میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در27 اکتبر 2019 ساعت 3:21 ب.ظ سرویس:برگزیده ها بدون دیدگاه 255 بازدید

روایت باران(۸)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

روایت باران(۸)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

آفتاب لارستان: صالح صادقی، نویسنده و فعال فرهنگی هنری به تازگی سفری به کربلا در قالب پیاده روی موسوم به اربعین داشته است. وی قرار است طی چند قسمت و هر روز بخش هایی از این سفر را با عنوان «روایت باران» و با رویکردی متفاوت تر از دیگر سفرنامه های مشابه تشریح کند. بخش اول، دوم،  سوم، چهارم، پنجم ، ششم و هفتم «روایت باران» را پیش از این خواندید. در ادامه بخش هشتم این سفرنامه را بخوانید:

***

صالح صادقی: بازارهای انتهایی حرم تداعی کننده تصاویر مبهمی است که از بازارهای امام رضا از دوران نوجوانی در ذهنم مانده است؛ شلوغ و پر از هیاهو.

خود را درمقابل حرم مردی می بینم که قهرمان داستان های نوجوانی ام است. هنگامی که قلم بر صفحه کاغذ رقص می کند کلمات بر روی کاغذ حکم شمشیر در دست مردان جنگی دارد. اکنون نمی دانم قلم را مانند ذوالفقار علی غلاف کنم و همچون سکوت علی من نیز ساکت بمانم و از روایت این قسمت از سفرم بگذرم!

آیا می توانم از تنهایی علی در لحظه جگرسوزی که فاطمه بین در و دیوار با پهلوی شکسته فریاد برمی آورد و بدتر از آن بدن کبود و صورت نیلی فاطمه را شبانه غسل می داد و به خاک می سپرد مرثیه سرایی کنم و آیا هیچ هنرمندی می‌تواند با قلم یا تصویر عمق رنج علی را بیان کند وحتی تصور کند.

اندوه بزرگ علی را زمانی که بادستان خود مونسش را کفن می کند وسعت غم هایش را فقط اشک هایی که بر صورتش جاری شده نشان می دهد و اما علی در برابر این همه غم صبورانه سکوت می کند تا بتواند امامتش را به رسالت برساند.

هیچ قلمی و هیچ تصویری نمی تواند آن شب ظلمانی تنهایی علی را روایت کند. شبی که علی سر در چاه می کرد و درد دل هایش با چاه می گفت. اینجا سرزمین حزن و اندوه است. غم وقتی می آید به یکباره می آید و التیام بخشیدنش با خداست.

حکایت سکوت علی، حکایت آتشی است که دودی ندارد و می‌سوزاند! روح و قلب انسان را و اینجا پراست از دلسوختگان عشق علی.

تاریخ این سرزمین پراست از دردهایی که بر علی و فاطمه وحسن وحسین گذشت و جراحت این دردها هنوز هم التیام پیدا نکرده. همه می گویند «لا یوم کیومک یا ابا عبدالله….» هیچ روز و سرنوشتی مانند روز و سرنوشتی تو نیست یا ابا عبدالله…

ولی من می گویم: هیچ روز مانند روز تو نیست علی؛ هنگامی که خانه ات را به آتش کشیدند و فاطمه را بین در و دیوار قرار دادند که صدای ناله اش به گوش رسول خدا رسید. عاشورا همینجا بود وقتی که جرات پیدا کردند حرمت خانه علی را بشکنند. آن روز هم کم از ظهر عاشورا نبود. فرزند همان کسانی که به خود اجازه دادند تا خانه دختر پیامبر را به آتش بکشند درکربلا خیمه های نوه پیامبر را به آتش کشیدند. حسین در کربلا خطابه می خواند برای  فرزندان همان کسانی که هنوز آب غسل پیامبر خشک نشده بود که دردانه اش را میان در و دیوار قراردادند تا یادآوری کندکه نوه رسول خداست.

نمی دانم که تعدی به حریم دختر و داماد پیامبر سنگین تراست یا تعدی به حریم نوه رسول خدا در کربلا. هیچ زنی میان در و دیوار نماند و هیچ پهلویی شکسته نشد و تو چه حالی داشتی وقتی میخ آهنی بدن همسرت را سوراخ کرده بود؟! علی اصغر شش ماه درکربلا به شهادت رسید و آن شب تو نیز فرزند نیامده ات را ازدست دادی.

زمانی معنی سکوتت را فهمیدم که ریسمان برگلویت انداختند؛ گلویی که بجز سخن حق چیزی نمی گفت تا به اجبار برای بیعت به مسجد بروی و فرزند رسول خدا خود را بردامنت انداخت و گفت نمی گذارم علی را ببرید و درمقابل اصرارش تازیانه بر جسم بی رمق و کبودش زدندتا ازحال رفت و باز هم تو سکوت کردی!

قلمم دیگر تاب بیان این مسائل را ندارد. اگر به تعداد درختان عالم هستی قلم و به وسعت دنیا دفتر داشته باشم باز هم نمی توانم اندکی از مصائب تو را بیان کنم.

با فشار دست محسن بر روی بازوانم فهمیدم که باید به سمت حرم حرکت کنم.

ادامه دارد…


ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان