میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۱۷ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۶:۵۴ ق.ظ سرویس:برگزیده ها بدون دیدگاه 156 بازدید

«دَدَمِلکو» بانی ترس های مبهم چندین نسل

«دَدَمِلکو» بانی ترس های مبهم چندین نسل

سعیده آرین: روزهای جمعه که برای گذراندن تعطیلات سایه درخت گِز یا نخل را در دشت های اطراف لار انتخاب می کردیم همجواری با آب انبار تیغ دولبه بود، از یک سو به دلیل دسترسی به آب آپشن ویژه محسوب می شد و از دیگر سو برای خانواده عیالوار دهه شصتی ما با شونزده، هفده تا دخترخاله، پسرخاله، پسر دایی و… قد و نیم قد مستعد حادثه بود.

جدال همیشگی ای میان بچه ها و بزرگترها جریان داشت، پدرها و مادرها که ارزش آب و به ویژه آب شُرب را درک کرده بودند و آب انبارها را بخشی از هویت و میراث فرهنگی، تاریخی لارستان می دانستند بچه ها را با قصه «دَدَمِلکو» ها می ترسانیدند و همه تلاششان این بود که دور و اطراف آب انبار بازی نکنیم.

حالا تصور کنید بچه اید و با یک استخر عمیق سرپوشیده گُنبدی مواجهید، حق بدهید که نمی توان از جذابیت های این فضا گذشت. لذت سنگ پرانی در آب و بالا رفتن از سقف های گنبدی و سُر خوردن از بالا که بماند، هوس پریدن در آب و شنا کردن در عمق ۵متری آب انبار ماجراجویانه و خطرناک بود. ما بی خیال آب انبار نمی شدیم و بزرگترها هر چه افسانه و روایت بلد بودند تحویلمان می دادند و افاقه نمی کرد.

مثلا می گفتند: سنگ هایی که در آب انبار می اندازید را بایستی روز قیامت با چشم هایتان از ته آب انبار در بیاورید!! که انصافاً کار سختی است! یا اینکه دَدَمِلکو بچه هایی که چیزی در آب انبار بریزند را لال و کچل می کنند! یعنی عمرا بچه های امروزی را بتوان با این ترفند ها ترساند! ولی ما ساده لوحانه باور می کردیم من یکی که همیشه منتظر بودم بالاخره یک روز لال و کچل شوم!

عذاب وجدان و ترس دَدَملکوها همراهم بود، تا اینکه یک روز در خانه مادربزرگ، عمو مجیدم کاسه ای را پر از آب کرد و گفت بیایید می خوام براتون دَدَمِلکو درست کنم! کاسه آب را در برابر نور خورشید گرفت و انعکاس آب را روی سقف اتاق تاباند! ما مبهوت مهارت عمو مجید مانده بودیم که توضیح داد دَدَمِلکو همین است، انعکاس آب. افسانه ای که بچه ها را می ترساند برای حفظ و نگهبانی از آبِ آب انبارها.

آن روز فکر کردم عمو مجید راز بزرگی را فاش کرده و وقتی با یکی دوست صمیمی می شدم گوشه حیاط مدرسه محرمانه رازم را به او می گفتم. متاسفانه در بیشتر موارد اسم دَدَملکو به گوش دوست های صمیمی ام  نخورده بود! ولی پسرخاله ام که  می توانست در دسته دوستان صمیمی باشد کلی کیف کرد و برای اینکه به من اطمینان بدهد قبلا هم نمی ترسیده گفت من از اولش هم می دونستم الکیه!

افسانه هایی از این دست در فرهنگ های مختلف بوده و هست اما با کمرنگ شدن هویت های فرهنگی و شبیه شدن زندگی های شهری چه بر سر این قصه های کودکی مان می آید؟ احتمالا بارشان را بسته و آماده سفر به سرزمین افسانه های فراموش شده اند! بچه های نسل بعد با چه قصه هایی بزرگ می شوند؟ با چه می ترسند؟ با چه کیف می کنند؟ چه راز هایی را برای دوستان صمیمی شان فاش می کنند؟ سفر به سلامت، دروغ های کوچک دوست داشتنی.

از این نویسنده بخوانید:

لطفا «کوتولگی» را به بچه های ما نیاموزید!

ما نسل «تعمیر» نیستیم!

چرا «اینطور» شده ایم؟!

تشریفاتی که همه ما را می بلعد!

رویایی که فراموش نشد!

سلام دوباره شقایق های لارستان و بایدهای ما

المپیک کاراته ندارد

شطرنج هم شد ورزش؟

هنر یا موریانه، مسئله این است!

کف بازی!

وقتی آقاجون مرده بود!

نوستالژی درخت لیموی خانه پدری

حنایی که برایم خیلی رنگ داشت

شهری با پاییز بی کلاغ!

زلزله ای که تمام خاطرات کودکی ام را آوار کرد

خوش رحمت

قصه های ناتمام «کَل حاجی»

شکلات‌های دزدکی با طعم دلهره!

«پشه بند»های سوراخ شب های لار

«مینی بوسِ» اشتباهی اول مهر!


ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان