میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در7 فوریه 2017 ساعت 1:46 ب.ظ سرویس:یادداشت 3 دیدگاه 1,143 بازدید

زنده باد پاییز!

زنده باد پاییز!

بلبل به باغ و جغد به ويرانه تاخته/ هرکس به قدر همت خود خانه ساخته (هلال جغتایی)

Askari-Mehdiسید مهدی عسکری: سیاسی‌نبودن، فضیلت نیست؛ سفاهت است! اگرچه اهلِ سیاست نبودن شرف دارد به اهلیِ سیاست بودن…

هردمبیل‌خانه قانون و فرهنگ و اقتصاد و اخلاق امروز را شاید بتوان در یک جمله تعریف و نقد کرد: گرگ در لباس خویش!!

الفبای انسان معاصر دیری‌ است که به «نون» ختم می‌شود! امید به جماعتی که کرسی‌هایش دعوای نوبت دارند نه خدمت! و همه‌پرسی‌هایش نه المپیکِ جَنَم‌ها که ترافیکِ بگم‌بگم‌هاست دیگر مایه مباهات نیست که مستوجب مجازات است! باز هم همان حکایت ضرب‌المثل نخ‌نمای«از ماست که بر ماست»؛ که جایی که خر، مراد باشد دعوا بر سر خرِ مراد چندان عجيب نيست!

تاریخی که خود، کتابتِ چرکنویس‌های چرتکه‌ایِ خنثی و به اصطلاح بی‌خطر است و نوشته‌های گویا و منتقد و بیدار در آن زیر تیغ تیز ممیزیِ سلیقه‌ای ـ و نه ساختاری و تعریف‌شده در چهارچوب مشخص ـ به شیر بی یال و دم و اِشکم بدل شده چگونه می‌خواهد آیینه عبرت باشد؟! تاریخ، سترون است وقتی غبارها از آیینه‌ها مَحرَم‌ترند!

تلخ ترین طنز امروز این است: برد در زرداندیشی است وقتی که بالاتر از «توسی» رنگی نیست!!

در شبیخون‌زدن به آبی بیکرانِ هویت و اصالتِ این قوم همیشه‌منتظر به دست جماعت ازخودمتشکر و در زندگی خاکستری ‌اندیشه نسل حاضر ـ که منتج شده به از‌دست‌رفتن‌ِ اين فرصتِ بي‌تکرار و ارزشمند و پله‌شکستن و مارپروراندن به جای پناه‌بردن به خانه شکر خداوند! ـ بی‌تردید تقصیر خزان فقط به اندازه همان یک فصل است؛ و هیچستانِ امروز، محصول قابل انتظار و طبيعيِ اجتماعِ بی‌شناسنامه کنونی است و اين برداشتی است که فرهنگِ جغرافیای معاصرِ ما کاشته و تربيت کرده است و اگر بهار شکوفا می‌‌شد و به ثمر می‌نشست تعجب را برمي‌انگيخت و لايق تحویل مي‌بود! چرا که بي‌عدالتي است تنها رنگ زرد را مقصر کامل اين بی‌برگی قلمداد کرد در حالی که از چهارشنبه‌سوری تا شب یلدای مردمانِ مردمی!! رنگین‌کمان‌ کوررنگی دارد و رنگ‌های بی‌رنگ، خود را در جغرافيای محدود جهان سیاه و سفید خویش حبس کرده‌اند و سیاهی‌لشکر پاییز ـ این کاسب تقویم! ـ شده‌اند؛ وقتی پاییز مشتری چهارفصل دارد و همين اجتماع ایرانستان! مصادره تقویم را در خودبینیِ «سیمرغی برای تمام فصول» به جوجه‌های آخرِ پاییزش آموخته است خروجی‌اش نباید هم چیزی جز منجم‌های بی‌تلسکوپ و دکل‌غیب‌کن به راحتی یک قُلُپ باشد!

اجتماعی که ضرب‌المثل‌هايش شنیدنی ا‌ست:

حق گرفتنی است(يعني حتماً بايد چوب و زوري باشد تا حق را به صاحبش بازگردانیم!)

از زن هم پست‌تر است! (یعنی زن از سگ که خود حیوانی باوفا و زحمتکش است کمتر است!!)

آب از آسياب می‌افتد(يعنی با گذر زمان، حقيقت، وارونه می‌شود!)

خواهي نشوی رسوا همرنگ جماعت شو(يعنی از خودت هيچ اختيار و انتخابی نداشته باش!)

تا نباشد چيزکی مردم نگويند چيزها(يعني ترويج شايعه ختم مي‌شود به اينکه حتماً چيزکی‌ هست!!)

آهسته برو و بيا تا گربه … (نياز به توضيح هم هست؟!) و…

مکتبی که با این تمدن و تاریخ هنوز به بلوغی نرسيده که بداند هيچ بيطرفی وجود ندارد و کسي که با حق نيست با ناحق است!

خزانی که هسته خزانه‌‌پرستَش تصوری درک‌ناپذیر از شکست و پيروزی دارد؛ صداقت را هالويی، شرافت را ناتوانی، نجابت را بی‌عُرضگی، وفاداری را اُمُّلی! دورزدن را زرنگی! گذشت را ترس، ادب را تکبر، تعهد را خامی! حاشيه را متن و متن را حاشيه می‌پندارد!

از بزرگ‌شده بزرگ‌نشده اين تربیت چه توقعي بايد داشت؟! آيا او بايد به چيزهايي که نياموخته متعهد باشد؟! و اگر کسي بخواهد به رسالتِ از یادرفته و انسانيتِ بربادرفته‌‌‌اش برگردد قرنطینه کجاست برای رسیدن به خلسه‌ای که به یقین برسد آنچه آموخته غلط بوده و یا بزرگتراني که آموزگار او بودند چندان بزرگ نبودند یا هم او تکلیفش را درست مشق‌ نکرده و لازم است خود دوباره شروع کند و به تربيت خويش بپردازد؟! او باید به کدامین مرتبه ایمان و امید برسد تا بپذيرد که مي‌تواند در جامعه‌ای که دروغ، يک فضيلت است راست باشد و مثل خورشيد به ساية خود! تکيه کند و تنهايي از پسِ این منظومة تاریکی برآيد؟! مکتبي که سکوتِ تنهاتر از حقیقتش، خود، بهترين و رسا‌ترين دليل براي اثبات و وصفِ اوضاعِ رو به انقراضش است!

تاراج معاصر را نباید در بزنگاه‌های پچ‌پچِ پاستور و بهارستان و جام‌جم که باید در نگاه‌های چپ‌چپِ آیینه‌های لارستان تا بیرم! ریشه‌یابی کرد…

رشد، نو به نو شدن‌ِ بي‌وقفه و قدم به قدم تلاش برای رسيدن به يک انسان‌ِ بهتر ـ و نه يک ژست و پُست بهترـ است که وقتی ما «قافیه‌»های درست باشیم یک نفر برای «ردیف»شدنِ اوضاع کافی است!

یکی را تحفه موجود دادند/ یکی را وعدة مقصود دادند

بهشتی سوخت با یک مشت گندم/ خلایق هر چه لایق بود دادند!

*این مطلب پیش از این در شماره اول نشریه «ایراهستان» چاپ شده است


3 نظر

  1. رستمي گفت:

    0

    0

    احسنت به قلم شيوا و مولم (دردمند) سيد مهدي عسكري كه به دردها مي پردازد بي ادعا و بي منت و اين است رسالت هنرمند كه از بدنه مردم باشد و زبان گوياي جامعه.

  2. ستاره گفت:

    0

    0

    احسنت به قلم شیوا و صراحت بیان این جوان بیرمی؛ چرا که چنین قلمی دارای دلی بزرگ، تفکری بزرگ، دردی بزرگ با روح بزرگ است که می تواند دردها را خالصانه و از ته قلب بر زبان قلم جاری و بر سیاهه لوح دل جامعه پر درد امروز حکاکی کند. هر کسی نمی تواند دارای چنین تفکر و چنین روح بزرگی آن هم با دایره واژگانی قوی مسلط باشد که بی پرده سخن بگوید…

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان