میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در2 اکتبر 2014 ساعت 1:20 ق.ظ سرویس:اجتماعی 7 دیدگاه 1,533 بازدید

شنیدنی که دیدن دارد…

به بهانه روز جهانی سالمندان

شنیدنی که دیدن دارد…

مرضيه شمس: بیشتر مواقع فقط فکر می کنیم، به چیزهایی که اگر بود شاید حتی تحمل فکر کردنش را هم نداشتیم، خدا چه نعمت بزرگی نصیبمان کرده که خیلی چیزها فقط با فکر کردن درون ما حل می شود.

ولی گاهی اوقات باید دید، دیدنی حتی برای چند لحظه؛ چند روزی است که نه بر سر اجبار که با انگیزه گرفتن چند تا عکس و البته کمی کنجکاوی همان دیدن، به دیدار سالمندان لارستان می رویم. وارد جاده خاکی که می شوی سردر سرای سالمندان معلوم می شود و البته میان آن جاده بی آب و علف درختانی سبز از دور چشمت را خیره می کند. نزدیکتر که شدیم ساختمانی را دیدیم که میان محوطه ای نه چندان بزرگ پوشیده از درختان و صندلی هایی زیر شان که نور آفتاب ذره ذره رنگشان را محو کرده بود.

می گویی سرای سالمندان اما آنها چه می گویند، سالمندانی که هرکدام حرف هایی به اندازه یک دنیا برای جمع شدنشان در آنجا داشتند. از کهولت سن گرفته تا بیماری و ناتوانی جسمی و در آخر هم بی کسی…

بله بی کسی، یعنی تنهایی ای که تقریبا هر کسی در یک سن خاصی به آن دچار می شود.

اگر قبلا فقط تصورش را می کردم حالا با تک تکشان تصویر هک شده در ذهنم را به دوش می کشم. بعضی هایشان خیلی خوشحال بودند، انگار نوزاد تازه متولد شده ای که هیچ خیالی آنها را آزار نمی داد. شاید هم خودشان را زده بودند به بی خیالی. بعضی ها هم شکوه کنان آه می کشیدند و به سر سودایی داشتند.

پای صحبتشان که نشستیم هرکدام تعریف خاصی داشتند. یکی از پیرزن ها که نسبت به بقیه اوضاع جسمی و روحی بهتری داشت می گفت: «برای عمل چشمم به اینجا آمدم و معلوم نیست کی از اینجا بروم.»

یکی دیگر از آنها که به سختی می شنید از خرابی سمعک خود حرف می زد و من هم در مقابل شکوه های او فقط می توانستم سرم را به نشانه تایید تکان دهم …

 بعضی هایشان با چشم­هایشان حرف می زدند، حرفهایی مانده در گلو و نگاهی حسرت آمیز که ته دل آدم را خالی می کرد. انتظار و حسرت بیشتر از همه از چشمهایشان می بارید. انتظاری که برای بعضی ها به پنج شنبه و جمعه ها ختم می شد و بعضی دیگر زمانی طولانی داشت. این نگاه ها در چشم مردها بیشتر جلوه می کرد. تفاوت این دو بخش هم همین بود.

مردها کمتر حرف می زدند و نشان از غروری بود که مردانگی شان را ثابت می کرد. کمتر پای درد و دل آنها نشستیم که نمی خواستیم همین غرور به جا مانده خدشه دار شود.

از همه شان نمی توانستی عکس بگیری، نه اینکه اجازه نداشتی بلکه دلش را نداشتی…

بعضی ها که فقط یک جسم بودند، جسمی که در تنهایی خود فقط یک تخت داشتند و نامی بالای سرشان…  تصور اینکه چه دنیایی داشتند و از کجا آمده اند و فرزندی دارند یا نه و هزار سوال دیگر فقط در همین یک جسم که انگار روحی هم ندارد خلاصه می شد.

و اینکه حواسمان دور است، به جایی دور که سرای سالمندان نامیده اند. سرایی که بوی انتظار می دهد و فراموشی …

1 2 4 3


7 نظر

  1. ويدا گفت:

    0

    0

    ممنون مرضيه جون. ايشالا موفق باشي هميشه. 🙂

  2. محمد گفت:

    0

    0

    آفرين خانم شمس. مطلب بسيار بجا و تاثيرگذاري بود. گاهي در ميان روزمرگي ها لازم است عاقبت كار خود را با خواندن اين متن ها و ديدن اين عكس هاي تكان دهنده متوجه شويم. قلم بسيار خوبي داريد و از آن مهمتر احساس زيبا و تفكر عميق.

  3. سکینه گفت:

    0

    0

    جالب بود د رانبوه کارها و روزمره گاهی فراموش میکنیم که روزی ما هم پیر میشویم وممکن است سر از سرای سالمندان د رآوریم خوب است گاهی با دسته گلی و شیرینی به دیدنشان برویم و به خودمان تذکر بدهیم ، مهم نیست که ما آنجا ااشنایی نداریم ولی میتوان با موسیقی ، شعر و حتی لبخندی آنا نرا شاد نمود

  4. ادب جو گفت:

    0

    0

    ممنون بابت فریم آخر عکس ها تون…
    هرچند که با ادیتش موافق نیستم ,حس میکنم خط افق یه مقدار کج هست و کراپ کار هم با حساسیت انجام نشده ولی عکس قشنگی هست حداقل برای من ،چرا که من رو به یاد پدرم و رادیویی که خیلی وقته همدمش شده انداخت…درست شبیه زن سوژه ی عکس شما…

    • مرضیه شمس گفت:

      0

      0

      بله در کراپ گوشه سمت راست کمی از دست حذف شده که بعدا متوجه شدم ، ممنون از شما

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان