میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در28 دسامبر 2013 ساعت 8:44 ب.ظ سرویس:اجتماعی, یادداشت 2 دیدگاه 2,337 بازدید

در بي سرانجامي آنچه «عشق» مي خوانيم!

در بي سرانجامي آنچه «عشق» مي خوانيم!

نگاهي ديگرگونه به طلاق و ازدواج هاي امروزي

احمد مبشري: مقدمه: در سلسله مقالاتی که به نوبت تقدیم خواهد شد، برآنیم ضمن بازتعریف برخی مفاهیم و مسائل عمده جمعی و فردی، بعضی معضلاتی را که جامعه بدان مبتلا است، از دریچه ای دیگر ببینیم. سخنانی که در پی می آید، صرفا نتیجه تجربی مشاهده نگارنده و گفت و گو با رفیقان و همپيالگی ها و دقت در اوضاع و احوال پیرامونی است که مرزهایش معمولا از استان و جنوب فراتر نمی رود.

فرض ما بر این است که شرح بیماری لزوما نیازمند ارائه درمان نیست که خود صاحب قلم، گاهی مشمول حرف ها و گفت و گوهایی است که در پی می آید. اما نداشتن راهکار، نافی شرح و واکاوی آنچه بر ما می رود نیست. سعی بر آن است بدون جانبداری یا رجحان دادن رویه یا نظریه ای، و فارغ از تعارفات معمول، جوانب ماجرا به قدر وسع شرح شده، قضاوت و استنتاج نهایی بر عهده مخاطبین احتمالی این نوشته باشد.

ازدواج، طلاق؛ درد یا درمان

هر چه ازدواج و آداب و رسوم وابسته بدان، پیچیده تر و سخت تر می شود، طلاق ها با دلایلی ظاهرا ساده تر و آسان تر پیش می آید. آمارهای رسمی از افزایش سن ازدواج جوانان، کاهش سن تماس جنسی، رشد میزان طلاق نشان دارد. و در کنار بسیار عناوین و دلایل طلاق و جدایی، عباراتی چون «طلاق عاطفی» به چشم می آید.

به غیر از دلایل متعددی که جامعه شناسان و متولیان امر بر چرایی و چگونگی این اتفاق اقامه می کنند، می توان به صورت نظری دلایل دیگر را نیز برشمرد که خود مادر ادله ای است که عنوان می گردد. مثلا وقتی زیادی مهریه و جهیزیه از دلایل سخت تر شدن ازدواج عنوان می گردد، چرایی این زیاده خواهی در مهریه، دلایلی دارد که دیگر در سطح جامعه به دید نمی آید و باید سر نخ را در نگرش تک تک افراد به زندگی، نوع آموزه ها و جهت گیری آنان در امرار معاش و مسائل کلی زندگی جست و جو کرد. فارغ از جایگاه اجتماعی و یا میزان تقید ظاهری به دین و مذهب و قانون.

سهل اندیشی و بی دانشی مسری که گاه زاییده تنبلی ذهنیِ «امروز نیز بگذردِ» ایرانی است، و نیز دلخوشی به رویه (= سطح) هر ماجرایی و مثله و مسخ کردن هر مفهوم والا و از اهمیت انداختن هر مهمی به واسطه وارونه انگاری مسائل، باعث شده جمعیتی انبوه از جوانان (و به قطع همین میزان بزرگسال) بدون آن که تعریف درستی از افعال، دلیلی محکم (و لو غلط) بر کردار و اندک آگاهی نظری از نتایج فکر و خیال و نیت خود داشته باشند، سکان­دار زندگی­هایی می شوند که انهدامشان در سالهای اولیه زندگی، هر کدام روایت نوستالوژیک غرق شدن تایتانیکی است. وقتی اخذ گواهینامه و رانندگی خودرویی که نهایتا دو یا سه ساعت شبانه روز، سر کار ما با آن است به ساعت ها تمرین و آموزش عملی و نظری احتیاج است و حضور هزاران پلیس و دوربین و جریمه، تشکیل زندگی مشترک و نظارت بر آن به دو ساعت کلاس (سابق!) پیش گیری از حاملگی ناخواسته حواله می شود و حَکَم خانوادگی پیش از طلاق.

قرار نیست آب را به تعریف علمی و با فلسفه نوشید، اما اگر تعریف درستی از آب در دست نباشد و تمییز دوغ و دوشاب نتوانیم، به جای گوارایی آب به آب دوغ خیاری می رسیم که رسیده ایم.

بی آنکه برتریی به گذشته سنت نام یا آینده­ به سوی تجدد داده شود، نیک است به کارکردهای ازدواج در این دو نظام اشاره ای شده، بحث پی گرفته شود.

در روزگار نه چندان دوری که شباهت محوی با این روزها داشته؛ می شد چهار فایده، هدف یا منظور بر ازدواج مترتب دانست:

۱) ارضاء نیاز جنسی

۲) تناسل و تولید مثل

۳) امنیت

۴) کمال و ترقی

مورد امنیت به زیر شاخه های امنیت عاطفی، جنسی، خانوادگی، دینی، اجتماعی و… قابل بسط است و کمال و ترقی شامل هر نوع پیشرفتی می شود که عرف و قانون می پذیرد. چه پختگی نوجوان و ورود او به آستانه خطیر مردانگی منظور ترقی باشد، چه رشد مالی و هارمونیک خانواده و رسیدن به آرامش و ثباتی نسبی.

حال در نظامی پریشان که به دلایل گوناگون، ارضاي نیاز یا کنجکاوی های جنسی (در هر سطحی) به سختی گذشته نباشد و تولید مثل و تولد کودکان، ارزش ماهوی و والایی در دید جوانان نداشته باشد، دیگر نمی توان ابتدایی ترین دلیل بر چرایی ازدواج اقامه کرد. دردسر های نگهداری از کودکان که در گام نخست مانع آزادیها و لذت های فردی و در نگاه دیگرگون، هزینه ای سرسام آور در واویلای ابتدای زندگی اقتصادی خانواده ها است، برای زوج جوان، شادیی نیست که در کسبش لااقل تعجیلی باشد.

و در زمانه ای که به دلیل پیچیدگی روابط انسانی و معضلات فردی، امنیت در ایجاد «قبیله های یک نفره» جست و جو می شود و هر که از راه می رسد تهدید است مگر خلاف آن ثابت شود؛ و گاهی که کمال و ترقی در دست یابی به «دولت یک شبه بی خون دل» از نوع گُلد­کوئیستی و قاچاق و معامله و ساخت و ساز افسار گسیخته معنی می شود، دیگر دلایل و فواید سنتی ازدواج، ناکارآمد می نماید. ازدواج و خانواده بر اساس ساختارهای زندگی سنتی بسان معماری خانه های بزرگ اشتراکی قدیمی، جایگاه خود را از دست داده و خانه به آپارتمانی کوچک اما در تملک فرد بدل می شود.

اما فارغ از تفاوت های ازدواج در این دو نظام، چه تعریفی از ازدواج در دست است و طعمش شبیه چیست؟ چه زمانی باید ازدواج کرد؟ آیا ازدواج پیمانی آسمانی و ازلی- ابدی است یا قراردادی اجتماعی که بنا به عرف و نیاز های جدید جامعه، قابلیت قبض و بسط و یا باز تعریف را دارد؟

ازدواج، نوعی قرارداد انسانی است بر اساس دین، عرف و قانون، بین دو انسان با جنسیت مخالف. و هنگامی صورت می گیرد که طرفین حس کنند چیزی برای بخشیدن یا به اشتراک گذاری و پتانسیلی برای بخشایش در خود دارند. بخشش چیزی از نوع تن، وجود، مال و شادی. سن ازدواج، زمان بلوغ جنسی یا هنگام طاقت فرسای تنهایی نیست. زمان ازدواج هنگامی می رسد که میل به بخشش یا به اشتراک گذاری در فرد متجلی شده و گاها فوران می کند!

چون میل به اشتراک و بخشایش، بر پایه ای از جنس عاطفه استوار است، شرط ابتدایی انتخاب نفر مقابل، حداقل گرایش عاطفی یا همان «دوست داشتن» آشنا است.

اما با گذر زمان و تغییر حال و هوای جامعه و دگرگونی تکنولوژیک عقاید که به تفاوت رفتار و واکنش ها انجامیده، گاها شرط لازم دوست داشتن به شرط کافی «عشق» با تعریفی سیال و شخصی بدل می شود. اوضاع عشق از حال و هوای ازدواج ها نیز پریشان تر است. انگار اصراری وجود دارد به مقوله ای درونی، معطوف به خود، متغیر و بسته به احوال روانی فرد نامی کلی داده شود. مقوله ای بسیار مجرد که کوشیده می شود به ضرب تعاریفی کلی و به مدد چند خط شعر و فیلم ترجیحا هالیوودی، در رستاخیزی ناقص بین دو نفر در ابتدای تجربه مشترک زندگی به وجود آید. گرچه احتمال بهروزی با اغماض صفر نیست اما عددی بدست نمی آید که با اتکا به آن بتوان بار تمامی زندگی را بدوش این صرفا واژه عشق گذاشت.

در حالت ایده آل و در نگاه سنتی، ازدواج نه مقصد که راهی است که به جبر یا رضا باید طی شود، همراهت را گاه باید راه نشان بدهی، گاه بدوش بکشی و ندرتا به دلیلی محکمه پسند بتوانی رهایش کنی. جبر در زندگی سنتی نه بار، که خاصیت زندگی به صورت کل و در زندگی مشترک گاه با استناد به تقدیر و بخت و اقبال پذیرفته می شود. و در بهترین حالت، عشق اتمسفری است که تنفس در هوای زندگی را راحت تر می کند و میل جنسی استراحت کوتاهی است بین دو سختی مدور. محصول این طی طریق هم بچه هایی چند و خانه و اسبابی که در طول زندگی روی یا کنار هم تلمبار می شود.

اما در نظام رو به تجدد، در نگاه برخی جوانان ازدواج سدی است مانع رشد و در نگاهی دیگر مقصدی است که تو را به معشوق یا معشوقه می رساند. در بلبشوی تناقض فکر و خیال و رفتار تنها راه مجازی است که فرد را به قلعه تن و دل معشوق می رساند. وقتی مقوله ای واحد در دو نظام از راه به مقصد تغییر ماهیت پیدا کند، نتایج و آثار آن امر نیز گوناگون خواهد شد. شاید توقع زیاد از عشق، ازدواج و «دیگری» همراه با بی اعتمادی و تنبلی و بی انگیزگی یکی از دلایل ناکامی نظام سنتی ازدواج در پناه دادن به نسل جدید باشد.

یکی از تفاوت های عمیق در آثار عشق و ازدواج ریشه در اختلاف جهت بردار جستجوی انسان دارد. انسان می کوشد لذت، معنای هستی، چرایی ازدواج، خوشبختی، آرامش و هرچه از این دست را در «دیگری» و امری بیرونی بجوید. جهت بردار انرژی و معنای این دست مردمان از بیرون به درون است. در مثالی ساده می بینیم غالبا پیش از عید و هر مناسبتی از این دست قراری درونی داریم اتفاق بزرگی بیفتد و حادثه ای ما را شاد، خوشحال و سرشار کند. عید می آید و بی خبری خوش می رود. در میان کلام جوانان می توان نفرت از عید و مراسم رسمی و قراردادی شادی را به وفور یافت. یعنی قرار این است روزی به اسم عید، موجی از شادی، خوشی و هرچه دیگر را به سمت «من» روانه کند. آیا عاقلانه است از کلمه ای به اسم عید این همه توقع داشت؟ و این کلام چه ناآشنا می ماند: «ایام مبارک باد ازشما. مبارک شمایید».

گرچه مثال فوق صرفا ذهنی است اما به گاه عمل تفاوت جهت این بردار فاجعه ای را در زندگی آدمیان و جوانان رقم می زند. اشتباه از همان مجلس خواستگاری شروع می شود. چه خواستگاری آشکار ازدواج سنتی، چه قرارهای پنهان و نیمه آشکار عاشقانه جایی که به درخواست ازدواج می انجامد. هرکس در گوشه ای از ذهن خود با این سؤال روبرو است که طرف مقابل، چه برای من دارد؟ دلیل این مدعا هم جملات آشنای «دختر زیبایی است. پسر پولداری است. شغلش فلان است. جهیزیه خواهرش چنان بوده…» و کمتر کسی به این پرسش اساسی می پردازد: من برای او چه دارم؟ بعد به گزینه «آیا داشته هایم به کار او می آید؟» بپردازد. از همین رو است که برای انتخاباتی چون ریاست جمهوری و گاها مجلس تا چندین هزار نفر کاندیدای بالفعل و چندین برابر نامزد بالقوه داریم. طول صف خواستگاران مشاهیر سینما و هنر، این برجستگان تصویری و مد ریشه در همین جهت خلاف بردار دارد. و الا کیست که اگر بخواهد، نداند نگین انگشتر او نه عقیق که پلاستیکی چینی است.

مطابق تعریف ارئه شده از ازدواج، نگاهی واقع گرایانه و دور از قضاوت به مواردی که جوانان از خود و در خود مهیای بخشش دارند، فاصله بین واقعیت موجود و آنچه باید باشد را بیشتر نشان می دهد. از آنجایی که اولویت اول زندگی امروزی مقوله ای آشنا، پرخواستگار و سهل و ممتنع پول و دارایی بیشتر است، در زندگی امروزی ها اولین بخشیدنی یا پس گرفتنی ارزش و ماهیتی مادی دارد. مقوله ای به نام مهریه که در سنت دینی به پیشکش تعبیر می شود، در عرف امروزی به چک سفید امضایی بدل شده که قرار است مانع جدایی زوجین شده یا داد عدم توازن حقوق طرفین در نظام طلاق و ازدواج رسمی را بستاند. تغییر بنیادی در ماهیت وجودی مهریه، کارکرد حداقلیِ هدیه بودن آن را نیز از بین برده است.

انسانها مدام درحال تکثیر ارزشها و ضد ارزشهایی هستند که با خود و در خود دارند. وقتی پول ارزش اول هر زندگی گردد، تمامی ارزشهای وابسته بدان زندگی نیز ماهیت و کارکردی مادی خواهد یافت. یعنی مهریه چکی سفید امضا، جهیزیه سرمایه دختر، کادوی عروسی مابه­التفاوت هزینه و درآمد مراسم عروسی، مراسم ولیمه ازدواج هزینه، خریدهای عروسی لشکرکشی مادی یا بهره کشی ریالی می شود و در نهایت کل ماجرا به نبردی خاموش در بده بستان مالی و ریالی تنزل معنا می یابد. ریشه این اتفاقات در نگرش فردفرد کسانی است که قرار است یا زندگی مشترک را پی بریزند یا به عنوان والدین، نقش ولی و بالادست را بازی کنند. به بیانی دیگر تا اولویت اول زندگی هر فرد ماهیت مادی دارد (چه به جبر، چه درست، چه بد) تک تک اجزا بر پایی پیوند زناشویی ماهیتی مادی به خود می گیرد. گرچه ممکن است در طول زندگی مشترک این نبرد، خاموش و زیر خاکستر به حیات خود ادامه دهد، به مجرد بروز اختلاف و در نهایت طلاق، اولین حمله ها به میزان جهیزیه و اولین تهدیدها رقم ریالی یا تعداد سکه های مهریه است.

شاید بتوان انسانها را این­گونه نیز دسته بندی کرد: لذت محور، رسالت محور. فرد لذت محورخود را در مرکز کام جویی از حیات و همه بردارها را رو به سوی خود می بیند. ترجیح علمی او بر این اصل استوار است: با کمترین هزینه بیشترین لذت (بهره) را از نبردی به اسم زندگی ببرد. لذت نیز بیشترین مفهوم خود را از آسایش، تفریح، تنبلی، خواب و در نهایت رفاه مادی می گیرد. حال که لذت ترجیحا ملموس مادی در وسط ذهنیت انسان امروز جا گرفته و عنصر ریال نقش تعیین کننده ای در رفتار و موقعیت اجتماعی و ارزش فردی انسان بازی می کند، برجسته ترین عامل به اشتراک گذاشته شده در زندگی مثلا مشترک زوجین جهیزیه و خانه و درآمد می شود. تا اینجای ماجرا چندان تفاوتی میان نظام سنتی ازدواج و شیوه متجدد آن وجود ندارد؛ اما وقتی لابلای فاصله درونی عمیق آدمها (زوجین) تنها بحث مشترک همین موارد باشد، فاجعه ای در شرف تکوین است. این­گونه است که به ازدواجهایی بر می خوریم که جز جهیزیه و جمال و جان دخترک و مال پسر چیزی در میانه نیست. تفاخر زن و خانواده اش به میزان جهیزیه یا زیبایی دختر، ریشه در چنین غفلتی دارد و اقتدار آمرانه مرد دلیلی جز تفوق یا یکه تازی او در عرصه مالی ندارد. و در پایان هر ازدواج شکست خورده ای به عبارت «جانم آزاد» می رسیم؛ یعنی تنها دربردنی از این مقوله جان است که غالبا به معنی واقعی، جان سالم از این معرکه دربردنی نیست.

ترجیح جوان امروزی در کسب سهل و رایگان همین مواردی است که قرار است به اشتراک بگذارد. به عبارت دیگر جهیزیه ای که از پستوی سنت پاپا! درآمده و خانه و خودرو و خوردنی که از جیب آن یکی دَدی! برداشت شده، قرار است سرمایه زوجی گردد که در ابتدای تجربه زندگی اند. کمتر زوجی قرارشان بر کسب همین اندک سرمایه به شراکت و بهره برداری و مالکیت به شراکت است.

بلبشوی سنت و تجدد جامعه، وقتی به خاکشیرمزاجی ایرانی می رسد بیش از هر کجای دیگر خود را در مراسم و آداب و رسوم ازدواج نشان می دهد؛ مراسمی که در گذشته به آماده سازی جسمی عروس و داماد، کمی بزک و اصلاح زن و مرد و ولیمه ای مستحبی خلاصه می شد امروزه به بادکنکی بزرگ شبیه شده که پر کردنش نفس هر خانواده ای را می گیرد و ترکیدنش سوای آلودگی صوتی انواع مصیبتها را به زوجین و خانواده هاشان تحمیل می کند.

سهامداری را در نظر بگیرید که با میزان مشخصی سرمایه، سهام شرکت یا کارخانه ای را می خرد. برای چنین کسی، وابستگی عاطفی و معنوی به شرکتی که سهامش را خریده معنایی ندارد. به محض عدم سود دهی یا احتمال زیان­دهی، سهام خود را فروخته، یا با سهام شرکت دیگری جایگزین می کند. تنها نگرانی او در طول ارتباطش با مجموعه سهام داران و کارخانه و مدیریت و قوانینش، سود و زیان مادی و ریالی است. هنگام خرید و فروش سهام کمتر کسی به این می اندیشد که آیا به واسطه زیان و فروش سهام، کارگری بی کار می شود و آیا نانی آجر شده یا نه.

حالا مغازه داری را فرض بگیرید که پسِ سالیان دراز کاسبی، در محله و خیابان خود اعتباری دارد؛ ضامن این است و طلب کار آن. خرج سالیان زندگی­ش از همین مغازه درآمده و خودش به رنگ دکانش شده و مغازه اش بوی او را گرفته. به صرف ماه و سالی زیان دهی، یا بالا و پایین شدن بازار و روزگار، یا کهنگی دیوار و دکور، مغازه اش را نمی فروشد که «زمینش بزنیم و آپارتمان هوا کنیم.» یا به سرعت اندیشه تعطیلی و تغییر صنف حتی، به ذهنش نمی آید. سوای زندگی مادی و ممر روزگار بودن، مغازه کوچکش سند هویت اجتماعی و اعتبار جمعی او است.

روابط انسان های لذت محور امروزی از جنس کدام دو رابطه فوق است؟ ازدواج ها و پیوندها مطابق کدام الگو به جلو می رود و طلاق ها و تمام کردن ها، بر کدامین مبنا استوار است؟ سخنی به عنوان سند مقبول رابطه امروزها، دهان به دهان یا از کردار به چشم ها و ذهن ها می رسد که «تا از ارتباط با هم لذت می بریم، با هم هستیم و الا تعهدی نداریم.» این سخن از نوع خرید سهام کارگاهی ناشناخته است یا بوی هم را گرفتن و هوای دل هم را داشتن؟ به گمانم همین مثال خود گویای فاجعه ای است که به بهانه لذت و آزادی در نفی همراه، بنیان روابط انسانی را بر یخ گذاشته که حتی گذر زمان به تنهایی، شالوده را در گِل نشست می دهد.

گرچه لذت مشترک و رضایت طرفین از ملزومات هر رابطه ای است، اما کدام لذت و به چه قیمت؟ آیا لذت بردن بدون تعهدی در مقابل، می تواند نوید بخش آن باشد که حین بروز اولین مشکل در -یا برای- یکی از طرفین درگیر رابطه، دیگری صبر پیشه کند؟ قدری از لذتش چشم بپوشد و یارش را به خانه صلاح و امن یا استراحت برساند؟ اگر فرضم مردود است چرا به گواهی آمار رسمی، درصد بالایی از طلاق ها در پنج سال اول زندگی مشترک، اتفاق می افتد؟ نامزدی و آشنایی های از ابتدا به جدایی رسیده در هیچ آماری رسمیت ندارند.

قدیم ترها، مذکر جماعت یا طفل بودند و مشغول خاک بازی و مکتب و مدرسه و گرگم به هوا، یا فردا روزش مرد می شدند و کارگر بودند و کارکن و راه بر و بار بر. لااقل بار زندگی خودشان. راهبر خودشان به راهی که خود و دیگری و تقدیر بگشایند. و دختران وسط خاله و عروسک بازی شان آشپزی هم می دانستند و کار بیرون. درس هم می خواندند و بهترین معلمان کودکی مان همین خانوم معلم ها می شدند. زن بودن و مادر شدن و زوج شدن را نمی دانم کی اما می دانم لابلای روز و شب زندگی معمولشان یاد می گرفتند.

اما ظهور دوره ای به نام نوجوانی و جوانی، که کار نوجوان در این سال های طولانی، در تحمل ۴ ساعته خشک چوب مدرسه و کتاب های خالی اش خلاصه می شود، وقفه دراز مدتی مابین خُردی و مردی انداخته. چنان که بسیاری از پسران هیچ گاه مرد نمی شوند. دوره ای که باید به تمرین زندگی و اندیشه و جمع کردن توان راه رفتن بگذرد، چنان باطل می افتد که خروجی اش جوانی است تنها، غمگین، عاصی، ناراضی و به درد نخور. به درد خودشان نمی خورند. به زندگی خودشان نمی آیند. وصله ناجور پیرهن خودشان­اند و هیچ کس و مرام را قبول ندارند. زمان جفت گیریشان هم که می رسد دو موجود فرتوت، ادعا دارند ستون زندگی دیگری اند. و پنهان به دنبال سومی می گردند که بار دلشان را بر شانه اش بگذارند.

نتیجه بی خبری و نارضایتی همیشگی جوان از بودن خودش و نوع رابطه ای که با اطراف و اطرافیانش دارد، این می شود که بعد ۴۰ سال زندگی و پس انداختن یکی دو تا بچه، تازه فصل معشوقه بازی­شان سر می رسد و زمان دل لرزیدن­شان. دل مشغولی و سرگرمی و نوع نگاه به زندگی و درآمد و کار ۴۰ ساله و ۱۶ ساله ها شبیه هم شده. ساسی مانکن برای همه می خواند و پارک نشینی و تخمه شکستن و تریاک کشیدن و علاف گردی با موتور و ماشین سن و سال و تاهل و تجرد نمی شناسد. گویی کودکان بزرگ نمی شوند، بزرگان کودک مانده اند. این توقف دسته جمعی در دوره ای که سوغاتش بطالت است و هدفش گذران، رنگی از بیهودگی را به نقشه زندگی مردمان می زند که می بینیم. نمی بینید؟!

با گذر زمان، وقتی طعم شکلاتی مراسم عروسی تمام شد و ناز و عشوه ها بی خریدار ماند، بعد که یکنواختی زندگی که تنها دلیلش جهل است، مثل گرد و خاکی دو سه ساله، اسباب و آدم های زندگی را روکش کرد، زمان لذت نبردن ها شروع می شود. زمانی است که به جای گفت ­و­ گو و تلاش برای درک طرف مقابل، سهام همدیگر را می فروشیم یا گرو می گذاریم. گاهی یکی یا هر دو نفر درگیر رابطه، صرفا به دلیل اینکه نمی داند ساعت و روز خود را با چه پر کند و شاد و شاداب نگهش دارد، به این بهانه که طرف مرا درک نمی کند و روزگارم را یکنواخت کرده، صرفا در جست و جوی تنوع و یا به هر دلیل دیگر، تمرکز عاطفی خود را از شریک اسمی زندگی اش بر می دارد. به مجرد باز شدن دریچه ای که امروزه قفلش با اس ام اس باز می شود، دل و روان خود را به رمانتیسیسمی حاد معتاد و مبتلا می کند. انگار نه انگار همین ها همانی اند که سلام زوج چند سال شان را چه سرد و تند پاسخ می دهند.

اگر تعدادی از این خانه ویران ها را دیده باشید، ممکن است افرادی موجه در اجتماع، موفق و پول درآر، و عادی جلوه کنند. اما گدایان عاطفه اند. شاید دلیل این امر، نیافتن راهی باشد که بر کسالت و یکنواختی زندگی شان فائق آیند.

کسالت زمانی به سراغ انسان می آید که زمان خام زیادی در اختیار داشته باشد و نداند باید با چه خود را مشغول کند و این وقت هم قیمت ارزن را بکشد. شاید هم بدانیم چه کاری بهتر است اما تنبلی و آسوده خواهی مانع از دانستن و خواستن و تلاش می شود. آسودگی در تماشای سریال های آبکی و بیکار دور هم تخمه شکستن و حباب ترکاندن است و بهتر تا کتابی خواندن و موسیقی کار کردن و حرفی برای گفتن داشتن. تهی بودن انبان درون از هنر و علم، کسالت می آورد و دل زدگی. هنر دوست ترین انسان ها هم نمی توانند تمام عمر به تابلو مونالیزا خیره بمانند. نقش زیبایی تهی از هنر زن در حد تماشای ساعتی تابلو فرو می غلتد و توانایی مالی مرد خارج از لطافت، او را در حد دستگاه خود پرداز بانک ها تنزل می دهد. بهتر از آنی که گفته شد، نمی توانم ارتباط جدایی بیرونی آدم ها با دارایی معنوی شان توضیح دهم.


2 نظر

  1. حبیب آرین گفت:

    0

    0

    با سلام و خسته نباشید .من نقد هایی را به نوشته جنابعالی دارم که انشاالله به صورت یادداشتی جداگانه تقدیم می شود 🙂

  2. عبدالحسین قاسمی گفت:

    0

    0

    احمد عزیز نگاه واقع گرایانه شماقابل تحسین است اما ای کاش راه فراری هم وجودداشت .جامعه همانند یک کشتی است وافرادجامعه سکان داران آن،حال وقتی اغلب ساکنان خواه ناخواه این کشتی بزرگ را به سمت گرداب تباهی ونابودشدن به پیش میبرند،معدودکسانی که می خواهندسالم بمانندنیزمجبورندبه غرق شدن تن دردهند،آخرفرار به کدام سو ،مگرچندنفرنگاهشان به زندگی وازدواج همانطور است که شمامی خواهیدباشد،وقتی تمام اطرافیان و چه بسا یاوری انسان برای زندگی انتخاب میکند نگاهی پوچ دارندآیا راهی جزپوچی هست؟؟؟؟؟؟

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان