میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در19 می 2020 ساعت 3:58 ق.ظ سرویس:برگزیده ها, مطلب شما 4 دیدگاه 441 بازدید

ماجرای تولد «به آفرید»!

ماجرای تولد «به آفرید»!

فائزه اردشیری:

دوشنبه ۲۲ اردیبهشت

– سلام

– خوبی؟

+ سلام

+ راستشو بخوای، دقیقا نمیدونم تو این اوضاع حالِ خوبی دارم یا نه.

از پله‌های آهنی بالا رفتیم. در رو باز کرد و داخل شدیم. روی کاناپه‌ای که کوسن های سبز رنگ داشت، نشستم. اصلا از این کاناپه خوشم نمیاد. ارتفاعش اینقد کوتاهه که انگار قراره بشینی روی زمین. وقتی از جات بلند می‌شی تو چارچوب بدنت احساس کوفتگی می‌کنی.

نشستیم. من این سمت و ایشون سمت دیگه. بهرحال حفظ فاصله گذاری اجتماعی لازمه!

– مطمئنی فقط همینه؟

+ نه! گاهی وقتا میخوای کاری رو انجام بدی و خیلی برات مهمه که دقیقا در موعد مقرر انجام بشه ولی هرچقدر براش تلاش می‌کنی، بی نتیجس.

– چی شده مگه؟

و شروع کردم:

+ همین چند روز پیش (جمعه، ۱۹ اردیبهشت) تولد یکی از دوستای قدیمیم بود. ما توی دو مقطع همکلاس بودیم و ارتباط دوستانه ی خیلی خوبی با هم داریم. همین الانم همکاریم. من خیلی دوس داشتم برای تولدش خوشحالش کنم.

– خب؟

+ چند روز قبل از تولدش (۸ اردیبهشت) این ایده به ذهنم اومد، با سولماز –که از دوستای مشترک ماست- مشورت کردم و بعد از کلی جستجو به نتیجه رسیدیم. یه هدیه ی معقول؛ نه اونقدری که بقول معروف دخترونه و احساساتی باشه و نه اونقدر صلب و سرد و بی احساس. فکر می‌کردیم حتما از این هدیه خوشش میاد و خوشحالش میکنه.

– بعدش چی؟

+ فردای اون روز هدیه رو سفارش دادیم و فردای اون روز فکر کردم نکنه هدیه ما رو دیر بفرستند و ما به تولد نرسیم. بهشون پیام دادم. تو سایت، تو شماره واتس اپ و تو صفحه اینستاگرامشون. جواب دادن و من خواهش کردم که زودتر از موعد مقرر خودشون بسته من رو ارسال کنن. همینطوری هم شد. اونها ۱۱ اردیبهشت ساعت ۱۱ صبح، بسته من رو ارسال کردن.

با خودم گفتم:

یازدهم (شنبه) که بسته رو ارسال کردن، دوازدهم، سیزدهم، چهاردهم و پونزدهم (چهارشنبه) بسته من می‌رسه و من پنجشنبه غروب بهش سر می‌زنم و سورپرایزش می‌کنم. همه چیز خوب بود و من احساس خوبی داشتم.

بگذریم از اینکه از لحظه ارسال تا سه شنبه عصر من چقدر کد رهگیری رو تو سایت اداره پست چک کردم و همچنان نوشته بود: اطلاعات مرسوله در دست نیست! نگران نبودم، در بدترین حالت بسته من به جای چهارشنبه، پنجشنبه می‌رسید و اشکالی نداشت. بجای پنجشنبه، جمعه که روز تولدش بود بهش سر می‌زدم برای تبریک.

سه شنبه عصر بالاخره تغییری تو سایت دیدم؛ ارسال بسته به نقطه پستی مقصد.

چهارشنبه صبح ساعت۹: ارسال بسته به نقطه پستی مقصد.

چهارشنبه صبح ساعت ۱۰: ارسال بسته به نقطه پستی مقصد.

ساعت ۱۱: ارسال بسته به نقطه پستی مقصد.

ساعت ۱۳: ارسال بسته به نقطه پستی مقصد.

بسته من هنوز نرسیده بود.

چهارشنبه عصر، حضوری مراجعه کردم به اداره پست. نگهبان در رو باز کرد. داخل شدم و ماجرا رو بهش گفتم. گفت ببین سه بسته بزرگ تو انبار هست و فردا صبح بازش می‌کنیم. گفتم اگر صبح باز کنید در بهترین حالت، پستچی شنبه بسته‌ها رو توزیع می‌کنه! گفتن نه. نگه نمی‌داریم و اگر بستت اینجا باشه توزیع می‌شه. تشکر کردم و برگشتم خونه.

پنجشنبه شب تا صبح رو برای انجام کاری بیدار بودم و ترجیح دادم صبح رو تا شروع زمان اداری و کمی بیشتر از اون بیدار بمونم تا بستم برسه. ما هر وقت منتظر بسته بودیم، پستچی معمولا حدود ساعت ۹ و نیم بسته رو می‌آورد.

ساعت: ۷ ، ۸، ۹ صبح. صدای موتوری اومد. فاصله در ورودی خونه تا در اتاق من زیاد نیست. از جا پریدم و از چشمی، بیرون رو نگاه کردم. نه! پستچی نبود. مامور شهرداری برای سرکشی به اتاقک شهرداری که روبروی خونه ما ساخته شده اومده بود. برگشتم و باز هم سایت رو چک کردم. نع! بسته اصلا به لار نرسیده بود.

ساعت نزدیک به ۱۰ شده بود. به سولماز پیام زدم. گفتم بسته نرسیدا

طفلک چی می‌تونست بگه؟ می‌رسه ایشالا.

خوابیدم.

بیدار که شدم ساعت ۳ بعد از ظهر بود. گوشیم رو چک کردم! ای دل غافل. از اداره پست بهم زنگ زده بودن. بخاطر شرایط کاریم زیاد باهاشون در ارتباطم و گاها پیش می اومد که تماس بگیرن. کاش زنگ نمی‌زدن. آب داغی رو ریختن روی سرم. حالا پنجشنبه عصر بود و فردا جمعه و دستم به هیچ جایی بند نبود.

عصر که شد، فکر کردم بد نیست یک بار دیگه برم اداره پست. شاید نگهبان اونجا باشه و بستم رو تحویل بدن. آخرین روزنه امید بود و رفتم.

رسیدم. از ماشین پیاده شدم و  نفس عمیقی کشیدم. امیدوارم ناامید برنگردم. بله! روی در نوشته بودن: امروز پنجشنبه، اداره پست تعطیل است و هرچی در زدم، کسی در رو باز نکرد.

برگشتم. اگر بلند می‌گفتم به درک، حق داشتم. اصلا ای کاش همچین چیزی رو سفارش نمی‌دادم یا اصلا این ایده به ذهنم نمی‌رسید. چه فایده داشت؟ تولد فردا بود و خواسته من به هیچ وجه محقق نشده بود. سولماز می گفت اصل نیته اما بنظر من نتیجه هم به اندازه نیت یا حتی بیشتر از اون مهمه. البته که به آفرید آدمیه که فرایند گراست.

شب شد. پنجشنبه شب ساعت ۲۳ و ۵۶ دقیقه. جایی خونده بودم: مسائل ناخوشایند، آدم رو از انجام برخی کارهای خوب که پس از آن حاصل می شود، باز می دارد. یعنی اینکه وقتی ناراحتیم اینقد به محیط بی توجهیم که زیبایی هایی که حین حال بدی که داریم، در اطراف رخ میده رو نمی‌بینیم. فکر کردم حالا که اونطور که می‌خواستم نشد، بهتره بهش زنگ بزنم و تولدشو تبریک بگم. صبر کردم ساعت از ۱۲ بگذره و جمعه بشه. زنگ زدم و تبریک گفتم و گفتم: دوس داشتم ویژه تر بهت تبریک بگم اما تا این لحظه مقدور نشد و تشکر کرد و خداحافظی کردیم.

فکر کنم کار خوبی کردم. به یاد موندن تولد آدمها براشون مهمه. خصوصا دوستای نزدیک.

جمعه گذشت و شنبه صبح شد. باز هم شب رو نخوابیده بودم و همچنان در انتظار. مدام سایت رو چک می‌کردم و مرسوله همچنان …… .

ساعت ۹ و نیم که شد زنگ در رو زدن، از جا پریدم. پستچی بود.

خانم اردشیری؟

بله

بستتون رو آوردم. فکر کنم لازم نباشه بگم چقدر خوشحال شدم، بگم برق از سرم پرید یا چیزی شبیه به این. بسته رو گرفتم

اما اما

اما اندازه بسته به اندازه بسته من شباهتی نداشت.

بسته اصلا بسته‌ی من نبود! بسته خواهرم بود.

یک عالم حرف های بد تقدیم به نقطه چین.

 

– خندید. گفت برای من هم همچین اتفاقی افتاده.

+ ادامه دادم:

عصر که شد، دلم طاقت نیاورد. باز هم حضوری رفتم اداره پست و باز هم تعطیل بود. معلممون می گفت: برشِ پیتزا رو که برمیداری، تا یک جایی کش اومدنش قشنگ و بامزس. بقیش اعصاب خوردیه. همینطور بود. دیگه خیلی مهم نبود برام. یا شاید اینطور به خودم می‌گفتم تا مثلا خودمو آروم کنم.

حالا یکشنبه بود. ۲۱ اردیبهشت و من باز هم شب قبل رو بیدار بودم. هر نیم ساعت سایت رو چک می‌کردم و همچنان: ارسال بسته به نقطه پستی مقصد!

کافی بود دیگه. شورش خیلی در اومده بود.

بسته‌ای که پنجشنبه از لار به اصفهان ارسال کرده بودم، شنبه به دست صاحبش رسیده بود و بسته من از یازدهم تا بیست و یکم همچنان در راه. اگر تحویل باربری اش می‌دادم اینقدر طول نمی‌کشید!

خوابیدم. عمیق و طولانی و بدحال.

 

– خیلی پرماجرا شد. بالاخره بسته رسید؟

+ آره. از خواب که بیدار شدم پیامک اومده بود که بستت رسیده. هیجان نداشتم. ولی خب بالاخره رسیده بود.

نزدیک به یک ساعت طول کشید تا بازش کردم. انگار نمی‌تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. ازش دلخور بودم. تا به حال برای داشتنِ شیئی اینقد انتظار نکشیده بودم.

بازش کردم. خوشم اومد. ملحقاتش رو هم قبلا تهیه کرده بودم. چند مداد و یک کاکتوسِ مینیاتوری. مداد رو در جاش قرار دادم و کاکتوس رو هم در گلدونش کاشتم (بگذریم از اینکه با چه مکافاتی کاکتوسِ مینیاتوری پیدا کردم. چیزی که مد نظرم بود رو!)

و ادامه دادم:

بهش نشون دادم و گفتم بهرحال دوس داشتم در زمان مقرر این اتفاق می افتاد ولی بازش کن ببین خوشت میاد؟

به آفرید در تمام مدتی که ماجرا رو تعریف می‌کردم، متوجه بود که هدیه من، برای تولد خودشه و من ماجرای رسیدنِ بسته ای رو تعریف می‌کردم که قرار بود به خودش هدیه کنم.

خوشحال شد. مطمئنم. و کلی تشکر کرد. اون هم مثل من درونگرا بود. مثل سولماز نبود که اشک، خیلی زود تمام کاسه چشمشو پر کنه یا خیلی احساساتی بشه.

بازش کرد و خوشش اومد. گفت که این هدیه، براش هدیه ای ماندگار خواهد بود. این نشون می‌داد واقعا خوشش اومده و من اینو متوجه شدم.

.

.

شب که شد، بهم پیام داد: «ممنونم برای تمام زحمت هایی که کشیدی. خیلی برام ازشمنده دوستِ قدیمی» و چند شاخه گل فرستاد (استیکر گل).

و من نوشتم:

الان ک دارم فکر میکنم، می‌بینم جذابه

استاد خوشنویس می‌گفت:

ذرات، خاطرات رو سیو میکنن

بخاطر همین، یه مداد، فقط یه مداد نیست🌹

 

جواب داد: و زندگی از کنار هم قرار گرفتن همین ذرات شکل می‌گیره.

 

بله. زندگی از کنار هم قرار گرفتن همین ذرات شکل می‌گیره اما عمیقا آرزو می‌کنم همه ی چیزهای خوب در زمانی که بهش احتیاج داریم محقق بشه. شاید بشه بعضی چیزها رو نادیده گرفت اما افتادن از تب و تابِ بعضی چیزا، خیلی خوشایند نیست.

زمان به عقب برنمی‌گشت و من نمی‌تونستم هدیه ای که یکشنبه رسید رو جمعه ای که گذشته بود تقدیم کنم اما این تاخیر باعث شد این داستان رو بنویسم.

 

پی نوشت: اسامی مستعار هستند.

پیشتر از کامنت‌های احتمالی تشکر می‌کنم.

لطفا من رو توی دلتون غرغرو صدا نکنید: نشد یه چیزی بنویسه توش غر نزنه! (تو داستان خواستگاری(اینجا)، داستان اینقدر نزدیک به واقعیت بود و خیلیا عمیقا باهاش ارتباط برقرار کرده بودن که عزیزی با نام مستعار نوشته بود: رفتار مادرت درست نبوده! خوب بود که خواننده به کالبد قصه وارد شده بود). خنده.

داستان واقعیه.

ممنونم که تا آخر قصه رو همراهم بودید.

عکس هدیه ی تولد رو ببینید. لبخند

از این قلم بخوانید:

خواستگاری

مصائب «معمار» بودن در لارستان!

بررسی انواع سقف های مسطح در خانه های قدیمی لار/ مقاله ای خواندنی از مهندسان «اردشیری» و «بی غرض»

«سابات» یکی از عناصر کنترل کننده تابش در معماری ابنیه

شناخت عمومی بادگیرها و بررسی عملکرد آنها

«شباک» رایج ترین عنصر نورگیری در معماری قدیم لار


4 نظر

  1. ناشناس گفت:

    0

    0

    خیلی زیبا بود دقیقا تصویر سازی میشد

  2. Amir ghaemi گفت:

    0

    0

    انگار یه فیلم کوتاه دیدم.👍

  3. سمانه قاسمی گفت:

    0

    0

    جالب بود
    .
    .
    .
    ذرات خاطرات رو سیو میکنن
    و
    زندگی
    مجموعه ای از همین ذرات سیو شدن

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان