میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در19 اکتبر 2019 ساعت 1:19 ق.ظ سرویس:برگزیده ها یک دیدگاه 313 بازدید

روایت باران(۳)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

روایت باران(۳)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

آفتاب لارستان: صالح صادقی، نویسنده و فعال فرهنگی هنری به تازگی سفری به کربلا در قالب پیاده روی موسوم به اربعین داشته است. وی قرار است طی چند قسمت و هر روز بخش هایی از این سفر را با عنوان «روایت باران» و با رویکردی متفاوت تر از دیگر سفرنامه های مشابه تشریح کند.

بخش اول و دوم «روایت باران» را پیش از این خواندید. در ادامه بخش دسوم این سفرنامه را بخوانید:

***

صالح صادقی: لحظه موعود فرا رسید. برای بدرقه یکی قرآن و دیگری کاسه آبی در دست داشت و در میان روبوسی و خداحافظی هایشان،یازده بار شنیدم که می گفتند مواظب خودتان باشید. در صورتشان نگرانی  و حسرت موج می زد. نگرانی برای سفری بی خطر و حسرت برای دل هوایی شان و من منتظر بودم که یکی از آنها بگوید، عراق امن نیست نروید تا من هم پی آن حرف را بگیرم شاید بتوانیم از رفتن منصرفشان کنیم !

آخرین جرعه امیدم را هم از دست دادم! چرا هیچ کس زبانش نمی چرخید که از رفتن منعمان کند؟! آخر این چه منطقی است که پدران و مادران فرزندانشان را به جایی بدرقه می کنند که هر روز خبری مبنی بر ناامنی به گوش می رسد؟! تازه دارم می فهمم که بسیاری از چیزهای عالم با هیچ منطقی همراه نیست. فقط باید عاشق بود.

بارها در خلوتم از خودم می پرسیدم چطور پدران و مادران حاضر می شدند جوان شان را به جنگ بفرستند؟! آخر مگر می شود خبر شهادت یک جوانت را به تو بدهند و تو در حال بدرقه کردن پسر دیگرت باشی؟! امروز به خوبی فهمیدم که بسیاری از کارهای این دنیا را باید با زبان دل بنگری نه با زبان منطق.

خوبی سفرمان این بود با پسر عمویم که سالهاست کمتر همدیگر را می دیدم ساعت ها می توانستیم به گفتگو بنشینیم .

از کنار پالایشگاه ها که می گذرم ،آتش فِلِر زبانه کشیده است و هیچ گاه این آتش نمی خواهد آرام و قرار  بگیرد. رقص شعله ها می خواهد تا دل آسمان زبانه بکشد. هر چند به این عزاداری های مرسوم اعتقادی ندارم ناخودآگاه ذهنم به سمت داستان ها کودکی و آتش خیمه های صحرا کربلا می رود.

در ظهر عاشورا نیز آتش زبانه کشید. آن آتش هم می خواست آسمان را به آتش بکشد. خیمه ها که می سوخت. رقص آتش در آن سرزمین برهوت هم زیبا بود. شعله های آتش با رقص شان می خواستند در عالم هستی جهالت، سکوت در مقابل ظالم، بی عدالتی، فساد، شهوت پرستی و… را مورد هدف قرار دهند.

شنید ه ام بنی امیه بسیار تلاش کرد تا آن آتشی که در ظهر عاشورا روشن کرد خاموش کند ولی آن آتش هر روز شعله ور تر می شود.

ستارگان در آسمان یکپارچه مشکی پوش حسین مرا به مرثیه می خواند و من ناخواسته دل در گروی شان می گذارم تا با آن سرزمین خونین همسفر شوم.

کم خوابی دیشب و خستگی امروز آخرین رمق وجودم را هم از من می گیرد و بر روی صندلی سر می گذارم و پلک هایم که تاب باز ماندن را ندارند بر روی هم می گذارم. دست به دست می شوم و از اینکه روی تختم نیستم بشدت ناراضی ام.

پلک هایم را که بر هم می گذارم لحظه ای به اسرای کربلا  می اندیشم که بدون کجاوه بر شتران سوار هستند. خواهری که داغ عزیزانش هنوز التیام نیافته است. آنچنان با صلابت با سرهای بریده و کودکان و بیوه زنان همراه است که می توان بخوبی در صورتش آن سخن مشهورش را دید که من در کربلا بجز زیبایی چیزی ندیدم.

چشمانم را که می گشایم باز هم سکوت است و سیاهی جاده و حال غریب من…

ادامه دارد…


1 نظر

  1. ناشناس گفت:

    0

    0

    مرحبا

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان