میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۱۰ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۲:۱۲ ب.ظ سرویس:برگزیده ها 2 دیدگاه 184 بازدید

روایت باران(۹)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

روایت باران(۹)/ سفرنامه «صالح صادقی» از پیاده روی اربعین

آفتاب لارستان: صالح صادقی، نویسنده و فعال فرهنگی هنری به تازگی سفری به کربلا در قالب پیاده روی موسوم به اربعین داشته است. وی قرار است طی چند قسمت و هر روز بخش هایی از این سفر را با عنوان «روایت باران» و با رویکردی متفاوت تر از دیگر سفرنامه های مشابه تشریح کند. بخش اول، دوم،  سوم، چهارم، پنجم ، ششم ، هفتم و هشتم «روایت باران» را پیش از این خواندید. در ادامه بخش نهم این سفرنامه را بخوانید:

***

صالح صادقی: شانه به شانه محسن به سمت حرم حرکت می کنیم. هنوز مسافت زیادی را نپیموده ایم که ازپشت سرمان صدای لااله  الا الله شنیده می شد.

با فاصله نه چندان دور از مسیر ما جنازه ای را برای تشییع به سمت حرم حضرت علی(ع) می آوردند. درچشم بهم زدنی سیلی از جمعیت  به ما رسید و ما با موج این سیل به این طرف و آن طرف کشیده می شدیم. احساس می کردم می خواهند ما را تا گورستان بکشانند! شاید از آنجا راهی به سمت بهشت باشد برای ما.

انگشتان  محسن را در انگشتانم حلقه کرده بودم. اگر تأمل کنیم زیر دست و پا له می شویم. در دلم غر می زدم و با خودم زمزمه می کردم غلط کردم! انگار باید حتما از این مسیر مرده شان را عبور دهند؟! اینجا مرده هایشان هم باعث آزار است! انگار برای بخشیده شدن باید جنازه را دورحرم طواف بدهند.

خستگی از یک طرف و هجوم جمعیت از طرف دیگر باعث شد تارویم را به سمت محسن  برگرداندم و بگویم بهتراست ماهم از شیوه دیگران استفاده کنیم و به صحن حضرت فاطمه برویم و کمی دراز بکشیم. باحرکت سر محسن به سمت پایین و گرفتن تایید به زور از جمعیت بیرون آمدیم و به سمت صحن رفتیم. گوشه ای از قالی را برگرداندیم و به عنوان بالشت استفاده کردیم. چه حس خوبی! اکنون هم بالشت زیر سر دارم هم جایی برای خوابیدن…

اما تا چشمانم را می بندم خود را بین جمعیتی می بینم که هرکدام مشغول به کاری هستند. پلکم را بازو بسته می کنم. نمی دانم چند بار این کار را تکرار کردم. وقتی بیدار می شوم دوساعتی از دراز کشیدنم می گذرد. چهار پنج نفر دیگر هم کنار من دراز کشیده اند.

با نگاهم دنبال محسن می گردم اما پیدایش نمی کنم. به دنبال محسن تنها به سمت حرم امام علی(ع) حرکت می کنم. باز هم صدای لا اله الا الله؛ اینبار قبل از رسیدن جمعیت گوشه ای می ایستم. انگار رسم  است هرکسی که در عراق دارفانی را وداع می گوید جهت شفاعت به حرم بیاورند و با چرخاندنشان درحرم کلید ورود به بهشت را دو دستی تقدیمشان کنند! چشمانم را در صحن حرم می گردانم؛ دسته دسته جمعیت به صورت گروهی برسروسینه می زنند.

درمیان خیل جمعیت گروهی توجه ام را به خود جلب می کند. مردانی با لباس های یکدست سفید و زنانی که لباس رنگی پوشیده اند و بر سر و سینه می زنند.

عزاداری این گروه با دیگران متفاوت بود. برایم جالب بود و به سمتشان رفتم. پیرمردی که به نظر سر دسته این گروه می آمد شروع به خواندن کرد و با ریتم خاصی مرثیه خوانی می کرد و جمعیت هماهنگ با او سینه می زدند.

محو عزاداری شان شده بودم. دلم می خواست بیشتر با این گروه و رسمشان آشنا شوم. دنبال کسی می گشتم تا بتوان سوالاتم رابپرسم. چند نفرجلوتر نگاهم بر جوانی که همزمان با سینه زدن اشک می ریخت ثابت ماند. گمشده ام را پیدا کرده بودم به سمتش رفتم. صدایی صاف کردم و با انگلیسی شروع به سلام و احوالپرسی کردم اما لحظه ای مات نگاهم کرد و با لهجه شیرین فارسی سلام کرد و گفت زبانت را نمیفهمم! چه می گویی؟!

سلام علیک کردم و پرسیدم شما متوجه می شوید اینها چه می گویند؟ سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت نه!

گفتم: نمی دانی چه می گویند پس برای چه برسرو سینه می زنی و گریه می کنی؟

جواب داد: درست است هر یک از این افراد زبان و گویش خود را دارد ولی اینجا یک زبان واحد دارد وآنهم زبان حسین است؛ عشق حسین است که همه را با هر زبان و گویشی  به دور هم جمع کرده؛ نیاز نیست کلمه بدانیم کلام واحد اینجا آزادگی است.

مراسم تمام شد. فرصت را غنیمت شمردم و با یکی از آنها هم کلام شدم. امام حسین را زیبا  تعریف می کرد. او باورداشت امام حسین زمانی که می توانست در خانه بنشیند آگاهانه به قتلگاه رفت و از کشته شدن در راه آزادگی استقبال کرد. او  دعوت حاکم مدینه را رد کرد و پرچم آزادگی را برافراشت.

می گفت می توان تاثیرات زیادی از قیام خونین حسین را در بستر کوتاهی از زمان مشاهده کرد. در زمانی که همگان در برابر حکومت فاسد بنی امیه سکوت کرده بودند خون حسین قیام توابین را شکل داد. شکل مبارزه حسین برای هرکسی قابل فهم و درک نیست. چقدر زیبا پسر علی را روایت می کرد و از قیام او سخن می گفت. هیچ اشاره ای به تشنگی و تنهایی حسین نداشت برعکس شناخت دوران کودکی من از حسین! دستش را به نشانه تشکر می فشارم و از او جدا می شوم.

به ساعت نگاهی می اندازم. ساعت تقریبا ۲ بامداد است. به سمت صحن فاطمه(س) برمی گردم. تا چشم کار می کند جمعیت نشسته. جای کوچکی پیدا می کنم و برای اینکه بتوانم دراز بکشم پایم را درشکمم جمع می کنم اما بوی پا خیلی عذاب آور است  اما قابل تحمل تراز بی خوابی است. چشمانم را می بندم…

ادامه دارد…


2 نظر

  1. ناشناس گفت:

    0

    0

    عالی منتظر ادامه اش هستیم

  2. ح توانا گفت:

    0

    0

    بردن اموات به حرم های مطهر خاص عراق نیست. قم و مشهد هم کمابیش اینطور است. برای شفاعت و بخشش گناهان هم نیست بنظرم نوعی حسن ختام برای بدن محب اهل بیت
    ع است.

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان