میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در8 ژانویه 2021 ساعت 9:07 ب.ظ سرویس:مطلب شما بدون دیدگاه 292 بازدید

سطرِ سبز

یادداشت‌های یک پاتولوژیست(۵)

سطرِ سبز

دکتر سمانه عباسیان: یک روز سرد زمستانی بود. نگاهم به زمین بود و تمرکزم به راه رفتن. از صبح منتظر «فروزن» همکار جراحم دکتر «عبداللهی» بودم. فروزن تنها اورژانس پاتولوژی است. هیجانش را دوست دارم. تشخیص پاتولوژیست ادامه کار جراح را برای بیمار بیهوش تعیین می‌کند. مزه استرسش را دوست دارم.

دستیارم صدا زد فروزن اومد. از جا برخاستم. خواستم وارد اتاق پاتولوژی شوم که در آستانه در، یک جفت کفش کتانی با پاپیون سبز روشن نگاهم را جلب کرد. سرم را اندکی بلند کرده و به روبرو نگریستم. قامتش را از پشت سر می‌دیدم. پالتوی سبز بلندی نیز به تن داشت و شال سبز رنگی بر سر. با تکنسین پاتولوژی در حال صحبت بود. انگار آشنا بود. ببخشیدی گفتم. جایی برای خودم باز کرده و از کنارش وارد اتاق شدم.

مرا دید هول شد. سلام و احوالپرسی کرد. در چهره‌اش نگریستم. دختر گندمگونِ جنوب بود. شال سبزش را آرام مرتب کرد و گفت خانم دکتر منو می‌شناسید؟ تعجب کردم. اینی که منو می‌شناخت کی بود؟ گفتم نه. اگه قبلا می شناختمت هم حالا دیگه از زیر ماسک نمی‌شناسم! گفت «مهسا. ز» اینجا دانشجو بودم.

یادم آمد همان دانشجوی سرزنده‌ای بود که مدتی کنار من تایپ پاتولوژی انجام می‌داد. گفتم لاغر شدی وگرنه می‌شناختمت! سری به تایید تکان داده و با اندوه ادامه داد مادرم سرطان سینه داره. اتاق عمل ه. غده لنفی زیر بغلش رو آوردم برای …

نتوانست ادامه دهد. بغض لرزان صدایش شکست. دو چشمه جوشان اشک از چشمانش سرازیر شد و زیر ماسک جریان یافت.

نمونه را روی سینک دیدم. بی‌درنگ دستکش پوشیده و مشغول کار شدم. دختر تاب ماندن نداشت. از اتاق خارج شد و به سمت راهرو دوید. مرحله اول آماده‌سازی نمونه که انجام شد، به سمت دفتر کارم در اتاق کناری بازگشتم. دختر در راهرو نشسته بود و با اضطراب بند کیفش را گره می‌زد و باز می‌کرد. سوز سرما از لابلای درب اضطراری که به خاطر کرونا باز بود به داخل می‌دوید. هر از گاهی دستش را ها می‌کرد تا گرمی دوباره بیابد. خواستم صدایش کنم تا تنهایی سختش را بشکنم اما منصرف شدم. هر دو باید منتظر می‌ماندیم تا دستیارم نیز کارش تمام شده و نمونه به مطالعه میکروسکوپی‌ام برسد. نیم ساعتی طول داشت تا حاضر شود. می‌دانم برایش طولانی بود. اصولا گاهی زمان چنان سنگینی وزنش را بر شانه‌های اضطراب آدم می‌افکند که گویی هر لحظه بیم شکستن و فروریختن است. حس ثانیه‌هایش را درک می‌کردم.

بالاخره گذشت. صدایش کردم و نتیجه آزمایش را گفتم. امید زندگی بر سطرِ سبز تشخیص نشسته بود. در میان آن حجم غم، شادی یخ زده‌ای بر لبانش رویید. نتیجه را دریافت کرد و رفت.

از این نویسنده بخوانید:

آرامش طوفانی یک پاتولوژیست

یادداشت‌های یک پاتولوژیست(۲)/ گیسوی شب

قاصدک

عسل چشم!


ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان