میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۱۱ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱:۵۵ ق.ظ سرویس:مطلب شما 7 دیدگاه 240 بازدید

غریبِ آشنا

غریبِ آشنا

آفتاب لارستان: نوشته زیر با امضای « عضو كوچك گروه سرود طاها لارستان» در حال و هوای سالروز ولادت امام رضا(ع) و اجراهای متعدد این گروه در بخش های مختلف حرم رضوی است. بخوانید:

***

شش یا هفت ساله بودم که متوجه آن حس عجیب در مادرم شدم. هرگاه آن حیاط نورانی را از پنجره تلویزیون می دید چشمانش ابری می شد و آرام می بارید… گوش هایم را تیز می کردم تا بشنوم زیر لب چه می گوید اما فایده ای نداشت.

چند سال یکبار پدر می توانست خود را جمع و جور کند تا خانوادگی بزنیم به جاده. جاده ای که برای دل کم صبر من خیلی سخت می گذشت. گاهی غر می زدم پس کی می رسیم؟ اما چشمان صبور پدر و مادرم مرا به سکوت وا می داشت.

همه این بی تابی ها با رسیدن به آن خیابان دوست داشتنیِ بلند و عریض تمام می شد. حتی بار اولی که آنجا را دیدم غریبی نمی کردم. آنقدر از خوشحالی ورجه وورجه می کردم که حد نداشت. کجا می توانستم چنین حسی را پیدا کنم؟ خیابانی پر نور، خوراکی های رنگارنگ، چشم هایی غرق خنده، بوی خوشی که هیچ جا نمی توانستی پیدایش کنی، نگین های انگشتری آبی رنگ و تسبیح های دانه درشت سبز رنگ.

به آن فلکه با فواره های خوشگلش که نزدیک می شدیم مولودی پخش می شد که هنوز هر باری که به آن خیابان می روم به گوشم می خورد. اما بین همه این ها آن گنبد طلایی دلبری می کرد.

مادرم با ذوق می گفت: بالاخره رسیدیم؛ یا امام غریب… یا ضامن آهو…

داستان آن آهو را در کتابی که روحانی مسجدمان به من هدیه داده بود خوانده بودم. آهوی درمانده و زخمی که امام رضا نجاتش داد. اصلا پدرم اسم مرا به خاطر عشقش به این امام، رضا گذاشته بود.

شاید آن روزها آن حس عجیب پدر و مادرم را در آن فضا درک نمی کردم. فقط غرق لذت از دیدن این همه رنگ و این همه نور در آن حرم زیبا بودم. فقط عاشق آن پالتو پوشان کلاه به سر حرم بودم که مهربانی شان انتها نداشت. بهشان حسودیم می شد. همیشه آن جا بودند. خادم بودند. خادم زوار. چه قدر دوست داشتم من هم خادم باشم.

در همان روز ها دلم بند این حرم شد. همیشه چیزی را در وجودم حس می کنم که افسار افکارم را به دست می گیرد و تن خسته ام را به سوی او می کشاند. الان هم موسم سفر است. مثل تابستان سه سال پیش. بد عادت شده ام انگار. یک گروه با بچه های با صفایش و زیارت هر ساله امام مهربانم.

زیارت امام رئوفی که هر بار رزق سالانه ما را می دهد. شاهی که هر بار دستان گدایی مان را پُر و پیمان تر از پیش می کند. اوست که ما را بد عادت کرده است. انگار در همه جای دنیا غریبیم و در مشهد الرضا آشنا…

همگی به سوی امامی رفتیم که دیروز غریب بود و امروز غریب نواز است. همه گروه با هم قدم برداشتیم به سوی حرم. هر بار به قصد زیارت و امسال به قصد خدمت. انگار به آرزوی کودکی ام رسیده بودم. آری، من هم توانستم ساعاتی را خادم باشم…

همگی خادمی کردیم. با نواي سرودهايمان در صحن هاي مطهر نوید این را به زائران دادیم که:

هر که در کارش گره افتاده و مستاصل است/ صاحب این بارگه مشکل گشایی می کند

رو به روی همان گنبد مطلی ایستادیم، آواز سر دادیم و خواندیم از او… برای او…

اینچنین:

چه قدر خوبه هوای حرمت/ چه قدر آروم می شم با دیدنت

تو پناه همه ای و می دونم/ واسه مهربونی آفریدنت

بازم از راه میام و بازم برات/ یه سبد دستای خالی میارم

دردامو پنجره فولاد می برم/ غم و تو صحن گهرشاد می ذارم

مطلب مرتبط:

گزارش تصویری/ اجرای گروه سرود «طاها» در بخش های مختلف حرم رضوی


7 نظر

  1. برای آقا رضا گفت:

    0

    0

    متنت خیلی قشنگ بود چقدر خوب نوشتی
    خوش به حالت آقا رضا

  2. ناشناس گفت:

    0

    0

    عالی بود
    دلم تنگ حرم آقا شد…

  3. رسول.م گفت:

    0

    0

    اشکم رو در آوردید / خدا خیرتون بده

  4. اسرا گفت:

    0

    0

    بسیار زیبا و با احساس بود آقا رضا. امیدوارم در همه مراحل زندگی موفق و موید باشید.

  5. سالار گفت:

    0

    0

    ماشالا به آقا رضا. عااالی بود

  6. صابر گفت:

    0

    0

    آقا رضا عالی بود. از دل برآمده بود و بر دل نشست!

  7. ناشناس گفت:

    0

    0

    التماس دعا در هر کجایی

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان