میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در23 اکتبر 2019 ساعت 3:32 ب.ظ سرویس:برگزیده ها بدون دیدگاه 202 بازدید

روایت باران(۶)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

روایت باران(۶)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

آفتاب لارستان: صالح صادقی، نویسنده و فعال فرهنگی هنری به تازگی سفری به کربلا در قالب پیاده روی موسوم به اربعین داشته است. وی قرار است طی چند قسمت و هر روز بخش هایی از این سفر را با عنوان «روایت باران» و با رویکردی متفاوت تر از دیگر سفرنامه های مشابه تشریح کند. بخش اول، دوم،  سوم، چهارم و پنجم «روایت باران» را پیش از این خواندید. در ادامه بخش ششم این سفرنامه را بخوانید:

***

صالح صادقی: هرچه صف جلوتر می رود آشوب دلم بیشتر می شود. چه دنیای کوچکی داریم؛ با مُهر خروج و گذشتن از ساختمانی و مُهر ورود به ساختمان دیگر در ثانیه ای مرزی را می پیماییم و به سرزمین دیگری وارد می شویم.

مهر خروج روی گذرنامه ام خودنمایی می کند و اکنون این من هستم که در نقطه صفر سرزمینی ایستاده ام که حال و هوایش با عقاید من سالها فاصله دارد. بین این همه جنب و جوش زائران و سرعت عبور از مرزبانی، گروهی را می بینم که بی خیال به کوله هایشان تکیه کرده اند یا روی زمین دراز کشیده اند و سیل جمعیت را نظاره می کنند. باخود می گویم حتما اینها هم با اصرار دیگران پای در این مسیر نهاده اند!

بی خیالی شان باعث می شود به سمت شان کشیده شوم. روی سخنم به سمت مرد میانسالی است؛ از او می پرسم: شما هم بار اولتان است که برای زیارت آمده اید؟ با لحن پرغروری می گوید: بار چهارم است که به پابوس ارباب، شرف یاب شده ام و اکنون به ایران برمی گردم. تازه فهمیدم که بی خیالی آنها دلیلی متفاوت دارد. اینان غم دل را به اربابشان گفته اندو سبک خاطر در مسیر برگشت هستند.

صف به ساختمان ورودی عراق نزدیک می شود و بالاخره مُهر ورود به سرزمین این همه دلداده هم زده می شود. می خواهم تفاوت را در خارج از کشور پیدا کنم اما چیز متفاوتی به چشم نمی خورد. در اینجا هم خیابان ها و ساختمان ها و ماشین ها و آدم ها همانگونه هستند.

با عبوراز مرز بین ایران و عراق متوجه می شوم که گذشتن از مرزها به آسانی زدن مهری بر روی کاغذ است و این حصارهاست که بی رحمانه مرزها را جدا کرده؛ حصارهایی که بدست انسان ها بوجود آمده و چه بسیارند مردمی که به دور ذهن خود حصارهایی از بخل و خودخواهی و… کشیده اند وگاهی تمام عمرشان در همین حصار مانده اند و حتی قدمی فراتر از مرزهایی که به دور خود کشیده اند برنداشته اند. بارها مرزهای بین کشورها را رد کرده ام اما هیچوقت مختصات عبور از آن مرزها را ترسیم نکرده بودم. میان این سفر با سفرهای دیگرم فرق زیادی بود. این همه مشقت برای عبور از مرز وتازه شروع سختی های سفر.

 در سفرهایی که داشتم گذرنامه آماده هواپیما ساعت پرواز هتل و… تمام آرامش و امنیت و امکانات سفرم مشخص بود اما این بار پای در سفری گذاشته ام که همه جا سخن از نا امنی و شلوغی و عذاب سفر به گوش می خورد. من حتی نمی دانم امشب را کجا باید به صبح برسانم؛ هرچند تفاوت خاصی را بین این کشور و کشورهای دیگر نمی بینم اما احساس می کنم پا در سرزمین عجایب گذاشته ام.

باتوجه به شرایط مادر و بی حوصلگی خودم از محمد و لیلا می خواهم که برای رسیدن به نجف سوار تاکسی شویم. با راننده ها مشغول صحبت می شوم. کرایه های سرسام آوری را به زبان می آورند. هر نفر ۳۵۰ هزار تومان! قبول نمی کنیم؛ یکی از راننده ها به سمت اتوبوس اشاره می کند و می گوید ارزان تر می خواهی با اتوبوس برو.

محمد به سمت اتوبوس می رود. با دست به ما اشاره می کند که برای سوار شدن به اتوبوس برویم. مسافران اتوبوس تقریبا تکمیل شده. صندلی های بهم چسبیده اتوبوس بیانگر این است که راننده برای سود بیشتر تعداد صندلی ها را افزایش داده. کرایه ۱۳۰ هزارتومان برای هر نفر را پرداخت می کنیم و از پله های اتوبوس بالا می رویم. روی صندلی می نشینم به یاد مرتاض ها و حالت تمرکزشان می افتم. زمان دانشجویی با مینی بوسی دو ساعت مسیر را طی می کردیم و چون تعداد مسافران زیاد بود وقتی پیاده می شدیم نیاز به ماساژ داشتیم.

با صلواتی به سمت نجف حرکت کردیم. بعد از گذشت چند دقیقه سکوتی در اتوبوس حاکم شد. همه به نظر خسته می آمدند و از این فرصت برای یک چرت حسابی بهره بردند. باخود گفتم حالا که وارد سرزمین عجایب شده ام نباید لحظه ای را از دست بدهم. مدام سرم به چپ و راست می چرخید. درهای درب و داغون، کوچه و خیابان های کثیف، خبری از بهداشت و نظافت نیست. انگار در این شهر شهرداری وجود ندارد.

چشمم را می بندم و برای سلامتی پاکبانان کشورم دعا می کنم. تقریبا دو ساعتی طول می کشد تا از اینهمه آشفتگی خیابان و کوچه و ساختمان ها بگذریم. اتوبوس وارد اتوبان می شود. آرزو می کنم هیچ شهر و روستایی در مسیرمان نباشد. بیابان بی آب و علف را ترجیح می دهم به شهرها کشور عراق!

ادامه دارد…


ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان