میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۱۵ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۳:۴۹ ق.ظ سرویس:برگزیده ها یک دیدگاه 167 بازدید

روایت باران(۱۱)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

روایت باران(۱۱)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

آفتاب لارستان: صالح صادقی، نویسنده و فعال فرهنگی هنری به تازگی سفری به کربلا در قالب پیاده روی موسوم به اربعین داشته است. وی قرار است طی چند قسمت و هر روز بخش هایی از این سفر را با عنوان «روایت باران» و با رویکردی متفاوت تر از دیگر سفرنامه های مشابه تشریح کند. بخش اول، دوم،  سوم، چهارم، پنجم ، ششم ، هفتم، هشتم، نهم  و دهم «روایت باران» را پیش از این خواندید. در ادامه بخش یازدهم این سفرنامه را بخوانید:

***

صالح صادقی: با خودم می گویم بی شک می توانم راوی داستان حضور  هر کدام از این زوار باشم. هیچکس اینجا تنها نیست. همه به صورت گروهی و زنجیروار کنار هم قرار گرفته اند که هر گروه یا از یک خانواده و اقوام و یا از یک محله و شهر هستند.

به محض حرکت شروع می کنم با افراد مختلف هم صحبت شدن و تقریبا برای شروع آشنایی با هرکدام ۲۰دقیقه زمان می برد اما برخلاف تصورم دلیل سفر اکثریت شان بهم شبیه بود و همان حرف های کلیشه ای، سیدالشهدا جان من است؛پیاده آمده ام تا روز محشر امام حسین شفاعتم کند و…

حرف های تکراری که این روزها زیاد از تلویزیون می شنیدم. کم کم داشتم بیخیال شنیدن حرف های تکراری شان می شدم. خستگی تاب و توانم را بریده بود. حدود ساعت ۱۰ کنار موکبی ایستادیم تا نفسی تازه کنیم. نای ایستادن نداشتم. دلم می خواست همانجا دراز بکشم. محسن با دست به خیمه اشاره کرد و گفت برو داخل خیمه دراز بکش. به سمت خیمه رفتم. چند جوان دیگر نیز رو به روی کولر مشغول استراحت بودند. هرچه با کولر آخر خیمه ور رفتم موفق نشدم آنرا روشن کنم. یکی از جوان ها به حالت نیم خیز نشست و گفت بیا اینجا مقابل این کولر کنار ما استراحت کن. به سمت آنها برگشتم. جابجا شدند و در صدر مجلس برایم جا باز کردند. حس خوبی داشتم. لحظه ای خودم را پادشاه آن خیمه و بارگاه دانستم!

یکی از جوانان سیگاری به سمتم تعارف کرد. دستم را به نشانه نه وتشکر بالا آوردم. متوجه شد که سیگاری نیستم؛ با او شروع به صحبت کردم. بقیه نیز دورمان حلقه زده بودند و به حرفهایی که بین ما رد و بدل می شد گوش می کردند. چند جوان دیگر نیز به حلقه پیوستند. انگار بر منبر نشسته بودم و حال می توانستم یک سخنرانی غرا کنم.

من هم از فرصت استفاده کردم و منبر را به دست گرفتم و با تک تکشان شروع به صحبت کردم اما جوانی که سیگار تعارف کرده بود همان کسی بود که من به دنبالش می گشتم؛ به قول شاعر یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم! اکنون روی صحبتم با همان جوان بود و بقیه هم شنونده داستان پسر بودند. می گفت پدرش درجنگ با داعش به شهادت رسیده؛ عکسهایی که در مسیر بود و من تا آن لحظه فکر میک ردم در جنگ ایران و عراق کشته شده اند عکسهای افرادی بود که در جنگ با داعش کشته شده اند و گفت کم نیستند خانواده هایی که عزیزانشان در جنگ با داعش شهید شده اند.

اینجا پر است از انسانهایی که جنگ چراغ زندگیشان را خاموش کرده و هر کدام از اینها به نوعی از این دیو سیاه آسیب دیده. عده ای جوانانشان را ازدست داده اند و عده ای خانه و کاشانه شان برباد رفته.

قفل موبایلش را باز کرد وتصویر روی گوشیش را نشانم می دهد؛ عکس پدرش بود. مردی با لباس جنگی و سینه ای ستبر که بر بلندای تاریخ عراق راسخ ایستاده. درد و رنج را می شد از صورت جوان مشاهده کرد. همیشه براین باور هستم که جنگ بدترین اختراع بشر است! درست است که هرجنگی زمانی پایان می گیرد اما با درد و رنج پس از جنگ چه باید کرد؟! چه کسی می تواند غصه های این پسر را تسکین دهد؟! غم از دست دادن پدر از یک سو وتحمل مشکلات بعد جنگ ازسوی دیگر دربغض فرو خورده اش خودنمایی می کند. او نیز مانند من و دیگر افراد حاضر در این حلقه از جنگ بیزار است و می گوید بزرگترین آرزویم این است که فرزندان سرزمینم چند صباحی را بدون استرس و جنگ و خونریزی در کمال آسایش زندگی کنند اما مگر می شود لحظه ای انسانها از زیر چکمه ظلم افراد متعصب و بی مغز رهایی یابند؟!

فکرم بهم ریخته بود.  از اینهمه درد و رنج خسته بودم.پاهایم را دراز کردم جوان که متوجه شد از یادآوری جنگ و کشتار بهم ریخته ام با لبخندی گفت ماساژ بدهم و من که از خدایم بود گفتم به قول ضرب المثلی ایرانی کور از خدا چه می خواهد! دو چشم بینا؛پرسید یعنی چه؟ گفتم یعنی الان که من خسته هستم و دلم می خواهد که یکی پاهایم را ماساژ بدهد و این بهترین کلامی بود که مرا از فضای جنگ جدا کرد و همه فکرم معطوف به آرامش هنگام ماساژ شد. از من خواست که دراز بکشم.  یکی از رفقا شروع به ماساژ گردنم کرد و نفر دوم مشغول ماساژ کمرم شد و خودش هم به سراغ پاهایم رفت. خوراک لوبیا و چای تلخ و خستگی و سختی سفر می ارزید به همین یک ساعت ماساژ. دلم می خواست به مادر و دیگر همراهان بگویم شما بروید کربلا من در همین موکب می مانم شما در راه برگشت مرا صدا بزنید…

ادامه دارد…


1 نظر

  1. ناشناس گفت:

    0

    0

    سلام.بسیار عالی بود.تشکر میکنم از این بیان صریح شما.موفق باشید.اسلامی نژاد.

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان