میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در26 اکتبر 2019 ساعت 4:36 ب.ظ سرویس:برگزیده ها 2 دیدگاه 259 بازدید

روایت باران(۷)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

روایت باران(۷)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

آفتاب لارستان: صالح صادقی، نویسنده و فعال فرهنگی هنری به تازگی سفری به کربلا در قالب پیاده روی موسوم به اربعین داشته است. وی قرار است طی چند قسمت و هر روز بخش هایی از این سفر را با عنوان «روایت باران» و با رویکردی متفاوت تر از دیگر سفرنامه های مشابه تشریح کند. بخش اول، دوم،  سوم، چهارم، پنجم  و ششم «روایت باران» را پیش از این خواندید. در ادامه بخش هفتم این سفرنامه را بخوانید:

***

صالح صادقی: چند ساعتی است که در مسیر اتوبان هستیم. چشمانم از دیدن بیابان خسته شده؛ پلک هایم را روی هم می گذارم؛ با صدای بسته شدن در اتوبوس فکر می کنم که رسیده ایم. به سمت جلوی اتوبوس خیز برمی دارم. راننده با اشاره به ما می فهماند که باید کمی منتظر باشیم. ظاهرا کمی جلوتر اتوبوسی که زودتر از ما حرکت کرده خراب شده و راننده به هوای کمک کردن پیاده شده است.

به سمت صندلی ام برمی گردم. نیم ساعتی می گذرد و با حالت اعتراض شروع به غر زدن می کنم! این چه وضعی است آخر؟ الان نیم ساعت است که راننده پیاده شده و اصلا به فکر اینهمه مسافر نیست. هنوز حرفم تمام نشده بود که دو خانم آبادانی همزمان گفتند: آنها ایرانی هستند و الان دچار مشکل شده اند و از انسانیت به دور است که ما هموطن خود را در این شرایط تنها بگذاریم. سرجایم نشستم. به یاد روزی افتادم که در شهر خودم ماشینم خراب شده بود و حدود ۳ساعت درگرمای ۴۰درجه منتظر بودم اما هیچ ماشینی برای کمک کردن به من توقف نکرد. یعنی در کشور خودم من هموطن محسوب نمی شدم و این انسانیت و کمک به هموطن مخصوص خارج از کشور است؟! و اگر مسافران آن اتوبوس ایرانی نبودند ما می توانستیم به راه خود ادامه دهیم و توقف نکنیم؟! در لاک خودم فرو می روم. تقریبا یک ساعت بعد راننده سوار می شود و با حرکت اتوبوس تعمیری، ما نیز به راه خود ادامه می دهیم.

احساس ضعف شدیدی دارم. به سمت راننده می روم و از او می خواهم کنار رستورانی توقف کند تا غذایی بخوریم و به اصطلاح خودمان تا از گرسنگی نمرده ایم چیزی بخوریم. مقابل موکبی توقف می کنیم و پیاده می شویم. با تعریف هایی که از موکب های عراقی و مردمش شنیده بودم منتظر بودم که میزهایی مملو از غذاهای رنگارنگ و دسرهای گوناگون و نوشیدنی های خنک  چیده شده باشد و مثل هتل های ۵ستاره به دلخواه می توانم از غذاهای چیده شده دراین سلف سرویس را انتخاب کنم اما برعکس تصور من درزاین موکب، دیگ بزرگ برنجی بود که تعدادی مرد با ورود ما شروع به کشیدن برنج و ظرف های کوچکی از لوبیا کردند و به ترتیب به دست زائران می دادند. گرسنگی طاقتمان را طاق کرده بود. از روی ناچار ظرف غذایی را با تشکر گرفتم و به همراه خانواده گوشه ای نشستیم و مشغول خوردن شدیم .

هنوز یک ساعتی مانده به نماز مغرب که به نجف می رسیم. از گیت های بازرسی عبور می کنیم. درگوشه ای از صحن مسجد می نشینیم. مادر و دختر عمویم برای اقامه نماز مغرب به جماعت می پیوندند و محسن برای گرفتن یک استانبولی پلو حاضر می شود در صف یک کیلومتری بایستد.

به او ملحق می شوم اما سهم ما دو نفر از این صف طولانی فقط یک ظرف غذا است. برای اینکه مادرم مرا ببیند به سمت گوشه ای که نشسته بودیم برمی گردیم. پیرزنی عصا بدست کنارمان می نشیند و از جور زمانه ناله می کند و می گوید سال هاست که تنها برای زیارت به نجف می آید.

دو نفری با ولع استانبولی بدون ماست را می خوریم که انگار مشغول خوردن بهترین غذای دنیا هستیم. از پیرزن می پرسم: مادر جان حرم امام علی کجاست؟ طوری صحبت می کند که انگار در عراق بزرگ شده؛ از حرفهایش می فهمم که تازه از سامرا برگشته و از ناامنی آنجا می گوید. اینبار ساربان و راهنمای ما برای رسیدن پیرزنی است که هرسال تنها عصا زنان مسیر را پیاده به سمت کعبه مقصود طی می کند تا به زیارت امام علی و فرزندانش بیاید.

برایم جالب بود که هربار با آوردن نام علی زیر لب صلواتی می فرستد. در ذهنم این سوال بود که مگر با این شرایط مجبور است که به زیارت بیاید؟ اما پیرزن جواب سوال نپرسیده مرا داد: پسرم می دانی عشق حضرت علی علیه السلام و اولاد مطهرش درد را از یادم می برد و هرسال پیاده به زیارت می آیم؟ به راستی که در قدم هایش عشق موج می زند.

ادامه دارد…


2 نظر

  1. ناشناس گفت:

    0

    0

    عالی بود منتظر ادامه اش هستیم

  2. امیر گفت:

    0

    0

    بسیار عالی
    با سپاس از نویسنده عزیز

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان