میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۲۵ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۵:۳۱ ب.ظ سرویس:برگزیده ها 2 دیدگاه 348 بازدید

روایت باران(۲)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

روایت باران(۲)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

آفتاب لارستان: صالح صادقی، نویسنده و فعال فرهنگی هنری به تازگی سفری به کربلا در قالب پیاده روی موسوم به اربعین داشته است. وی قرار است طی چند قسمت و هر روز بخش هایی از این سفر را با عنوان «روایت باران» و با رویکردی متفاوت تر از دیگر سفرنامه های مشابه تشریح کند.

بخش اول «روایت باران» را پیش از این خواندید(اینجا). در ادامه بخش دوم این سفرنامه را بخوانید:

***

صالح صادقی: ساعت چهار بود که به در خانه رسیدم، دستم را روی زنگ گذاشتم؛ صدای قدم های تند مادرم شنیده می شد. به وضوح صدای عشق را در قدم هایش می شنیدم؛ برق چشمانش همانند دختر بچه ای بود که به او وعده پارک داده باشی! سرازپا نمی شناخت و من با اشتیاق این دختربچه را به آغوش کشیدم و بوسه ای بر پیشانیش زدم. با ذوق خاصی گفت: «دیدی امسال حسین ما را طلبید؟»

خواستم بگویم: آخر مرا چه به کربلا؟! اما دلم نیامد با حرفم لحظه های پرشورش را خراب کنم. آنقدر خوشحال بود که تنها برای رسیدن به حرم دوبال کم داشت تا همین لحظه به سمت معشوقش پرواز کند.

دستم را در دست گرفت و با خود به سمت سالن پذیرایی کشاند. در انتظار من بساط چای و میوه را برای بزم شادیش آماده کرده بود. لیوان لبریز از چای را جلویم گذاشت اما من همانطور که سیب پاییزی را بین انگشتانم می چرخاندم به اینهمه شور و عزمی که در مردم برای پیاده روی اربعین وجود داشت فکر می کردم. اگر همین مردم برای زندگی شخصی و اجتماعی خود همین عزم و شور را داشتند الان کشور ما خیلی جلوتر از این حرف ها بود. این مردم احساساتی برای کربلا که واجب شرعی نیست اینهمه بی تاب هستند.

احساس می کردم در ذهنم کشمکشی بین تعامل با روشنفکران و سنت گرایی به وجود آمده و همچون دو دشمن دیرینه مقابل هم ایستاده اند! کشمکشی که هیچ سودی برای من ندارد چون مجبور هستم به این سفر بروم.

مادرم با پوستری که از قبل آماده کرده بود به سمتم آمد. عکس نوگل پرپر شده ای که تنها۲۰بهار از عمرش را زندگی کرده بود و ما دیگر نمی توانستیم او را ببینیم! مگر درخواب؛ عکس حسین حالم را منقلب کرد. در چشمهای او چقدر و چقدر در دل من حرف نگفته بود. خیره به عکسش گفتم: پسر خوب قرارمان این نبود.

به رویم لبخندی زد و گفت: مگر قرارمان چه بود؟!

گفتم: قرار بود امسال شما در کربلا باشید نه من نایب الزیاره شما باشم.

گفت: ما کجا با قرارهایمان زندگی کردیم که این «جا»ی دومش باشد؟!

ابرویش را به تمسخر درهم کشید و گفت: بهانه نیاور

گفتم: دلتنگی های غروب ندیدنت سخت است. شعله های فراقت همچو آتش زیر خاکستر جگرم را می سوزاند. همه جا حضورت را حس می کنم. محال است در خیابانی قدم بگذارم و به دنبال تو نگردم. کاش می شد برگردی. تنها دلخوشی ام شده خاطراتت و اینکه می گویند تو از احوال ما باخبری. نمی دانم می توانم نایب الزیاره عاشق حسین باشم یا نه…

خندید و گفت: مطمئن باش آنکه تو را دعوت کرده خوب می دانسته که تو نایب زیاره خوبی هستی.

مادرم لیوان چای را از جلویم برداشت و گفت: چایت یخ شده؛ برایت چای تازه می آورم…

ادامه دارد…


2 نظر

  1. خالو جواد گفت:

    0

    0

    سلام و عرض ادب و سپاس فراوان 🌹

    این روزا چشای پاییزی ما حال و هوای ابر بهاری دارد

    بی صبرانه منتظر خواندن ادامه سفرنامه معنوی تان هستم‌.🤗

  2. حسن ابراهیمی گفت:

    0

    0

    من که لذت بردم به شخصه از قلم روان و ماندگار جناب مهندس صادقی،موفق و پیروز باشید….

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان