میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۱۸ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۳:۴۷ ق.ظ سرویس:برگزیده ها بدون دیدگاه 150 بازدید

روایت باران(۱۳)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

روایت باران(۱۳)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

آفتاب لارستان: صالح صادقی، نویسنده و فعال فرهنگی هنری به تازگی سفری به کربلا در قالب پیاده روی موسوم به اربعین داشته است. وی قرار است طی چند قسمت و هر روز بخش هایی از این سفر را با عنوان «روایت باران» و با رویکردی متفاوت تر از دیگر سفرنامه های مشابه تشریح کند. بخش اول، دوم،  سوم، چهارم، پنجم ، ششم ، هفتم، هشتم، نهم، دهم، یازدهم و دوازدهم «روایت باران» را پیش از این خواندید. در ادامه بخش سیزدهم این سفرنامه را بخوانید:

***

صالح صادقی: حدود ساعت چهار از خواب نیم روزی بیدار می شوم. بعد از آن نهار و حمام، جان تازه ای گرفته ام. پایم را که از خیمه بیرون می گذارم مردی را می بینم که به سختی قادر به راه رفتن است. خودم را به او می رسانم. این مرد می تواند راوی داستان دیگر از عشق حسین باشد. بعد از سلام و احوالپرسی دلیل سفرش را می پرسم.

داستانش را با این سخن شروع می کند و می گوید هرکس که با پای پیاده به زیارت امام حسین(ع) شرف یاب شود خداوند به ازای هر قدمش یک ثواب برای او می نویسد و گناهانش را محو می کند.

او ادامه می دهد: باتوجه به معلولیت مادرزادی هرساله افتخار پیاده روی و زیارت ارباب را دارد. می پرسم:یعنی شما یک سال گناه می کنید و برای بخشیده شدن گناهانتان و جمع حسنات پای در سفر می گذارید؟ نگاهم می کند؛ درچشمانش خشم موج می زند! آتش چشمانش درونم را می سوزاند؛ احساس می کنم با سوالم توهین بزرگی به او کرده ام. نگاهش را به دور دست ها می دوزد. چند دقیقه ای سکوت می کند. با صدای آرامی شروع به صحبت می کند؛ نشانی از خشم و عصبانیت در صدایش نیست.  می گوید: کسی که دلبسته آل پیامبر باشد و به عشق سالار شهیدان به زیارت می آید رفتار و منشش نیز حسینی می شود. زندگی اش دگرگون می شود. اگر ناخواسته هم گناهی مرتکب شود هنگامی که پای در راه بگذارد لطف و رحمت خداوند شامل حالش می شود و این همان محو شدن گناهان و جمع حسنات است.

دختر بچه ای را می بینم که به زور پارچ آبی را حمل می کند. توجه ام را جلب می کند. پنج لیوان را روی پایه گذاشته و پر می کند. در طول مسیر بنا به توصیه های بهداشتی فقط از آب معدنی استفاده می کردیم. مگر می شود از این آب گذشت؟! دلم می خواهد از این آب بنوشم. به سمتش می روم و از او تقاضای یک لیوان آب می کنم. با شوق و ذوق فراوان لیوانم را تا لبه پر از آب می کند. از او می پرسم پدر و مادرت کجا هستند؟ با طنازی و زبان کودکانه به زبان خودش می گوید که پدرش چندسالی است که دار فانی را وداع کرده و با مادرش تنها زندگی می کند و اکنون نیز به درخواست مادرش از زوار با آب پذیرایی می کند.

از فقرشان می گوید. از اینکه تنها دارایی شان برای پذیرایی زوار همین آب است. به یاد داستان حاتم طایی می افتم؛ در قسمتی از داستان از حاتم می پرسند که آیا کسی را بخشنده تر از خودت دیده ای؟ گفت: در سفری به روستایی رسیدیم بسیار گرسنه بودیم؛ در خانه ای را زدیم، صاحبخانه تا فهمید که گرسنه هستیم گوسفندی را کشت و کباب مفصلی برایمان آماده کرد. کباب مان راخوردیم و از طعم کباب  تعریف بسیاری کردیم. مرد جوان از اتاق بیرون رفت و باز هم با گوشت بریان وارد اتاق شد. از او پرسیدم چند گوسفند دارد؟ گفت: تنها گوسفندی را که داشته برای ما کباب کرده.

از حاتم پرسیدند درجواب تو چه کردی؟ پاسخ داد: سیصد شتر و پانصد گوسفند به او بخشیدم. گفتند:پس تو بخشنده تر از آن جوان بودی، حاتم گفت: نه او تنها دارایی اش را بخشید اما من قسمتی از دارایی ام را بخشیدم.

دومین لیوان آب را یک نفس سر می کشم و چقدر طعم این آب دلچسب است! باخود می گویم شاید سهم من و تو از این دنیا همین لیوان آب باشد و طعم دستان مهربان کودکانه ات چقدر شیرین است.

ادامه دارد…


ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان