میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۱۹ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۱:۵۴ ب.ظ سرویس:یادداشت 4 دیدگاه 741 بازدید

زلزله ای که تمام خاطرات کودکی ام را آوار کرد

زلزله ای که تمام خاطرات کودکی ام را آوار کرد

Aryan-Saeedehسعیده آرین: خونه عمو محمد آقا همه دور هم جمع بودیم، شلغم هام رو پوست کندم و با چاقو تکه تکه کردم، نمک زدم، می خواستم بخورمش که زلزله اومد. یه طرف خونه عمو دکور شیشه ای بزرگی بود که با سر و صدای زیاد می لرزید و ظرف های جهاز زن عمو با سر و صدای زیاد پرت می شدن پایین، کنار دیوار ماتم برد و می دیدم چند نفر سمت در حیاط دویدن و زن عمو و بچه های بزرگتر تو چارچوب درها خودشونو جا دادن و عمو  با نگرانی همه رو از کنار شیشه های دکور دور می کرد…  همه چیز در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد و تو اون گیر و دار من همه حواسم به پیش دستی شلغمم بود…

پیشتر از بابا پرسیده بودم چرا انگشت شست پاش به یک سمت خم شده و گفته بود که تو زلزله سال ۳۹، حدود سه ساله بوده که یک سنگ خورده رو پاهاش، تو کل لار حتی یک نفر هم نبود که قصه اون سال ها رو نشنیده باشه، یعنی فقط قصه هاشو و این اولین مواجهه ام با یک زلزله واقعی بود! همون شب یاد گرفتیم نماز آیات چی هست و چطور می خونن، وسط نماز خوندنمون باز زلزله اومد ولی نه به شدت قبل، عمو و عمه ها که سال های زلزله رو به یاد می آوردن حسابی ترسیده بودن ولی برای ما کل ماجرا شبیه یک بازی دسته جمعی بود! شب رو خونه عمو احمد آقا تو اتاق شیر و خورشیدی(۱) کنار دختر عموها و عمه ها گذروندیم و بزرگترها تا صبح برامون از خاطرات باغ پدر بزرگ، عمارت کلاه فرنگی و روزهای بعد از زلزله که به یک مدرسه در شهر جهرم پناه برده بودند تعریف کردند، فرداش هم نرفتیم مدرسه، چقدر این زلزله چیز خوبی بود، داشت ازش خوشم می اومد.

فردای اون روز اعلام کردن شب ها رو تو ساختمان نخوابید، دی ماه بود و اونسال سردتر از سال های قبل. پسرخاله هام مجتبی و حسین اومدن خونه و با کمک بابا تخت های فلزی حیاط رو بردن زیر ایرانیت و رو تخت چادر زدن، من عاشق این چادر سبز یشمی بودم که تودوزی نارنجی داشت، وقتی می رفتیم صحرا بعضی شب ها را تو این چادر می خوابیدم و اولین باری بود که تو حیاط خونه چادر می زدیم، حسین و مجتبی میله های چادر رو جا زدن و با طناب محکم بستن، شب زیر چادر تو حیاط خوابیدیم، عین تو فیلم ها یه ساک خاکی رنگ داشتیم از لوازم ضروری مثل طلاها و پول نقد، چراغ قوه، کبریت، نقشه، قوطی های کنسرو و وسایل پانسمان که حسابی بهمون هیجان و حس شرایط اضطراری را می داد، برای گرم شدن هم بخاری علاالدین را می ذاشتیم زیر تخت و پدرم تا صبح مدام بیدار می شد و همه چیز را چک می کرد.

زلزله اما بی خیال ماجرا نبود، پشت هم زلزله بود و پس لرزه! صبح ها می رفتیم مدرسه، همه چیز امن و امان و شب باز شروع می شد، دو شب گذشته بود که بابا رفت ماموریت دزفول، روپوش و وسایل مدرسه و ساک زلزله رو برداشتیم و رفتیم خونه خاله مهین، اونا هم تو حیاط چادر زده بودن، شب ها زیر چادر شام و میوه می خوردیم و وقتی طاهره و حسین کنار بخاری مشق هاشون رو می نوشتند خاله مهین از خاطرات سال زلزله ای می گفت و دخترهایی که واسه جشن با روپوش های خوشکل آماده شده بودن که زیر آوار  ساباط(۲) می مونن و وقتی آمریکایی ها شهرجدیدِ ضد زلزله رو می سازن خیلی ها حاضر نمی شدن خونه هاشون رو رها کنند و بیان شهر نو برای زندگی… وقتی حرف هاش تموم می شد آه می کشید و می گفت: چقد نِخَشَند… وا پَس نیا اَمی روزیا…(۳)

یک وقت هایی هم یک پس لرزه می اومد و ما الکی اندازه ۸ ریشتر جو می دادیم که یعنی خیلی ترسیدیم، خوش می گذشت و اصلا مایل نبودم زلزله که همه رو دور هم جمع کرده بود و باعث تعطیلی مدرسه و بهم ریختگی شهر می شد تموم بشه، دعا می کردم زلزله بیاد و فقط مدرسمون مثل مدرسه خاله مهین اینا با خاک یکسان بشه و این آرزو زمان امتحان ها تبدیل به یه خواست عمیق قلبی می شد ولی زلزله ها تموم شدند، همه چیز به حالت عادی برگشت و مدرسمون هم خراب نشد!

عشق و علاقه من به زلزله و هیجاناتش سال به سال بیشتر می شد و با شروع فصل سرما زلزله دوست داشت یه عرض اندامی بکنه، تازه قلق هاش دستمون اومده بود که مثلا وقتی هوا یهو گرم می شد شب یه زلزله خفیف مهربون داشتیم و… رابطه خوب و خوش ما در تعادل بود تا اینکه زلزله بم دوست و همبازی کودکیمون «هدی حبیب نیا» رو ازمون گرفت، همه شهر پر غم شد، همه ایران عزادار بودن و گویا ما بیشتر از بقیه، حبیب ۱۷ هزار تومنی رو که واسه خرید MP3 جمع کرده بود بخشید به زلزله زده ها و تلویزیون اونقدر صحنه های غم انگیز پخش کرد و اشکمون رو در آورد که کم کم ترس و نفرت جای همه حس ها و خاطرات خوب من و زلزله را گرفت…

حالا سال ها از اون روزهای پر زلزله گذشته و هر بار  به پیچ و خم ها و بهم ریختگی های پایتخت نگاه می کنم که با یه نم بارون همه چیزش می ریزه بهم از ته دل می خوام زمین لرزه ها شبیه اون روزها ریز و قایمکی، بی سر و صدا بیان و برن و همه بچه ها با خیال راحت شلغم نمک زدشون رو بخورن.

———————

۱) خانه های ضد زلزله واقع در شهرجدید

۲) از سازه های معماری شهری مناطق گرمسیر یا سقف های گنبدی که با هدف ایجاد سایه و استراحتگاه خنک ساخته می شده است

۳) ترجمه به فارسی: چقدر بد بود.. برنگردد آن روزها

*این مطلب پیش از این در شماره اول نشریه «ایراهستان» چاپ شده است


4 نظر

  1. ح.د. وطن دوست گفت:

    1

    0

    عالی؛ عالی سرکار خانم آرین. دست مریزاد. نوشته هاتون خیلی صمیمی و زیبا هستن. باز هم بنویسید. مشتاقانه منتظریم.

  2. رستم گفت:

    1

    0

    واااااای چه زیبا!

  3. ناشناس گفت:

    1

    0

    فکر کنم تاریخ وقوع زلزله چهار اردیبهشت ماه سال۳۹ بوده

  4. آیینه افروز گفت:

    1

    0

    درود سعیده. وباز هم قلم زیبا و شیوای شما. لذت بردم.

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان