میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۱۲ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱:۰۵ ق.ظ سرویس:شهر و شهروند, مطلب شما 11 دیدگاه 774 بازدید

لار، شهری به رنگ آشفتگی!

لار، شهری به رنگ آشفتگی!

آفتاب لارستان: مطلب پیش رو بدون امضا و تیتر برای سایت آفتاب و ظاهرا آن طور که از متن نامه بر می آید، برای دیگر رسانه های منطقه نیز ارسال شده است. در این مطلب که بطور مفصل نوشته شده انتقاداتی به مدیریت شهری درباره عدم ساماندهی مناسب دستفروش های شبانه و خودروهای آنها شده است. متن ارسالی را با ذکر این توضیح که حق پاسخگویی شهرداری محترم لار در همین سایت محفوظ است، در ادامه بخوانید:

***

تاسوعا و عاشورا جزو معدود ایامی است که هر لاری و لارستانی را از هر جای ایران و حتی دنیا به لار می کشاند. نمی دانم چه حکمتی در این دو روز سال است که هر لاری اگر چند سال از این مراسم را خصوصا در کودکی اش تجربه کرده باشد به لار برمی گردد و دوست دارد در حال و هوای این چند روزه لار قرار بگیرد. بنده نیز چیزی حدود ۱۴ سال است که همراه با همسر و فرزندانم در تهران مشغول زندگی و کار هستم. اما دوران کودکی و نوجوانی را در لار گذرانده ام.

با اینکه اصالت پدری ام به روستایی اطراف لار برمی گردد اما به دلیل اینکه از کودکی در لار زندگی کرده و با دسته ها و هیئت های سینه زنی الفت خاصی دارم عاشورا و تاسوعای هر سال را در لار حضور داشتم. حتی اگر عید نوروز را به هر دلیلی نتوانیم به لار بیاییم اما در طول این ۱۴ سال هیچ گاه نشده که تاسوعا و عاشورای لار را از دست بدهیم.

با این مقدمه می خواهم به سراغ ماجرایی بروم که امسال پس از حضور در لار و چند روز پس از تاسوعا و عاشورا در خیابان های شهر تجربه کردم. شاید این اتفاق به معنای رایج اتفاق و وقوع ماجرا آن هم از نوع صفحه حوادثی اش نباشد اما این پیشامد در شهر آن هم شهری مثل لار که در آستانه توسعه قرار داشته و تصمیم دارد که از پایه رشد کند برایم تلخ بود. شاید بارها شبیه این صحنه ها را در جاهای دیگر دیده باشیم اما لاری که هیچ گاه دچار این معضل پیشرونده نبوده واقعا حیف است که مانند یک غده سرطانی بدخیم از نطفه آن را در خود جای دهد.

روز دوشنبه به قصد خرید از منزل که در شهرجدید واقع شده به شهرقدیم مراجعه کردم. طی تماس همسرم مبنی بر شدت گرفتن تب کودک خردسالم مجبور شدم به سرعت خود را به منزل رسانده تا در اسرع وقت فرزندم را به دکتر برسانم.

سعی داشتم با رعایت مقررات راهنمایی و رانندگی و سرعت مطمئنه برانم تا خود رابه منزل برسانم. اما به ناگاه در شهرجدید در نقطه ای پایین تر از هنرستان ابوذر غفاری با ترافیک قفل شده ای روبرو شدم که به زحمت توانستم از آن عبور کنم. قبل از رسیدن به شلوغی این ترافیک بی سابقه، تصور کردم به مناسبت ایام محرم موکبی برپاست تا از سرنشینان خودروها با شربت پذیرایی شود.

اما جلوتر که رفتم با صحنه ای روبرو شدم که اولین بار چنین بی نظمی را آن هم در این ابعاد در لار می دیدم. شاید برای آنها که ۱۲ ماه سال در لار حضور دارند صحنه ای هر روزه و عادی بود اما برای منی که سالی ۱۰ روز به لار می آمدم تازگی داشت.

برای اول بار می دیدم که بیش از ۱۲ ماشین نیسان دستفروش آزدانه و بدون حضور هیچ گشت سدمعبری که آن ها را متفرق کند جلوی هنرستان و مجتمع ارکید پارک کرده اند و هر دستفروش با خیال راحت با ماشینش تا وسط خیابان آمده بود و جنس خود را سر دست داد می زد. جوانی با دو توپ والیبال در دست وسط خیابان ایستاده بود و عملا کف خیابان ورزش والیبال را تبلیغ می کرد! دیگری آناناس وارداتی که ماندگی از آن می بارید را بر سر گرفته بود و خوش طعمی اش را هوار می کرد. ماشینی دیگر با تابلویی بزرگ که بر ان نوشته بود کیالک وسط خیابان ایستاده بود .

e45

ماشین دیگر عناب خراسان داشت و آن یکی نارنگی. ۶ یا ۷ ماشین دیگر هم بودند که یکی پسته می فروخت و یکی انجیر استهبان. دیگری گلابی و آن یکی پرتقال. تابلوها یکی پس از دیگری خودنمایی می کردند. انگار هر ماشین مغازه ای بود که سر در بزرگی داشت. بازار انار و نارگیل هم گرم گرم بود. جالب این بود که ماشین ها به جای پارک در خط پارک جلوی هنرستان و مجتمع ارکید با پر رویی تمام و بی هیچ قیدی دقیقا وسط خیابان به شکلی بسیار بدمنظره و زشت پارک کرده بودند و تمامی این اتفاقات در ساعات اولیه شب (ساعت ۷ شب) می افتاد که اوج ساعت عبور و مرور ماشین ها بود.

نکته جالب دیگر اینکه بسیاری از همشهریان نیز با خونسردی ترمز می زدند و همان طور که در ماشین نشسته بودند سر قیمت چانه می زدند و بی اعتنا به ماشین های پشت سر از نارنگی به آناناس می رفتند و از پسته به انار. طبیعی است که ماشین های پشت سر، هم دست به بوق می شدند و ملغمه ای راه افتاده بود که انگار دقیقا جایی زندگی می کنیم که از هیچ قانونی پیروی نمی کند. بعضی از خودروها آن قدر نسبت به فرهنگ زندگی در شهر بی اعتنا بودند که علنا وسط خیابان پس از چانه زدن بر سرقیمت انواع جنس ها با خونسردی تمام از خودروشان پیاده می شدند و در حالی که در ماشین هایشان باز بود به راحتی در این بازار مکاره قدم میزدند و انگار نه انگار که وسط خیابان ایستاده اند. تصور کنید حالا روبروی این دوازده نیسان دستفروش، یک تا دو خودرو بایستد و تصمیم به خرید داشته باشد، عملا خیابان بسته می شود و عبور و مرور کند خواهد شد که همین هم شد.

بالاخره توانستم خودم را به منزل برسانم و کودکم را جهت مداوا به بیمارستان ببرم. پس از بازگرداندن همسر و فرزندم به خانه جهت خرید داروهای دیگر دوباره به خیابان برگشته و پس از خرید داروها باز ناچارا از آن مسیر راهی خانه شدم. البته این دفعه عجله دفعه قبل را نداشتم. ساعت ۹/۳۰ بود. اوضاع تغییری که نکرده بود هیچ بلکه بدتر هم شده بود و همچنان دستفروش ها که حالا دیگر تقریبا خود را به وسط خیابان رسانده بودند آزادانه و بی پروا از هر ناظر و ارگانی اجناس خود را به فروش می رساندند.

کنجکاو شدم ببینم که واقعا کسی با آنها برخوردی نمی کند. این همه قانون شکنی در لار برایم تعجب آور بود. پس از پارک خودرو در دوازده متری هنرستان ابوذرغفاری لحظاتی ایستادم و نظاره گر اوضاع شدم. اما خبری از کسی که به این دستفروش ها تذکری بدهد نبود. کنجکاوانه و به بهانه خرید به یکی از ماشین ها نزدیک شدم .

جوانی که با عرقگیر سوراخ سوراخ و زیر شلواری کردی گشاد آناناس می فروخت به استقبالم آمد و پیش از آن که حرفی بزنم از شیرینی آناناس هایش گفت. کمی با آناناس ها ور رفتم و از فرصت استفاده کردم و پرسیدم: اینجا ایستادید و جنس می فروشید کسی به شما گیر نمی ده؟

جوان با لبخندی که طعنه و تمسخر از آن می بارید گفت: کی جرات می کنه؟ تازه اگه هم گیر بدن اونقدر بر می گردیم تا خسته بشن. البته خسته هم شدن. زورشون به ما نمی رسه. نهایتش جریمه شو می دیم.

بعد از تمام شدن حرفهای جوان وقتی سرش به مشتری دیگری گرم شد که ظاهری متمول داشت از از او جدا شدم و به سراغ ماشین بعدی رفتم.

پس از وارسی انارها از فروشنده که مرد میانسالی بود همان سوالات قبل را تکرار کردم. مرد که سیگاری به لب داشت گفت: شهرداری جای درستی به ما نمی ده. ما هم می آییم اینجا. گفتم: پس جا بهتون دادن؟ گفت: اره جا دادن. اما جای خیلی بدیه. هیچ کدوم از فروشنده ها مایل نیستن اونجا وایسن. کنار پمپ بنزین بین دو شهره که به خدا مشتری نداریم. فروشمون خیلی خیلی می اد پایین.. اونجا تو مسیر خرید مردم نیست.  ماشین ها عبوری آن و همه سرعت دارن.

تازه بابت همچین جای بدی کرایه هم می دیم.  صدبار بیشتر به شهرداری و آدماش گفتیم جای خوبی بهمون بدن خودمون با کله می ریم  اونجا. به خدا ما نمی خوایم مزاحم کسی بشیم. زن و بچه ما هم نون می خوان. دزدی که نمی تونیم بکنیم. کشاورزی داشتیم آب نبود ورشکست کردیم. با ماشین کار می کنیم. جای خوب و درست برامون در نظر بگیرن می ریم اونجا. کرایه اش هم هر چی حقه می دیم. گفتم: البته اینم دلیل نمی شه که وسط خیابون مسیر عبور و مرور مردم رو بند بیارین.

گفت: تعداد ماشین ها زیاد شده کنار هم که پارک می کنیم جا نیست شلوغ می شه دیگه. گفتم: سد معبر شهرداری گیر نمی ده؟ گفت: هر از گاهی ساعت ۶-۷ می آن یه دوری می زنن بعدش دیگه خبری نیست. البته اینم چند وقته که دیگه نمیان. هر از گاهی هم گشت راهنمایی و رانندگی می آد و یه گیری می ده. می ریم یه دور می زنیم یک ساعت دیگه برمی گردیم.

مشتری ها که بیشتر شد از مرد به آرامی جدا شدم و به خانه برگشتم. همان طور که تا صبح بر بالین فرزندم به پرستاری نشسته بودم به این فکر می کردم که اگر این بی نظمی خیابانی در تهران اتفاق می افتاد قطعا برخورد سخت و جدی تری با آن می شد و حتما تمهیدی برای مدیریت این قضیه در نظر گرفته می شد. آن هم نه آن قدر دیر که تعداد آن ها از ۲ الی ۳ ماشین دستفروش در گذر زمان تبدیل شود به ۱۲ ماشین.

چند روز از این اتفاق گذشت. به دنبال راهی بودم که بشود این تصویر نازیبای شهر را پاک کرد. تا روزی که در خانه یکی از بستگان همسرم مهمان بودیم. دست بر قضا بعد از شام در بین جماعت آقایان خانواده که در اتاقی دیگر نشسته بودیم بحث توسعه لار و استان شدن درگرفت و همگی ویژگی هایی که لار باید برای استان شدن کسب کند را برمی شمردند. یکی از اقایان که بعدا فهمیدم از طریق همسرش نسبتی سببی با همسرم دارد و تا آن روز ندیده بودمش از شهریت لار گفت و از اینکه چه موانعی بر سر راه این توسعه قرار دارد سخن به میان آورد. همان جا متوجه شدم که از کارمندان شهرداری است و در واحدی مربوط به خدمات شهری مشغول به کار است. فرصت را مغتنم شمرده و از بی نظمی هایی که آن شب در میدان فرمانداری دیده بودم گفتم و از نبود حتی یک ناظر بازدارنده دستفروش ها از تجمع در آن شب گله کردم.

سکوتی کرد و پس از کمی نزدیک تر شدن به من در لحظه ای که همه دو به دو گرم صحبت بودند با گله من همراه شد. او با دفاع از کارمندان گشت سدمعبر گفت: بچه های سد معبر از اول صبح تا ۲ بعدازظهر مشغول گشت زنی در سطح شهر هستند.اما معمولا عصرها دیگه گشت ندارن. کاهش اضافه کاری در شیفت عصر برای کارمندا از طرف سیستم مالی اداری شهرداری و شهردار باعث شده که اونا هم رغبتی برای حضور در شیفت عصر نداشته باشن. البته اگه حقشونو بدن اونا خودشون مایل هستن که عصر بیان و تا آخر شب هم وایسن.

گفتم: مگه چنین کارایی حتما باید تو ساعت اداری انجام بشه. کارهای شهری و نظارتی که ساعت نمی شناسه. مثل کار پشت میزنشینی نیست که تابع ساعت مشخصی باشه. این گشت ها باید شبانه روز فعال باشن و با حضورشون تو جاهای مختلف شهر نزارن چهره شهری اینجوری مخدوش بشه. اون بهم پاسخ داد که: خود ما هم این مساله رو می دونیم.

بارها هم از طرف مردم بهمون اعتراض شده. حتی خیلی وقتها شاهد شکایت های مردم به صورت تلفنی، حضوری و نوشتن تو فضای مجازی بودیم. اما چیکار کنیم که مدیریت مجموعه تصمیمی جدی برای این کار نمی گیره و ظاهرا عزمی هم برای حل کردن ریشه ای این مشکل نداره. گفتم: مگه سیستم نظارتی دیگه ای واسه پیگیری شکایت ها و مشکلات اینجوری نیست تو شهرداری که مشکل رو پیگیری کنه؟ در جواب گفت:به همه اونا گفتیم.اما هیچ وقت به صورت جدی بهش توجهی نکردن یا حداقل اگه کردن نتیجه ای نداده.

باید این مشکل ریشه ای حل بشه. حداقل بچه های ما اگه حق و حقوقشون درست پرداخت بشه تا آخر شب هم می مونن ولی اینم میگم که این مشکل باید از ریشه حل بشه. باید یه جایی به این دستفروش ها بدن که مورد توافق دو طرف باشه و دیگه احتیاج اونچنانی به گشت و این چیزا نباشه.

برای من که تحصیلاتم مدیریت دولتی شاخه مدیریت منابع انسانی بود و حسابدار بودم قابل تشخیص بود که مثلا مشکلی مثل حضور نیروهای سدمعبر آن هم با وجود تمایل خودشان تا پاسی از شب با مدیریت کردن منابع مالی ساده است و می شود با پرداخت مبلغی اضافه کاری ان را حل کرد و نمی دانم چگونه سیستم مالی اداری شهرداری این پرداخت را دریغ می کرد هر چند که اگر کسی تحصیلات مرا هم نداشت به سادگی به این نتیجه می رسید. البته به قول این بنده خدا باید این مشکل را از سرچشمه حل کرد وجای درستی برای این دستفروش ها پیدا کرد که هم نظر انها در نظر گرفته شود و هم برای شهرداری امکانش وجود داشته باشد. فکر نمی کنم حل این مشکل نیازمند این همه زمان بود. نمی دانم شاید هم مشکل چیز دیگریست.

وقتی استیصال این عضو مجموعه مدیریت خدمات شهری را دیدم بسیار ناراحت شدم که چرا چنین مشکل ساده ای که می توان با مدیریتی قوی آن را چند روزه حل کرد حالا تبدیل به بحرانی شده که شهرداری هم بر آن چشم نهاده و از پیگیری آن دست کشیده است. آن جا بود که ارزو کردم دیگر مشکلات ریز و درشت شهرداری به این شکل حل نشده باشد که اگر اینگونه بوده قطعا با این روش و منش کاری ضربات جبران ناپذیری به رشد شهری و پیشرفت لار وارد آمده است.

بر اساس راهنمایی های دوستی تصمیم گرفتم چند روز دیگری که در لار حضور دارم مشکل را با مسئولین شهرداری در میان بگذارم و از آن ها بخواهم که مساله ای به این سادگی را تا به مشکلی لاینحل برای لار تبدیل نشده حل کنند. حتی شماره منشی شهردار را هم به شکلی پیدا کردم و خواستم به ملاقات بروم. اما دوستی دیگر مرا منصرف کرد و گفت: با توجه به زمانی که تو داری و در لار فرصت پیگیری وآ و رفت هر روزه را به شهرداری برای حل این مساله نداری ان را به رسانه ها بسپار و مطلبت را از طریق سایت های شهرستان پیگیری کن.

غیر از شهردار قطعا افراد و مسئولین دیگری هم در جریان قرار خواهند گرفت (هر چند که می دانم همه از این مشکل اطلاع دارند) و اقدام عاجل تری برای این مشکل صورت می گیرد.

به همین خاطر بود که تصمیم گرفتم علیرغم ضعفی که در نویسندگی دارم صادقانه هر چه بوده بر کاغذ بیاورم و البته همان دوست محترم که دبیر حاذقی است نوشته هایم را ویرایش کرد و غلط هایی که دال بر کم سوادی ام است را تصحیح کرد و نتیجه این شد که در اختیار رسانه های مجازی شهرستان قرار گرفت.

امیدوارم این مطلب که از دید یک لاری که مدت هاست از لار دور بوده ولی هنوز قلبش به عشق لار و لارستان می تپد و ارزویش پیشرفت هر روزه شهرش است پذیرا باشید.

هر چند که دوست گرامیم این را نیز متذکر شد که معمولا نقدهایی که در مطبوعات و سایت ها توسط افراد منتشر می شود با برخورد خوبی از سوی ادارات و ارگان ها روبرو نمی شود و معمولا به جای پیگیری اصل مساله و حل آن به دنبال یافتن منتقد و برخورد و گاه شکایت و … هستند.

اما قصد حقیر صرفا کمک به رفع نازیبایی هایی از شهرم بوده و از روی علاقه قلبی نسبت به کوچه کوچه شهرم این بندها را به نگارش در اورده ام. به امید آبادانی لارستان بزرگ


11 نظر

  1. ناشناس گفت:

    0

    0

    متن توسط يك لاري ساكن لار نوشته شده ، با كمي دقت متوجه ميشيد . حميد خان ميخواهي فحش بدي به شهرداري ، […] داشته باش . اينجوري نه .

    • ناشناس گفت:

      0

      0

      دوست عزیز هر کسی این متن را نوشته واقعا درست و به جا نوشته. حرف حق هر جا باشه و از زبون هر کی باشه حتی اگه کودک و یا مجنون باشه حقه. این حدیث نبویه. امیدواریم واقعا گوش شنوایی واسه شنیدن این حرفها باشه و اراده ای برای تصحیح امور وجود داشته باشه. خیلی از این موارده که متاسفانه در شهر دیده میشه و حقیقتا یه معضله اما تا حالا عزمی برای حل مشکل وجود نداشته. اقای شهردار امیدواریم ضمن اینکه این مطلب را مطالعه بفرمایید اراده بفرمایید و مشکلات شهر را جدی بگیرید تا به کوهی از مشکلات حل نشده تبدیل نشده

  2. حسین گفت:

    0

    0

    واقعاًکه همشهری عزیزم درست میگوید ولی کوگوش شناواآقای شهردارکمی استین بالابزنیدوازاین بدانجاری روبروی هنرستان اقدام نماهید

  3. ناشناس گفت:

    0

    0

    دوست عزیز این امر نشان اضمحلال یا آشفتگی لار نیست بلکه علامت آشفتگی فرهنگی د رکل کشور است چون آن همشهری محترم اصلا فکر نمی کند که اتفاقی که برای کودک شما افتاده برای فرزند خودش بیفتد و حاضر نیست زحمت اندکی پیاده روی را به خ.دش بدهد و ماشینش را در جای دیگری پارک کند به نظر بنده باید پلیس راهنمایی و رانندگی کنترل کند چرا این بندگان خدا که از شغل خودشان محروم شده اند باید بی کار شوند و خانواده هایشان گرفتار ؟ با آرزوی بهبودی برای فرزند شما باید بگویم که اگر بیماری کودکتان نبودشما هم به فکر رفع این معضل نمی افتادید چون معضل اصلی ما فرهنگی است و هر کسی فقط به فکر راه افتادن کار خودش است و هیچ اهمیتی برای دیگران قائل نیست

  4. ناشناس گفت:

    0

    0

    بله بقول یکی از کارمندای شهرداری فقط موکب امام حسین چهره شهر رو زشت کرده

  5. ناشناس گفت:

    0

    0

    چطور بود که همین مامورین شهرداری سال قبل توهین به موکب اربعین کردن و گفته بودن شما جلوه شهر رو گرفتید….ولی این ماشین های دست فروش زینت بخش جلوه شهر شدن
    به نظر میاد یه عده از نون خوردن میفتن اگه خیلی از حرفا زده بشه….

  6. ناشناس گفت:

    0

    0

    این مطلب را قبلا در سایت میلاد با عنوان فقط شهرداری بخواند خواندم. الحق متن زیبایی است و خوب نگارش شده و مخاطب را به خواندن تا انتها ترغیب می کند. طولانی بودن مطلب اصلا باعث نشد از خوندن دست بکشم. واقعا باید به این همشهری تبریک گفت که نسبت به مسائل شهری لار بی تفاوت نبوده هر چند که از لار دور هستن و به قول خودشان سالی ۱۰ روز اینجا هستن. خدا کنه شهرداری توجه کنه و پاسخگو باشه نه بی تفاوت از کنارش بگذره. بنده نیز چند معضل در ذهن دارم که مربوط به شهرداری و چند اداره دیگره. این متن منو تشویق به نوشتن راجع به این معضلات و مشکلالت شهری کرد فقط به نظرتون چطوری میتونم اونها را به دست شما برسونم و ایا اگه اینها که میگم رو بنویسم در سایت قرار میدید. البته شاید کمی ویرایش بخواد که دست مسولین سایت رو میبوسه

  7. ناشناس گفت:

    0

    0

    این مطلب در سایت میلاد لارستان هم آورده شده

  8. ناشناس گفت:

    0

    0

    شما موکبی که اون همه سرو صدا به پا می کنه رو با چند تا ماشین که وسیله ی امرار معاش یک عده ای هست مقایسه می کنید ؟

  9. محمد از بندرعباس گفت:

    0

    0

    از سایت افتاب تشکر میکنم که فضایی فراهم اورده که مردم مطالبات خود را بیان نمایند.

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان