میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در14 مارس 2020 ساعت 4:12 ق.ظ سرویس:یادداشت 3 دیدگاه 520 بازدید

شبانِ بی رمه!

شبانِ بی رمه!

برای «ابراهیم توسلی» که هفت روز است در میان ما نیست

بهروز بیغرض: «چه بگویم، انگار کلمات تمام شده اند»… این را «هرمز» می گوید، که شاعری ست چیره دست؛ هرمز که واژه ها را زیسته و از کلمات کار کشیده است، خبرِ در گذشتن «ابراهیم» را اینگونه پاسخ می دهد و کدام حادثه سهمگین تر و کدام غم بزرگتر از چیزی که شاعری اینچنین را از بکار گرفتن کلمات، یکسره ناامید سازد؟!

به دیگر شاعرانِ خانواده آفتاب، مفتوحی، روئینا، گرامی، منشی و … زنگ نمیزنم و تماس نمی گیرم، آن هم هنگامی که «کلمات انگار تمام شده اند»، شرمنده ساختن کسانی که عمری ست واژه ها را برای عمومی کردن حسِ خصوصی شان به کار گرفته اند، عمری شعر گفته و خوانده اند، خردمندانه نمی نماید… خبر در گذشتن «ابراهیم توسلی» را چگونه می باید بازگفت؟…

موبایل را روی مبل رها کرده، در خیالات خود فرو می روم… و به یاد آن شب می افتم که بعد از انجمن، به دعوت خود او، سوار ماشینش شدم… پراید خسته ای که همیشه برای عوض نکردنِ به موقعش، پیش از گرانی ها، از خود شاکی بود؛ با همان محافظه کاری و احتیاط همیشگی اش، آرام می راند، پیش از هر تغییر مسیر و سر هر پیچ، چشم ها را براق می کرد و جوانب را می پایید.. سر آخر رسیدیم به جایی که دوستش می داشت، گوشه دنجی در انتهای پارک، نشست و گفت همینجا و من خواستم آخرین داستان کوتاهم را برایش بخوانم، «هفتاد سالگی!» که داستان پیرمردی بود که در هفتاد سالگی خودش را خلاص کرده بود و حالا در آن دنیا داشت جواب پس می داد…

تمام که شد، گفت نثرم را دوست دارد و بعد شیوه نگارشم را با «احمد محمود» مقایسه کرد و گفت به نظرش شبیه آن می نویسم، همه می دانستیم، ابراهیم، آن شبانِ بی رمه، شبانِ خودش، غرق در کتاب ها و داستان هاست و چنین مقایسه ای، از زبان او برایم لذت بخش بود اما سریع به خود آمدم و جایگاهم را به یاد آوردم و بادم خوابید؛ بعد گفت مضمون کارم را دوست دارد و بی هوا گفت این هدایت عجب مغزی بوده و چه پیش تر بوده از زمانه اش و کتاب نامه های هدایت و شهید نورایی را که به تازگی خوانده بود، برایم تعریف کرد و به یکباره پرسید، این بابا، اصلا چرا خودکشی کرد؟ به خود آمدم و گفتم کی؟ گفت، این شخصیت داستانت، چرا خودکشی کرد؟ آخرش رو متوجه نشدم…

خود از ضعف پایان بندی داستانم آگاه بودم با آنهمه، انتظار نداشتم بحث را به یکباره عوض کند و به داستان من برگردد.. گفتم تنهایی، و ناتوانی از بیان خودش و به واژه کشاندن حالش..

قدری ساکت ماند و در جواب گفت داستانت یک مشکلی دارد… اما نمی توانم بیانش کنم… اصرار کردم که بگوید تا بلکه بتوانم کار را اصلاح کنم… گفت نمی توانم بگویم! دقت کردی؟ نمی شود خیلی چیزها را گفت… مثلا بعضی کارهایی که بچه ها در انجمن می خوانند خیلی مسخره ست، اما خب، نمی شود گفت چرا مسخره ست… اصل گرفتاری هم اینجاست که نمی شود گفت و بعد حرف را عوض کرد و از کار و زندگیم پرسید…

برخلاف دیگران، پرس و جوهایش را به فضولی تعبیر نمی کردم؛ علاقه اش را به داستان می دانستم و با خود فکر می کردم هریک از اطرافیان و داستان زندگی شان شاید بتواند ذهن او را، که بسیار اهل خواندن است، به نوشتن تشویق کند و داستانی بنویسد که شخصیت هایش از من و ما که اطرافیان او بودیم مایه بگیرد. او می پرسید و من خیال را چاشنی واقعیت کرده، چیزهایی را با مایه گرفتن از زندگی خود و این و آن می گفتم… خیال در خیال و داستان در داستان…

چندماه گذشته است و ابراهیم، آن شبانِ بی رمه، شبانِ خودش، تصمیم به پایان گرفت و همچون نویسنده مورد علاقه اش، مرگ را به زانو درآورد و ابهتش را فروریخت… ما خانواده آفتاب، او را از یاد نخواهیم برد.. او که هیچ نخواند و هیچ نگفت و تنها پرسید.. و او که زیستن و رفتنش، عدم توانایی زبان را در بیان حالات و درونیاتمان به ما گوشزد کرد و دست آخر، تلنگری به تمامی ما شاعرانِ آفتاب زد، تا به یاد بیاوریم، هر چند کارآزموده بوده، از واژه ها کار کشیده باشیم، باز در زندگی دردها و زخم هایی هست؛ «این دردها را نمی شود بکسی اظهار کرد»، هرچند «مثل خوره، روح آدمی را آهسته در انزوا بخراشند و بتراشند»، و این دردها، این دردها بی کفایتیِ کلمات را تذکار می دهند، و این دردها مقدمه تنهایی اند و آدمی، آن هنگام که کلمات را بی کفایت بیابد، تنهایی اش آغاز می شود.. هرچند ادامه زیستن را مفری جز کتاب و کلمات، نیابد..


3 نظر

  1. ناشناس گفت:

    2

    0

    روحش شاد و یادش گرامی باد

  2. لارستانی گفت:

    0

    0

    شعری اثر ادبی چیزی از وی اگر هست لطفا منتشر کنید لطفا

  3. ناشناس گفت:

    1

    0

    خدایش بیامرزاد. اهل مطالعه بود و بی آزار

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان