میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۱۷ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۸:۵۹ ب.ظ سرویس:یادداشت بدون دیدگاه 321 بازدید

فری قصاب و رحیم خُله!

فری قصاب و رحیم خله!

حجت دهقانی: در زمانی که هنوز نه قانونی بود و نه پلیسی و نه قاضی و دادگاهی، در محله ای دور، فری قصابی بود و رحیم خله ای. آن دو بود و نبودشان به یکدیگر وابسته بود و وجود یکی بی دیگری در تصور هم نمی گنجید.

فری با سبیل و ساتور تیزش قدرت بلا منازع محله بود و رحیم با چاقو و زنجیرش بلاگردان فری قصاب. رحیم خله هرکاری دلش می خواست در محله انجام می داد؛ از بالا رفتن دیوار خانه مردم و دزدی گرفته تا زدن آنهایی که بی سروصدا در حال رفت و آمد بودند.

یک جورهایی انگار مرض داشت و وقتی یک آدم شجاع می پرسید: «آخه چرا؟» چشمان آبی رنگش را براق می کرد و زل می زد تو صورت یارو که: «فلون شده ها حالا دیگه واسمون زبون در آوردن. می پرسه چرا؟! گمشو بذا باد بیاد بچه ژیگول. از فردا هم حق نداری این لباسو بپوشی!» به همین راحتی و هنوز چند روزی نگذشته بود که جنازه آن مرحوم مغفور/ مرحومه مغفوره بخت برگشته، در گوشه و کنار محله، در حالی که گربه ها از دل و جگر بیرون ریخته اش یک دل سیر تناول کرده و بوی تعفنش هفت محله را برداشته بود، پیدا می شد. پس طبق قاعده «زندگی با ترس بهتر از کشته شدن است»، مردم محله منتظر آینده خوب ماندند و سالیان سال با نقل افسانه ای که معلوم نبود از کجا درآمده، روزگار گذراندند.

در نهایت یک روز صبح، گلوله برفی از بالای کوه نزدیک محله، آن قدر غلطید و بزرگ شد تا آمد و کل محله و اهالیش را با خاک یکسان کرد؛ به انضمام فری قصاب و رحیم خله!

آن افسانه این بود که در زمان های قدیم تر از آن ها که اجداد فری قصاب و رحیم خله در همین محله می زیسته اند، چند بار که جان مردم از دست کارهای مرادخله به لبشان رسیده بود، نزد قنبر قصاب رفته و عرض ارادتی کرده و با ترس و لرز گفته اند: «لطف کنید و به دوست عزیزتان بگویید با اهالی مهربان تر باشد.» و هربار نیز جد فری، ساتورش را می کوبیده روی میز قصابیش که: «اشتباه کرده اما حق ندارید چیزی بهش بگید؛ فردا روز که حالم خوش نبود همین مرادخله به درد من می خوره نه امثال شما.» و آنها نیز در انتظار آینده روشن روزگار گذرانده بودند.

از این نویسنده بخوانید:

چاه ممنوعه

بچه محل ها!


ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان