میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۱۲ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۴:۴۸ ق.ظ سرویس:برگزیده ها یک دیدگاه 179 بازدید

روایت باران(۱۰)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

روایت باران(۱۰)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

آفتاب لارستان: صالح صادقی، نویسنده و فعال فرهنگی هنری به تازگی سفری به کربلا در قالب پیاده روی موسوم به اربعین داشته است. وی قرار است طی چند قسمت و هر روز بخش هایی از این سفر را با عنوان «روایت باران» و با رویکردی متفاوت تر از دیگر سفرنامه های مشابه تشریح کند. بخش اول، دوم،  سوم، چهارم، پنجم ، ششم ، هفتم و هشتم  و نهم «روایت باران» را پیش از این خواندید. در ادامه بخش دهم این سفرنامه را بخوانید:

***

صالح صادقی: چشمانم را بازکردم؛ نگاهم سمت آسمان بود؛ دستم را بالا آوردم و نگاهی به ساعت انداختم؛ ساعت هفت صبح بود.

درجای خود نشستم  به چپ و راست نگاهی انداختم. خبری از آنهمه  ازدحام نبود. تعداد انگشت شماری هنوز دراز کشیده بودند. بلاشک ره توشه سفرشان را برداشته وپای در مسیر مقصد گذاشته بودند.

بلندشدم و به سمت عمودی که از قبل قرار گذاشته بودیم حرکت کردم. برعکس مسیرهای قبل حتی خبری از یک صبحانه معمولی هم نبود! خوشبختانه مادرم مقداری پنیر از ایران با خود آورده بود که راهگشایمان بود. مادرم ازجمله مادرهایی بودکه برای سفر همه چیز را مدنظر داشت و احتمال هر چیزی را می داد و من همیشه می گفتم کیف مادر یک کیف جادویی است که هرچیزی نیاز باشد را می توانی در آن پیدا کنی.

برای گرفتن انرژی لازم در شروع مسیر پیاده روی کربلا، نان و پنیر بهترین تحفه بود. بازارهای منتهی به حرم را رد کردیم و از کنار مسجدی که به حرم وارد شده بودیم به سمت کربلا حرکت کردیم.

درطول مسیری که شروع به پیاده روی کرده بودیم ‌نه خبری از موکب بود نه از آن همه جمعیتی که دیشب دیده بودم اثری بود.

برایم جالب بود؛ فقط ما چهار نفر تک و تنها مسیر را می پیمودیم. درخیال خود می گفتم نکند قرار است فیض این زیارت فقط به ما چهار نفر برسد.

هر ماشینی که رد می شد دستم را بلند می کردم بلکه بایستد و ما را مستقیم به سمت کربلا ببرد. البته اعتراف می کنم که هدفم از گرفتن ماشین این بود که درد پا، مادرم را اذیت نکند اما پسرعمو و مادر و دختر عمویم چند صدمتر از من جلوتر بودند. آنها نمی خواستند ثواب و لذت این پیاده روی را از دست بدهند.

باز هم دستم را بلند کردم؛ اینبار پسر جوانی با سبیل های مردانه ترمز زد و ایستاد. ‌به او گفتم کربلا؟ گفت: می توانم شما را تا شروع موکب ها برسانم. ازمبلغ کرایه پرسیدم جواب داد از زوارها پول نمی گیرم. چقدر عالی! انگار به سرزمین افسانه ها وارد شده ام. به رویش لبخندی زدم و قبل از سوار شدن به عنوان یادگاری از او عکسی گرفتم و سوار شدم و چند صدمتر جلوتر همراهانم را نیز سوار می کنم اما سه نفری به‌جای تشکر شروع به غر زدن کردند که از حالا داری ما را از ثواب پیاده روی محروم می کنی. درجوابشان گفتم فکر کنم اینقدر مسیر طولانی باشد که شما بتوانید ثواب جمع کنید اما وقتی راننده مکانی را نشان داد و شروع به توضیح اینکه آن مکان وادی السلام است همراهانم حسابی عصبانی شدند!

مجبور بودم دربرابر غر زدن آنها ساکت شوم. از راننده خواهش کردم تا آرامتر حرکت کند تا بتوانند قبرستان را بخوبی ببینند. با خود گفتم آخر مگر این قبرستان چه دارد؟ قبرستان قبرستان است! چه در عراق چه در ایران؛ راننده در توضیحاتش می گوید که این قبرستان یکی از قدیمی ترین و شگفت انگیز ترین قبرستان های جهان است و حضرت هود و صالح نیز در اینجا دفن هستند و نام تعداد دیگری از علما را گفت که حتی نام یک نفرشان هم در ذهنم نماند. اگر می خاستم به حرف های راننده گوش کنم می خواست ساعتها حرف بزند و نام تمام مردگان را با ذکر نام پدر و مادر تحویلم بدهد.

راننده پس از طی مسافتی اولین موکب را با اشاره دست نشانم داد و گفت از اینجا شروع پیاده روی به سمت کربلا است. اینجا دیگر هم موکب بود و هم جمعیت.

از او خداحافظی می کنیم و به سمت موکب راه می افتیم و پیاده روی مان را از همینجا شروع می کنیم. دراولین موکب می ایستیم. استکان هایی که تا نصفه از شکر پر شده و موکب داران چای هایی که کاملا سیاه شده را روی شکرها می ریزند و به خورد مردم می دهند! احساس می کنم اگر مصرف شکر خودشان هم اینگونه باشد تمام مردم عراق با دیابت دست و پنجه نرم می کنند! بی شک در پایان سفر و بازگشتمان به ایران تحفه سفرمان آجر معنوی به همراه دیابت باشد.

با تعجب استکان ها را بررسی می کنم. محسن‌که از خیره ماندن نگاهم به شکر داخل استکان ها خنده اش گرفته گفت اگر چای عربی نمی خوری بگو ایرانی. من نیز رو به موکب دار کردم و طوطی وار گفتم ایرانی. مرد شکر را خالی کرد و چایی سیاه که همرنگ با قهوه هست برایم می ریزد ولی مگر می شود چایی به این سیاهی را بدون قند و شکر خورد؟! حتما طعمش خیلی تلخ است. از خوردن چای منصرف می شوم. با نگاهم چرخی به اطراف می زنم. اینجا همان مکانی است که می توانم بگویم بهترین قسمت سفرم که در ذهنم ترسیم کرده بودم بود.

جایی که می توانستم با مردم ساعت ها گفت و گو کنم و با آنها قدم بزنم و علت سفرشان را به کربلا بپرسم…

ادامه دارد…


1 نظر

  1. خالو جواد گفت:

    0

    0

    لم یشکر المخلوق و لم یشکر الخالق

    استاد معزز جناب اقای صادقی
    سلام علیکم

    پیاده روی اربعین حسینی از نجف اشرف تا سرزمین کربلا ،
    این خاک غنی که سرتاسرش مصلای عطر پاک الهی است ، مامن آرامش و رزق معنوی سالیانه عاشقان مظلوم ابی عبدالله الحسین ع در سرتاسر جهان است و افتخار تمامی دستانی است که برای حفظ و احیاء این فرهنگ غنی معنوی گره خوردند و این زنجیره مقدس را بر قله های پر افتخار فرهنگ اسلامی آویختند ،

    بدین وسیله منه دعاگو خالو جواد که امسال برای اولین بار در این سفر معنوی شرکت کردم و مادرم و همسر و فرزند خوش نام هفت ساله ام حسین را هم با خود بردم ، مراتب تقدیر و تشکر خود را به پاس حضور و مشارکت حضرتعالی در این سفر پربار و انجام رسالت زیبایی که بر دوش داشتید و الحق و الانصاف به زیبایی و معرفت هر چه تمام لحظه به لحظه و قدم به قدم قلم زده اید ، اعلام می نمایم .

    امید است این حرکت عظیم فرهنگی تان همه ساله ادامه داشته باشد و روزی هر ساله تان باشد و بالاخص موجب تثبیت فرهنگ اصیل بومی ایران اسلامی مان و ارتقاء جایگاه و هویت دینی منطقه جنوبمان و ملی مان گردد.

    الهی آمین یا رب العالمین

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان