میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در16 فوریه 2014 ساعت 12:28 ق.ظ سرویس:یادداشت 10 دیدگاه 4,418 بازدید

خيال هاي من و تينا/ احمد مبشري

mobasheriخيال هاي من و تينا

احمد مبشري:

۱) سلام تینا؛
یکی نامه های مرا دزدیده یا نمی دانم کجا چند تایی را باد برده؟ که اگر باد برده بود به تو می رساند حکماً. بادها محرمند. من از نسیم می ترسم. خنیاگر و پتیاره است.
یکی نامه هایم را دور از چشم ها و پیش از نگاه تو می خواند و حالا به دلم برات شده خیلی شده اند که راز پنهان مرا می دانند.
تینا؛ هر طور که می شود به خیالم حالی کن نامه هایم را تنها تو می خوانی و باد…

۲) تینا سلام.
قرار نیست حکما حرفی نو باشد که کنار خلوت کسی بنشینی. مثلا همین تو، راه که می روی مثنوی می چکد از رفتارت. همین غزل غزل مژه هایت. حرف به چه کار دل بی سامان می آید.
قرار نبود دنیا را بکاوی تا قلمی را بیابی که نامه های نانوشته به تو را نوشتنی می کند. خانه خراب کردی کفتر باز همسایه را. حالا سرش مثلا به آسمان است و دلش پایین پا را می پاید کی به هوای خرده نان گنجشک ها به حیاط می آیی. بار دیگر این گونه نگاهش کنی خونش به پای مژه های بلندت. من او نیستم.

۳) چیزی نیست تینا. خبری نیست. کابوسی بود که گذشت. خواب دیدم صحرایی خشک رسیده تا دریایی که نه برود تا افق. دریا از زمین بلند شده، تا آسمان می رفت. خطی قایم از آب روی ساحل ایستاده بود و ماهیهای سرک کشان، از آن ارتفاع به صحرا می افتادند. همین که به زمین می رسیدند، ریش ریش می شد گوشت صورتی تن شان. بعد گونی می شدند چسبیده به خاک، و هر یک شروه ای می خواند.
تینا! ناگهان تو نبودی و دختری از آب استاده، قایم فرو افتاد وخاک تلی شد که نشکند، که بوته خاری نشود. تنش تمام دریا بود و شیطنت هزار نسیم در چشمانش. صداش، شروه همه زنان جنوب را در خود داشت و حافظه اش پر انگورهای تاکستان بود. انگشتانش اشاره ای بود به تمام سازها که بنوازند.
کابوسی بود زیبایی اش. بیدار که شدم تو نبودی و مصرع سنگینی روی دستانم شکوفه زده بود:
بوشهر از نگاه تو شیراز می شود.


10 نظر

  1. بهار گفت:

    0

    0

    معلومه كه آقاي مبشري داستان نويس هستند. فوق العاده بود.

  2. amin گفت:

    0

    0

    عالي بود.احسنت

  3. ابوذر مهربانی گفت:

    0

    0

    سلام بر احمد عزیز.
    احمد جان وقتی دیدمت ناخواسته گفتم چقدر پیر شدی. اما ناگاه یادم آمد که این یعنی خودم هم چقدر …
    احمد جان دلنوشته هایت هم مثل خودت جا افتاده و دم کشیده. فقط نمی دانم سید علی صالحی در تو موج می زتد یا من در او. زیبا بود.

  4. تعصب گفت:

    0

    0

    دفعه ی آخرت باشه به بوشهری ها توهین میکنید
    شیراز از نگاه او بوشهر میشود…
    مگه بوشهر چشه
    از شهر تو خیلی بختره احمد

  5. حسین یوسفی گفت:

    0

    0

    سلام ، مطالب پر محتوا و بسیار زیبایی بود .منتظر دل نوشته های بعدی شما هستیم .

  6. زهرا گفت:

    0

    0

    احمد جان نوشته های تو همیشه عطر بهار نارنج شیراز و دلتنگی های عجیب شبهای لار را برام تداعی میکنه.برای من همیشه بی نظیر و بزرگ هستی استاد سالهای دور و نزدیک من…همیشه بنویس

  7. دلتنگ گفت:

    0

    0

    احمد باز هم بنویس ……

  8. مریم گفت:

    0

    0

    احمد تو و تینا خیلی خیلی خاص هستید…بنویس

  9. نجمه سال 1380-1383 لار غریب گفت:

    0

    0

    Great…fantastic….هنوزم مثل قدیما برای ما بزرگی و پر از صدا،استاد

  10. ماری گفت:

    0

    0

    خاک گاهی هم نا مهربان می شود…..می داند… اما تل نمی شود تا پری را بشکند و پری دلخواهش را از نو بسازد!پستی هم از خصلتهای خاک است.

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان