میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۲۴ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۱:۰۵ ق.ظ سرویس:برگزیده ها بدون دیدگاه 330 بازدید

روایت باران(۱)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

روایت باران(۱)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

آفتاب لارستان: صالح صادقی، نویسنده و فعال فرهنگی هنری به تازگی سفری به کربلا در قالب پیاده روی موسوم به اربعین داشته است. وی قرار است طی چند قسمت و هر روز بخش هایی از این سفر را با عنوان «روایت باران» و با رویکردی متفاوت تر از دیگر سفرنامه های مشابه تشریح کند.

بخش اول «روایت باران» را در ادامه بخوانید:

***

چند دقیقه ای مانده بود تا پایان برنامه سمینار که از سالن بیرون آمدم. هنوز وارد محوطه نشده بودم که بوی خاک و گل باعث شد تا عمیق تر نفس بکشم. وارد محوطه که شدم دیدم که بله پاییز اولین باران عاشقیش را در سیزدهمین روز ورودش به زمین تقدیم کرده؛ باران یادآور خاطرات عاشقی است، چه بسیارند روایت های عاشقی در زیر باران و به درستی که باران پاییزی روح زندگی را در انسان بیدار می کند و پاییز فصلی است عاشق.

قطرات ریز باران را بر روی صورتم حس می کردم؛ به سمت مکانی که ماشینم را پارک کرده بودم رفتم سوارشدم و شیشه را کمی پایین کشیدم و خیلی آرام شروع به حرکت کردم. می خواستم از این هوای لطیف پاییزی لذت ببرم. باصدای لرزش گوشیم نگاهم به سمت صندلی کنارم چرخید. صفحه موبایلم روشن شده بود و نام دخترعمویم روی آن حک شده بود. پنج تماس بی پاسخ از دختر عمویم. فکرم متشنج شد. هرچند قطرات باران تندتر شده بود اما حال هوای من، حال و هوای چند دقیقه پیش نبود. فکرم درگیر بستن ساک شد و من باید بار سفر را می بستم.

قطره های باران دیدم را نسبت به خیابان کم کرده بود و با عصبانیت برف پاک کن را زدم. دوست داشتم می توانستم قسمتی از تقویم را فاکتور بگیرم. سالها بود که چند روز قبل از اربعین جنگ و جدال با مادرم شروع می شد. مادرم سالها هوای پیاده روی اربعین را درسر داشت و هرسال من به بهانه های مختلف او را منصرف می کردم.

با تماس های مکرر دختر عمویم دیگر حالا شک نداشتم که این بار راه فرار ندارم و نمی توانم از زیربار اربعین و پیاده روی شانه خالی کنم. مادرم اینبار به هیچ صراطی مستقیم نبود و جدال های من راه به جایی نمی برد و این بار تسلیم این جنگ و جدال ها من بودم.

بین اعتقادهای من و مادرم فرسنگ ها فاصله بود. هیچ وقت نمی توانستم درک کنم چرا برای کسی که قرن ها پیش می زیسته هرساله عزاداری می کنند؟! مگر ما هرسال برای اجدادمان عزا می گیریم؟! دسته راه می اندازیم و بر سر و سینه خود می زنیم و هرکس طبق رسم و رسومات شهرشان حداکثر سه شب مرثیه خوانی می کند. هیچ یک از این رسم ها وحرکت ها را نمی توانستم حلاجی کنم اما درست در نقطه مقابل من مادرم کافی بود بداند فلان ساعت جلسه روضه برپا می شود، مسیر برایش معنی نداشت؛ خود را به مجلس می رساند. مشکی می پوشید و عزاداری می کرد.

سال هایی بودکه آرزوی پیاده روی کربلا را در سر می‌پروراند. می خواست ذره ای باشد درمیان گردهمایی بزرگ اربعین و به اندازه زنی ۵۰ساله داغ شهادت حسین را تازه نگه دارد و بخشی از تاریخی باشد که هرساله در حال رقم خوردن است. سفر به عراق آرزوی دیرینه اش بود. باید بار سفر را می بستم. راهی بجز تسلیم نبود هرچند این سفر با طبع من سازگار نبود خصوصأ در ایام اربعین به جز اینکه برای رفتن میل باطنی نداشتم و من نگران درد پایش بودم و او شیدای حسین بود.

روز چهارشنبه خبر رسید که پاسپورت پسرعمویم صادر نشده و هرچند ناراحت بودم از دیدن وضعیت دختر عمویم و اشک ها، گلایه هایش و اینکه خود را بازمانده  سفر کربلا می دانست اما ازته دل راضی بودم و میان تردیدهایم برای رفتن و ماندن به ماندن خشنود تر بودم. اما این تماس ها حکایت از این داشت که باید پای درسفر بگذارم. برای اینکه بتوانم خودم را برای رفتن به سفر راضی کنم تصمیم گرفتم درمیان خیل عاشقان با عقیده و ادیان و مذاهب و گویش های مختلف راوی «روایت باران» باشم. مادرم همیشه می گفت: داستان شیدایی کربلا و عشاق حسین هیچگاه تمامی ندارد. هزاران بار هم اگر تکرار شود بازهم خونمان به جوش می آید و اشک از چشم مان جاری می شود…

ادامه دارد


ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان