میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۶ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۸:۳۰ ب.ظ سرویس:یادداشت 4 دیدگاه 843 بازدید

خوش رحمت

خوش رحمت

سعیده آرین: بی بی (مادربزرگ مادری ام) نَقل می کرد شبی که دایی به دنیا اومد بعد از چند سال خشکسالی بارون شدیدی زده، واسه همین هم اسمش رو گذاشتند «رحمت»…

می گفت پا قدمش تَره، از وقتی که از ایران رفت، رحمت هم با خودش بُرد و دیگه از اون بارون های زمستونی پر برکت خبری نشد. بی بی عجیب معتقد بود سال هایی که دایی تصمیم می گیره بیاد ایران اون سال، سال می شه(۱) بی راه هم نمی گفت همیشه بارندگی های اسفند برای ما خواهرزاده های منتظر هم نوید نوروزی در کنار دایی بود، عیدهایی که همه چیزش متفاوت می شد.

بی بی با اون کمر خمیده اش قتلمه و دلبرو(۲) درست می کرد، دونه های عدس و گندم رو تو ظرف های بزرگ دستمال پیچ تو تاریکی نگه می داشت و بعد جوانه زدن می آورد زیر نورگیر هال و با وسواس آب می داد؛ هفت سین می انداخت از این سر تا اون سر پذیرایی با سین هایی در مقیاس غول! ۷۰، ۸۰ تا تخم مرغ که با پوست پیاز رنگشون می کرد و سیرهای تازه که قد درازشون از ظرف اش بیرون می زد. کاسه های لب پُر سمنو و چند تا تُنگ ماهی جاهای مختلف سفره با ترکیب بندی کاملاً قرینه، مرغ شکم پر و ماهی کشمشی مخصوص می پخت و همه دایی و خاله ها و بچه های شیطونشون با لباس های نو پای سفره گل زردش جمع می کرد.

سفرهای دایی گاه به گاه بود و کوتاه، یه وقت هایی خبر می داد که قصد اومدن نداره ولی اگه بارون می گرفت، بی بی نیومدن دایی رو باور نمی کرد؛ می گفت امسال سال شده رحمت آقا حتماً می آد هر چی هم بهش می گفتیم نمیاد به خرج اش نمی رفت! مصمم واسه عید آماده می شد و یهو می دیدیم دایی دم عید بی خبر از راه می رسید که غافلگیرمون کنه و باور بی بی تحقق پیدا می کرد.

انتظار ما خواهرزاده ها و بردارزاده ها هم واسه اومدن دایی رحمت دلایل متعددی داشت؛ دایی بعد سال تحویل اسکناس های نوی هزاری و اسمارتیز و شکلات های خوشمزه خارجی رو با سلیقه بین کاغذ رنگی های پوستی تو شاپینگ بگ های براق قرمز و صورتی و زرد و… می پیچید و عیدی هایی می داد که فراتر از رویاهای بچگیمون بود.

تو اون دوره هایی که عکاسی زیاد مُد نبود و همه با ملاحظه فیلم های ۳۲تایی شاتر می زدن، با عکس های تکی غرق حس مهم بودن می شدیم؛ از هر عکس دو تا چاپ می کرد یکی یادبودی واسه خودمون و یکی دیگه رو با خودش می بُرد. تمام تعطیلات عید بیخیال دغدغه مدرسه و پیک نوروزی تو دشت و صحرا می گذشت. عشقمون زمانی بود که می خواستیم شب رو تو اتاقک های صحرایی بخوابیم. پتو بالشت می پیچیدیم و عقب رنو قراضمون جا می دادیم. صبح به ذوق کله پاچه یا نون محلی ای که خاله رحیمه می پخت گشنه از کوه برمی گشتیم و همون پای اجاق گاز نون گرم بئو بئو می خوردیم.

دایی حال و حوصله عجیبی داشت، همه بچه های قد و نیم قد و هم سن و سال خانواده رو می بُرد کوه، به ترتیب قد به خط می شدیم و شماره می داد، تو  استراحتگاه ها شماره ها رو بلند می گفتیم که گُم و کم نشیم، کوهنوردی ها پر تجربه های نو بود از کار گروهی تا جیره بندی آب و آذوقه در شرایط سخت. خواص و کاربرد آویشن، تُرُشه، مِل(۳) و … یا اینکه غُمب(۴) خِر و دُل(۵) چه جور تَرک هایی داره و کجاها باید پِی اش بگردیم. چه لذتی داشت از زیر خاک بیرون کشیدن این قارچ های کوهی! (بعدها  از این روزها بیشتر خواهم نوشت)

اگر بخواهم تمام ساعت هایی رو که با دایی ام گذروندم جمع بزنم به سختی به یک ماه می رسه اما با دغدغه هایی که داشت همه لحظه های با هم بودنمون کلاس درس می شد. مثل یک معلم سختگیر مراقب بود گشت و گذارمون آسیبی به طبیعت نزنه و از مواضع اش کوتاه نمی اومد. تذکر می داد آشغال ها رو با خودمون برگردونیم، حاصل(۶) ها رو زیر پا له نکنیم، گل نچینیم و بابونه ها رو از ریشه در نیاریم. حتی با نی ها و بوته های خشکی که پیشتر برامون ارزشی نداشتند طوری با احترام برخورد می کرد که با آتیش زدنشون، عذاب وجدان می گرفتیم یه وقت نفس زمین تنگ نشه!

ولی ما بچه سِرتِق ها گوشمون به حرف های دایی بدهکار نبود، با اینکه ازش حساب می بردیم سرکش تر از اونی بودیم که به قواعد سفت و سخت اش تن بدیم و بدون دسته های گل شب بو، شقایق و کبریتی و آتیش زدن بوته های خشک از گردش برگردیم. دزدکی کار خودمون رو می کردیم و به بدخلقی و عصبانی شدن هاش هم تن می دادیم.

لار تو روزهایی که حاصل های سِنَخود(۷) اونقدر بلد بود و قد ما اونقدر کوتاه که جون می داد واسه قایم موشک بازی؛ به مدد سینی استیل زیر نور آفتاب همدیگه رو پیدا می کردیم و میون زنگ موبایل ها گُم نمی شدیم!

یاد سال های پر باران مثل بهمن به حافظه ام چسبیده و سیخونک می زنه. امسال دایی یک ماه پیش از عید اومده و نیت کرده  بیشتر بمونه. با دیدن عکس و فیلم های بارون های بی امان، آبشار و رودخونه های این روزهای لار، دوست دارم باور کنم مرحوم بی بی حق داشت که می گفت پا قدم دایی رحمت پر رحمته و باور کنم با موندن اش زمین ها سیراب می شوند و دشت ها سبز. شقایق های وحشی ورودی های شهر رو پر کنند و ته مزه روزهای خوش رفته از نو، تازه می شه… خوش رحمت باشید.

۱)اصطلاحی در فرهنگ لارستان به معنای سال پرباران با زمین های حاصلخیز

۲)شیرینی های لاری در نوروز

۳)گیاهان کوهی

۴)برآمدگی زمین

۵)قارچ های کوهی

۶)زمین های زیر کشت گندم

۷)دشتی در مسیر لار-بندرلنگه

*این مطلب پیش از این در شماره دوم نشریه «ایراهستان» درج شده است

از این نویسنده بخوانید:

نوستالژی درخت لیموی خانه پدری

حنایی که برایم خیلی رنگ داشت

شهری با پاییز بی کلاغ!

زلزله ای که تمام خاطرات کودکی ام را آوار کرد

 


4 نظر

  1. جهاندیده گفت:

    1

    0

    چه شیوا وروان. قلمت توانا.سعیده جان.عطرخاطره های بی بی ها؟همیشه جاری ست

  2. کاوه گفت:

    1

    0

    عالی بود…افرین به قلم زیباتون

  3. اوزی گفت:

    1

    0

    از نثر شیوای خانم ارین لدت بردم موفق باشید

  4. ناشناس گفت:

    1

    0

    عالی مثل همیشه…

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان