میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۲ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۲:۲۵ ق.ظ سرویس:عناوین اصلی 10 دیدگاه 1,302 بازدید

«لار» برایم از «نیویورک» هم مهم تر است/ گفت و گو با «ر. اعتمادی» نویسنده نامی رمان های عاشقانه

«لار» برایم از «نیویورک» هم مهم تر است/ گفت گو با «ر. اعتمادی» نویسنده نامی رمان های عاشقانه

Ghadimiزهرا قدیمی: رجبعلی اعتمادی، یا همان ر.اعتمادی، نویسنده­ ی مشهور رمان­ های عاشقانه ایران، زاده­ ی لارستان است. اعتمادی در رمان­ های عاشقانه­ اش، از واقعیّات روز جامعه و گاهی از همان درد دل­های ساده مردم، وام می­ گیرد. آثار و نوشته­ های بنیانگذار مجلّه اطّلاعات جوانان، به قدری جذّاب است که در برهه­ ای از زمان، تا آن سوی مرزهای ایران نیز مخاطب ­یافت. محمّدعلی جمالزاده، پدر رمان ایران درباره ­ی آثار او می­گوید: «در جایی كه بهترين كتابهای من،  فقط در سه هزار جلد به چاپ مي­رسد، كتابهای اعتمادی در شمارگانی چندين برابر به فروش می­رود.»

سردبیر پرفروش­ترین مجلّه ایران با چهارصدهزار شمارگان، در سایه­ی استادان برجسته ای چون: دکتر عبدالحسین زرّین کوب، دکتر شاهرخ مسکوب، در حوزه ادبیات و بعدها، دکتر غلامحسین صدیقی، پدر جامعه شناسی ایران، در دانشگاه رشد یافت. هم کلاس و دوست بودن با غلام رضا تختی در دبیرستان و هم درس بودن با ابوالحسن بنی صدر در دانشگاه، از نکات جالب زندگی تحصیلی اوست.

اعتمادی خود را نویسنده­ ی سه و بلکه چهار نسل می­ داند و معتقد است تا زمانی که نفس می­ کشد به نوشتن، ادامه خواهد داد. این­بار اقبال به گونه­ ای بود که مجلّه­ ی قدمگاه، نخستین نشریه لارستانی باشد که با نویسنده «عالیجناب عشق» به گفتگو بپردازد. حقیقتاً هم کلام شدن با بزرگ انسانی چون او چنان لذّت بخش است که «منصور ضابطیان»، تهیّه کننده ­ی خوش فکر برنامه­ ی «رادیو هفت»، در جایی گفتگوي سه ساعته با او را به اندازه يك ترم دانشگاه، آموزنده می­ داند. گفتگوی ما نیز، در منزل یکی از آشنایان این نویسنده­ ی عشق، «جناب قاسم یزدان­پناه»، دو ساعت به طول انجامید و حاصل آن لذّتی بود که با خوانندگان قدمگاه، سهیم می­ شویم.

***

اگر موافق باشید کمی در مورد کودکی و زندگی در لار صحبت بفرمایید.

آنطور که در شناسنامه من هست؛ در بهمن ۱۳۱۲ در این خاک متولّد شدم. پدر من «محمّد اسماعیل اعتمادی»، یکی از کوشندگان زندگی و مدام در حال افت و خیز بود. این همیشه برای من، یک درس است که پدر با وجود اینکه هیچ پشتوانه مالی نداشت؛ به شدّت به فعّالیت­های اقتصادی می­پرداخت.

R.Etemadi-2

پدر من در سه سالگی پدرش و در پنج سالگی مادرش را از دست داد و مادربزرگش، او را بزرگ کرد. او از ده، دوازده سالگی وارد کسب و کار شد. روزی برایم تعریف می­کرد که یک بار به نیریز رفته و شاگرد مغازه شده بود. بعد از آن به لار آمده و خودش مغازه ای دایر کرد.

یادم هست آن زمان، که سه یا چهار ساله بودم، پدر من کت و شلوار می­پوشید و کراوات می­زد. او در لار جزو دو، سه نفری بود که گرامافون خرید. آن­موقع گرامافون جدیدترین پدیده­ی صوتی بود و هر وقت از پدر می­پرسیدم چه کسی دارد می­خواند؛ می­گفت: «عروسکی آن پایین است و می -خواند! »

شغل پدرتان چه بود؟

زمانی که من متولّد شدم؛ کارهای بازرگانی می­کرد. البته نه به معنای بازرگان مرسوم امروزی. آن زمان در شهر پانزده هزار نفری لار، اگر کسی پنج هزار تومان پول داشت بازرگان محسوب می­شد. علاقه به نوآوری یکی از خصلت­های پدرم بود که تا آخر عمرش توجّه من را جلب می­کرد. آن­هم در شهری دورافتاده، خشک، کویری و بدون هیچ گونه تولید.

نبود ارتباط، طبعاً نمی­توانست آن جهش تغییراتی را که در ایران شروع شده بود به لار برساند.

خاطرم هست در سال ۱۳۲۴، وقتی دوازده ساله بودم و قرار شد به تهران برویم؛ سوار کامیون شدم و دو روز و دو شب در راه بودیم تا به شیراز رسیدیم. امروز شما این مسیر را چهار ساعته می­پیمایید.

یادتان هست از چه مسیر و شهرهایی عبور کردید؟

بله. از گردنه نارنجی، گردنه بزن، جهرم و بعد فسا، که درآنجا جوی آب و درختان کهنسال و پرشاخ و برگی دیدم و خیلی ذوق کردم. در حالی که لار، اصلاً جوی آبی نداشت و تا آن زمان برای من فقط درخت خرما با یک چوب خشک، بسیار هیجان انگیز بود.

یادم هست وقتی شش ساله شدم، در لار دبستانی به نام« همّت » وجود داشت که برای من مانند یک طاق کسری بزرگ به نظر می­آمد. پیش از آنکه هفت ساله شوم و به دبستان بروم؛ پدرم من را به مکتب خانه فرستاد. آن­روزها تنها یک مکتب خانه در لار وجود داشت و نکته جالب اینکه، مختلط بود. مردی سبیلو، کوتاه قد، لاغر اندام با یک کلاه کُپی بر سر، به ما درس می­داد. از همان کلاه هایی که جلوی آن برآمده است. بسیار بداخلاق بود. در مجموع شانزده، هفده نفری می­شدیم. من خیلی زود الفبا را آموختم.

غیر از الفبا دیگر چه می آموختید؟

قرآن و یک کتاب مذهبی که برای ما می­خواند.

زمانی که به دبستان رفتم، از همه جلوتر بودم؛ چون هم می­توانستم بنویسم و هم بخوانم.  علاقه­ی زیادی به فراگیری درس در دبستان داشتم. ساعت هشت صبح، مدرسه باز می­شد. خانه­ی ما تا مدرسه، حدود دو کیلومتر فاصله داشت. امّا منزل مادربزرگم در فاصله­ی پنجاه قدمی مدرسه بود. پس ساعت شش صبح از شوق مدرسه، به منزل مادربزرگم می­رفتم. چون نوه اوّل او بودم؛ فوق العاده به من علاقه داشت و حسابی از من پذیرایی می­کرد. شیر، تخم مرغ، عسل، چای و نان «تپ تپی» با مهوه و روغن و… برایم درست می­کرد. وضع مالی پدربزرگ و مادربزرگ مادری خیلی بهتر از خود ما بود.

در همان سال اول دبستان، من به کتاب هایی غیر از کتاب­های درسی هم علاقمند شدم. البته کسی در این زمینه من را ترغیب نکرده بود.

در بازار «قیصریه­ی» شهر لار، کتابفروشی­ای به نام«مروّج» وجود داشت. که صاحب آن مرد خوب و نازنینی بود. من از آنجا که عاشق کتاب بودم همیشه به این کتاب­فروشی می­رفتم. امّا پولی برای خرید نداشتم. گاهی اجازه داشتم کتاب ها را ورق بزنم. البتّه مجموع آن­ها به سی جلد نمی­رسید و اکثرشان مذهبی بود. غیر از دو سه کتاب مثل: «قصه حسین کرد»، «اسکندر نامه»، «امیر ارسلان» و …. . گاهی اوقات برای خواندن کتاب، درِ خانه­ها را می­زدم و از آن­ها کتاب می­خواستم.

شوهر خاله­­ی من (پدر قاسم یزدان­پناه) چند کتاب داشت و آویزان ایشان می­شدم که به من کتاب بدهد.

شاید علاقه ی پدر گرامی به مطالعه باعث شیفتگی شما به کتاب شد؟

نه پدر بیشتر کار می­کرد.

هیچ کدام از اعضای خانواده اهل مطالعه نبودند؟

نه. در خانه ما غیر از قرآن و دیوان حافظ هیچ کتاب دیگری پیدا نمی­شد. البته مادر من به حافظ بسیار علاقه داشت.

مادر تحصیلاتی هم داشت؟

نه. شاید در حدّ سواد مکتبی، چیزهایی می­دانست. همیشه می­گفت: «تو را به مدرسه می­فرستم که برایم حافظ بخوانی.» سال چهارم دبستان، از مدرسه که باز می­گشتم؛ مادر دیوان حافظ را می­داد تا برایش بخوانم. می­خواندم و تفسیر می­کردم. درآن زمان روی درس فارسی و متون سخت مذهبی خیلی تکیه می­شد. چیزی که امروز نداریم.

من در دبستان همیشه، بی­غلط می­خواندم و می­نوشتم. معلّمانم متوجّه بودند و مرا تشویق می­کردند. روزی انشایی نوشتم و معلّم ما خواست که آن را به او بدهم. با نگرانی بسیار انشاء را به ایشان دادم. ترسیدم که قرار است چه بلایی سرم بیاید.

کلاس چندم بودید؟

پنجم

انشاء از چه سالی شروع می­شد؟

چهارم

 چرا از این اتفاق ­ترسیدید؟

گفتم شاید بخواهند فردا، مرا فلک کنند.

احیاناً داستان عاشقانه ای نوشتید و از این بابت نگران بودید؟!

(با خنده) نه واقعاً ترسیده بودم. امّا خُب فردا اتفاقی نیفتاد و روزهای بعد هم ماجرایی پیش نیامد. یک روز همان معلّم آمد؛ کتابی به من داد و گفت: «این از تهران برایت آمده!» توضیحی هم نداد. کم کم فهمیدم برای من جایزه فرستاده­اند. کتاب «انشاء نویسی» به قلم آقای «سلیم انصاری.» که بعدها وقتی به تهران آمدم متوجّه شدم؛ ایشان یکی از طرّاحان سیاست­های فرهنگی وزرات فرهنگ است. آن موقع وزارت آموزش و پرورش نداشتیم. ایشان از اعضای گروهی بود که کتاب های درسی را تدوین می کردند.

من در مدرسه هم، بسیار شلوغ، پرجنب و جوش و خطرساز بودم. مرتّب درگیری ایجاد می­کردم. خاطرم هست که با پسر آقای «فریدی» که مرد پرقدرت شهرستان بود؛ کشتی گرفتم و کتکش زدم. فردا صبح آقای فریدی به مدرسه آمد تا بداند چه کسی پسرش را کتک زده است. البته ایشان نمی­دانست که من پسرِ دوست او هستم و از آنجا که همیشه پولدار­ها حرف اوّل را می­زدند، دستور داد که من را بخوابانند و فلک کنند. من فلک شدم و کف پای مرا بسیار چوب زدند. این اوّلین و آخرین باری بود که فلک شدم. آنجا بود که فهمیدم کسی که قدرت دارد؛ زورگوست بنابراین هیچ­گاه از زورگو­ها خوشم نیامده. آخر برایم آن نوع تنبیه، توجیهی نداشت. طبق رسم آن زمان می­بایست حداکثر فریادی بر سرم می­زدند و یا سیلی می­خوردم. امّا مرا بد تنبیه کردند و من فریادها می­زدم. با وجود این، من از فردای آن روز باز هم همان شیطنت­ها را داشتم.

خاطره­ای نیز از کلاس چهارم ابتدایی به یادم می­آید. یکی از کارهای من در آن روزها این بود که مادرم کوزه­ای می­داد و من با طنابی آن را در آب انبار می­انداختم تا آب خنکی را به خانه ببرم. اتّفاقاً در سفر قبلی که به لار آمدم؛ رفتم آن آب انبار و دهنشیری را دیدم که الان ظاهراً جزو آثار تاریخی محسوب می شود.

همان دهنشیر کنار بازار قیصریه منظورتان است؟

بله. من روزانه بارها از آن دهنشیر پایین می­رفتم که آب خنک بخورم.

وقتی به آن برکه می­رفتم تا کوزه را پر آب کنم، شروع به خواندن ترانه­های محلّی عاشقانه می­­کردم. چون صدا در آب انبار منعکس می­شود، بنابراین آواز خواندن، لذّتی صد چندان می­یافت. از قضا معلّم حسابم، «آقای اقتداری» از آنجا عبور می­کرد و صدای من را ­شنید. فردا صبح که به مدرسه رفتم؛ سرکلاس مرا صدا زد: «اعتمادی بیا پای تخته!» من هم رفتم و البته چیزی بلد نبودم. از من خواست دستم را دراز کنم. با آن ترکه­های معروف ده، پانزده بار مرا تنبیه کرد و من هر بار دستم را زیر بغل می­گرفتم و می­نشستم و گریه می­کردم.

دلیلش را هم گفتند؟

بله. بعد از آنکه مفصّل کارش را انجام داد با خشم به من رو کرد و گفت: «پدرِ تو برای طلب روزی روستاهای منطقه را می­گردد. آن وقت تو برای من عاشق شدی و آواز می­خوانی؟!»

ایشان معلّم چه مقطعی بودند؟

معلم حساب دبستان.

یعنی شما در دبستان چند معلّّم داشتید؟

بله، معلّم قرآن، حساب و چند معلّم دیگر.

نام کاملشان را بخاطر دارید؟

بله، آقای «احمد اقتداری.» ایشان پسر اقتداری، خان گراش بودند. بسیار انسان پیشرو و پیشگام. فقط چند ماه معلّم ما بودند.

من متوجه نشدم! منظورتان همان آقای احمد اقتداری صاحب کتاب لارستان کهن و فرهنگ لارستانی است؟

بله. ایشان بعد به تهران رفتند. دوره لیسانس حقوق را گذراندند و وکیل دادگستری شدند. در دوره وکالت خود کتابی راجع به جزایر خلیج فارس نوشتند. این کتاب یکی از معتبرترین کتاب هایی است که در ایران راجع به خلیج فارس نوشته شده است. در آن زمان «هویدا»، (نخست وزیر وقت) ایشان را به مناسبت همین کتاب، به عنوان مشاور امور خلیج فارس انتخاب کرد. همزمان ایشان دست به قلم هم داشت و در مجلّات معتبر مقاله می­نوشت.

اخیراً ایشان را ندیده­اید؟

نه متأسّفانه. البته دنبال این هستم که ببینمشان. اتّفاقاً شماره تماسشان را هم گرفتم. ایشان به اتّفاق بزرگانی چون مرحوم «ایرج افشار» و مرحوم «منوچهر ستوده»، جزو معدود چهره­های ادبی تاریخی ایران هستند که با هم به شهرهای مختلف ایران سفر می­کردند.

موقعی که من به تهران آمدم؛ به پدرم سرمی­زد و دلیل تنبیه من نیز، همین علاقه ایشان به پدرم و زحماتشان بود.

آن سال­ها، سال­های سختی بود. ما درآمدی نداشتیم پدر من برای کسب و کار از لار رفته بود. به همین دلیل بیشتر مادر سالاری را تجربه می­کردیم. مادر من بخصوص در سال های قحطی ۱۳۲۳-۲۴ زندگی ما را می­چرخاند.

البته مادرم به شدّت به پدر عشق می ورزید و من عشق را که مایه اصلی داستان­هایم است؛ از زندگی عاشقانه پدر و مادرم گرفتم. شاید جالب باشد بگویم وقتی پدر ۸۵ ساله بود و به دیدار آنها می­رفتم؛ می­دیدم دو نفری کنار سماور نشسته­اند و استکان چای را به دهان همدیگر می­گذارند. شاید این عشق برای جوان های این دوره جالب باشد.

مادر هرگز نمی­گذاشت من درس را ترک کنم. در نبود پدر، یک مقدار چیزهایی داشتیم که آنها را می­فروخت و خرج زندگی ما می­کرد. خاطرم هست یک روز در کوچه با یکی از بچّه­ها درگیر شدم و شلوارم پاره شد. وقتی به خانه رسیدم به مادر گفتم: «من دیگر شلوار سالم ندارم. فردا مدرسه نمی­روم.» مادرم با اینکه پولی نداشت چادر مشکی خود را پاره کرد و شلواری دوخت و گفت: «تو فردا مدرسه می­روی.» این برای من بخت بلندی بود که مادرم تا این حد دوست داشت مدرسه بروم.

آن زمان انگلیسی­ها نواحی جنوبی ایران را در اختیار داشتند. اغلب سربازان، انگلیسی، هندی و سیک بودند. می­دانید که سیک­ها موهایشان را نمی­تراشند و چیزی شبیه عمّامه بر سر می­گذاشتند. پشت خانه ما در لار، گاراژی بود که سربازان هندی در آنجا سکونت داشتند و من همیشه کنجکاو بودم که چرا موهایشان این­قدر بلند است.

آیا محلّات لار را هم بخاطر دارید؟

دقیقاً نه. امّا پیش از مصاحبه که اسم محلّه «کهویه» را آوردید؛ چیزهایی به یادم آمد. در کودکی آنقدر کنجکاو بودم که خیلی جاها را رفتم. خوب بخاطر دارم که بیش از ده بار «قدمگاه» را دیده بودم. بیش از ده بار به قلعه رفتم. هر چه به من می­گفتند، آنجاها نرو؛ خلوت و خطرناک است؛ من بی­باک، کار خود را می­کردم. یک بار، مار سیاه وحشتناکی، دنبالم آمد و من بیشتر از دویست متر در سرازیری پرواز ­کردم تا اینکه در یک جا متوقّف شد و نجات یافتم. مدام حادثه ایجاد می­کردم. مادر و پدر همیشه سرگردان و نگرانم بودند.

تنها می­ر­فتید؟

گاهی اوقات دوستانم همراهم می­شدند. امّا اگر هم نمی­آمدند؛ خودم می­رفتم. بیشتر در صدد کشف دنیای اطرافم بودم. پدرم این موضوع را خوب می­دانست.

من حس کنجکاوی زیادی داشتم. اصولاً معتقدم انسان زنده، باید کنجکاوی مداوم داشته باشد. حتّی الان هم کنجکاوم. روی هر چیزی کنجکاوی می­کنم و نمی­خواهم بدون اطلّاع از این جهان بروم. اگر به من بگویند شما یک ساعت بیشتر زنده نیستی، آن یک ساعت را کتاب می­خوانم که باز هم چیزهایی یاد بگیرم و بعد دنیا را ترک کنم. متأسّفانه این ذوق و شوق را در بین مردم امروز نمی­بینم.

بنابراین دوران کودکی شما، توأم با کتاب و شیطنت بود.

کتاب و شیطنت و روزهای سخت جنگ جهانی دوّم را که اثراتش در لار مشهود بود هنوز به خاطر دارم. یادم هست که روزی یک کیلو گندم و  یک کیلو جو، از پدربزرگ می­گرفتیم. مادرم آنها را آسیاب می­کرد و نان می­پخت آنوقت با مهوه می­خوردیم.

شش ساله بودم که متوجه رفاقت پدرم با همان آقای «فریدی» شدم. ایشان اهل اوز و اوّل، تاجر لار بود و تنها کسی که یک اتومبیل سواری داشت. بعدها بخاطر انتخابات و جنجال­ها و مسائل سیاسی از بین رفت.

آقای فریدی در لار زندگی می­کرد؟

بله. ایشان درلار، تجارت­خانه و در خنج هم املاکی داشت. تقریباً شخص اوّل لار شده بود. یکبار به پدرم گفت: «برویم خنج.» پدرم من را هم با خودش برد تا با اتومبیل و سفر آشنا شوم. برای اوّلین­بار در عمرم اتومبیل سوار شدم و بین راه خوابم برد. صبح که بیدار شدم صدای مرغ و خروس و بز و گوسفند را شنیدم و وحشت کردم. مدّتی طول کشید تا متوجّه شدم روی پشت بام خانه­ای در خنج خوابیده­ام. من این سفر را هیچگاه فراموش نمی­کنم.

وقتی من سال ششم را تمام کردم. پدرم از طریق کرمان به تهران رفت و یک سال در آن جا ساکن شد. مادر بخاطر شلوغ­بازی­ها و درگیری­هایی که ایجاد می­کردم مرا همراه با یک لاری آشنا، به تهران فرستاد. بر روی بار کامیون سوار شدیم. دو روز طول ­کشید تا به شیراز برسیم. از شیراز تا تهران را نیز دو روز و دو شب، با اتوبوس در راه بودیم. در «گاراژ قم» نزدیک خیابان ناصر خسرو روبروی «شمس العماره معروف»، پدر انتظار مرا می­کشید. هنگامی که از اتوبوس پیاده شدم نخستین حرفم این بود که بابا من را به سینما ببر. آن زمان، شیراز سینما داشت و لاری­هایی که وضع مالی مناسبی داشتند، برای دیدن فیلم به شیراز می­رفتند. یکبار از یکی از این بچّه­ها پرسیدم: «سینما چجور جایی است؟» گفت: «سینما جایی است که بارون میاد ولی تو خیس نمیشی». این موضوع برای منِ کنجکاو، دیوانه کننده بود. به همین جهت در بدو ورود به تهران این درخواست را مطرح کردم و پدر، جمعه آن هفته مرا به سینما برد.

پدرم مدیر یک مسافرخانه به نام «حسینی»، در تهران شد و روزی پنج ریال به من پول توجیبی می­داد. کمترین بلیط سینما، برای صندلی­های جلو پنج ریال می­شد. بعد به شش ریال و جایگاه ویژه­اش به یک تومان می­رسید. من دوبار در هفته سینما می­رفتم و دو پنج ریالی خرج می­کردم و بقیه پول را کتاب و مجلّه می­خریدم. یادم می­آید آن زمان بسیار تبلیغ می­شد که چهارشنبه­ها، «مجلّه­ی صبا» را فراموش نکنید. مجلّه­ی بسیار خوبی که حتّی الان هم می­توان آن را خواند و استفاده کرد. سردبیر و مدیرش آقای «ابوالقاسم پاینده»؛ عربی­دان قهّاری که مترجم قرآن بود امّا مجلّه­ی فوق العاده مدرنی را منتشر می­کرد. می­دانستم که یک شماره مرا سیر نخواهد کرد. مجلّات قدیمی­تر هر کدام یک ریال فروخته می­شد و من پنج ریال می­دادم و پنج مجلّه می­خریدم. من سعی می­کردم روزنامه­ها را، کنار روزنامه فروشی­ها بخوانم. گاهی روزنامه فروش ها دعوایم می­کردند که چرا مجّانی می­خوانی امّا من پُررو تر از این حرفها بودم!

از آنجا که مسافرخانه پدرم کنار«بازارچه مروی» بود، در همان سال اول، در دبیرستان مروی ثبت نام کردم.

کمی از این دبیرستان بفرمایید. بالاخره دبیرستان معروفی است.

بله. دبیرستان مروی، دوّمین دبیرستان دولتی آن زمان محسوب می­شد که البته تازه ساز و مدرن بود. دبیرهای فوق العاده­ای داشتم. از جمله «دکتر عبدالحسین زرّین کوب» و«دکتر شاهرخ مسکوب.» می­توانم بگویم بهترین دبیرهای تهران در «دبیرستان مروی» درس می­دادند و من با همه دبیرها ارتباط خوبی داشتم.

برای ثبت نام پولی می­دادید؟

بله. پدرم ابتدای سال فقط ۱۲ ریال پرداخت می کرد.

آزمون ورودی داشت؟

نخیر. دولتی بود با هفتصد، هتشصد دانش آموز. هر کس دلش می­خواست می­آمد. این مدرسه به آن خاطر که تازه ساخته شده بود، سالن آمفی تئاتر داشت. و ما جلساتمان را در آنجا برگزار می­کردیم.

سال اوّل دبیرستان وقتی انشاء خواندم بچّه­های کلاس برایم کف زدند. این موضوع مرا تکان داد که چرا برایم دست می­زنند. معلّمی داشتیم به نام «حیدریان» که بعد شد «دکتر حیدریان» و در آکسفورد به تدریس پرداخت. واقعاً ایشان یکی از شانس­های من در تهران بود. من جایی گفتم؛ ممکن است هزاران سعدی و حافظ در روستاها و مناطق دورافتاده متولّد شوند. بی­ سواد بمانند و  بی سواد بمیرند. امّا گاهی بخت، آدم را یاری می­کند. این مرد متوجّه استعداد من شد. به من کتاب – های زیادی معرفی می­کرد که اینها را بخوان و بعد در باب کتاب­ها گفتگو می­کردیم. گاهی مرا با خود به خیابان می­برد تا جامعه را بیشتر لمس کنم. من هیچگاه ایشان را فراموش نمی­کنم.

سال دوّم دبیرستان، مصادف شد با نهضت ملّی شدن صنعت نفت و ظهور شخصیّتی به نام «دکتر مصدّق» که بسیار محبوب مردم بود. پدر من هم عاشقانه او را دوست داشت. خاطرم هست هر وقت دوستان لاری به مسافرخانه می­آمدند راجع به سیاست و دکتر مصدّق گفتگو می­کردند. من هم به این دلیل خیلی به مباحث سیاسی علاقه مند شدم.

در مدرسه وارد فعّالیّت­های سیاسی شدم و طرفدار جبهه ملّی بودم. آن دوران روزنامه­ای با نام «شاهد»، طرفدار دکتر مصدّق بود که آقای «دکتر مظفّر بقایی کرمانی» آن را اداره می­کرد. به همین دلیل از یاران مهمّ دکتر مصدق شد و در انتخاب مجلس تهران بعد از دکتر مصدّق، او نفر دوم شد.

من با عشق و علاقه به دفتر روزنامه شاهد، در خیابان ناصرخسرو، نزدیک مدرسه­مان می­رفتم. آنجا فرصتی بود که این روزنامه و روزنامه­های دیگر را بخوانم و به روزنامه­نویسی علاقمند شوم. در سال سوّم دبیرستان، به خود گفتم، احساس خودم را بنویسم و به روزنامه­ها بدهم. روزنامه­ای به نام «ساسانی» منتشر می­شد و من سبک آن را خیلی دوست داشتم. یک مقاله راجع به وطن نوشتم و فرستادم. دو روز بعد چاپ شد.

 به اسم خودتان نوشتید؟

نه، یک اسم مستعار برای خودم انتخاب کردم. «کُنارنگ» به معنای نگهدارنده مرزها.

یکی دو مطلب دیگر (مقاله) هم برای همین روزنامه فرستادم. یک روز دیدم پیامی در نامه برای من گذاشته­اند که آقای کنارنگ لطفاً یک بعد از ظهر بین ساعت پنج تا هفت به دفتر روزنامه مراجعه فرمایید. من فکر کردم اگر بروم و مرا که نوجوانی شانزده، هفده ساله­ام، ببینند امکان دارد دیگر مطالبم را چاپ نکنند؛ بنابراین نرفتم. در دبیرستان مروی رئیس انجمن ادبی شدم. روزنامه دیواری کار می­کردیم. سال آخر دبیرستان من را از دبیرستان مروی به یک دبیرستان دیگر تبعید کردند.

چرا؟

به دلیل همین شلوغ بازی­های سیاسی که داشتم من را به مدرسه «میرافسریه» در خیابان «بهار» فرستادند و در رشته ادبیّات دیپلم گرفتم. پدرم یک کار تجاری را در کنار مدیریّت مسافرخانه شروع کرد که متأسّفانه ورشکست شد و تصمیم گرفت به کویت برود تا شاید در آنجا شانس به او روی بیاورد. خُب من هم دیدم که دیپلمم را گرفتم و باید به خانواده کمک کنم. تصمیم گرفتم به سربازی بروم. سال ۱۳۳۵ سربازی را تمام کردم.

دوستان دوره­ی دبیرستان و سربازیم متوجّه بودند که وضع مالی من خوب نیست و به دنبال کار هستم. یکی از دوستانم به من گفت که با یک مهندس مقاطعه کار (مهندسانی که جادّه رو  می­سازند) آشناست و برای کار با او صحبت می­کند. من پیش مهندس رفتم. او چند کلمه با من حرف زد و بزرگترین معلّم زندگی من شد. گفت: «چه کاری بلدی؟» گفتم: «هیچی، من دیپلمه هستم.» کمی فکر کرد، گفت: «ماشین­نویسی بلدی؟» گفتم: «نه.» گفت: «پس برو ماشین نویسیِ فارسی و لاتین یاد بگیر؛ بیا این­جا من استخدامت می­کنم.» گفتم: «من پول ندارم که کلاس بروم.» گفت: «هزینش چقدر میشه؟» گفتم: «چهارصد تومان. دویست تومان برای فارسی و دویست تومان برای لاتین.» دست در جیبش کرد و چهارصد تومان به من داد. گفت: « برو یاد بگیر؛ بیا من تو را استخدام می­کنم.» داشتم از در بیرون می­رفتم که صدایم کرد. گفت: «ببین؛ میری ماشین نویسی یا هر کاری که یاد بگیری به خودت بگو؛ من باید ماشین­نویس اوّل ایران باشم. اگر رفتی و باربر شدی، بگو من باید اوّل باربر ایران باشم. مطمئن باش، هر کاری که در آن اوّل باشی، زندگی­ات تأمین است.» من کلاس­ها را می­رفتم و تمرین می­کردم.

در همین ایام، یکی از دوستانم که پدرش روزنامه­خوان بود با من تماس گرفت که روزنامه اطّلاعات قصد دارد اوّلین کلاس خبرنگاری در ایران دایر کند.

ظرفیّت این کلاس پانزده نفر بود. به دوستم گفتم: «بابا جان! پارتی بازیه» امّا او اصرار کرد که «تو خوب می­نویسی. برو، امتحانش که ضرر نداره». به اصرار ایشان رفتم که اسم بنویسم. متوجّه شدم هشتصد نفر نام نویسی کردند. چهارصد نفر لیسانسه و چهارصد نفر دیپلمه­اند. اسمم را نوشتم اما با خودم می­گفتم، اوّلاً که پارتی بازی خواهد شد و ثانیاً چهارصد نفر لیسانسه هستند. پس محال است من قبول شوم. چون من هنوز به دانشگاه نرفته بودم و منتظر بودم که اوّل حقوق بگیرم بعد بروم.

چرا این حس را داشتید که نمی­توانید؟

خُب، چون آن دوران، دولت درآمد نفت نداشت که بتواند مشاغل دولتی استخدام کند و آزمون­ها فراوان باشد. بنابراین، بین مردم هم حرف این بود که کار کم است و اگر هست سهم نزدیکان مجموعه­هاست. در ثانی، من دیپلمه بودم و چهارصد نفر لیسانسه ثبت نام کرده بودند و پانزده نفر هم بیشتر نمی­خواست.

بالاخره بدون هیچ امیّدی برای روز آزمون رفتم. وارد محوّطه روزنامه اطّلاعات شدم. گوش تا گوش حیاط روزنامه، جوانان نشسته ­بودند. این صحنه مرا به این نتیجه رساند که ماندن من در اینجا بی­فایده است. وسایلم را جمع کردم و به سمت در خروجی رفتم که ناگهان، نگهبان در را بست.

شما در مصاحبه­ای آن مرد را فرشته نامیده بودید.

بله. واقعاً. هر چه اصرار کردم که اجازه بدهد بروم؛ قبول نکرد. این نگهبان از آن آدم هایی بود که هر چه دستور می­دهند عیناً و بی کم و کاست اجرا می­کند. می­گفت: «آقای مسعودی گفته در رو ببند. همین!» من هم چاره­ای جز نشستن؛ نیافتم. در ایران، این اوّلین کنکوری به حساب می­آمد که مؤسّسه اطلاعات از «مؤسّسه­ی علوم اداری» خواسته بود تا برگزار نماید. بعلاوه این آزمون تستی بود و ما هم تا آ­ن­موقع با تست، آشنا نبودیم. امّا من تا سؤالات را دیدم؛ متوجّه شدم که همه را بلدم. چون کتاب زیاد می­خواندم. الان هم به جوان­ها می­گویم: «تا کتاب نخوانید نمی­توانید پیشرفت کنید.» دلخوش کردن به قطعات کوتاه تلگرام سودی ندارد. باید کتاب خواند. به هر حال من همه را جواب دادم. یک بخش نوشتنی هم داشت که می­خواستند نوع قلم ما را بدانند. سؤال این بود: «فکر کنید شما خبرنگارید و به کشتارگاه تهران رفته­اید. در آنجا یکی از گاوها وقتی می­بیند هم­نوعانش را می­کشند؛ رَم می­کند و به سمت خیابان می­دود و همه را زیر دست و پایش له می­کند. به عنوان خبرنگار این صحنه را تصویر کنید. »آزمون تمام و در باز شد. اوّلین نفر بیرون رفتم و همچنان امّیدی برای قبولی نداشتم. فکر می­­کردم همه از من بهتر نوشتند امّا، متن من اوّل شد. به یک نتیجه رسیدم که روزنامه نمی­تواند پارتی بازی کند. چون نیاز به نیرویی دارد که قلم خوب و معلومات و آگاهی داشته باشد. بتواند خوب بنویسد. در برخی از محافل، به جوانان عرض می­کنم که آقای «عبّاس مسعودی»، (بنیانگذار روزنامه اطّلاعات) دو پسر داشت که هر دو در دانشکده روزنامه نگاری آمریکا فارغ التحصیل شدند ولی هیچ کدام را بعنوان سردبیر قرار نداد. امّا اعتمادی سردبیر شد. این را هم بگویم که روزنامه اطّلاعات نخستین مؤسّسه بزرگ مطبوعاتی ایران است که در سال ۱۳۱۲ شروع به کار کرد.

چه جالب، همزمان با سال تولد شما، اطلاعات هم متولد شد.

بله. یک روز دوستم به من زنگ زد و خبرداد که اسمت جزو قبولی هاست! سی نفر برای امتحان شفاهی برگزیده شدند و فردا باید برای امتحان بروی. من هم رفتم که ببینم اوضاع چگونه پیش خواهد رفت. روبروی ما، چند نفر به منظور، مصاحبه نشسته بودند از جمله: «آقای عبّاس مسعودی.» البته آن زمان ما مسعودی را بعنوان نماینده امپریالیسم انگلیس می­شناختیم و اتّفاقاً معروف بود که روزنامه اطّلاعات متعلّق به انگلیسی­هاست. آقای «مجید دوامی» یکی از بهترین روزنامه نویسان آن زمان و مؤسّس مجله «زن روز» و همچین آقای «تورج فرازوند» روزنامه نگار، مترجم و گوینده رادیو و بسیار معروف. از بین این سه نفر، دلهره این را داشتم که نکند با عبّاس مسعودی بیفتم! اتّفاقاً کارم پیش او افتاد!! من هم با دلهره­ی فراوان، امّا خیلی مؤدّبانه نشستم. آقای مسعودی برگه­های آزمون کتبی­ام را دیدی زد و سؤالش را از من پرسید. گفت: «پدرت چکاره هست؟» با لحن غم انگیز و مظلومانه­ای پاسخ دادم: «پدرم بازرگان بوده و ورشکست شده.» گفت: «خب! چرا عزا گرفتی؟ من هم ده بار ورشکست شدم. بعد دوباره آدم بلند میشه. برو!»

همین یک سؤال؟!

بله. توی دلم گفتم: «همین؟! لااقل از من سؤالی درباره مطبوعات بپرس؟»

با برخوردی که با من شد، حدس زدم که قبول نخواهم شد و دیگر پیگیر خرید روزنامه هم نشدم که نتیجه آزمون را ببینم. امّا همان دوستی که خبر قبولی در آزمون اوّلی را داده بود؛ باز خبر قبولی در مصاحبه را آورد. گفت: «قبول شدی! نفر ششمی.»

اینجا بود که فهمیدم آقای مسعودی نوشته­ی من را در آزمون کتبی خوانده و قلمم را پسندیده است. فقط می­خواستند تیپم را ورانداز کنند که آیا مدل یک روزنامه­نگار هستم یا خیر. بنابراین در سال ۱۳۳۶ بود که توانستم مجوز رسمی کار در روزنامه اطّلاعات را بگیرم.

پس از این جریانات، دو ماه برای ما کلاس گذاشتند و از استادان مشهوری در این زمینه استفاده شد. مثلاً شخصیّت­هایی نظیر «پروفسور سعید نفیسی» راجع به فارسی نویسی تدریس می­کرد. آقای «مطیع الدّوله حجازی» که آن موقع رمان­هایش بسیار معروف بود؛ راجع به نگارش و نوشتن صحبت می­کرد. برخی نیز راجع به روزنامه نویسی صحبت می­کردند. کلاسها تمام شد و چون نثر من از بقیه بهتر بود؛ من را به عنوان خبرنگار، به بخش شهرستان­های روزنامه فرستادند. روزنامه اطّلاعات یک صفحه را به شهرستان­ها اختصاص می­داد. آن زمان، ما در شهرستان ها خبرنگار نداشتیم که خبر را ارسال کند. عمده­ی خبرهای شهرستان­ها از طریق بقّال­ها و روزنامه فروش­ها برای ما مخابره می­شد. موظّف بودم متن ارسالی را به بروز و به شکل خبر درآورم. بعلاوه در عمده­ی حوادث مهمّی که در شهرستان­ها رخ می­داد؛ وظیفه داشتم به آن مناطق بروم و گزارش تهیه کنم. در این بخش بود که با تمام ویژگی­های خبرنگاری آشنا شدم. چرا که انواع اخبار سیاسی، اقتصادی، انتقادی و فرهنگی به این بخش ارسال می­شد و من در نگارش همه این مقوله­ها مهارت پیدا کردم. بعلاوه با تمام ایران آشنا شدم.

پس از خبرنگاری بخش شهرستان­ها، من از سازمان شهرستان­ها، بعنوان خبرنگار ویژه­ی این مجلّه، به مجلّه اطّلاعات هفتگی، رفتم. آن زمان، مجلّه اطّلاعات هفتگی بزرگترین و مشهورترین مجلّه ایران بود و شمارگان چهل هزارتایی داشت. در این بخش، بیشتر به گزارش­نویسی می­پرداختم و اتّفاقاً توانستم تحوّلی در این زمینه ایجاد کنم. معمولاً گزارش­ها از اتفاقات و سوژه­های معمولی نوشته می­شد و جذّابیت بالایی برای مخاطب، بویژه مخاطب جوان، نداشت. امّا من با توجّه به نیروی جوانی و ذهن جستجوگر خود، ایده­های جدیدی را عملیّاتی کردم.

من احساس کردم جوان ها هم حرفی برای گفتن دارند. تا آن زمان کسی اجازه نمی­داد جوان ها حرف­ها و مشکلاتشان را بیان کنند. نه این که دولت اجازه ندهد؛ خانواده­ها اجازه نمی­دادند. جامعه هم اجازه نمی­داد. جامعه­ی بزرگترها اعتنایی به دغدغه­ی جوان نداشت. می­گفتند: «جوان ایده­ها و نگاه­های خامی دارد که بزرگ می­شود و زندگی کردن را یاد می­گیرد. ما بزرگترها به شما می­گوییم که چکار کنید. چطور حرف بزنید، چطور احترام بگذارید.» امّا من گفتم: «نه اینطور نیست. جوانها هم حرف دارند.» ما جوان ها باید حرف بزنیم.

برای اوّلین­بار گزارشی تهیّه و با بیست نفر جوان مصاحبه کردم، و تیتر زدم «۱۸ ساله­ها چه می­گویند؟». عکس گرفتم و به چاپ رساندم. دیدم جامعه تکانی خورد. این ایده حقیقتاً یک انقلاب بوجود آورد.

در این بین که به گزارش نویسی مشغول بودم؛ نویسندگان معروف آن زمان هر هفته یک داستان دو صفحه­ای برای مجلّه می­نوشتند که با یک نقّاشی زیبا و رنگی وسط مجلّه قرار می­گرفت. به ذهنم آمد که یک داستان بنویسم؛  شاید توانستم مجوّز چاپش را بگیرم. سردبیر آن زمان مجله هم آقای «دکتر انورخامه­ای»، انسانی بسیار متفکّر و از مؤسّسین حزب توده و جزء آن پنجاه و سه نفری بود که توسّط رضاخان دستگیر؛ امّا بعداً، از حزب توده جدا شد.

مانده بودم داستان را چطور بنویسم. عادت داشتم ابتدا سوژه را ببینم؛ بعد توصیفش کنم. در دنیا «ارنست همینگوی» در جنگ­های داخلی اسپانیا شرکت می­کرد و رمان «زنگ­ها برای که به صدا درمی­آید» را می­نوشت. «جک لندن» به قطب جنوب می­رفت و «سپید دندان» را می­نوشت. من هم بدون اینکه خودم بفهمم، عادت کرده بودم که ببینم و بعد بنویسم.

یادم آمد که دوران خدمت سربازی، در جنگل­های آستارا، عاشق دختری شدم. این موضوع را دست­مایه­ی داستانم قرار دادم و عنوانش را «گور پریا» گذاشتم.

این دو صفحه مجلّه، بیشتر متعلّق به داستان­نویسان معروف آن زمان بود. مردّد بودم که داستانم چاپ می شود یا نه.

بخاطر دارید چه کسانی داستان می­نوشتند؟

نه متأسّفانه فراموش کردم. امّا بهترین­ها می­نوشتند.

به­هرحال قبل از این که سردبیر، آقای «انور خامه­ای»، بیاید؛ روی میزش گذاشتم.

چند روز بعد معاون فنّی مجلّه که مسئولیّت چاپ داشت، من را دید و گفت: «اعتمادی تو داستان نوشتی؟» گفتم: «چطور؟» گفت: «داستانت برای شماره جدید در وسط مجلّه در حال چاپ است.» با این خبر خوشحال کننده انگار تمام دنیا را به من داده بودند. پنج شنبه­ی همان هفته، داستان «گور پریا» چاپ شد.

البته، ماجرا اینجا تمام نمی­شود. یکی از کارهایی که برای بالا رفتن شمارگان، به سردبیر مجلّه پیشنهاد داده بودم؛ این بود که هر هفته به دبیرستان­های تهران سر بزنیم و گزارش همراه با عکس دانش­آموزان تهیّه کنیم. دانش­آموزان به خاطر دیدن عکسشان هم که شده، مجلّه را خواهند خرید. حال شاید پنجاه نفرشان از مجله خوششان بیاید و در شماره­های آینده نیز مشتری ما بشوند. آقای «انورخامه­ای» این پیشنهاد را پسندید و من را مأمور چنین گزارش­هایی کرد.

داستان من در مجلّه روز پنج­شنبه منتشر شده بود و قرار بود دوشنبه به «مدرسه­ی دخترانه­ی ایران» بروم که زن بسیار مشهور و مقتدری به نام «شوکت الملوک جهانبانی» مدیر آنجا بود. تصوّرش را بکنید این مدرسه در خیابان مولوی،  منطقه­ای پر از اراذل و اوباش و چاقوکش قرار داشت. امّا ابتدای صبح، روبروی دبیرستان، وزراء، وکلا و سرآمدان، دخترانشان را پیاده می­کردند. این مدیر به حدّی جذبه داشت که در آن محلّه، کسی جرأت نمی­کرد به دختران مدرسه، نگاه چپ کند.

پس این دبیرستان، همرده دبیرستانی بود که شما در آن تحصیل کردید؟

بله. البته «دبیرستان مروی» در خیابان ناصر- خسرو بود و این دبیرستان در خیابان مولوی.

«خانم جهانبانی»، قبلاً به دانش­آموزان مدرسه گفته بود که فردا قرار است آقای اعتمادی خبرنگار مجلّه اطّلاعات هفتگی به مدرسه بیاید و مرتّب باشید. روز دوشنبه، به طرف مدرسه رفتم. در را که باز کردم؛ ساختمانی سه طبقه را دیدم، با کلاسهای سرتاسر شیشه­ای. یک مرتبه، تمام پنجره­ها باز شد و چند صد دختر تشویق کنان فریاد زدند: «گور پریا! گور پریا!». فهمیدم که با اوّلین داستان، زدم توی خال و داستانم مشهور شده و محبوب جوانان شده­ام.

این اتّفاق انرژی زیادی به من داد تا بازهم داستان کوتاه بنویسم. یکی دیگر از داستان­هایم که بسیار معروف شد؛ «دختر خوشگل دانشکده­ی من» بود. در نهایت، مؤسّسه اطّلاعات هفت داستان کوتاهی را که در مجلّه کار کرده بودم به عنوان اوّلین کتابم به چاپ رساند.

در مجّله اطّلاعات هفتگی به حدّی موفّقیّت کسب کردم که درخواست شد این ­بار با بخش روزنامه­ی اطّلاعات، تحت عنوان خبرنگار فرهنگی، ورزشی، هنری روزنامه کار کنم. در این دوره(سال ۱۳۴۱)، اوّلین رمانم را با نام «توییست داغم کن»، با دیدی جامعه شناسانه از داستان­های واقعی من و جوانانی که شب­ها به رستوران و .. می­رفتیم و وقتمان را در کنار هم می­گذراندیم، منتشر کردم.

خاطره­ی دیگری از جناب اقتداری به یادم آمد؛ بگذارید برایتان بگویم:

روزی به دفتر مجلّه «راهنمای کتاب» رفتم. این مجلّه متعلّق به آقای «ایرج افشار» بود. «راهنمای کتاب» و «مجلّه سخن»، معتبرترین مجلّات روشنفکری آن دوران بودند.

تا آن زمان، کسی جرأت نکرده بود اسم رمانی را به این سبک «توییست داغم کن» انتخاب کند. شمارگان معمول کتاب­ها، بین پانصد تا هزار نسخه بود و شاید یکی دو سال طول می­کشید تا کتاب به فروش برسد. امّا، در یک هفته پنج هزار نسخه از کتاب «توییست داغم کن»، فروش رفت.

باور نکردنی است!

فقط چاپ هفتم این کتاب به شمارگان دوازده هزار نسخه رسید. امّا مشکلی که در بین اهالی ادب ایران وجود دارد؛ آنجاست که توان تحمّل پیشرفت یک جدید الورود را ندارند. بویژه اگر از هم گروهی­ها و هم حزبی­های خودشان نباشد. آنها این تصور را داشتند که پسرکی از کجا آمده و گرد و خاکی به پا کرده است. بخصوص آنکه، آ­ن­ موقع سیاست نقش اوّل را در جامعه بازی می­کرد. چپ­ها نمی­خواستند کسی غیر از نویسنده­ی خودشان معروف شود. راست­ها هم همینطور. همه به من حمله می­کردند. اتّفاقاً نخوانده هم حمله می­کردند. نمی­توانستند ببینند که کتاب من بیشترین شمارگان را دارد و همه مردم آن را می­خوانند. بویژه دختران که شیفته این رمان شده بودند. چون بسیار اجتماعی و انتقادی بود. کتاب را برای آقای اقتداری بردم که ببینند. ایشان هفده صفحه در تأیید کتاب بنده قلم زدند. وقتی مجدّداً ایشان را دیدم گفتم: «هیچ وقت فکر می­کردی بعدها برای شاگردی که آن همه چوب کف دستش زدی، راجع به کتابش، در مجلّه راهنمای کتاب هفده صفحه تأییدیه بنویسی؟!»

در مرحله بعد تصمیم گرفتم رمانی درباره زندگی زنان خودفروش در «محلّه شهر نوی تهران» بنویسم. به همان شیوه­ای که «ارنست همینگوی» رمان می­نوشت. پس عزم کردم جامعه­ی زنان خودفروش را که زندگی سختی داشتند یا من اینگونه فکر می­کردم از نزدیک ببینم. برای نوشتن این کتاب که البته معروف هم شد، باید به محلّه­ای پر از چاقوکش و آدم­کش و خودفروش و دلّالِ زن و … می­رفتم و با آنها قاطی می­شدم که من را قبول کنند.

یک روز، لباسی ژِنده­ و مُندَرس پوشیدم و رفتم. چون از قبل، جودو، کار کرده بودم؛ از دعوا ترسی نداشتم. زمانی که کسی  وارد این محل می­شد؛ برای ورود باید حتماً فال گردوی پنج ریالی می­گرفت و اِلّا کتک می­خورد. درحالیکه دو قدم جلوتر، فال دو ریال بود. سینی فال را که آوردند؛ من با لگد زیز آن زدم. تعجّب کردند؛ اصلاً انتظارش را نداشتند. باهم گلاویز شدیم و کتک کاری کردیم. رسم لات­های تهران این بود که وقتی که می­دیدند، فردی از گروه خودشان کتک می­خورد؛ واسطه می­شدند و آشتی می­دادند. من هم استقبال کردم و آشتی کردیم. به قهوه­خانه دعوتم کردند امّا من پول همه را حساب کردم.  پرسیدند: «اسمت چیه؟» گفتم: «مهدی.» گفتند: «داش مهدی، شب بیا، مهمون مایی.»

در آن شب من را به همان خانه­هایی بردند که هدفم بود. می­خواستم با آنها قاطی شوم و حرف بزنم. بالاخره از این قضیه، رمان «ساکن محلّه غم» را نوشتم.

چند مدّت در آن محلّه بودید؟

دو ماه، شب­ها آنجا می­خوابیدم. امّا، صبح زود بیدار می­شدم به خانه­ی خودم می­رفتم، دوش می­گرفتم؛ لباس­ها را عوض و صورت خود را اصلاح می­کردم و به دفتر روزنامه باز می­گشتم.  شب که می­شد همان لباس­های ژنده را می­پوشیدم و به محلّه می­رفتم.

از من می­پرسیدند: «شغلت چیه؟» می­گفتم: «میوه فروش. »

مهدی اسم دوّم شما بود و به این نام معروف نبودید. درست است؟ 

بله. اصلاً به این نام معروف نبودم.

به هرحال این رمان مثل توپ صدا کرد. در آن دوره، ممیّزی نداشتیم. بعد از آنکه نویسنده کتاب را می­نوشت؛ در کتابخانه­ی ملّی شماره­ای به او می­دادند به عنوان اینکه این کتاب متعلّق به اوست. رمان «ساکن محلّه غم»را توقیف کردند و من محاکمه شدم.

چرا محاکمه شدید؟

چون می­گفتند شما فساد را نشان داده­اید.

عکس­های محاکمه­ی من، حتّی در روزنامه­های خارج مثل: روزنامه­های فرانسه و انگلیس هم چاپ شد. به همین منظور، فروش این کتاب به ده برابر رسید. امّا از آن به بعد، حتّی بعد از انقلاب هم، این کتاب اجازه­ی چاپ نگرفت. ولی به صورت قاچاق، چاپ می­شد که الان هم یکی از دوستانم، به قیمت صد و چهار هزار تومن گرفته بود. این مقدّمه­ای برای رمان نویسی من شد؛ آن هم در ضمن روزنامه­نویسی.

رشته جامعه­شناسی بر شما اثر گذاشت که واقعیّات و پدیده­های اجتماعی را ببینید و تفسیر کنید؟

خیر، روزنامه­نگاری من را واداشت. امّا، زمانی که به دانشکده رفتم؛ از دید جامعه­شناسی نیز به این قضیّه نگاه می­کردم.

جناب «دکتر صدیقی» در دوره­ی شما بودند؟

«دکتر صدیقی»، استاد من بودند و درسی با ایشان داشتیم که نمره­ خوبی هم گرفتم. «دکتر کاردان»، «دکتر احسان نراقی»، «دکتر راسخ افشار»، همه این بزرگواران در آن دوره حضور داشتند.

من در سال ۱۳۴۵ خورشیدی، پیشنهاد انتشار مجدد مجلّه «جوانان امروز» را به مؤسّسه اطّلاعات دادم و آقای «مسعودی» موافقت کرد. امّا با آقای مسعودی، شرط کردم که مطالب از نیروی جوان و برای جوانان تهیّه شود. گفتم تا به حال، مجلّه جوانان دوبار منتشر؛ اما ورشکست و تعطیل شده چون آدم های مُسن ولی با شخصیّت آن را اداره می­کردند. آن­ها، به جوان­ها می­گفتند که چه کاری بکنند و چه بپوشند و …. ولی من می­خواهم حرف­های جوان­ها را بنویسم و سخنگوی آن­ها باشم و این را هم می­دانم که جامعه ما سنّتی است و مقابل این مجلّه می­ایستد. هیچ­کس دوست ندارد که پسر از پدر انتقاد کند امّا جامعه باید یاد بگیرد که حرف جوان­ها را بشنود. جوان­ها داشتند پر و بال باز می­کردند؛ سفرهای خارج باب شده بود و  به دانشگاه­ها و سمینارهای خارج می­رفتند و می­خواستند حرفی برای گفتن داشته باشند. بالاخره ما این مجلّه را که داستانش مفصّل هست؛ منتشر کردیم. شمارگان مجلّه، به چهارصد هزار نسخه در هفته رسید؛ آن­هم در کشوری که سی میلیون جمعّیت داشت و تعداد باسوادها زیاد نبود.

از شمارگان امروز مجلّات در ایران با خبر هستید؟

در حال حاضر بین پنج هزار، تا چهل، پنجاه هزار، مجلّه­هایی مثل خانواده و… امّا رکورد شمارگان من تا به حال شکسته نشده و همه قبول دارند و یکی از دلایلی که با من مصاحبه می­کنند؛ این است که می­گویند: «چطور ممکن هست ۴۰۰ هزار نسخه در هفته فروش داشته­اید؟» در حقیقت در منطقه خاورمیانه، هیچ مجلّه­ای این­گونه شمارگان نداشت.

مجلّه شما در کشورهای خارجی هم به فروش می­رسید؟

نه، فقط در کشورهای فارسی زبان مثل افغانستان. افغانستان آن زمان، هزار بار از الان فقیرتر بود امّا پنج هزار جلد مجلّه جوانان می­فروختیم و خود من نمی­دانستم که چه کاری کرده­ام.

یک روز منشی من گفت: «آقایی پشت خط می­گوید، سفیر ایران در افغانستان هستم و می­خواهم با آقای اعتمادی صحبت کنم. جالب این­جاست که وقتی خودشان را معرّفی کردند؛ آقای فروغی، پسر فروغی معروف بود همان که کتاب «سیر حکمت در اروپا» را نوشته است و در شهریور ۱۳۲۰، رضا شاه، او را نخست وزیر و استقلال مملکت را حفظ کرد.»

ایشان گفتند: «می­خواهم کسی را ببینم که در کشوری که رشوه­­ی پاسبانش پنج ریال هست؛ پنج هزار مجلّه­ی او به قیمت پنج تومان به فروش می­رسد. شما نمی­دانید دارید به زبان فارسی، چه خدمتی می­کنید.» آن زمان زبان رسمی در افغانستان، پشتو بود امّا در حال حاضر، زبان فارسی است.

برنامه روزمرّه و خوابتان در آن زمان چگونه بود؟

معمولاً شش ساعت در شب می­خوابیدم. من از بنیانگذار موسّسه اطّلاعات درس گرفتم. هیئت تحریریّه­ی ما در روزنامه، ساعت هفت صبح کارش را شروع می­کرد امّا، «آقای مسعودی»، با اینکه مرد مسنّی بود؛ ساعت شش و نیم می­آمد. تمام روزنامه را ­خوانده و اشکالات را یاد داشت کرده بود. یکی یکی ما را صدا می­کرد؛ اگر نقصی بود تذکّر می­داد و اگر خوب بود؛ تشویقمان می­کرد. با این توصیف، هنگامی که در اوج موفقیّت، کار روزنامه را انجام می­دادم؛ نهایتاً، هشت صبح، پشت میز کار بودم و گاهی ناهار را هم آن­جا می­خوردم و اگر بیرون می­رفتم؛ تا یک ساعت بعد باز می­گشتم.

دیگر سردبیران مؤسّسه اطّلاعات، (آن زمان، یازده نشریّه و چهار، پنج مجلّه بزرگ داشت) ساعت دو می­رفتند و دیگر نمی­آمدند امّا من باز می­گشتم و تا ده شب کار می­کردم. گاهی ساعت ده شب در کُلّ ساختمان هفت طبقه، یک نفر هم در پارتیشن­ها نبود.

مجّانی نمی­شود موفَّق شد باید کار کرد. فکرش را بکنید یک مجلّه با ۴۰۰هزار شمارگان، در روز به طور متوسّط، هزار نامه از سراسر کشور داشت. ما همه­ی آن­ها را جواب می­دادیم. سرویس­های مختلف با مشاوران فرهنگی، پزشکی، اجتماعی، اقتصادی و حقوقی درست کرده بودند که نامه­ها بین این افراد تقسیم می­شد و جواب می­دادند.

این روزها، وقتتان را چگونه می­گذرانید؟

امروز، طبیعی است که دیگر کار روزنامه انجام نمی­دهم امّا، هر روز که از خواب بیدار می­شوم؛ صبحانه می­خورم و به یکی از اتاق­های خانه که اتاق کارم هست؛ می روم؛ پشت میز می­نشینم و داستانم را می­نویسم و اصلاً متوجّه گذر زمان نمی­شوم؛ یک آن به ساعت نگاه می­کنم و می­بینم ساعت دو ظهر است. در یک دوره داستان­هایم اجازه چاپ می­گیرد و در دوره­ای اجازه نمی­گیرد که برای من مهم نیست. من کار خودم را می­کنم. بگذارید بعد از مرگم منتشر شود. اصلاً برایم مهم نیست. چرا که نوشتن خون من و زندگی من است. من هنوز می­نویسم. تا زمانی که زنده هستم؛ خواهم نوشت. امّیدوارم هر جوانی در هر رشته­ای، به خصوص در روزنامه­نگاری، بنویسد.

آیا کلاس­های داستان­نویسی و …  مؤثّر هستند؟

نه، همیشه در تهران هم از من می­پرسند که: «آیا در کلاس­های داستان­نویسی شرکت کنیم؟» من می­گویم: «مگر همینگوی و تولستوی در کلاسی شرکت کردند؟ جوان باید ذوق خود را کشف کند و در هر کاری که علاقه دارد، بسیار مطالعه کرده و خودش را بروز رسانی کند.»

بسیاری از جوانان به دیدن من می­آیند؛ می­گویند به داستان نویسی علاقه داریم؛ چه باید بکنیم. من به آنها می­گویم رمان بخوانید و لیست رمان­های خوب را به ایشان می­دهم که نثرشان خوب شود. زمانی که رُمّان «جنگ و صلح تولستوی» را می­خوانید؛ توصیفات و تشبیهات زیبائی دارد. و یا در تیپ سازی، به گونه­ای می­نویسد که واقعاً آن تیپ را قبول می­کنید. این هنر رمان نویسی است امّا امروزه، این را نمی­بینم؛ بلکه بیشتر گزارش روزنامه است.

حتّی زمانی­که اشعار حافظ را می­خوانید به غیر از معنویّات درون آن، از کلمات و تشبیهات زیبایی استفاده می­کند که به آن ادبیّات می­گویند.

من چند وقت پیش نامه­ای را به مسئولین وزارت فرهنگ و ارشاد نوشتم و گفتم شما دارید رمان نویسی را عقب می­برید و گزارش نویسی را توصیه می­کنید، ما به ادبیّات نیاز داریم. شما باید به نمونه­های خوب اجازه انتشار دهید که دو فایده در پی دارد؛ یکی اینکه یاد می­گیرند که چگونه بنویسند و دوّم اینکه، شوق نوشتن و کتاب­خوانی را ایجاد می­کنید.

شما روزی سخنگوی جوانان بودید؛ توصیه­ای برایشان دارید؟

پسر بچّه دوازده ساله­ای از شهر لار، به تهران می­رود. بدون اینکه از چیزی یا کسی کمک بگیرد یا قدرتی داشته باشد و با نیروی خود، مطالعات و بروز بودن، راهش را باز می­کند. من، حتّی امروز که دیگر کار روزنامه­نگاری نمی­کنم؛ وقتی به کشورهای خارجی می­روم؛ اوّلین کاری که انجام می­دهم؛ به دفتر روزنامه­ها و چاپخانه­ها می­روم. هر جوانی باید تخصّصی داشته باشد و کار کند. نه آنکه منتظر پارتی و قدرت باشد؛ این­گونه به جایی نمی­رسند و چیزی را عوض نمی­کنند. من جنگیدم و راه را باز کردم.  هر جوانی باید به این فکر کند که برای بدست آوردن موفّقیّت و شاخص بودن؛ باید بجنگد و اراده جنگی و اراده زندگی داشته باشد. جنگیدن به توپ و تانک نیست. ایمان به خود و اعتقاد به نفس، این­ها مهمّ است. من در کار روزنامه، گاهی نزدیک به ده ساعت کار می­کردم.

حرف آخر:

در این چهار روزی که به لار آمدم، قلبم به وسعت دنیا، لار را دوست دارد و به قول هم ایالتی­مان «سعدی»: «کودکی چون نقشی بر حجر است که می­ماند.» کودکی من نیز در لار بوده است و جزئی­ترین خاطرات و حتّی مغازه­ها را به یاد دارم و من بر خلاف خیلی­ها با افتخار می­گویم که از شهر لار هستم و پربارترین دوران زندگی خود را همان دوازده سال اوّل زندگیم در لار می­دانم.

شاید تا به حال صد مصاحبه از من چاپ شده است و چهار فیلم از زندگی خصوصی­ام ساخته­اند. همه جا افتخار کرده­ام که در شهر لار متولد شدم و لار از نیویورک هم برایم مهمتر است.

ممنونم از شما که در نهایت من را به تیتر مصاحبه رساندید.

(با خنده) خب پس بالاخره تیتر را هم پیدا کردید.

استاد! هم کلام شدن با شما برای ما افتخاری بود. امروز ما در بهشت بودیم.

من هم هرگاه با جوانها صحبت می کنم لذت می­برم و دوست دارم تجربیاتم را به آنها منتقل کنم دوست ندارم که این تجربیات را فقط برای خودم بخواهم.

*این مصاحبه پیش از این در شماره زمستان ۹۵ مجله «قدمگاه» به مدیرمسئولی داود مگردان و سردبیری مجید حجتی چاپ شده است.


10 نظر

  1. ناشناس گفت:

    0

    0

    This was great story of how the legend become a celebrity by hard working and endless effort you can do what you want to be , I enjoy it and was very nice peace of art. Larestani from USA

  2. 0

    0

    ر.اعتمادی عزیز
    اولین بار در نمایشگاه کتاب تهران زیارتشان کردم
    یکی از بهترین ها و پرکارترین ها…

  3. مجید بامدادی گفت:

    0

    0

    از خواندن این مصاحبه بسیار لذت بردم و درس گرفتم. درود بر جناب استاد اعتمادی

  4. افشین افکاری گفت:

    0

    0

    درود ،بسیار جالب بود و خواندنی ،اولین بار دوازده ساله بودم که کتاب ر.اعتمادی را خواندم ،اول فکرمیکردم نویسنده کتاب خانم هستند.اما چندسالی بیش نیست که فهمیدم ایشان اهل لارستانند،هرچند این نوع داستان ها و کتابها طبع وسلیقه مرا راضی نمی ساخت ،اما همشهری بودن با نویسنده ای چیره دست بسی مایه افتخار و مباهات لارستان بزرگ است.زنده باد استاد اعتمادی

  5. ناشناس گفت:

    0

    0

    بسیار مصاحبه زیبا و دلچسبی بود

  6. ناشناس گفت:

    0

    0

    عالی بود. انجام این مصاحبه بسیار لازم و ضروری بود. با تشکر از خبرنگاران نشریه قدمگاه و سایت آفتاب

  7. لاری گفت:

    0

    0

    درود بر شما
    آفرین ها بر شما باد

  8. شهرام صالحی گفت:

    0

    0

    مصاحبه ای بسیار جذاب. دوست نداشتم به این زودی مصاحبه تمام شود. موقع خواندن انتطار میکشیدم همچنان ادامه داشته باشد. با تشکر از این حسن انتخاب تان. با آرزوی سلامتی برای ر.اعتمادی.

  9. جوان امروز گفت:

    0

    0

    مصاحبه ای بسیارزیبا ودلنشین ودر عین حال پربارو آموزنده بود.امیدوارم جوانان ما نیز با الگو گیری از چنین انسانهای برجسته ای راه سعادت وکمال رابیابندوپیروزوسعادتمند شوند.درود بر شما.

  10. کاوشگر گفت:

    0

    0

    کاش از ایشان پرسیده بودید طی این مدت چرا از لار مهاجرت کردید و علت این مهاجرت چه بود؟؟!!

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان