خوردن چهار تا خامه نارنجکی بد مزه حرام؟؟ البته خواستگارهایی که دختر را در نگاه اول نمیپسندند معمولا معذب می شوند و نمیتوانند راحت در کاناپه بنشینند. تکیه نمیزنند. مدام ساعت را نگاه می کنند و هیچی نمی خورند. خیلی زود می روند. حق هم دارند. دست کم به چهار یا پنج خانه دیگر باید بروند و چند دختر دیگر ببینند و آن که از همه تپل تر و سفید تر است را برای پسر لوچشان انتخاب کنند. جلوتر میروم و سلام میکنم.

 

قسمت هشتم:

از جایشان بلند میشوند تا سلام مرا پاسخ بدهند. البته من که میدانم این به پا شدنشان برای احترام به من نیست. آنها قصد دارند مرا تمام قد برانداز کنند. مبادا دست و پایم بِلَنگد یا قدم خیلی کوتاه یا بلند باشد. دلم نمیخواهد با آنها روبوسی کنم یا دست بدهم ولی اجباری در راه است. خودشان پیش دستی کرده و دستشان را به سمتم دراز میکنند. توی این دست دادن رموزی نهفته که نگهبانان معبد بودا هم عقلشان به آن نمیرسد! دستم را میگیرند و می فشارند و ول هم نمیکنند. اینطوری میتوانند مرا چند ثانیه سر جایم نگه دارند و دقیق تر ببینند. آمدن چهار نفر برای دیدن من، یک چیزی توی مایه های بالابردن جامعه اماری است. هر چه نمونه ها با دقت بیشتر انتخاب شوند، صحت آنالیز تحقیق، دقیق تر است.

این مرحله را هم که رد کنیم نوبت میرسد به بخش پرسش و پاسخ! همان جایی که مادر گفته روی کاناپه مینشینم. هر چه من سرم پایین است آنها سر به هوا تر. گویی تو ،یک کایت آزمایشی هستی که چهار هواپیمای جنگی تازه نفس محاصره ات کرده اند. دستهایم را به هم قفل میکنم. نفس نفس میزنم. دندانهایم را به هم می سابم.بی فایده است. نگاهی به جمع می اندازم. مادر، خاله، خواهر و خواهرزاده ام در یک سمت و آن چهار خانم در سمت مقابل درست روبروی هم نشسته اند. من را هم درست در نقطه دید همه نشانده اند. همانی شده که مادر میگوید! دختر پل است و مردم رهگذر! الآن بیشتر به این میماند که من نقطه نشانه ام و خانمهای تازه وارد تپانچه های بادی!

خبببب دخترممممم.

این صدا، صدای خانم میانسال، خانم شریعتی است که سعی دارد تلاش کند دو خانواده را با هم آشنا کند. اینطوری که او *خب * گفت، فهمیدم که شروع شد!

چند سالت است؟ کجا درس خوانده ای؟ قصد ادامه تحصیل داری؟ اخیرا هم مد شده اینقدر کنکاش کنند که بفهمند درامد ثابت داری یا نه.اخر شرایط اقتصادی خانواده ها خیلی بد شده. حتی پدر قبلا گفته که دیوانه نیستم دخترم را به فقرا و ضعفا بدهم. خودم هم مایل نیستم از چاله به چاه افتم و بقیه عمرم را هم بخور و نمیر زندگی کنم. به گمانم این اصلا ربطی به قناعت هم ندارد. بالاخره ادم باید زن یکی بشود لا اقل از لحاظ مالی در تنگنا نباشد. روا نیست این خواستگارنماها بیایند و بروند و  اخرِ این همه حرص خوردن، به هیچ ختم شود!

سوالها همچنان ادامه دارد. همچنان میپرسند و ما همچنان فامیلیشان را هم نمیدانیم! البته پچ و وا پچ ها دارد شروع میشود؛ خاله ام مشغول گفتگو با خانم مسن که یقینا مادر داماد است، شده و میدانم در پی یافتن یک نقطه اشتراک است. فلانِ فلاِ فلان، فلان نسبت را با ما دارد. گویی حتما باید نسبت فامیلیِ ما با این خانواده حداقل به قدر لگد پای چپ پشه برسد که خاله آرام بگیرد. مادر هم گرم صحبت با خانم شریعتی است و  خواهرم  با دو خانم جوان که خواهر و عروس خانواده داماد هستند، صحبت میکند . خواهرزاده ام هم هر چند دقیقه یکبار، دهنش را که از شکلات های روی میز پر است، را در ِگوشم میگذارد و می گوید خاله میدونم اینا کین. اینا خواستگارن. شوهره! هیس! بسه بچه .

تا اینجا از این پچ پچ کردن های زنانه دستگیرم می شود که خانم شریعتی همسایه ی دیوار به دیوار دخترِ پسرخاله ام است و این آقای داماد، دوستِ شوهرِ دخترِ پسرخاله ام. لا اقل تا اینجا مطمئن شدیم که اینها پسر دارند و فقط من باب مزاحمت نیامده اند!

خاله ام از داماد می پرسد. آقا زاده چکاره هستند؟ خانم مسن نگاهی معنی دار به دخترش می اندازد و می فهماند که زنگ بزن که برادرش بیاید. بیاید؟کجا بیاید؟ ما تازه اسمتان را شنیده ایم.من هنوز نمیدانم داماد کیستَ این چه رسم ساختگی ای است آخر؟

و تلفنش را در آورده و زنگ میزند. آرام زمزمه میکند و من هم گوشم را تیزِ تیز میکنم.

+سلام. الان موقعیت داری بیایی؟

موقعیت؟یعنی چی که موقعیت دارد یا نه! مگر از قبل هماهنگ نکرده اند؟ یعنی از ماجرا بی خبر است؟ یا قرار است برای پرو لباسش بیاید که موقعیت دارد یا نه؟ و چیزی میشنود و گوشی را قطع میکند! ایما  و اشاره ای به مادر و ابرو انداختن معنی اش این است که اقای داماد موقعیت آمدن ندارند.

حتم دارم این خانواده به اجبار میخواهند پسرشان را زن بدهند. وگرنه مردها معمولا اهل تجربه اند. برای تعریف کردن از خود و این که دم به تله نمیدهند هم که شده چند جایی را سرک میکشند. که بگویند مثلا ما سی و پنج دختر را دیدیم تا فلانی را پسندیدیم. گوشیِ خواهر داماد مجدد زنگ خورد. پچ پچی می کنند و هر چه سعی میکنم سر در بیاورم بی فایده است. گویا اینطور است که موقعیت فراهم شده و به اینجا می اید. اتفاقا این بار دلم میخواهد پایش نشکند. حتما بیاید و مستقیما از او بپرسم که به اجبار خانواده اینجاست یا نه! مادر برای پذیرایی بلند میشود. میوه و شربت تعارف میکند.ادامه دارد …

 

قسمت نهم:

شربت نوشیدن و میوه پوست کندن خانواده داماد معنی اش این است که مرحله اول را رد کرده ام و وارد مرحله بعد شدم. تازه اینها خیلی با کلاس بودند که زنگ زدند پسرشان بیاید و این رفت و آمدهای مسخره را نگذاشتند برای جلسات بعدی. چانه ها هم گرمِ گرم شده. هر از گاهی هم از من سوالی می پرسند تا مطمئن شوند لال نیستم و لکنت زبان ندارم. از بین حرف هایشان متوجه شدم که آقازاده شان فوق لیسانس برق دارد و کارمند شهرداری است و قبلا هم گفته بودند که یک شرکت تازه تاسیس و کلی زیردست دارد. گویا یک خانه ۱۰۰ یا ۱۲۰متری هم دارد. یک سری چیز های دیگر هم در موردش می گفتند مثلا اینکه پسر خوبی است و تا حالا هر چه دختر نشانش داده ایم نپسندیده  و از این جور درِ قوطی باز کردن ها. لابد قرار است ما هم از آمدن پسرشان به خود ببالیم و از خوشحالی ذوق مرگ شویم! مادرم هم شگرد خودش را دارد. وقتی سرِ آمدن خواستگار میخواهد از من تعریف کند ابتدا دست راستش را جلوی صورتش و کمی مایل به پایین نگه میدارد و به چروک های پشت دستش خیره میشود. بعد با دست چپش انگشتری که در انگشت ِ وسط ِ دست راستش است را به راست و چپ می چرخاند و طوری که گویی قر و عشوه ای در نگاهش باشد میگوید: دختر من خیلی در کارش حساس است. این تمام ذوق و احساس مادر، در مورد من است که در این عبارت می گنجد.

زنگ در به صدا در آمد. آقای داماد است. نیم خیز شدم که بروم اف اف را بزنم اما با دیدن چشم غره ی مادر خودم را در کاناپه رها کردم. خواهرم میرود که در را باز کند. به نظرم خوب میشد اگر مجلس زنانه نبود و پدر هم در جمع ما حضور داشت. نمیدانم روی چه حسابی در جلسه خواستگاری باباها را نمی آورند. دوستم عقیده دارد چون احترامِ باباها خیلی واجب است و مثلا اگر خانواده دختر جوابشان منفی باشد به انها یک جور بی احترامی میشود، تا جواب ها قطعی نشده، آنها در جمع حضور نمی یابند. ولی به نظر من اینطوری نیست. بجای همراه کردن خاله و دختر خاله و عروس و واسطه، پدر داماد بیاید. تا پدر من هم بتواند کسانی را که به خواستگاری دخترشان می آیند را ببیند و داماد بیچاره هم به عنوان تنها مرد حاضر در مجلس زنانه خجالت نکشد. اصلا درست است که داماد اینطوری تنها بیاید و مادر به استقبالش برود و خوش آمد بگوید؟؟

نمیدانم. من قبلا سه بار خواب شوهر آینده ام را دیده ام. کفشهای مشکی واکس زده و براق، شلوار راسته مشکی رنگ که خط اتو دارد. کت همرنگ و یک کراوات سفید-قرمز راه راه اریب و یک پیرهن سپید و تمیز. و گردن باریک … به این جا که میرسم نفسم به شماره می افتد. جلوتر میروم. چشمهایم را میمالم. …. اَه. از خواب بیدار میشوم و کله اش همیشه از خواب من جا میماند. ولی حالا در این مجلس تصورم از اقای داماد جور دیگری است: یک  مرد شبیه خدای معبد بودا با سر طاس و شکمی برامده که چهارزانو روی زمین نشسته. یک دستش به روی شکم و دست دیگر برچانه. متفکر و خیره.

این تصورم در مورد اوست  وقتی هنوز  ندیدم اش  ولی قرار است با او حرف بزنم. بالاخره وارد شد…

حالا کی رویش میشود بین این همه نگاه منتظرِ واکنش من ، سر بلند کند و به آقازاده نگاه کند! موهای مشکی، پوست تیره. بلوز چهارخانه ریز که تُن سبز دارد و شلوار سورمه ای! این تمام دریافت من از نگاه اول است. البته به قیافه اش هم نمیخورد که زاده ی اواخر دوره پهلوی دوم است. چند سالی جوانتر به نظر می رسد. شانس آورده یک سال بعد از تولدش انقلاب شده. هر چه باشد نسل انقلاب بودن معتبر تر از متولد شدن در دوره پهلوی است.

مادر به او تعارف میکند که بنشیند. او هم با مهمانها سلام و علیکی میکند و مینشیند. فکر کنم او هم رویش نمیشود سرش را بچرخاند و مرا نگاه کند. خانم شریعتی دست به کار شده و مشغول تعریف و تمجید دو خانواده نزد هم میشود. متوجه شدم که چند بار زیر چشمی نگاهش در پی من است. چند دقیقه که گذشت، مادرش میگوید خانم اگر موافق هستید دختر و پسر چند کلمه ای با هم صحبت کنند.

-خواهش میکنم. و به من اشاره میکند که برخیزم و داماد را به اتاقم برای حرف زدن هدایت کنم. خدا رحم کند. اتاقم خیلی برای پذیرایی از مهمان، آن هم داماد، آماده نبود. راه را نشانش میدهم. در اتاق را باز میکنم و تعارف میکنم که وارد شود.

 

قسمت دهم:

به محض اینکه در اتاقم را باز کردم، بوی سوختگی شامه ام را پر کرد. ترسیدم!چند قدم عقب تر رفتم. او هم متوجه بو شد. چند قدم جلوتر آمد که ببیند چه خبر است. پایش را روی چادر گلدارم گذاشته بود و من بی آنکه متوجه شوم قدری جابجا شدم. جابجایی من همانا و چرخش روسری در کله ی من همان! گره روسری، زیر گلویم، به سمتِ گوش چپم متمایل شد و موهایم که چند ساعت برای مدل دادن روی پیشانی ام مرتب کرده بودم، خراب شد!  گریه ام گرفته بود. حتم دارم برای همه دخترها حداقل یک بار از این اتفاق ها افتاده. خیلی عذاب آور است. گفت: ببخشید ببخشید. و بعد گفت:

-بوی سوختگی میاد خانم؟

جوابش را ندادم. یعنی اصلا حواسم نبود که جوابش را بدهم. سعی کردم خودم را جمع و جور کنم و به روی خودم نیاورم چه اتفاقی افتاد. وارد شدیم، چراغ را روشن کردم! آه! فراموش کرده بودم شعله شمع را خاموش کنم. پارافین،ذوب شده بود و شعله، از کاغذِ دور پیچِ شمع به اوراقِ امتحانی دانش آموزانم  سرایت کرده بود و آنها را سوزانده بود! همان شمع و مایع معطری که قبل از آمدن خواستگارها روشن کرده بودم تا عطرش به من آرامش بدهد! دانش اموزانم شانس آورند! خوش به حالشان شد. قرار بود با آن نمره های نیوتنی ، با مادرهایشان صحبت کنم. من هم شانس آوردم که اتفاق بدتری نیفتاده است! رسما آبرو ریزی شد. حالا آقای داماد حتما  در دلش میگوید چه دختر دست و پا چلفتی ای هستم. مادرم هم اگر قضیه بفهمد، همانجا جلوی جمع یک  “عینکیِ موفرفری ای” نثارم میکند.

تعارف میکنم که به اتاق وارد شود. فقط نمیدانم بگویم کجا بنشیند! اتاق من ابعادش استاندارد است ولی به نظرم این ابعاد برای استاندارد بودن، خیلی کوچک است. یک اتاق ۳*۴ که درب آن در ضلع چهارمتری قرار دارد. در را که باز کنیم روبرویش تخت خوابم قرار دارد. ملحفه و روبالشتی آن را هم خودم سالِ پیش دوختم. یک پارچه ی رنگارنگِ بی نظیر چشمم را گرفت و درجا خریدمش. سمت چپ ِ تخت ، میز تحریر تاشوی نشستنی را گذاشته ام. با یک سری کتاب و انواع خودکار و مداد. سمت چپ میز هم کمددیواری ام قرار دارد. در ضلع دیگر هم یک سری قفسه عمودی که کتابهایم را در آن میچینم.اگر فکر میکنید میخواهم بگویم ضلع پایانی بهترین جا برای نشستن است، اشتباه میکنید. چون تمام آن ضلع با دو میز تحریر و کامپیوتر که اینقدر وسیله رویش چیده ام که جا برای هیچ کار دیگر نیست، اشغال شده. طفلکی با دیدنِ این وضع، منتظر است بگویم کجا بنشیند. تقصیر من چیست؟ مگر من کفِ دستم را بو کرده بودم که پسرشان را می آورند یا ممکن است نیاید اما وسط مجلس یکهویی موقعیت برایش جور بشود که من از قبل فکری کنم؟

-بفرمایید

+کجا باید بنشینم خانم؟

و جز وسط موکت، جای دیگری برای نشستن نیست. آنجا هم ، نه جای زیرانداز انداختن است و نه تکیه دادن به پشتی! و خودش جلو آمد و جایی نشست که اگر اقطار اتاق را رسم میکردم مکان نشستنش دقیقا در مرکز تقاطع می افتاد! تازه شانس آورده بودم موکت اتاقم را اخیرا عوض کردم و موکت پالازِ پرز بلند پهن کرده بودم. چون تا همین چند روز پیش موکت قبلی اتاقم به خاطر حمله موریانه ها سوراخ سوراخ شده بود.

بالاخره مینشینیم. چند لحظه سکوت و من با سرعت هر چه تمام تر چهره اش را مینگرم. بالاخره جلسه خواستگاری است. همکارم که نیست که به چشم برادری نگاه کنم. خدایا مرا ببخش. من میخواهم به چشم شوهری نگاه کنم. چهره ی سبزه و موهای پر و ابروان پیوسته اما ظریفی دارد. بینی قلمی و البته صورتی بدون ریش و سیبیل. قد متوسط و هیکل متناسب. خب تا اینجا مورد پسند است. میخواستم قدری بیشتر نگاه کنم اما ناگهان پرسید:

 

-نظر شما در مورد ولخرجی چیه؟خانم دوستم خیلی ولخرجه . شما چطور هستید؟

+میخواین اول خودتون رو معرفی کنین؟من هنوز اسم شما روهم نمیدونم.

-خب چی بگم؟

+لطفا از خانوادتون شروع کنین.

آقای امینی ، یک خواهر و یک برادر دارد و خودش فرزند ارشد خانواده است.قدری هم در مورد پدرش که یک کارمند ساده اداره پست بوده و مادرش که خانه دار است حرف میزند. من هم در همین حد خودم را معرفی میکنم. مجدد میپرسد:

-نظر شما در مورد ولخرجی چیه؟خانم دوستم خیلی ولخرجه . شما چطور هستید؟

روانشناس ها میگویند اولین سوالات هر آدم خصوصا در ملاقات های این چنینی، در واقع خط قرمزهای اوست. پس اقای امینی برایش مهم است که من ولخرج نباشم. شاید هم خسیس است که قبل از شروع هر چیز این را از من میپرسد!

گفتم من زیاد خرید میکنم. لباس در نظرم حائز اهمیت است ولی فکر نمیکنم بشود اسمش را گذاشت ولخرجی.

-خب خیلی خوبه. من دلم میخواست خانمم را از بین همکارام انتخاب کنم.چون روی اونا شناخت بیشتری دارم.

این را که گفت دلم میخواست با مشت بزنم وسط ابروانش تا از خط قرینه ،  به دو نیم تقسیم شود. گفتم: اگر اینطوریه چرا الان اینجایین؟گفت: چون بین همکاران خانمی با شرایطی که میخواستم پیدا نکرم!

برای پاسخ این سوالش هم عصبانی شدم. اصلا به من برخورد. آدم خیلی باید پرو باشد که اینطوری حرف بزند. حالا میمردی اگر این را عنوان نمیکردی امینی جان؟بعد هم میپرسد:

+شما کجا درس خوندین؟

-شهر خودمون. جای دوری نرفتم.

+البته من دلم میخواست خانمم شهر دیگه ای رو برای تحصیل و زندگی تجربه کرده باشه چون معتقدم ادم اینطوری مستقل بار میاد.

این سه سوال را که پرسید و علتش را که دانستم، دیگر تمایلی به ادامه سوالاتش نداشتم.احساس میکردم شرایط خیلی نرمال نیست. کدام آدم عاقلی جلسه اول خواستگاری که بیشتر در ان معارفه صورت میگیرد، ازین حرفها میزند؟ انگار خودش هم متوجه دلخوری من شد و سعی میکرد مرا به حرف آورد. ولی من میخواستم این نمایش مسخره زودتر به پایان برسد.با همه اینها حرف زدنمان نزدیک به دو ساعتی طول کشید. به او به عنوان یک انسان حق میدادم ادمی را با ویژگی هایی که خودش میپسندد انتخاب کند اما چون میدانم در چنین خاستگاری هایی، خانواده داماد قبل ورود به منزل دختر، جیک و پوک انها را در می اورند، بهتر بود اصلا به خانه مان نمی امدند. تاب نیاوردم. یکی از جملاتش که تمام شد گفتم: آقای امینی گمانم برای جلسه اول کافی باشد. و پس از مکثی کوتاه قبول کرد. بلند شدم. او هم بلند شد.از اتاق خارج شدیم.

 

قسمت یازدهم:

حین حرکت به سمت سالن، داشتم به این فکر میکردم که واقعا خوش به حالِ آقایان است که در جلسات خواستگاری میتوانند اتاق خانم ها را ببینند. رنگ ها، چیدمان، وسایل موجود و خیلی چیزهای دیگر در واقع خصوصیات فردی یک ادم  را نشان میدهد. اتاق من از وسایلم اشباع بود اما به هیچ وجه نامنظم نبود. هر چیزی سر جای خودش قرار دارد.

به سالن رسیدیم. هر دو در جای قبلیمان نشستیم. خیر باشد! صدای خواهر داماد بود که با لبخندی شرورانه لحنی حق به جانب گفت: ببینم قسمت میشود دختر خانم شما را برای برادرم به خانه ببریم؟ زهر خودش را ریخت. بهر حال یک بار دیگر، قبل از من خواهر شوهر شده و حالا صاحب تجربه است. بیچاره شوهرش! لبخندی زورکی بر گوشه لبانم نشست.

چهره من بعد از آن گفتگوی مسخره درهم بود.حرف خواهر جانش هم چاشنی اش شد. این بار بدون اینکه داماد خیلی لاغر باشد یا خیلی چاق و حتی کچل، میتوانم یک نه قاطع بگویم و کار را تمام کنم. چهار خانم و اقای داماد آماده رفتن شدند.

این موقع ها خانواده عروس دیگر سوال خاصی نمی پرسند. فقط مهمانان را بدرقه میکنند. انها هم اگر خوششان امده باشد معمولا پس فردای روز خواستگاری زنگ میزنند خانه مان. چون اگر فردایش تماس بگیرند، بنظر میرسد که آنها خیلی خواهان عروس اند و اینطوری پدر عروس میتواند مبلغ مهریه را هی بالاتر ببرد.

آنها رفتند. من همچنان سر جایم نشسته بودم. پدر به خانه امد.همه مان در سالن جمع شده بودیم و من ریز به ریز حرف زدنم با اقای امینی را برایشان تعریف کردم. حقیقتش چون مطمئن بودم که آن اقا از نظر من با ان طرز حرف زدنش برای من مناسب نیست، کمی پیاز داغش را هم زیاد کردم. و گفتم که پاسخ من منفی است. پدر انها را ندیده ولی عقیده اش این است که چون داماد وضع مالی خوبی دارد، به او فرصت بیشتری بدهم.

مادر هم که از هر کسی که از راه برسد خوشش میاد و مورد پسندش است. بلند شدم. گفتم حالا بزارید ببینیم دوباره زنگ میزنند یا نه! و به اتاقم رفتم که استراحت کنم. برگه امتحانی دانش اموزانم سوخته بود و نمیدانستم فردا صبح چطوری پوستشان را بکنم.

نزدیک به ساعت ده و چهل و پنج دقیقه همان شب بود که در کمال تعجب خانم شریعتی زنگ زد!

مادر که شماره او را شناخته بود خودش گوشی را برداشت.من هم گوشم را گوشی چسباندم تا حرفهایش را بشنوم

-سلام خانم شریعتی.

+به به مادر عروس خانم. چه چیزی بهتر از اینکه خبر خوش را هرچه زودتر بدهیم. مژدگانی بدهید که داماد بدجور دختر شما را پسندیده!

در دلم میگویم: بدجور پسندیده؟ من چه؟ من هم پسندیدم؟ چرا کسی نظر مرا نمیپرسد؟ من نپسندیدم و مرغم یک پا دارد.

مادر گفت اجازه بدهید دخترم نظرش را اعلام کند. بعدا خودم به شما خبر میدهم.

چه عجب! بالاخره مادر پشتم در امد.

تعجب من این است که بعد از خواستگاری و اشنایی باز هم واسطه باید زنگ بزند و اخبار را اطلاع دهد؟ خانواده داماد زبان ندارند؟ باز هم سکوت میکنم. اینقدر این آداب ساختگی را ادامه دهید تا بترکید!

به مادر گفتم پاسخ من منفی است. به اتاقم رفتم تا بخوابم.

صبح بعد از ان روز، سر کلاس، سه بار در سه بازه زمانی از اتاق دفتر مرا صدا کردند که بیایید تلفن با شما کار دارد.این موقع ها مادر به گوشی ام زنگ نمیزد.به شماره مدرسه زنگ میزد تا توی رودربایستی بیفتم و پاسخی مطابق میلش بدهم.

هر سه بار و برای همیشه پاسخ من منفی است مادر جان. خزعبلات داماد و رفتار ناپسند و رسومات بیخودی پاسخش بله نبود. و گوشی را گذاشتم و برگشتم سمت کلاس.

زنگ مدرسه به صدا در امد. به خانه برگشتم. همین که در را باز کردم صدای داد و فریاد مادر بلند شد.

چی شده مامان ؟

اخرش کار خودت رو کردی.مرد به این خوبی را پروندی! حالا کو که دیگر براتت خواستگار بیاد.

زنگ زدم و به خانم شریعتی گفتم دختر چشم سفیدم قبول نمیکنه.ابرومو بردی!خجالت کشیدم.

کدوم ابروریزی مادر من؟ من بعد خودم در همون جلسه جلوی همه اعلام میکنم که پاسخ من منفیه. خوبه؟

کدوم جلسه بعد؟ فکر نکنم دیگه واسه تو شوهری پیدا بشه.از تو گذشت.

فقط میخواهم به اتاقم بروم. هدفون بگذارم و صدایش را تا ته بلند کنم تا صدای مادر را نشنوم. لرزش موبایل در جیبم مرا متوجه تماس تلفنی میکند. خاله ام است.او در شهر دیگری زندگی میکند و با ما چند ساعتی فاصله مکانی دارد.

الو سلام خاله جان.حالت چطوره؟

سلام خاله.احوالپرسی را ول کن.بگو ببینم چرا جوابت به خواستگاری دیشب منفی است؟؟؟

 

قسمت آخر:

خاله به این سرعت از کجا خبردار شده است؟؟ سر و ته قضیه را هم می آورم و با او خداحافظی میکنم. داد میکشم

-ماماااااان؟

+چته دختر؟

-خاله عطری از کجا قضیه دیشبو خبر داره؟

+حالا کی گفته که اون خبر داره؟

و برایش حرفهای توی تلفن را تعریف میکنم. مادر سراسیمه به سمت تلفن رفت و مشغول زنگ زدن به این خاله و آن خاله شد تا ببیند این خبر از کجا نشتی داده است! من هم که میدانم این زیر زبان کشیدن ها بسیار طولانی است، میروم به اتاقم تا استراحت کنم.اگر این خاله بازی ها بگذارند!

پلکهایم سنگین شده.دارم به خواب عمیقی فرو میروم که مادر با سرعت هرچه تمام تر در را باز میکند و میگوید: مگر دیشب با پسر بیچاره چه کرده ای؟

باز چی شده مامان؟؟؟

گویا قضیه ازین قرار است که اقای داماد، به دوستش -که میشود داماد پسرخاله ام- گفته: *از دختره خوشم اومد ولی اون همش در و دیوار رو نگاه میکرد* و این جمله و پاسخ منفی من را داماد پسرخاله ام به خانمش-که میشود دختر پسرخاله ام- و دختر پسرخاله ام به مادرش-که میشود عروس خاله ام- و عروس خاله ام به خاله ام-که میشود مادر شوهرش- و خاله ام به آن یکی عروسش که از قضا دخترخاله دیگرم هم هست گفته و این دخترخاله ام که عروس آن یکی خاله ام هست این را به گوش خاله عطری رسانده! و خاله عطری که با وجود مسافت زیاد با ما، معمولا زودتر از سایر خاله ها اخبار به گوشس میرسد و نشر میکند، برای این قضیه به من زنگ زده بود!

جای حرفی باقی نیست! هم به خاطر این پچ و واپچ و هم بخاطر آن جمله *همه اش دیوار را نگاه میکرد*!

آخر کدام ادم عاقلی هست که با این وضعیت خواستگاری و پرسش ان سوالات مسخره حواسش جمع اقای داماد باشد؟؟

اصلا بعد از این پاسخ منفی، گویا بار سنگینی را از شانه ام برداشتند. وقتی این طرز خواستگاری رفتن را برای دوستم که در شمال زندگی میکند، تعریف میکنم، میگوید این رسومات را ما هم داشتیم اما زمان ازدواج مادرم.حدود ۴۵ سال پیش!

بنظرم اگر این ماجرا را برای هر کسی تعریف کنم خنده اش بگیرد و فکر کند همه ماجرا فقط یک قصه ی طنز آلود است.حتم دارم اگر بنویسمش، تبدیل به یک کتاب پرفروش بشود. شاید هم بقول دوستم که در بوشهر زندگی میکند و ماجرا را برایش تعریف کرده ام و تشویقم کرده به نوشتنش، این قصه دست کم پیش طرحی برای ساخت سریال های طنز شود! انگاه ممکن است اولِ سریال بنویسند: بر اساس طرحی از فائزه اردشیری و من معروف بشوم! البته اگر با این رسم و رسوماتمان در سطح ملی آبرویمان نرود و مورد استهزا قرار نگیریم. البته فکر بدی هم نیست.برای مثال محسن تنابنده پنج سری سریال پایتخت را بر اساس خصوصیات و رسوم اقوامشان که در علی اباد زندگی میکنند، نوشته است. یا گروه ماکان بند در مصاحبه اخیرشان گفتند که تِرَک *هربار این درو* را از کلام پدرشان که این جمله را تکرار میکرده به ذهنشان امده و ساخته و پرداخته شده. یا حتی حمید لولایی در مصاحبه ای گفت که شخصیت خشایار در زیر آسمان شهر که خیلی مورد استقبال قرار گرفت، در واقع تقلیدی از الگوهای رفتاری پدرش است! بهرحال نوشته ها که از توی هوا نمی ایند. در هر نوشته ای رنگ نویسنده حالا کم یا زیاد، در شخصیت ها جاریست. اصلا از روی همین جریانها تشخیص میدهیم که فیلمنامه فلان فیلم را مثلا سعید نعمت الله نوشته یا فلان فیلم را اقای فخیم زاده کارگردانی کرده است. تجارب دیگران و یک سری تخیلات و غلو ها را هم که چاشنی کنیم، میتوان امیدوار بود که یک نوشته از آب و گل در اید. بد نیست به اقای منشی، سردبیر سایت افتاب لارستان که کارشان خیلی درست است، پبامی بفرستم و از ایشان بخواهم این داستان را در سایتشان درج کنند.سایتشان خیلی اعتبار دارد.البته پیش ازین هم خودشان مرا مورد لطف قرار داده اند.

ناگفته نماند که از همین حالا به تمام اقایانی که این داستان را میخوانند، حسودیم میشود. چرا که انها حالا درک صحیحتری از این رسومات که بخش اعظم ان به گمان من نادرست است، دارند. یا حداقل بعد از این بیشتر میدانند که در این رفت و امدها چه حرص خوردن ها و نگرانی هایی بر ما دختران حاکم میشود. حالا که تلاش شد این خواستگاری سنتی از دید دیگری مورد بحث واقع شود، کاش یک نفر اقا هم پیدا بشود که از زبان خودش حالی که بر او میگذرد را بنویسد و ما بخوانیم.

به هر صورت خواستگاری تمام شد. و من حتی یادم رفت که از آن اقا بپرسم که آیا واقعا به اجبار به خانه مان امده بود یا نه. بعد از پاسخ منفی من ،این بار نه خانم شریعتی، بلکه مادرش چندباری با ما تماس گرفت. و هر بار جواب من نه بود. حتی اگر میتوانستم از ان رسومات مسخره بگذرم، از آن سه سوال مزخرف پسرش نه!

در تماس اخری که به خانه مان داشت، خودم گوشی را برداشتم و محترمانه به او گفتم شما اصلا تا بحال با پسرتان در مورد خواسته هایش از همسر اینده اش گفتگو کردید؟ سکوت کرد. بی شک خیر.حتی ازین سوال من تعجب هم کرد که سکوتش آنقدر طولانی شد.

گفتم پسرتان در پی بانویی است که ولخرج نباشد.از بین همکارانش انتخاب شود و در شهر دیگری هم زندگی کرده باشد.  و خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم.این بار مادر به جای من دندانهایش را از شدت خشم به هم میسابید اما نقش رضایت را در چشمانش میخواندم. میدانست که حرفم، حرف حق است. دوست داشتم بیشتر با مادرش صحبت کنم و بگویم که بجای تلف کردن وقت و مزاحمت های روانی برای خانواده های دختر دار، بنشیند و خواسته های پسرش را بشنود. قطعا اینطوری مراجعات کمتری در سیاهه ای که برای پسرش تدارک دیده بود صورت میگرفت.

داستان را همینجا تمام میکنم. نه میگویم که الان چه شرایطی دارم و نه میگویم که چگونه ازدواج کردم و یا آیا اصلا ازدواج کرده ام یا همچنان در حال جدال با این رسومات من در اوردی ام.

یک سری داستانها هستند که اخرش اینطوری تمام میشود. قصد من بیانی از خواستگاری های سنتی این بار از دید یک دختر است که در شهرم مرسوم است و هر دختر حداقل یک بار این شرایط نامطلوب -از نظر من- را تجربه کرده است.

ممنونم از تک تک شما بزرگوارانی که با من همراه شدید و نظر دادید و مرا به ادامه راه تشویق کردید. همچنین تشکر ویژه از استاد بزرگوارمان اقای دکتر میرمحمدصادق که در تنگنای زمان مرا همراهی کردند.

#فائزه_اردشیری، #اسفند۹۶

 


15 نظر

  1. ناشناس گفت:

    2

    0

    خیلی قشنگ و جالب شرح داده بودید
    تمام نظراتتون رو قبول دارم
    آخه خودم هم خیلی سختی کشیدم سر این رسومات
    ممنون که با نثر شیوایی که داشتید اعتراض دختران لاری رو بیان کردید

  2. لاری دلسوخته گفت:

    2

    0

    گل گفتی و عالی نقل کردین . خانواده پسرها جیک و پوک خانواده دختر را در می اوردند و تا ۳ نسل را حلاجی میکنند . خانواده دختر در جلسه دیدار هم فامیل پسر را نمیدانند .
    حیف دختران نجیب دهه شصت که حالا بین ۲۸ تا ۳۶ سال سن دارند و هنوز موقعیت ازدواج نیافته اند . با توجه به فرهنگ عمومی جامعه که پسر باید دختر کوچکتر بگیرد ، دختران دهه هفتادی تک و توک مجرد مانده اند و دختران دهه ۶۰ ای هنوز در تجرد .
    کاش فرهنگ جامعه دختر مجرد را بپذیرد و در جمع های خانوادگی دیگر خبری از سرکوفت و تحقیر نباشد و هر خانم فامیل سعی کند معرف ازدواج دختران فامیل باشد نه این که پز شوهرش را بدهد .

    • فاتزه اردشیری گفت:

      1

      0

      درود. ممنونم از شما بابت مطالعه و اظهار نظر. مادامی که برای بدست آوردن خواسته هایمان نجنگیم و تن به عقاید و آدابی بدهیم که آنها را قبول نداریم و بترسیم از اینکه حرکت در خلاف جهت دریا به نفعمان تمام نمیشود، این قبیل مسائل به قوت خود باقی اند. تغییر را میبایست از خودمان شروع کنیم. با نظر شما موافق ام.متشکرم

  3. لاری گفت:

    1

    0

    یکی نیست به این آقایون بگه که شما که قصد رفتن به خواستگاری رو دارید حالا به هر شکل و صورت و دوست دارید جواب بله رو از دختری که مورد پسندتون هست بگیرید یکم شناختتون رو از خانم‌ها بیشتر کنید قبلش سوالاتتون رو سبک سنگین کنید ببینید خانم‌ها روچی حساس هستند رو چی حساس نیستند از چی خوششون میاد از چی بدشون میاد

    • 0

      0

      دلیل این هست که بعضی مواقع آقایان خودشان هم دقیقا نمیدونند در پی چه هستند. نه اینکه ندانند، اونها هم مردد هستند و نمیدونن قراره با کی ملاقات داشته باشن. ابهامی وجودشون رو فرا گرفته.شاید هم در برخی موارد باید حق رو به اونها هم داد. (البته فقط گاهی :))

  4. یه دختر خانم محترم گفت:

    1

    0

    بدبختی اینه که پسره ازت خوشش اومده و یک دل نه صد دل خاطر خواه شده اینو البته میشه از التماس های بعد از جواب منفی فهمید، اما میاد جلوی روت میشینه و پررو پررو مقایست می‌کنه با زن همکارش که دانشگاه شریف درس خونده و رشتش فلانه و…..منم دوست دارم زنم اینجور باشه و اونجوری باشه
    آخه پسر خوب اگه میخوای یه دختر خانمی رو له کنی کافیه از یه خانم دیگه ای تعریف کنی و با اون مقایسه کنی هر چند شاید منظور خاصی نداری ولی این برای خانم ها یعنی مرگ( این نکته به درد آقایون متأهل هم میخوره )
    بعد توقع داره جواب مثب هم بگیره

    • فاتزه اردشیری گفت:

      0

      0

      درود تشکر از شما. بیشتر به نظر میاد آقایان به گوشی برای شنیدنِ خواسته هاشون احتیاج دارن. خیلی از این مسائل به دلیل عدم آموزش صحیح هست. عدم آمادگی در چنین برخوردهایی.

  5. ناشناس گفت:

    1

    0

    به نظر من جدا از از رسم و رسومات و چگونگی برگزاری مراسم خواستگاری نکته ی مهم این خاطره عدم شناخت دختران و پسران از دنیای متفاوت همدیگر هست اون هم قبل از ازدواج
    چه نهادی باید این کار رو انجام بده؟آموزش و پرورش ؟خانواده؟….

    • 0

      0

      جدا از نهادهایی که از اونها توقع میره قدری بیشتر در این امور حساس تلاش کنند و آموزش هایی رو ارائه کنند، نقش روحانیون و مداحان شهر هم میتونه در این خصوص حائز اهمیت باشه. نمونش برنامه گلبرگ که روحانی بزرگواری رو در برنامه دعوت میکردند و بطور کامل به شرح این مسائل می پرداختند. حاج آقا نبوی اگر اشتباه نکنم. در مراسم هایی که خانمهای جامعه ما به مناسبت اعیاد خصوصا برپا میکنن، بد نیست چند دقیقه در مورد این امور با خانمها صحبت بشه. بهر صورت روحانیون شخصیت های تاثیرگذار و محبوب در بین مردم هستند. میتونن کمک کنند. مسئله بعدی خود انسانهایی اند که تصمیم به تاهل و برپایی زندگی مشترک دارند. در حال حاضر ارتباطات بخش وسیعی از زندگی ما رو درگیر کرده. میشه از سی دی های سخنرانی روانشناسانی که در این امور برنامه هایی داشتند، استفاده کرد. لایو ها ، کلیپ های کوتاه ، کتابها، آپارات و چیزهایی از این قبیل تا حد زیادی میتونه راه گشا باشه.

  6. صلح جو گفت:

    2

    0

    خانم اردشیری عزیز:ممنون بخاطر این متن شیوا و قشنگ،این مشکل واقعا بزرگ رو خیلی خوب بیان کردین.خدا کنه نتیجه ساز باشه…

  7. ناشناس گفت:

    1

    0

    خانم اردشیری واقعا عالی درد دل دختران دهه ی شصت را بیان کردید .به شما خسته نباشید می گم و برایتان خوشبختی آرزو می کنم

  8. ناشناس گفت:

    0

    0

    داستان خوبی نوشته اید و به نکات مهمی اشاره کرده اید.
    البته اینها فقط مختص لار نیست و در شهرهای بزرگ هم فراوان اتفاق می افتد.

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان