میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۲۱ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۳:۰۳ ق.ظ سرویس:برگزیده ها یک دیدگاه 214 بازدید

روایت باران(بخش پایانی)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

روایت باران(بخش پایانی)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

آفتاب لارستان: صالح صادقی، نویسنده و فعال فرهنگی هنری به تازگی سفری به کربلا در قالب پیاده روی موسوم به اربعین داشته است. وی قرار است طی چند قسمت و هر روز بخش هایی از این سفر را با عنوان «روایت باران» و با رویکردی متفاوت تر از دیگر سفرنامه های مشابه تشریح کند. بخش اول، دوم،  سوم، چهارم، پنجم ، ششم ، هفتم، هشتم، نهم، دهم، یازدهم، دوازدهم  و سیزدهم «روایت باران» را پیش از این خواندید. در ادامه بخش چهاردهم و پایانی این سفرنامه را بخوانید:

***

صالح صادقی: برای استراحت مادر و دختر عمویم را به موکبی فرستاده و خودمان چند موکب دورتر از آنها مستقر می شویم. چشمانم از خستگی باز نمی شود. به محض اینکه دراز می کشم  خوابم می برد.

بعد از خوردن صبحانه به سمت موکبی که آنها را گذاشته ایم حرکت می کنیم. مادرم را می بینم که جلوی در موکب ایستاده و با دیدن ما دستانش را بالا می برد. وقتی نزدیک تر می شویم مرا در آغوش می کشد و می گوید امام حسین تو را دوباره به ‌من داده! از حرفش متعجب می شوم. دختر عمویم نگاه پرسش گرانه ام را که می بیند می گوید دیشب اینجا صحبت از گروه داعش بود؛ زن عمو مدام دلهره داشت و وقتی که صبح شما را در این موکب پیدا نکرد اشک می ریخت و نبودتان صبح در این موکب بیشتر و بیشتر  نگرانش کرد. از دور تا شما را دید آرام شد و اشک هایش را پاک کرد و گل از گلش شکفت.

مادرم را به خاطر این همه مهربانی عاشقانه در آغوش می کشم. دستانش را در دست می گیرم و راهمان را ادامه می دهیم. همه موکب ها مملو از جمعیت است و میزبانان با روی گشاده از زوار پذیرایی می کنند. هیچ کس گرسنه و خسته در راه نمی ماند. انگار در این سرزمین زن و مرد و پیر و جوان هم قسم شده اند تا گوشه ای از بهشت را ترسیم کنند. هرچه می بینی سراسر عشق است. احساس می کنم بین این دلدادگان وصله ناجوری هستم. اینجا هر افتاده ای دستگیری دارد. اینجا عشق بی حد و مرزاست. نه به مقام اجتماعی ات کار دارند نه به شرایط اقتصادی ات نه شغلت را می پرسند نه ملیت و مذهبت را. با جان و دل خدمت می کنند. عاشقی می کنند. بی هیچ توقعی. مسیر مسیر عاشقی است.

تا عمود ۶۰۰ پیاده روی کردیم. واقعا خستگی تاب و توان مان را بریده بود. از همین جا به سمت کربلا ماشین می گیریم. ساعت ۷ به گیت بازرسی کربلا می رسیم و مسیری را پیاده طی کردیم.

اکنون خود را رو به روی حرم می بینم. مردی که از رشادتش زیاد شنیده بودم و درطول مسیر دلدادگان واقعیش را دیده بودم. با دیدن گنبدش اشک در چشمان مادرم حلقه زد. زیر لب زمزمه می کرد ممنونم که مرا طلبیدی و آرزویم را برآورده کردی تا اربعین در صحن حرمت باشم.

خورشید رختش را جمع کرده و درحال رفتن است. ماه در هاله ای از خون نشسته و درحال نمایان شدن است. روبه روی حرم می نشینیم. سعی می کنم تصویر عاشورا را برای خودم تداعی کنم. ساختمان ها را کنار می زنم و صحرای برهوت و شعله های برافروخته را می بینم. شعله هایی که همه چیز را در خشم خود می سوزاند. اینجا مردانگی و عدالت در جهالت گم شده. دستور قتل فرزند علی را صادر کرده اند و برای سرش هدایا در نظر گرفته اند. وقتی تیر سه سر گلوی کودک  ۶ ماه را نشانه می رود یا آن هنگام که سربریده برادرش را در تشت طلا مقابل رقیه سه ساله می گذارند و دخترک با دیدن سر پدر جان می دهد. زینب چه صبور و بزرگوار بوده وقتی در فراسوی تاریخ داستان العطش کودکان کربلا را می شنویم غم برجانمان چنگ می زند و گریه سرمی دهیم.

اما با دیدن تمام این مصیبت ها وقتی از او می پرسند کربلا را چگونه دیدی پاسخ می دهد: کربلا سراسر زیبای است.

بی گمان دیدن سر برادر و فرزندانش بر نیزه زیبا نبود! ما کدام زیبایی کربلا را فراموش کردیم که دختر علی به آن اشاره دارد؟! درخواندن خطبه اش در تل زینبیه محکم و استوار است. هیچ شکایتی از شکنجه و بی رحمی نامردان والعطش کودکان نمی کند. در خطبه اش از عهد شکنی کوفیان گله نمی کند. از مرگ مردان می گوید. از جهانی که تشنه عدل و آزادگی است و من چه بی نوا و ناتوان هستم که این همه از حسین دور مانده بودم.

ادامه دارد…


1 نظر

  1. ناشناس گفت:

    0

    0

    خیلی خوب و عالی خوبه که برا هر مطلبی از مطالب خونده شده قبل استفاده کردید

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان