میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در22 اکتبر 2019 ساعت 3:20 ق.ظ سرویس:برگزیده ها یک دیدگاه 217 بازدید

روایت باران(۵)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

روایت باران(۵)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

آفتاب لارستان: صالح صادقی، نویسنده و فعال فرهنگی هنری به تازگی سفری به کربلا در قالب پیاده روی موسوم به اربعین داشته است. وی قرار است طی چند قسمت و هر روز بخش هایی از این سفر را با عنوان «روایت باران» و با رویکردی متفاوت تر از دیگر سفرنامه های مشابه تشریح کند.

بخش اول، دوم،  سوم  و چهارم «روایت باران» را پیش از این خواندید. در ادامه بخش چهارم این سفرنامه را بخوانید:

***

صالح صادقی: موکب های کوچک و بزرگ زیادی در طول مسیر به چشم می خورد. گروهی با پرچم های قرمزی که روی دوش خود کشیده اند پیاده روی خود را از همین جا شروع کرده اند و فضا و حال و هوای عجیبی را بوجود آورده اند.

در کودکیم در محفل روضه ها روضه خوان از سرخی آسمان وآبی آبهایی که پهن کش بیابان را پوشیده بود و انسانهایی با پوشش مشکی تصویری از سرزمین کربلا  درذهنم ساخته بود که همه را اینجا می توانستم احساس کنم. تصویری که دیگر بی روح نبود و باتمام وجودم آن را لمس می کردم.

به خرمشهر وارد می شویم و از هر رهگذری آدرس اداره راه و شهرسازی را می پرسیدیم اما هیچکدام اصلأ اطلاعی از آدرس این اداره ندارند. بعداز کلی گشتن به زحمت اداره راهداری را پیدامی کنیم. ازدیاد ماشین ها در  اداره بیانگر وجود زائرینی هست که قبل ازما پای در این سفر گذاشته اند.

با افرادی بسیار محترم و خوشرو که رفتارشان بیانگر خصوصیات خطه خونگرم آبادان و خرمشهر است مواجه می شویم که مارا به سمت مرز شلمچه راهنمایی می کنند. تاکسی می گیریم و آخرین لحظات حضورمان را در ایران می‌گذرانیم.

با راننده شروع به گفتگو می کنم و صحبت هایمان حسابی گل می اندازد. البته من بیشتر شنونده بودم و او بی وقفه شروع می کند به توضیح درمورد وضعیت بد اقتصادی و اینکه با بی ارزش شدن پول کشورمان عراقی ها خریدشان را در اینجا انجام می دهند و شاکی از مسائل گوناگون و من اصلأ حوصله ادامه دادن این بحث را نداشتم.

خودم را با گوشی مشغول می کنم. راننده هم وقتی مرا در این حال می بیند ساکت می شود. به مرز نزدیک می شویم. تا چشم کار می کند ماشین هایی است که  اکثر مسافرانش بچه و افراد مسن هستند وآدم هایی که هرکدام همچون قطره ای به رودخانه خروشان این مسیر می پیوندند و  فوج فوج به سمت مرز در حرکت هستند و همین جمعیت به مثال رودخانه هایی هستند که برای پیوستن به دریا راه می‌پیمایند.

مردم در دسته های چند نفره ایستاده اند. به راستی که محشر کبری است و مردم پاسپورتشان را چون نامه اعمال در دست گرفته اند و درگیت های عبور منتظر مهری هستند تا بتوانند برای عاشقی کردن به خیل عاشقان بپیوندند.

هیچوقت ازمفهوم پاسپورت سر در نیاوردم! چرا برای عبور از این مرزها به پاسپورت نیاز داریم؟! چه نهادی می تواند هویت و اصالت انسان را تایید کند؟ هویت هر کس را خودش تایید می کند و چقدر بی اصالت شده ایم که برای عبور از یک سرزمین به سرزمین دیگر کاغذها را بر خود انسانها ارجحیت می دهیم.

دراین محشر اندیشه ام این بود که اینجا باید کوله بارت را دوباره چک کنی و لحظه ای باخودت بیندیشی. حالا که دارم می روم با خودم چه می برم و زمانی که برمی گردیم دوباره باید کوله بارمان راچک کنیم و بگردم و ببینیم با این سفر چه کردیم و چه برگردانده ایم.

به سمت مرزبانی درحرکت هستم. جوانی را می بینم که چفیه به دست به سمت زائران می دود و با اصرار شروع به تمیز کردن کفش های افراد می کند. شتابان به سمت ما می آید قبل از اینکه کفش هایم را تمیز کند دستانش را می گیرم و بلندش می کنم. از او می خواهم به جای تمیز کردن کفش هایم بامن هم کلام شود. قبول می کند. گوشه ای می نشینیم. شوره های سفید بر پیراهن مشکی نقشی ترسیم کرده. عرق تمام صورتش را خیس کرده. صبرمی کنم تا نفسی تازه کند. با چفیه ای که در دست داشت عرق هایش راپاک می کند. به اومی گویم این چفیه کثیف است که به صورتت می کشی. بدون لحظه ای مکث جواب داد: خاک پای زوار حسین تبرک است، برکت است؛ کجایش کثیف است؟!

-توکه اینقدر عاشق حسین هستی چرا به کربلا نمی روی؟

-اگر من به کربلا بروم چه کسی خاک کفش زائران حسین را تمیز کند؟

او همچنان از فضایل حسین بن علی می گفت درحالی که من پاک گیج شده بودم. نمی دانم چرا حرف این جماعت را نمی فهمم و نمی توانم عقایدشان را درک کنم. صدایش رامی شنیدم که می گفت: این چفیه که تو می گویی کثیف است برای من مقدس است. درتمام طول سال به همراه خودم دارم و هر روز بارها و بارها بوی خاک پای عاشقان حسین را استشمام می کنم. چفیه برایم یادآور  کسانی بود که سمبل غیرت و مردانگی این سرزمین بودند و هستند. ای کاش حرمت این چفیه ها نگه داشته می شد تا هر وقت چشم مان به چفیه می افتاد مثل این جوان بوی مردانگی های همت و باکری ها را استشمام می کردیم.  از زمانی که امثال خاوری ها چفیه بستند حرمت شکسته شد و بوی چفیه ها در مشام مردم عوض شد!

ادامه دارد…


1 نظر

  1. دوستدار حسین ع و اهل بیت گفت:

    0

    0

    ممنون از قلم زیبای نویسنده عزیز بی صبرانه مشتاق قسمت های بعدی باران عشق هستم چون تجربه پیاده روی را ندارم

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان