میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۱۶ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۷:۰۱ ب.ظ سرویس:برگزیده ها یک دیدگاه 137 بازدید

روایت باران(۱۲)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

روایت باران(۱۲)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

آفتاب لارستان: صالح صادقی، نویسنده و فعال فرهنگی هنری به تازگی سفری به کربلا در قالب پیاده روی موسوم به اربعین داشته است. وی قرار است طی چند قسمت و هر روز بخش هایی از این سفر را با عنوان «روایت باران» و با رویکردی متفاوت تر از دیگر سفرنامه های مشابه تشریح کند. بخش اول، دوم،  سوم، چهارم، پنجم ، ششم ، هفتم، هشتم، نهم، دهم  و یازدهم «روایت باران» را پیش از این خواندید. در ادامه بخش دوازدهم این سفرنامه را بخوانید:

***

صالح صادقی: با انرژی و حس خوبی که از ماساژ گرفته ام از موکب بیرون می آیم. تابلوی نصب شده در خیابان فاصله ۷۰کیلومتری تا کربلا را نشان می دهد. بازهم به هوای شنیدن صحبت های زائران از همسفرانم جامانده ام. هوا رو به گرمی است و پیاده روی در این هوا باعث شده تا خیس عرق شوم.

با چند نفری هم صحبت می شوم اما گفت و گو با آنها به دلم نمی نشیند. سعی می کنم گام هایم را بلندتر بردارم تا به مادرم و دختر عمویم برسم اما زمزمه دعاهای زنی میانسال باعث شد که از سرعت خود بکاهم. باگامهایی آهسته راه می رود و با خود زمزمه می کند: «حسین جان پسرم را برای نوکری به تو سپرده ام نگاهت را از پسرم نگیر». ردپای گذر زمان در چین و چروک های صورتش خبر از سختی روزگارش را می داد.

جلو می روم و سلام می کنم. جواب سلامم را با مهربانی می دهد. می گویم چرا به پیاده روی اربعین آمده ای؟ لبخند زیبایی روی لبانش نقش می بندد که چروک های کنار لبش را از هم باز می کند. می گوید سر و جانم فدای پسر فاطمه، سال ها انتظار این روز را کشیده ام و نمی دانی با چه سختی توانسته ام از دادگاه مجوز خروج پسرم را بگیرم؛ آخر وقتی پسرم کوچک بود از پدرش جدا شده ام و حضانتش را درقبال مهریه ام گرفته ام. با دست فرزندش را نشان می دهد و از زندگی پر از رنجش می گوید.

صحبت هایش دلنشین است. به یاد کودکی هایم و داستان های مادرم در مورد علی و آل علی می افتم. بی شک این زن نیز داستان های زیادی را در روزهای سرد زندگیش برای فرزندش روایت کرده. دلم می خواهد ساعت ها با او گفت و گو کنم. در بهبهان دستفروشی می کند و خودش می گوید هرچند زمانه همیشه با من سر جنگ داشته اما هیچ وقت تسلیم نشده ام و نمی خواهم بازنده میدان زندگیم باشم. به درستی که یک شیرزن است و هیچ رفتار روشنفکرانه به خود نمی گیرد. او حتی از سطح متوسط رفاه اقتصادی هم برخوردار نیست. خودش هست خود خودش است بی هیچ ادا و اطواری.

می گویم با این شرایط سخت مجوز برای پسرت چرا تنها سفر نکرده ای؟ می گوید شاید همین یک بار نصیبم پابوس آقا امام حسین(ع) باشد و با بردن نام حسین صلوات خاصه بر محمد وآل محمد را می فرستد. او را آورده ام تا به دست سالار شهیدان بسپارم و ادامه می دهد: می دانی من تقریبا یکسال است که هیچ خریدی برای خودم انجام نداده ام و هزار تومان، هزارتومان پس انداز کرده ام و مخارجم رابه حداقل رسانده ام. نان خالی خورده ام. با تاکید می گوید اما بگویم هیچ چیزی را از پسرم دریغ نکرده ام. می دانستم اگر بتوانم هزینه سفر را تأمین کنم هزینه خورد و خوراک و جای خواب را مهمان امام حسین(ع) هستیم و من می دانستم کسی در این راه نمی ماند. شبی که حرکت کردم و پایم به نجف و حرم امام علی(ع) رسید را هیچ وقت فراموش نمی کنم. بهترین شب زندگی ام بود. پرسیدم به زیارت امام رضا(ع) هم رفته ای؟ لحظه ای مکث کرد و با چشمانی اشکبار گفت قربان امام رضا بروم؛ قربان امام رئوف بروم؛ قربان امام رضا بروم؛ بله‌ دوبار؛ یکبار وقتی بچه بودم و بار دوم هم قبل از اینکه پسرم متولد شده بود با شوهرم برای پابوس رفتیم اما خیلی وقت است که نطلبیده؛ از اشک چشمانش می شد فهمید که ته دلش خالی شده  و دلتنگ امام رضا(ع).

هیچ وقت نتوانستم این نسل را درک کنم؛ کدام منطق قبول می کند یکسال هیچ چیز نخری و نپوشی و نخوری؛ با حداقل ها زندگی کنی تا بتوانی پیاده راهی کربلا بشوی. اما مادرم همیشه می گوید عاشقان علی یک منطق دارند و آن هم مظلومیت اولاد علی است و اینها این سفر را با دل شان می روند.

چشمم به محسن می افتد که با اشاره دست می خواهد که زودتر به سمتش بروم. می گویم مادر از اینکه داستان زندگیت را برایم گفتی ممنونم و لذت بردم و از او خداحافظی می کنم و با قدم های تندتر به سمت محسن  می روم.

می گوید بیا که نهار مرغ است و دیگر خبری از لوبیای دیروز نیست! انگار هرچه به کربلا نزدیکتر می شویم غذا بهتر می شود. میزبانان اینجا هم با پای برهنه مشغول پذیرایی از زوار هستند. بعد از لوبیای دیروز نهار خوشمزه و دلچسبی خوردم. بعد از نهار به موکب دیگری رفتیم. به گفته قدیمی ترها بعد از نهار خواب می چسبد اما با این همه عرق و بوی بد با لباس هایم ترجیح می دهیم قبل از خواب دوشی بگیریم. به سمت حمام می رویم و لباس هایمان را به مسئول شستشو تحویل می دهیم. تا ما دوشی می گیریم لباس ها را شسته و خشک شده تحویلمان می دهند.

ادامه دارد…


1 نظر

  1. ناشناس گفت:

    0

    0

    سلام.مطالبتان بسیار ارزنده و واقعی.سپاس جناب اقای صادقی.

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان