میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۷ تیر ۱۳۹۸ ساعت ۱:۳۲ ب.ظ سرویس:مطلب شما 5 دیدگاه 235 بازدید

ماجرای گم گشته من و آقای «گراشی از دُبی»

ماجرای گم گشته من و آقای «گراشی از دُبی»

س. راضی: امسال سال خوک است و من از ابتدای سال، بعد از سالها تحمل گرما و سختی در شهرهای جنوبی به تهران منتقل شده ام. از نظر چینی ها سال خوک بهترین سال برای تمام مردم دنیاست چون در این سال کار فراوان برای همه وجود دارد و گردش پول عادلانه خواهد بود و در این سال خیانت ها و بی اعتمادی ها بسیار کم خواهد بود. سال صلح طلبی عمیق، سالی که دعوا و اقامه دعوا در مراجع ذیصلاح جای بحث های تند و دعوا و جنگ را می گیرد.

سال خوک سالی است که ادبیات بر تارک آن خواهد درخشید و نویسندگان و شعرا به دور از دغدغه های رایج به موفقیت های چشمگیری نائل خواهند شد.

شاید از خودتان پرسیده باشید چه ارتباطی بین سال خوک و تهران و کفش های آقای گراشی ویا بقول خود گراشی ها «مار و پودونه» دارد که البته چندان هم بی ربط نیست که خواهید دید.

دو هفته از ورودم به تهران نگذشته بود و درحالی که داشتم در ایستگاه اتوبوسی تاکسی اینترنتی می گرفتم و سرم در گوشی بود یک دفعه یک دزد نوجوان آمد که گوشیم را از دستم بقاپد و من گوشی را محکم گرفتم و او ناکام ماند وترک موتور دوستش پرید و الفرار… خلاصه خدا رحم کرد، در شهر غریب باشی و موبایلت هم از دستت بربایند آنوقت فاتحت خوانده است! بگذریم…

عصرهای تابستانی و بلند ماه رمضان گذشته برای من خیلی دیر می گذشت و تا اذان و افطار ۴ الی ۵ ساعت زمان داشتم؛ برای همین معمولا بعد از اتمام کار به خانه ی شعر، پارک و یا سینما میرفتم. (حالا شما نپرسید چرا مسجد نه؟!) تا اینکه در یکی از این روزها در منطقه ای دور از خانه متوجه شدم کیف پولم نیست. کارت بانکی و گواهی نامه و کارت مترو و مقداری پول داخل کیف بود. راستش را بخواهید من همیشه برای شرایط اضطراری برنامه و به اصطلاح خارجی ها پلان «ب» دارم و معمولا یک چک پنجاهی را در جیب دوم شلوار می گذارم و با آن رتق و فتق امور کردم و تمام مسیر و جاهایی که رفته بودم را پرسان شدم.

مغازه ها را تک تک می پرسیدم. جوی آب ها، صندلی های آمفی تئاتر، تاکسی های اینترنتی که گرفته بودم و خلاصه هر کجا که فکرش را می کردم گشتم. کوله پشتی کوچکی که همیشه همراه دارم را پنج بار دیوانه وار گشتم اما اثری نبود.

دو روز ذهنم مشغول بود. تعطیلات بود و بانکها هم بسته و با همان تک پنجاهی سه روز تمام افطاری، شام و سحری را گذراندم و هر لحظه ذهنم به هزار جا سر می زد که نکند با کارت ها و مدارکم خلافی انجام بشه و سوء استفاده ای کنند. امیدوار بودم که شیر پاک خورده ای آن را برداشته باشد و یا اگر کسی پیدا می کند آن را تحویل پست ویا مغازه بدهد. هیچ شماره تلفنی هم توی کیف ننوشته بودم.

خلاصه چند روز از مغازه ها و… سراغ کیف را گرفتم و امیدوار بودم که پیدا شود و هی به خودم قوت قلب می دادم که آخرش پیدا می شود. روزی ۱۰ بار هم دعای «یا راد اشمس لعلی بن ابی طالب…» را می خواندم و هنوز امید پیدا شدنش را دارم…

خلاصه این داستان را برای آقای «گراشی از دُبی» (همان نویسنده یاداشت های بلند و طویل سایت آفتاب) فرستادم و برایش درد دل کردم و ایشان هم در جواب ایمیلم به سبک و سیاقی گراشی از دبی سعی و کوشش کرده مرا دلداری دهد و مثلا از من دلجویی کرده باشد. البته با شرح مصبیت دزدیده شدن کفش نازنینش در چهل سال پیش! که غصه من کم نبود با خواندن آن بیشتر هم  شد! و اما همدردی جناب گراشی از دبی با سبک نوشتارش:

درود بر جوان برنا، روزگارت خوش. امید وارم که کارتها و کیف پولت هر چه زودتر پیدا شود، دوست من کجای کاری تو و داری آدم دوپا را چگونه می بینی؟! باز گلی به جمالت که در فکر کیف پول و مدارک درون آن هستی که البته ارزشمند هستند. باور کنید من هنوز بعد ۳۸ سال در فکر کفش های دزدیده شده ام از درب نمازخانه دانشگاه شریف هستم!

از آن روز کذایی که هم زمستان بود و برفی، هر وقت گذارم به همین دانشگاه افتاده حتی بعد از این همه سال فقط چشماهایم به پاها و کفشهای مردم بوده است و حتی سالها بعد هم که به دعوت دوستان  و تجدید خاطره برای سخنرانی به دانشگاه رفته بودم بجای نگاه و توجه به صورت و نگاه های مستمعین، چشمم و نگاهم به پا و کفشهای خلایق بود. آنهایی که مرا از پیش می شناختند به شوخی می گفتند چه شده فلانی؟! حالا که همه ی شیطونی هایت را دور دنیا کرده ای در اینجا سر به زیر شده ای؟!

باور کن دو سه باری که به دورهمی های هر دو و یا چهار سال یکبار فارغ التحصیلان دانشگاه شریف ویا دانشجویان دررفته ازآن به خارج کشور مثل خودم و مدرک گرفته از دانشگاه های ناشریف! در کشورهای مختلف رفته ام باز چشمم به پاهای شاگردان قدیم و قدیمتر این دانشگاه بوده برای پیدا کردن کفش نازنینم.

یک وقت فکر نکنی که کفش من مثل کفش جحّا معروف بود (فکر کنم در ایران می گویند کفش میرزا نوروز) که از کهنگی معروف بوده و هر کاری سرش در می آورده ویا به هر بیغوله ای پرتش می کرده فردایش به درب خانه اش تحویل می داده اند. نه چون همشهری مادر بزرگ پدریم، کفش من کفشی نو و تک بود که از ینگه دنیا آورده بودم. از آن مدل های چرمی و راحتی که هم پلویی باشد و هم بدرد کوه و کمر بخورد و دیگر هم از این نوع کفش در آمریکا ساخته نشد که نشد؛ یعنی بعد همین کفش من تمامی شرکت های تولیدی کفش آمریکا تبدیل شدند به شرکت های میکروسافت، اپل، آی بی ام و یا او ار سی ال که دیگر محصولاتشان بکار من گراشی نمی آید ولی باور بکن نمی دانم چه به سر شرکت های تولید کفش وطنی مثل کفش ملی و یا بلا آمده و چه شرکتهای غولی جانشینشان شده اند، بگذریم.

زمستان سال ۱۳۶۰ دانشگاه ها تعطیل کرده بودند و همین آقای دکتر صالحی انرژی هسته ای رئیس دانشگاه شریف بود و همان جناب دکتر هفت تیر کش شب سه شنبه هفته گذشته سعادت آباد که می گویند همخوابه اش پرستو را کشته (البته با پوزش بائنی و پیشتوو) نیز آن روزها وزیر علوم بود و هر دو را از ینگه دنیا می شناختم.  برحسب آشنایی، این دو نفر می خواستند من گراشی مهوه خور و کله شق و ارباب منش را رام کنند که در خدمت شان باشم. می گفتند که حالا چند روزی اینجا باش تا مثلا پستی برایت خالی شود. البته قبول کردم بشرطی که هیچ فرمی پر نکنم و رسما کارمند جایی نشوم ولی به آنها قول گراشی دادم و گفتم تا در ایران باشم کمک می کنم، هر جا نیاز باشد و همین کار هم کردم و شده بودم آچار فرانسه برای انجام کارهای مختلف کشور.

آه… بله… به خاطر ریاست دانشگاه به همراه ایشان رفتیم نماز خانه، پیش نماز روحانی معروفی بود به نام آقای گرامی که از قم با ماشین بنز تشریفاتی می آمد بعدها ایشان مرجع هم شد. خلاصه ما در نماز در حال یادآوری خاطرات سالهای پیش دانشگاه و چلو کباب ها و نهارهای چرب و رنگارنگ پانزده قرانی ده سال قبلش بودیم و رندان دانشگاه در فکر شکار کفش دردانه و عزیزم!

می گویند چوب خدا بی صداست، همین است دیگر؛ تا تو باشی و در نماز جماعت در فکر چلو کباب ده سال بیش نروی، هر چه خودم و ریاست و دکتر گشتیم کفش نازنین پیدا نشد که نشد؛ برده بودند.

از درب نماز خانه تا اتاق ریاست پا برهنه در جوار ریاست دانشگاه قدم زدیم و از آن روز چشمم چپ شد به پاهای مردم در بهترین دانشگاه کشور. حالا دیدی که دزدیده شدن یک کفش چه تاثیری می گذارد تا جایی که در این روز تعطیل فرنگی و حدود ۱۳۷۵۰ کیلومتر دور از لارستان و گراش و ۳۸ سال بعد ازآن واقعه برای دوست لاریم درد دل کنم و سعی کنم در فقدان کیف و کارت های گم شده اش را به ایشان دلداری دهم و کمی سبکش کنم که انشاء الله الخیرفی ماالوقع. امید وارم خسته ات نکرده باشم. مواظب خود باش که خودت را نبرند…»

***

و من هم از ابتدا تا به انتهای نامه مبهوت متن زیبا و قشنگ و احساسی اش شده بودم و فقط خندیدم و خندیدم و اما غصه خوردم چون نشانه ای از کفشش نداشتم که اگر از کنار دانشگاه شریف گذر کردم نگاهم به پاها و کفش ها باشد.

ای کاش شماره پایش را  هم می می گفت که دنبال پای هر کسی نروم. احتمالا یا یکی از هم سن و سالهای شان پوشیده و یا ممکنه به پسرش ارث رسیده باشد و الان پاپوش او باشد.

نکات مهم:

نکته اول: چرا حافط شعر «یوسف گمگشته باز آید…» را سروده؟! احتمالا کفشش یا کارت شاعریش را در مسجد یا میخانه گم کرده باشد و بسیار هم غم خورده و به ما گفته که غم مخور…  البته نباید هم غم خورد و ما هم غم نخواهیم خورد.

نکته دوم اینکه با کفش به مسجد نروید و  بهتر است پا افزار و صندل کهنه ای بپوشید تا غمتان نباشد و نماز و عبادتتان مقبول افتد.

نکته سوم: در صورت ناچاری اگر به مسجد می روی کفشت را توی نایلون بگذار و با خودت به داخل صحن مسجد ببر یا اگر نایلون نبود هر لنگه را در گوشه ای بگذار بطوری که کنار هم نباشد چون دزد عجول است و وقت پیدا کردن جفت کفش را نمی کند.

از آن روز به بعد دیگر بدون کیف پول این ور و آن ور می روم و احتمالا آقای گراشی هم مثل من بدون پاپوش!


5 نظر

  1. حامدووو گفت:

    1

    0

    سلام مرسي از متن زيبا و دلنشين و خودماني شما
    خيلي جالب و خواندني و دلنواز
    و البته نكته دار ( جدا كردن لنگه كفش ها در مكان هاي عمومي😉)
    با ارزوي هر چه بيشتر در نويسندگي

    • س راضی لاری گفت:

      0

      0

      سلام راستش این خاطره را در موبایل نوشتم و الان که نگاه میکنم چقدر اشتباهات ادبی و املایی دارد ….و فهمیدم بهتر است در ارسال مطلب عجله نکنم و شیرازه خاطره را رعایت و موصولات را درست استفاده کنم
      ممنون

  2. ایلیا گفت:

    0

    0

    از متن زیبایی که با جان و دل والبته با خون دل نوشته بودید هم لذت بردم و هم کلی غصه خوردم و به یاد این مطلب افتادم که ترجیح میدهم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد باشم و به کفشهایم فکر کنم.
    به امید موفقیت روز افزون شما

    • س راضی لاری گفت:

      0

      0

      سلام
      تجربه ای شد برایم که به سبک ساده و بی آلایش لارستانی نباید قدم در شهرهای بزرگ گذاشت .
      اینجا همه چیز متفاوت است
      ترسم این راه که میروم به ترکستان باشد

  3. س راضی لاری گفت:

    0

    0

    دیروز پنج شنبه ۲۰ تیر از پست شماره ۱۵ خیابان مفتح تهران تماس گرفتند که فقط کارت گواهی نامه ات پیدا شده
    و دیروز گرفتم
    به دلم امده بود که پیدا میشه واسه همین واسه المثنی اقدام نکرده بودم
    باز خوبه هنوز کمی معرفت و وجدان هست که کارت را برگردانند وگرنه پول و …مهم نبود

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان