میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در28 دسامبر 2013 ساعت 11:28 ق.ظ سرویس:برگزیده ها, فرهنگ و هنر, گفتگو بدون دیدگاه 1,453 بازدید

ظرفيت هاي جهاني شدن را هنوز پيدا نكرده ايم

file_4269ظرفيت هاي جهاني شدن را هنوز پيدا نكرده ايم

اشاره: كمتر كسي است كه اهل يا علاقه مند تئاتر باشد اما «محمد چرمشير» را نشناسد. محال است براي مدتي و حتي در همين لارستان تئاتر ديده باشيد و متن يكي از آنها را چرمشير ننوشته باشد! نويسنده پركاري كه بعضي به كنايه يا تعريف نمايشنامه نويسي او را «صنعت چرمشير» خوانده اند! او البته ضمن اذعان به پركاري خود اين روند را بر كيفيت آثار خود بي تاثير مي داند.

چند وقت پيش او مهمان اهالي تئاتر لار بود. او به دعوت «عليرضا عندليب» و براي ديدن نمايش «شب هزار و يكم» همچنين برگزاري دو كارگاه آموزشي به اين شهر آمده بود. گفت و گوي من با او نيز پس از كارگاه نمايشنامه نويسي او انجام شد. يكي دو پرسش را البته در حين برگزاري اين كارگاه پرسيدم. همين امر باعث شد تا در گفت و گوي حاضر اندكي پراكنده گويي شود. اگر دوست داريد با بخشي از نظرات اين نمايشنامه نويس برجسته كشور آشنا شويد، اين گفت و گو را بخوانيد.

به عنوان پرسش اول بفرماييد نمايشنامه هاي امروز از چه اصولي به لحاظ زيباشناختي تبعيت مي كنند و تفاوت آنها با نمايشنامه هاي كلاسيك در چيست؟

ببينيد؛ اصل هميشه بر «قصه» است و اين فرم يا شكل بياني است كه ما را مدرن يا غير مدرن مي كند. در همين نمايش «شب هزار و يكم» كه امشب ديديم مي شد به يك شكل كاملا كلاسيك اجرا شود؛ مي شد تمامي پوسته هاي قُدمايي و كلاسيك آن را دور ريخت و خيلي پيشروانه تر اجرا گردد. لذا بستگي دارد شما بخواهيد روي چه چيزي بايستيد.

با اين اوصاف تكليف نمايشنامه هاي پسادراماتيك يا ضد قصه چه مي شود؟! در اينگونه نمايشنامه ها كه قاعدتا نبايد اصل «قصه» باشد؟!

شايد نويسنده قسمت اعظم قصه را دور بريزد اما باز هم قصه وجود دارد و ما در حال تعريف كردن آن هستيم. «بِكِت» ضد قصه ترين نمايشنامه نويس جهان است. شما «در انتظار گودو»ي او را بخوانيد اما اين آدم ضد قصه هم بالاخره يك قصه دارد اما اين قصه خيلي كوچك شده است. اصلا من معتقدم مشكل اكثر نويسندگان اين است كه بيشتر از قصه به «ايده» توجه مي كنند و معمولا پاي آنچه نمايشنامه بر آن استوار است را وسط نمي كشند. مثل ديالوگ، كاراكتر، روابط بين آنها، موقعيت و… لذا اين مبناها هميشه هستند و برخورد ما با آنهاست كه نوع نمايشنامه را مشخص مي كند.

خيلي از منتقدان «محمد چرمشير» را به پُركاري توصيف مي كنند. حتي يك نفر از آنها شما را «لوپه دِوِگا»ي ايراني خوانده بود. اين پركاري به كيفيت نمايشنامه هاي شما آسيبي نمي زند؟ اصلا چه نسبتي بين تعداد زياد و كيفيت آثار يك نويسنده وجود دارد؟

ببينيد؛ من هفته اي ۵ كتاب مي خوانم و حداقل شبي يك فيلم مي بينم. همه اينها روي هركسي تاثير مي گذارد و سبب تجمع ايده ها، سوژه ها و انديشه ها مي شود. به هرحال ما هم به عنوان كساني كه مي خواهيم اين ايده ها را بيرون بياوريم و با مخاطبانمان به اشتراك بگذاريم تحت تاثير قرار مي گيريم. اين يك طرف ماجرا و طرف ديگر اينكه شغل و كار من فقط همين است. كسي شايد از يك مسافركِش نپرسد چرا اينقدر مسافر حمل مي كني! يا كسي از يك بقال نمي پرسد چرا اينقدر جنس مي فروشي! آيا اين فروش زياد، روي جنس و كيفيت آن تاثير مي گذارد؟! من هم در حرفه خودم مشغول كار هستم و دارم دائم يك چيزهايي را از جهان مي گيرم و چيزهايي را كه در فرايند ذهنم شكل مي گيرد را به جامعه و جهان خودم باز مي گردانم. سومين ماجرا اينكه من هر مطلبي را كه مي خوانم سعي مي كنم مكانيسم آن را كشف كنم و مثل يك هنرجوي نقاشي از آن تقليد كنم تا بتوانم راز و رمزش را پيدا كنم و پس از آن مي توانم نقاشي خودم را توليد كنم. اين خواندن و اين تلاش براي كشف كردن، بي شك پركاري را به همراه مي آورد.

اما با اين فرايندي كه مي فرماييد اگر بخواهيم مثلا سير تحول و تطور چرمشير در نمايشنامه نويسي را بررسي كنيم با يك نوع به هم ريختگي و اغتشاش مواجه مي شويم چراكه به قول خودتان از همه منابع الهام مي گيريد و زياد توليد مي كنيد!

نه اينطور نيست؛ من تلاش مي كنم تجربيات متفاوتي را انجام دهم و روي يك نوع تجربه متوقف نشوم و اين با چيزي كه شما مي گوييد متفاوت است.

اما جاي انديشه ي محوري در آثار شما كجاست؟! چرمشير بالاخره معتقد به كدام فرم، اسلوب و ايدئولوژي در نمايشنامه نويسي است؟

من براي شما مثالي مي زنم؛ «فرناندو پسوآ»ي شاعر، با چندين و چند اسم شعر مي گفت. وقتي معاصرين او نمي دانستند اين اسامي متعلق به اوست سعي مي كردند متوجه شوند هركدام از اين شاعران چگونه به شعر نگاه مي كنند ولي روزي كه متوجه شدند تمام اينها متعلق به پسوآ است شروع كردند به قول شما انديشه ي محوري شاعر را كشف كردن. من هنوز تمام آثاري كه نوشته ام را منتشر نكرده ام همچنين من خود نمي توانم در مورد اين قضايا حرف بزنم چراكه من مثل مسافري هستم كه با سرعت مسيري را طي مي كنم تا به مقصدي برسم و كساني كه جاي پاي من را نگاه مي كنند به من خواهند گفت كه به كدام سو مي روم.

پرسش بعدي من درباره نمايشنامه هاي «اقتباسي» شماست كه اتفاقا تعدادشان نيز بسيار زياد است. شما در اين آثار چقدر به اصل تفكر مؤلف وفادار مي مانيد؟

من شخصا كلمه «اقتباس» را به كار نمي برم و به نظرم «بازخواني» واژه مناسب تري است چراكه برخي از آثارم در فاز و موقعيت جلوتري از اقتباس قرار مي گيرند. ما در اقتباس موظف به رعايت و حفظ چارچوب هاي اثر اصلي هستيم اما در بازخواني ها اين وظيفه را نداريم و مي توانيم عبور كنيم.

بالاخره مرز تاثيرپذيري از يك اثر با آنچه به آفرينش ادبي و تاليف ادبي مربوط است كجاست؟

من هميشه اين مرحله «بازخواني» را چون در واقع توانسته ام بند ناف را با اثر اصلي قطع كنم، «تاليف» ناميده ام.

خُب چه ضرورتي به انجام اين كار است؟! وقتي نويسنده اي آنقدر ظرفيت فكري و ذهني دارد كه بتواند آثار خودبنيادي بيافريند چرا بايد به قول شما به «بازخواني» بپردازد؟!

به دو دليل؛ اول اينكه اين موضوع سبب خواهد شد با گنجينه بزرگي از ادبيات جهان ارتباط برقرار كنيم و اين اتفاق افتاده است. يعني تعداد زيادي از افراد نمايشنامه نويس مي گفتند كه ما سوژه زيادي براي نمايشنامه نوشتن نداريم اما وقتي بازخواني ها آغاز شد آنها مجبور شدند دوباره قصه ها و داستان ها و نمايشنامه هاي جديدي را كه وجود داشت و نخوانده بودند، بخوانند و توانستند به سوژه ها و ايده هاي جديد برسند. دوم اينكه به هر حال اين مسئله سبب شده است ما نگاه هاي تكميلي و امروزي خود را به آن آثار داشته باشيم. مثلا براي خود من «يرما»ي «لوركا» با همه زيبايي چند نكته مغفول داشت. يكي اينكه من داشتم تلاش مي كردم اگر به عنوان يك نويسنده ايراني به اين سوژه نگاه كنم نتيجه چه مي شود و دوم چيزهايي را من در متن مي ديدم كه فكر مي كردم اگر اينها را داشت اتفاقات بهتري مي افتاد.

براي چه مخاطبي؟ مخاطب جهاني؟

براي هر مخاطبي و اول براي مخاطب خودمان.

اگر موافق باشيد از اين بحث جدا شويم؛ پرسش بعدي من در مورد نويسندگان ساكن شهرستان هاست؛ خيلي از آنها و براي نمونه نويسندگان همين لارستان چطور مي توانند ضمن حفظ دغدغه بومي و لوكاليزه خود، مخاطباني جهاني داشته باشند؟

ببينيد؛ تاريخ ادبيات به ما مي گويد اين كار شدني است. «ماركز» هيچ وقت در مورد نيويورك ننوشت و هميشه در كلمبيا نوشت اما توانست جايزه نوبل ببرد و خيلي نويسندگان ديگر. موضوع بر سر جذابيت و عدم جذابيت است. يعني اگر ما چيزي نوشته باشيم مثل «صد سال تنهايي»، جهان مجبور است آن را بپذيرد. هرچند شما در حال زندگي كردن در لار باشيد. پس مشكل در جاي ديگري است و آن اينكه آيا ما بجاي زبان جهاني از موضوعات جهاني هم دريافتي داريم يا خير؟ به نظر مي رسد كه ما دريافتي نداريم. دليل آن هم البته ساده است يعني ما چه در لار باشيم و چه در تهران ارتباطمان با جهان كه بايد از طريق كتاب، فيلم، اينترنت و… باشد برقرار نيست. بچه هاي ما كتاب نمي خوانند، نمايشنامه نمي خوانند، فيلم نمي بينند، نقاشي نمي بينند و تاريخ بلد نيستند. همه اينها دست به دست همديگر مي دهد كه نه تنها در لار بلكه در هر جاي ديگري ظرفيت هاي جهاني شدن را پيدا نكنيم. ماركز ده برابر اينكه كلمبيايي بود داشت ادبيات مي خواند. ده برابر علاقه اي كه به سينما داشت براي سينما مي نوشت. معلوم است كه اين آدم مي تواند نجواي ورود به جهان بيرون خود را پيدا كند اما وقتي ما حتي ادبيات خودي را نمي شناسيم چگونه انتظار داريم كه تاثير جهاني بگذاريم؟!


ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان