میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در16 ژانویه 2014 ساعت 4:30 ق.ظ سرویس:اندیشه, برگزیده ها, گفتگو 4 دیدگاه 4,038 بازدید

متفكران اسلامي در سرزمين ايراني

nasrگفت و گوي حامد زارع با دكتر سيد حسين نصر

متفكران اسلامي در سرزمين ايراني

آفتاب لارستان: حامد زارع، نويسنده و روزنامه نگار لارستاني، مسئول صفحات انديشه و حكمت نشريات معتبري مثل «مهرنامه» و «آسمان» است. وي همچنين همكار فعلي و عضو سابق تحريريه نشريه «صحبت نو» است. زارع طي چند سالي كه در تهران اقامت دارد و در نشريات حوزه علوم انساني فعاليت مي كند با انديشمندان زيادي گفت و گو كرده كه مورد توجه بسياري از محافل اهل انديشه كشور بوده است. او در اين بين سلسله گفت و گوهايي با دكتر سيد حسين نصر داشته كه تازه ترين آن در شماره پيشين «مهرنامه» درج شد. در ادامه مي توانيد اين گفت و گو را بخوانيد:

 ***

حامد زارع: موضوع ششمين گفت‌وگويم با سيد حسين نصر، درست آن چيزي است که خود نصر در کانون آن قرار دارد. در اين گفت‌وگو که متفاوت‌ترين مصاحبت با دکتر نصر است، سخن از نسبت فلاسفه معاصر ايراني با تاريخ فلسفه غرب مي‌رود. در اين ميان البته نيم‌نگاهي نيز به متفکران و فيلسوفان مسلمان معاصر انداخته شده است تا نسبت آنان با انديشه غربي و ميزان آگاهي‌شان از آنچه در مغرب زمين مي‌گذرد، تحليل و تبيين شود. سيد حسين نصر اگر چه در اين گفت‌وگو راوي اين برخورد‌هاي فکري و مواضع فلسفي است، اما ناگفته پيداست که خود وي نيز در داستان انديشه معاصر ايراني، از بازيگران اصلي است و لاجرم سخن از خود نصر نيز به ميان مي‌آيد. استاد دکتر سيد حسين نصر در اين گفت‌وگو نيز همانند پنج گفت‌وگوي پيشين، به آرامي و با دقت، هر آنچه را از مواجهه فيلسوفان مسلمان معاصر با تاريخ فلسفه غرب در ايران زمين در ذهن دارد، براي ما بازمي‌گويد. بازگويي که در برخي از فرازها بسيار جذاب و دنبال‌کردني از آب درآمده است. آنچه پيش روي شما است، روايت سيد حسين نصر است از هر آنچه در شصت سال اخير در حوزه فلسفه اسلامي و متفکران ايراني در ارتباط با فلسفه غربي است. گفت‌وگو را از دست ندهيد.

در اين مصاحبه برآنيم تا به بزرگاني بپردازيم که در دوران معاصر و در يک بازه زماني که از شصت سال پيش تا اينک قابل رصد است، به فلسفه پرداخته‌اند و خواه ناخواه نسبتي با فلسفه غرب نيز به صورت سلبي يا ايجابي داشته‌اند. به نظر من يک دسته بندي فلسفي در دوران معاصر قابل شناسايي است که به سه نحله اصلي اشاره دارد. دسته نخست را مي‌توان پروژه «سيد جلال الدين آشتياني» دانست که همراه با علاقه‌مندي‌هايي بود که «هانري کربن» به کارهاي او داشت. دسته دوم را بايد به «علامه طباطبايي» و شاگرد وي «مرتضي مطهري» اختصاص داد. اما دسته سوم را آکادميسين‌هايي شکل مي‌دهند که از برخي جهات که بعدها در طول مصاحبه اشاره مي‌کنم، متفاوت از چهار متفکر پيشين هستند و شامل حضرت‌عالي و «مهدي حائري يزدي» مي‌شود. من مايل هستم مسأله نخست را اينگونه طرح کنم که درست در سال ۱۳۳۷ که شما پس از تحصيل دانش مدرن در دانشگاه‌هاي ايالات متحده، براي تحصيل سنتي فلسفه اسلامي به ايران بازمي‌گرديد، در همان سال مهدي حائري يزدي که فلسفه سنتي را در حوزه‌هاي اصيل فلسفي ايران خوانده بود، براي تحصيل دانش مدرن فلسفي به آمريکاي شمالي سفر مي‌کند. اين ديالکتيک و آمد و شد هنگامي اهميت دارد که بدانيم اين موارد اولين موردهاي همنشيني و همروي فلسفه غرب دانشگاهي و فلسفه اسلام سنتي است. شما به اين داستان چگونه مي‌نگريد؟ البته متوجه هستم که خود شما يک سمت داستان هستيد، اما به هر حال من تحليل شما را مي‌خواهم.
اجازه بدهيد من از اينجا شروع کنم که اين تقسيم‌بندي شما قابل توجه است، اما يک تقسيم‌بندي ديگر و يک نوع نگاه ديگر هم مي‌توان به اين داستان داشت. البته در اين نظرگاهي که بنده مي‌خواهم عرض کنم، بايد فلسفه را در معناي کلي آن در نظر داشته باشيم. در واقع سه جريان فلسفي در شصت سال اخير وجود دارد که از اهميت بسياري برخوردار است. يکي جريان فلسفه سنتي خودمان است که از مکتب ملاصدرا به مکاتب دوره قاجار منتقل مي‌شود و شامل بزرگاني همانند «آقا علي مدرس» و «آقا محمد رضا قمشه‌اي» مي‌شود. البته اين جريان تا اوايل دوره پهلوي ادامه دارد و برخي از نمايندگان آنها تا سه دهه پيش در قيد حيات بودند. جريان دوم شامل کساني است که به فلسفه غرب‌گرايش داشتند و کار اصلي‌شان در زمينه فلسفه غربي بود، اما تا حدودي با فلسفه اسلامي هم آشنا بودند. از جمله اين افراد مي‌توان به طيفي گسترده از «محمد علي فروغي» گرفته تا «يحيي مهدوي» اشاره داشت. اما جريان سوم آنهايي بودند که «ذوالجنبتين» بودند و در کنار آشنايي آکادميک با فلسفه غرب، به صورت جدي با فلسفه اسلامي سر و کار داشتند که در اين جريان بايد از مرحوم آقاي دکتر «مهدي حائري يزدي» و البته افرادي مثل مرحوم آقاي دکتر «حسين ضيايي» نام برد.
البته ماجراي برخورد صاحبان حکمت اسلامي با حاملان فلسفه غربي نيز براي خودش تاريخي دارد. اگر مايل باشيد به عقب‌تر نيز برگرديم و جلوه‌هاي رويارويي فيلسوفان مسلمان با فلسفه مدرن غربي در دوره جديد تاريخ ايران را بررسي کنيم.
اتفاقاً به همين موضوع مي‌خواستم اشاره کنم. يک نکته وجود دارد که از همه اين جريان‌هايي که در پاسخ به پرسش نخست شما عرض کردم، مهم‌تر است و آن هم اتفاقي است که زمينه‌ساز نخستين برخوردها ميان فلسفه غربي و فلسفه اسلامي مي‌شود. شايان ذکر است که فيلسوفي به نام «آقا علي مدرس» در محور اين اتفاق قرار دارد. سفيري از فرانسه به نام «کنت دوگوبينو» که خودش انديشمند مطرحي در اروپا بود و صاحب مکتب «گوبينوييسم» بود که تفکري نژادپرستانه است به ايران مي‌آيد. گوبينو در ايران به فلسفه اسلامي علاقمند مي‌شود و با «آقا علي مدرس» تماس مي‌گيرد و با او مباحثه‌هاي فلسفي برقرار مي‌کند. بايد افزود در کتابي که دوگوبينو با عنوان «اديان و فلسفه‌هاي آسياي مرکزي» تأليف مي‌کند، فصل چهارم را به بحث با آقا علي اختصاص مي‌دهد. اين گزارش، نخستين معرفي اين نوع فلاسفه سنتي ما به غرب است. شايد براي شما جالب باشد که بدانيد «کنت دوگوبينو» از «آقا علي مدرس» دعوت کرد که به پاريس سفرکند و آنجا تدريس داشته باشد. من اين نکته را از شاگردان آقا علي شفاهاً شنيده‌ام. البته ايشان تمايل داشت که در پاريس تدريس داشته باشد، اما چون در تهران شاگردان بسياري داشتند و اين شاگردان نيز بر ايشان تأثير مي‌گذاشتند، رأي ايشان را در مهاجرت به فرانسه ملغي مي‌کنند. رساله موجزي نيز تحت عنوان «تاريخ حکماي ايران» که به اصرار «کنت دوگوبينو» توسط «آقا علي مدرس» نوشته شده است، نسخه خطي آن توسط خود گوبينو به فرانسه برده مي‌شود و اکنون در دانشگاه استراسبورگ نگهداري مي‌شود. البته نيمي از اين رساله را جناب آقاي دکتر محسن کديور تصحيح و منتشر کرده است و نيم ديگر آن نيز گويا به زودي انتشار داده مي‌شود. اين داستان را کمي مفصل گفتم چون از لحاظ تاريخي، برخورد (نه به معناي منفي) بين فلسفه اسلامي و فلسفه غربي و به عبارت بهتر، تاريخ تقابل بين فلسفه اسلامي و فلسفه غربي از «آقا علي مدرس» شروع مي‌شود. البته شخصيت دومي نيز در زندگي آقا علي حضور داشت که شاهزاده‌اي به نام «بديع‌الملک» بود. البته بعدها از سوي ناصرالدين شاه قاجار لقب «اعتماد الدوله» دريافت کرد و به همين نام شناخته شد. اين شخصيت قاجاري اهل مطالعات فلسفي بود و زبان فرانسوي را نيز به خوبي مي‌دانست. «بديع الملک» در سير مطالعات و پژوهش‌هاي فلسفي خويش به ابهاماتي برمي‌خورد که آنها را با سوالاتي خدمت «آقا علي مدرس» ارسال مي‌کند. پاسخ‌هاي آقا علي به اين مسائل کتابي مي‌شود تحت عنوان «بدايع الحکم» که از آن به عنوان مهم‌ترين و ارزشمندترين کتاب حکمت متعاليه در دوران قاجاريه نام مي‌برند. البته اين کتاب زبان فارسي سختي دارد و به همين خاطر هيچ گاه به شکل يک کتاب درسي همانند «شرح منظومه» درنيامد. ولي همان‌طور که گفتم از لحاظ محتواي فلسفي، مهم‌ترين کتاب دوره قاجاريه است. اما «بديع الملک» که با «آقا علي مدرس» درس فلسفه اسلامي مي‌خواند، در خلال جلساتي که با ايشان داشت، از فلسفه غربي نيز سخن مي‌گفت و آقا علي را با فلاسفه مغرب زمين آشنا مي‌کرد. البته اکثر سوالاتي که «بديع الملک» از «آقا علي مدرس» مي‌پرسد، صبغه کانتي دارد و اين نشان از تأثير «ايمانوئل کانت» بر «بديع الملک» است. اما در خلال مباحث اين دو نفر نام فلاسفه ديگر غربي نظير «فرانسيس بيکن»، «رنه دکارت»، «فيشته» و «فردريش هگل» نيز مي‌آيد و اين نشان مي‌دهد که «بديع الملک» با مکاتب مختلف فلسفه اروپايي آشنايي داشته است. اين اولين برخورد فلسفه اسلامي با فلسفه غربي در دوران جديد است.
کمي از اين دوره تاريخي مي‌گذريم و به «آقا سيد محمدکاظم عصار» مي‌رسيم. من خودم اين افتخار را داشته‌ام که سال‌ها شاگرد ايشان باشم. ايشان حتي مدتي در فرانسه درس رياضيات و فلسفه مي‌خوانده‌اند. بعد از اتمام تحصيلات به نجف اشرف مي‌روند و در کنار پدرشان که در حوزه علميه نجف طلبگي مي‌کرده‌اند، حضور پيدا مي‌کنند و مستفيض مي‌شوند. «آقا سيد محمدکاظم عصار» از مهم‌ترين مجتهدين و فلاسفه دوره خودشان بوده‌اند. ولي فلسفه اروپايي مي‌دانستند و زبان فرانسوي‌شان خوب بود؛ اما هيچ‌وقت حتي يک کلمه در مورد فلسفه اروپايي صحبت نمي‌کردند. انگار که اصلاً اين تجربه زندگي و تحصيل در فرانسه از وجود ايشان خط خورده بود. من سال‌ها با ايشان درس خواندم و ايشان همانند عموي من بودند. چرا که ما يک قرابت خانوادگي هم با همديگر داشتيم. «آقا سيد محمدکاظم عصار» براي هيچ‌کس خطبه عقد نخواندند اما وقتي من ازدواج کردم، خطبه عقد را ايشان خواندند. ايشان شوخ طبعي خاص خود را نيز داشتند و به پس از جاري ساختن خطبه عقد رو به من کرد و گفت: «سيد حسين؛ چنان خطبه محکمي برايت خوانده‌ام که هر بلايي سرت بيايد، ريشه اين عقد پاره نمي‌شود.» من هم با زندگي شخصي ايشان بسيار آشنا بودم، اما اصلاً هيچ‌گاه بروز نمي‌دادند که مدتي در فرانسه درس خوانده‌اند. هر چند «آقا سيد محمدکاظم عصار» پس از «آقا علي مدرس» دومين نفري از فلاسفه اسلامي بودند که فلسفه اروپايي را از خاستگاه آن فراگرفته بودند، اما همانند آقا علي کتابي تأليف نکردند که منعکس‌کننده نوعي تقابل با فلسفه غربي باشد. البته آثار «آقا سيد محمدکاظم عصار» بسيار نفيس است. اما من تمام نسخه‌هاي خطي ايشان را قبل از چاپ ديده‌ام. اما هيچ‌گاه به جزوه يا نوشته‌اي همانند «بدايع الحکم» برنخوردم. البته اين را هم بگويم که گاهي اتفاق مي‌افتاد که سر کلاس‌هاي درس افکار فلاسفه اروپايي را به مضحکه مي‌گرفتند و معلوم بود که بسيار به افکار آنان آشنا بودند اما اين افکار را به عنوان «فلسفه» جدي نمي‌گرفتند.
از اين بزرگوار که بگذريم به نظر من سومين برخورد مهم ميان فلسفه اسلامي و فلسفه غربي به کلي با دو برخورد پيشين متفاوت است. ملاقات «علامه طباطبايي» در آغاز جنگ جهاني دوم با چند نفر از نظريه‌پردازان مارکسيستي که بعد چپ‌گراي فلسفه اروپايي را نمايندگي مي‌کردند. اين ملاقات‌هاي «علامه طباطبايي» باعث نوشتن کتاب «اصول فلسفه و روش رئاليسم» در پنج جلد مي‌شود که يکي از مهم‌ترين کتاب‌هاي فلسفي دوران معاصر ماست. شاگرد برجسته «علامه طباطبايي»، مرحوم آقاي «مرتضي مطهري» بر دو جلد اول از اين مجموعه ارزشمند شرح نوشته‌اند و «علامه طباطبايي» هميشه اين شکايت را از مرحوم آقاي «مرتضي مطهري» داشتند که چرا کار شرح سه جلد پاياني «اصول فلسفه و روش رئاليسم» را تمام نمي‌کنند. يادم مي‌آيد روزي سه نفري نشسته بوديم که «علامه طباطبايي» به جاي اينکه گله هميشگي خود را از مرحوم آقاي «مرتضي مطهري» کنند، رو به من کردند و گفتند: «به آقا مرتضي بگوييد که اينقدر نروند کانون مهندسان سخنراني کنند، بنشينند و شرح کتاب را تمام کنند.» البته شرح اين کتاب هيچ گاه تمام نشد، ولي به هر حال کتاب بسيار مهمي است. به نظر من بعد از کتاب «بدايع الحکم»، دومين کتاب مهم تقابل تفکر فلسفي اصيل اسلامي با فلسفه و تفکر غربي، همين کتاب «اصول فلسفه و روش رئاليسم» است. در يک سير کلي مي‌توان گفت نگاه مقايسه‌اي و کوشش فلسفي تطبيقي از «آقا علي مدرس» شروع مي‌شود و به «علامه طباطبايي» مي‌رسد. بعد از علامه…
در مورد نام و مشخصات متفکراني که با علامه طباطبايي ديدار داشته‌اند آيا اطلاعاتي در دست هست؟ آيا اين افراد مليت غربي داشتند يا ايراني؟ آيا ديدار‌ها در تهران رخ داده است يا در قم؟ اصولاً چه کساني بودند که به ملاقات علامه طباطبايي رفتند؟
هيچ کس از نام و مشخصات اين افراد اطلاعي ندارد. من مي‌دانم که اين ديدار‌ها در تهران بود نه در قم. همان‌طور که مي‌دانيد من با علامه طباطبايي بسيار نزديک بودم و بيست سال نزد ايشان درس خواندم. زمان‌هاي زيادي را با ايشان گذراندم. با ايشان به دامنه‌هاي البرز مي‌رفتم و خلاصه اينکه هر کاري که يک شاگرد در محضر استاد و با همراهي استاد انجام مي‌دهد، من افتخار داشتم که با علامه طباطبايي انجام دهم. در طول اين مدت چند بار از علامه پرسيدم که اين افرادي که به ملاقات شما آمده بودند چه کساني بودند. ايشان يک بار پاسخ دادند که چند جوان توده‌اي بودند ولي اسم آنها را نگفتند…
پس ملاقات کنندگان با علامه، ايراني بوده‌اند.
بله! ايراني بوده‌اند نه روسي. همان‌طور که گفتم «علامه طباطبايي» از آنان به عنوان چند جوان توده‌اي نام برده بود. اين را هم بگويم که علامه نوشته‌هاي «تقي اراني» را خوانده بود و آن جواناني که به ملاقات «علامه طباطبايي» آمده بودند نيز در مباحث‌شان به‌انديشه‌ها و نوشته‌هاي دکتر اراني استناد مي‌کردند. اما اينکه نام و هويت اين افراد چه بود، علامه هيچ‌وقت چيزي نگفتند. اما يک داستاني هست که شايد جايي ذکر نشده باشد و من آن را براي شما بازگو مي‌کنم. يک بار از «علامه طباطبايي» پرسيدم «حاج آقا! اين جواناني که به ملاقات شما مي‌آمدند، آيا اطلاعات و دانش فلسفي داشتند؟» ايشان پاسخ دادند: «بله! آنها همگي با اطلاع بودند و کله فلسفي هم داشتند، منتها فلسفه غلط.» بعد از ايشان پرسيدم «آيا بعد از ملاقات با شما تأثيري روي اين جوانان پديد آمد؟» علامه واقعاً مردي معنوي بود که تبسمي ملکوتي داشت. قبل از اينکه پاسخ مرا بدهند، يکي از آن تبسم‌هاي ملکوتي بر چهره ايشان نشست و گفتند: «يکي از اين جوانان ريش بزي شبيه به لنين داشت. من به شوخي خطاب به او گفتم که آقا شما ريش اسلامي بگذاريد، اين چه ريش بزي لنيني است که گذاشته‌ايد!» بعد از اين سلسله جلسات بود که آن جوان ديگر ريش بزي لنيني بر چهره نداشت. البته نام و مشخصات اين افراد جوان را نه من مي‌دانم و نه مرحوم آقاي مطهري مي‌دانست. ممکن است نام آنان اهمیتي نيز نداشته باشد ولي به هر حال از جوانان تئورسين حزب توده بودند که ملاقات‌هاي شان با «علامه طباطبايي» سبب نوشتن کتاب «اصول فلسفه و روش رئاليسم» مي‌شود…
مي‌خواستيد به دوران پس از علامه طباطبايي نيز اشاره‌اي داشته باشيد که بحث اين ملاقات‌هاي جوانان توده‌اي پيش آمد. در مورد فلسفه معاصر و نسبتش با فلسفه غربي پس از علامه طباطبايي اگر نکته‌اي هست بفرماييد.
مرحله‌اي بعد از «علامه طباطبايي»، مرحله‌اي است که صحنه خيلي تغيير پيدا مي‌کند. از يک سو من از غرب به ايران بازگشتم و سال‌ها به دنبال احياي فلسفه سنتي اسلامي در ايران زمين کوشش کردم. برنامه‌هاي مختلفي در «دانشکده ادبيات و علوم انساني» دانشگاه تهران برگزار شد. کلاس‌ها و سخنراني‌هاي متعددي انجام شد که بلاخره به تأسيس «انجمن شاهنشاهي حکمت و فلسفه ايران» انجاميد. از سوي ديگر مرحوم «آيت‌الله بروجردي» در صدد اعزام مرحوم آقاي دکتر «مهدي حائري يزدي» به عنوان نماينده خودشان به ايالات متحده بودند. مرحوم آقاي دکتر «مهدي حائري يزدي» نيز مايل بودند از اين فرصت کمال بهره را ببرند تا بتوانند فلسفه غربي را نيز مطالعه و تحصيل کنند. اين اتفاق مي‌افتد و آقاي حائري به غرب مي‌روند و پس از سال‌ها تحصيل به ايران بازمي‌گردند و سپس در دوره ديگري دوباره به غرب مي‌روند. من با ايشان از نزديک آشنا بودم. اما متأسفانه همسرشان کسالت شديدي پيدا کردند و ايشان مجبور شدند به ايران بازگردند و در نهايت خوشان نيز به رحمت ايزدي پيوستند. اما از اين بحث که بگذريم، رفتن ايشان به غرب و برگشتن من از آمريکا و اروپا به ايران، آغاز فصل جديدي در تاريخ فلسفه معاصر ماست. فصلي که در آن عده‌اي از طلاب علاقمند به تحصيل فلسفه غربي شدند…
مثل مرحوم آقاي مطهري…
اجازه بدهيد من به آقاي مطهري نيز مي‌پردازم. همان‌طور که گفتم فصل جديدي آغاز شده بود. فصلي که در آن عده‌اي از طلاب علاقمند به تحصيل فلسفه غربي شدند و از سوي ديگر عده‌اي از تحصيل‌کردگان در غرب، همانند مرحوم آقاي دکتر «حسين ضيايي» که اخيراً به رحمت ايزدي پيوستند، نيز علاقه‌مند به مطالعه فلسفه اسلامي شدند. يعني علاقه‌مند شدند که همان راهي را که من رفتم، بروند. خيلي از دانشجوياني که در خود ايران مهندسي و علوم تجربي مي‌خواندند نيز به فلسفه اسلامي علاقمند شدند. من خاطرم هست که بسياري از فارغ‌التحصيلان دانشگاه صنعتي آريامهر سر از حوزه علميه قم درآورند تا فلسفه اسلامي بخوانند. اين جرياني بود که قبلاً وجود نداشت و البته بعد از انقلاب ۱۳۵۷ تشديد شد. امروزه نسلي که ۶۰ يا ۷۰ ساله هستند و به فلسفه مشغول هستند، ۱۵ يا ۲۰ درصد شان از زمينه‌هاي تحصيلي تجربي و رياضي برخاسته‌اند. اين فتح باب تازه‌اي بود. شايد اگر من يک يادگار براي کشور عزيزم گذاشته باشم اين است که در اين راه پيشقدم شدم و اولين کسي که اين کار را کرد، من بودم. چه اينکه من فارغ‌التحصيل فيزيک و رياضيات از دانشگاه ام.آي.تي بودم و در دانشگاه‌ هاروارد علوم و فلسفه خواندم. به نظر من نمي‌شد که علماي مهندسي و رياضي ما خبري از مباحث علوم انساني و تمدن اسلامي نداشته باشند. به همين خاطر هم در دانشگاه صنعتي آريامهر دپارتمان علوم انساني تأسيس کردم و جناب آقاي دکتر «حداد عادل» را از دانشگاه تهران به آنجا منتقل کردم. خود من نيز با تمام مشغله‌هايي که داشتم، سعي مي‌کردم هر از گاهي يک سخنراني فلسفي در دانشگاه داشته باشم. نکته عجيب و غريب براي من اين بود که ذهن پويا و نقاد دانشجويان مهندسي و رياضي، چقدر براي جذب مفاهيم فلسفي آماده و ورزيده بود. من اين نکته را به خوبي در دوراني که رياست دانشگاه صنعتي آريامهر را بر عهده داشتم، درک کردم. اين بود که در مجموع دوران جديدي براي فلسفه اسلامي آغاز شده بود.
اما در مورد مرحوم آقاي مرتضي مطهري نيز مي‌خواستيد صحبتي کنيد که بحث ملاقات جوانان توده‌اي با علامه طباطبايي پيش آمد. جايگاه مرتضي مطهري در تاريخ فلسفه معاصر ما کجاست؟ حضرت‌عالي چه نگاهي به ايشان و کارنامه ايشان از منظر فلسفي داريد؟ چه اينکه شما به همراه ايشان در محضر درسي علامه طباطبايي نيز حاضر بوده‌ايد.
آقاي مطهري خيلي خيلي بيشتر از علامه طباطبايي علاقه‌مند به شناختن فلسفه غرب بود. بايد توجه داشته باشيد که «علامه طباطبايي» به طور کلي درصدد بودند تا بدانند در غرب چه مباحث فلسفي و صحبت‌هاي فکري مطرح مي‌شود تا پاسخ آن را از منظر تفکر و فلسفه اسلامي بدهند. جلسات معروف علامه با «هانري کربن» نيز به همين‌گونه بايد ديد. يعني علامه طباطبايي در صدد بود تا از طريق ‌هانري کربن بداند در غرب چه موضع فلسفي وجود دارد تا از منظر فلسفه اسلامي پاسخ آن را بدهد. اما در مورد مرحوم آقاي «مرتضي مطهري» بايد بگويم که به اصطلاح، غرب و فلسفه غربي ايشان را گرفته بود و بدين معني علاقمند به شناخت فلسفه غرب بودند. در حاليکه «علامه طباطبايي» بر عکس آقاي مطهري اصلاً فکر نمي‌کردند که در فلسفه غربي يک حقيقتي وجود دارد که خودش فاقد آن حقيقت است و بايد آن را بيابد و بشناسد. اصلاً اينگونه نبود؛ بلکه علامه مي‌خواست با دانستن افکار فلسفي غرب، به آنان پاسخ لازم را از منظر فلسفه اسلامي بدهد. اين دو نوع مواجهه بسيار با يکديگر متفاوت است. مرحوم آقاي «مرتضي مطهري» خيلي دوست داشتند زبان فرانسوي و مخصوصاً زبان انگليسي را فرا بگيرند تا از آن طريق بتوانند منابع دست اول را بگيرند و بخوانند. البته ايشان کتاب‌هايي که متفکران مصري و لبناني در قرن بيستم به زبان عربي درباره تاريخ فلسفه غرب نوشته بودند همانند کتاب «لطفي جمعه» را خوانده بود. من به ايشان مي‌گفتم که به اين ترجمه‌هاي عربي از فلسفه غربي اعتماد نکنيد، چرا که بسيار نابخردانه و مخرب است. چرا که اکثر مترجمين عربي با سنت‌هاي فلسفي آشنا نيستند. به عنوان مثال شما اگر ترجمه عربي کتاب‌هاي «ايمانوئل کانت» را ملاحظه کنيد، متوجه مي‌شويد که چقدر ناقص است. مرحوم آقاي «مرتضي مطهري» نيز از سر ناچاري همين ترجمه‌هاي ناقص از فلسفه غربي را مي‌خواند و سپس با من مباحثه مي‌کرد. من و آقا مرتضي ده‌ها ساعت بحث فلسفي راجع به اقوال و افکار «رنه دکارت»، «ايمانوئل کانت» و «فردريش هگل» به صورت دو نفره با يکديگر داشتيم. ايشان کنجکاوي فلسفي زيادي داشت و هميشه در پي آموختن بود اما متأسفانه موقعيتي که براي فردي مثل مرحوم آقاي دکتر «مهدي حائري يزدي» پيدا شد، براي مرحوم آقاي «مرتضي مطهري» پيدا نشد. البته چند باري تصميم گرفتند که براي مطالعات فلسفي به غرب بروند، اما مشکلات خانوادگي به ايشان اين فرصت را نداد. من خودم بارها تصميم گرفتم براي ايشان در مراکز دانشگاهي نظير «هاروارد» و «آکسفورد» فرصت تحقيقاتي و مطالعاتي براي ايشان بگيرم، ولي به هر صورت اين اتفاق رخ نداد. اما در مجموع بايد به اين نکته اشاره کنم که برخورد مرحوم آقاي «مرتضي مطهري» با فلسفه غربي با برخورد استاد ايشان «علامه طباطبايي» به يک نحو نيست و متفاوت است.
به نظر شما آيا مرحوم مرتضي مطهري در صورتي که وارد مسائل سياسي و سخنراني‌هاي ايدئولوژيک نمي‌شدند و اينگونه به مسائل حکومتي نمي‌پرداختند، اين امکان و ذوق را داشتند که تا اندازه‌اي که مرحوم مهدي حائري يزدي در فلسفه آکادميک پيش رفتند، پيش بروند؟
صددرصد اين امکان و ذوق در مرحوم آقاي مطهري وجود داشت که پيشرفت کنند. من بايد راست‌اش را به شما بگويم! چون آقاي مطهري همانند برادر من بودند. مرحوم «علامه طباطبايي» بسيار از آقاي «مطهري» گله‌مند بود که دارد استعداد خداداد فلسفي و علمي خود را حرام مي‌کند و آن را صرف مسائل سياسي مي‌کند. البته من خودم هم هر از گاهي براي کانون مهندسان يا انجمن اسلامي سخنراني مي‌کردم، اما ايشان بسيار زياد به سخنراني براي دانشجويان علاقه نشان مي‌داد. حتا پيش از پيروزي انقلاب اسلامي نيز ايشان سخنراني‌هاي زيادي در حسينيه ارشاد داشتند. البته در مورد حسينيه ارشاد اين نکته را نيز بايد بگويم که ابتدا من و آقاي مطهري عضو هيأت امناي حسينيه بوديم. اما هنگامي که مرحوم آقاي «شريعتي» در يک سخنراني، حضرت امام حسين (ع) را با «ارنست چه گوارا» مقايسه کرد، من و آقاي مطهري بلند شديم و همانجا استعفانامه خود را نوشتيم و به آقاي «همايون» تحويل داديم. البته بعد از آن نيز سخنراني‌هاي مرحوم مطهري قطع نشد. حتي در دوره‌اي که من رييس دانشکده ادبيات و علوم انساني بودم، دانشجويان بسياري اين درخواست را داشتند که از ايشان براي سخنراني دعوت کنيم و من هم هماره ايشان را براي سخنراني به دانشکده دعوت مي‌کردم. در واقع مرحوم آقاي «مطهري» از اين نظر بسيار خيرشان مي‌رسيد و بسيار مثمرثمر بودند. ولي بلاخره آدمي تعداد نفس‌هايي که مي‌کشد، خدا شمرده است! آدمي ناگزير از انتخاب است. اگر کسي مي‌خواهد همانند علامه طباطبايي شود، نمي‌تواند بيشتر نيروي خود را مصروف برگزاري سخنراني کند. کمااينکه هيچ يک از علما و فلاسفه ما، واعظ به معناي دقيق کلمه نبودند. البته ممکن است، گاه گاهي در طول عمرشان به طور اتفاقي براي جمعي وعظ کرده باشند. ولي شما نمي‌بينيد که «ابن سينا» و «ملاصدرا» يا «آيت‌الله خميني» و «علامه طباطبايي» که از حکماي بزرگ الهي اخير هستند، هر هفته وعظ کنند. البته واعظ بودن خودش هنر بزرگي است و من نمي‌خواهم شأن وعظ و واعظي را پايين بياورم ولي به کار بستن اين هنر نزد کسي که استعداد سرشار فلسفي دارد، نوعي تحقير همان استعداد‌اش است. واعظي نمي‌گذارد که استعداد حکمي و فلسفي شکوفا شود و چون «علامه طباطبايي» در آقاي «مطهري» استعداد فراواني مي‌ديد، دلسوز ايشان بودند که دارد بخشي از استعدادشان در اهتمام به سخنراني‌ها تلف مي‌شود.
البته به نظر مي‌رسد رسالتي که علامه طباطبايي براي خود قائل بود و بر آن اساس کتاب «اصول فلسفه و روش رئاليسم» را نوشت، اين بود که در برابر چيرگي فلسفه مارکسيستي در حوزه عمومي، فلسفه اسلامي را همچنان موجه و روزآمد نشان دهد. بر اين اساس شايد خود علامه نيز چندان مخالفتي با وعظ‌هاي مرحوم مطهري نداشت. چون اين سخنراني‌ها به نوعي در برابر سخنراني‌هاي مرحوم دکتر شريعتي که صبغه چپ‌گرايانه داشت، به روح ديانت اسلامي نزديک‌تر بود.
ببينيد! مرحوم آقاي «شريعتي» و سخنراني‌هايش فقط يک مسأله آن زمان بود. اين را هم بگويم که همه علماي قم، تهران و مشهد و شخصيت‌هايي نظير «آيت‌الله خوانساري» از اين مسأله، يعني سخنراني‌هاي آقاي «شريعتي» بسيار عصباني بودند. در عين حال، اين سخنراني‌ها بسيار مورد پسند جوانان بود و ايشان بين جوانان و دانشجويان مقبوليت بسيار زيادي داشتند. مخصوصاً آن دسته از جواناني که در خانواده‌هاي مذهبي باليده بودند و در دهه ۵۰ شمس، تمايلات مارکسيستي نيز پيدا کرده بودند. درست به خاطر دارم که «مجاهدين خلق» براي نوشته‌هاي آقاي «شريعتي» احترام بسيار زيادي قائل بود و هنگامي که ساواک اين جوانان را مي‌گرفت، در بين وسايل شان، کتاب‌هاي دکتر«شريعتي» ديده مي‌شد. البته برخي از کتاب‌هاي من هم در ميان آن جوانان ديده مي‌شد ولي براي آقاي «شريعتي» بسيار وضع خاصي پيش آمده بود و مقبوليت فراواني پيدا کرده بود. به هر حال، علما از اينکه آقاي «مطهري» کمر همت بسته است که پاسخ «شريعتي» را بدهد، خشنود بودند. چون فکر مي‌کردند که مرحوم آقاي «مطهري» از همه بيشتر اين کفايت را دارد که پاسخ شبهات مارکسيستي و قرائت چپ‌گرايانه از اسلام و تشيع را بدهد. چراکه در بين جوانان و دانشجويان دهه ۵۰ شمسي در ايران، تنها کسي که محبوبيت داشت، «مطهري» بود. شما اگر يک روحاني را از حوزه علميه قم به دانشگاه آريامهر يا پلي تکنيک مي‌برديد که سخنراني مي‌کرد، ممکن بود که در نهايت ۵۰ مستمع پاي سخنان اين روحاني مي‌نشست. ولي وقتي آقاي «مطهري» به دانشگاه‌ها مي‌رفتند، تالار لبريز از جمعيت مي‌شد. کمااينکه اگر «شريعتي» هم مي‌آمد، به همين اندازه جمعيت حاضر مي‌شد. در مجموع بايد بگويم در همين يک مورد، يعني رويارويي نظري مرحوم آقاي «مطهري» با آقاي «شريعتي»، «علامه طباطبايي» نظر مساعد داشت. ولي اين مورد، فقط گوشه‌اي از فعاليت‌هاي آقاي «مطهري» بود. چيزي که علامه آن را نمي‌پسنديدند اين بود که مرحوم «مطهري» استعداد فوق‌العاده فلسفي را صرف وعظ براي کانون مهندسين و انجمن اسلامي کند. علامه مي‌خواست که ايشان بيشتر به کارهاي پژوهشي و تأليفي بپردازد.
اما يکي ديگر از شاگردان و همراهان علامه طباطبايي که برعکس مرحوم مطهري، هيچ علقه و علاقه‌اي براي شناخت آراء فلسفي غرب نداشتند، مرحوم آقا سيد جلال‌الدين آشتياني بود. به نظر مي‌رسد که آقاي آشتياني از يک جهت که وارد کار سياسي و جنبي نشد، کاملاً آنگونه عمل کرد که علامه طباطبايي مي‌پسنديد. اما از سوي ديگر دغدغه چيرگي فلسفه‌هاي غربي را نيز نداشت. چه اينکه اصلاً عنايتي به غرب نداشت و با فکر غربي، نحوي معاندت داشت. اين نکته جالبي است. چراکه آشتياني با وجود اينکه تجربه همنشيني با ‌هانري کربن داشت، کمترين کاري در جهت آشنايي با فلسفه غربي انجام نداد.
من با مرحوم آقاي «آشتياني» نيز درست همانند مرحوم آقاي «مطهري» دوست صميمي بودم و به ايشان فوق‌العاده نزديک بودم. نمي‌شد که يکبار به مشهد بروم و ۱۰ دقيقه بعد از رسيدنم به هتل، مرحوم آقاي «آشتياني» با حجم انبوهي از نسخ خطي وارد اتاق من نشود. همان‌طور که مي‌دانيد من براي اثر ايشان به زبان انگليسي مقدمه نوشته‌ام. قبل از هر چيز بايد بگويم که مرحوم آقاي «آشتياني» درست همانند مرحوم آقاي «مطهري» واقعاً انساني ملي بودند و در فلسفه اسلامي از کساني بودند که با زبان فارسي شروع به نگارش فلسفه کردند. مرحوم«آقا سيد جلال الدين» تعصب شديد به ايران داشت و همواره مي‌گفت که عرب‌ها فلسفه فهم نيستند و تنها ما ايرانيان هستيم که فلسفه را درک مي‌کنيم. شما اگر برخي از مقدمه‌هايي که ايشان بر تصحيحات‌اش نوشته است را بخوانيد، مي‌بينيد که در آنجا به ‌انديشمندان عربي حمله مي‌برد و اين نکته بسيار واضح بود که جنبه وطن‌پرستي شديدي در کارهاي او وجود داشت. اما درباره بحث شما بايد بگويم که «سيد جلال» اصلاً و ابداً علاقمند نبود که همانند «علامه طباطبايي» پاسخي به فلسفه غربي دهد و به هيچ‌وجه ‌گرايشي نيز احساس نمي‌کرد که همانند مرحوم آقاي «مطهري» تا حدي به دنبال آشنايي با انديشه غرب رود. البته مرحوم «آشتياني» کتاب «سير حکمت در اروپا» مرحوم «فروغي» را مطالعه کرده بود و آشنايي مقدماتي با فلسفه غرب داشت. ولي در فلسفه غرب نکته‌اي درنيافته بود که برايش جالب باشد و به اصطلاح معروف «فلسفه غربي» را بوسيده بود و به کناري نهاده بود. به عبارت ديگر ايشان اصلاً دغدغه‌اي براي تقابل با فلسفه غربي يا آشنايي با بنيادهاي انديشه غربي نداشت و خودش را به طور کامل وقف احياي فلسفه اسلامي کرده بود. البته من هم در اين مسير ايشان را بسيار تشويق مي‌کردم. از شما چه پنهان من معتقدم که مسأله آشنايي سطحي با فلسفه غربي و سپس تطابق آن با فلسفه شرقي، راه به جايي نمي‌برد. من براي مرحوم آقاي «راشد» احترام فوق‌العاده‌اي قائل بودم و اخيراً هم بر کتاب تازه نشر يافته‌شان که سعي داشتند تطبيقي مقايسه‌اي ميان آراء «ملاصدرا» و «انیشتين» ايجاد کنند، مقدمه‌اي نوشتم. ولي من به خود ايشان هم عرض کرده بودم که فهميدن نسبيت «انيشتين» سال‌ها مطالعه مي‌طلبد. ابتدا بايد چند سال فيزيک نيوتوني را خواند تا بتوان پس از آن فيزيک نسبيت را خواند. ايشان سخنان ديگران درباره «انیشتين» را گرفته و مي‌کوشد با حرکت جوهري «ملاصدرا» بررسي کند. ولي مسلم است که طرف غربي قضيه مي‌لنگد؛ چراکه بايد براي فهم و مطالعه فيزيک، وقت گذاشت. اصولاً ما شرقي‌ها، اعم از هندي و ايراني و ترکي؛ اکثر کارهاي تطبيقي مان، در بخش غربي آن کمبود وجود دارد، چرا که نگاه سطحي به غرب و انديشه غربي مي‌شود. ما علماي زيادي داريم که تسلط کاملي بر فلسفه اسلامي دارند، اما به محض اينکه دو اثر مثلاً «ايمانوئل کانت» را مي‌خوانند، شروع مي‌کنند به نقد «کانت» نوشتن! اين کار اشتباهي است و من به همين دليل اصلاً مرحوم آقاي «آشتياني» را به خواندن کتاب‌هاي غربي تشويق نمي‌کردم. برعکس! من در چهره و قامت ايشان کسي را يافته بودم که هم بنيه فکري و هم جهد عملي داشت که تمام وقت به تصحيح آثار حکماي اسلامي و زنده کردن فلسفه اسلامي در دوران معاصر بپردازد. انصافاً ايشان هم اصلاً مضايقه نکردند و تا آخر عمر به کار فلسفي پرداختند. البته خدا عمر دهد به آقاي «حسن لاهوتي» که با زحماتي که براي مرحوم آقاي «آشتياني» کشيدند، در واقع به فلسفه خدمت کردند. به هر حال من هماره «سيد جلال» را تشويق مي‌کردم که کتب نادر «ملاصدرا» را تصحيح و منتشر کند و ايشان نيز اين کار را شروع کردند و در اين مسير بسيار برجسته هم بودند. متأسفانه تنها مشکلي که وجود داشت، نثر سخت و ثقيل ايشان بود که براي دانشجويان دوره دکتراي فلسفه دانشکده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران که با اين نثر قدمايي آشنا نبودند، کمي سخت بود. به هر حال هر کدام از اين بزرگاني که نام برديم از مرحوم آقاي «آشتياني» تا مرحوم آقاي «مطهري» و از «علامه طباطبايي» تا مرحوم «مهدي حائري يزدي» واجد خصوصياتي هستند که آنها را جزء جداناپذير تاريخ فلسفه اسلامي معاصر مي‌سازد.
اگر بخواهيم تا اينجا يک جمع‌بندي کنيم، به اين نتيجه مي‌رسيم که ما از يک سو با متفکراني همانند ‌هانري کربن و سيد جلال‌الدين آشتياني روبه‌رو هستيم که تنها در فکر زنده کردن فلسفه اسلامي هستند. از سوي ديگر با متفکراني همانند مرتضي مطهري و علامه طباطبايي مواجه‌ايم که در کنار پرداختن به فلسفه اسلامي، نيم نگاهي به فلسفه غربي هرچند به نحو سطحي دارند. اينکه عرض مي‌کنم سطحي به اين دليل است که مثلاً علامه طباطبايي در جلسات‌شان با‌ هانري کربن، تنها از ايشان سوالاتي در باب انديشه غربي مي‌پرسند و هيچ‌گاه پيش نيامده که علامه پس از گرفتن پاسخ از کربن، با وي يک ديالوگ انتقادي داشته باشند. پس از اين متفکران…
نه! من با اين حرف شما مخالف هستم و اجازه بدهيد قبل از اينکه سوال‌تان را مطرح کنيد، به اين مسأله پاسخ دهم. من ساليان درازي مترجم اصلي گفت‌وگوي بين مرحوم «علامه طباطبايي» و مرحوم «هانري کربن» بودم. معمولاً «کربن» در فصل بهار که در فرانسه بود و مسائل فلسفي تازه و در سطح بالا در آنجا طرح مي‌شد يا هنگامي که در فصل تابستان به همراه «لويي ماسينيون» در کنفرانس «ارانوس» که به افتخار «يونگ» تشکيل مي‌شد شرکت مي‌کرد، مسائل را جمع‌بندي مي‌کرد و در فصل پاييز که به تهران سفر مي‌کرد، گزارشي از آخرين مباحث را با خود به ايران مي‌آورد. در ايران نيز اولين جايي که کربن در آنجا بحث فلسفي مي‌کرد، جلساتي بود که با «علامه طباطبايي» داشت. مثلاً مي‌گفت که در زمينه تاويل و هرمنوتيک بحثي با «باشلار» داشته است و نظر خودش را نيز بيان مي‌کرد. علامه در مورد اين بحث هرمنوتيک که مطرح مي‌شد، کاملا تدقيق مي‌کرد و اگر ابهامي مي‌يافت از کربن سوال مي‌کرد و يک ديالوگ فلسفي شکل مي‌گرفت. شما اگر به چند جلد گزارش اين جلسات که چاپ شده است نگاه کنيد، متوجه مي‌شويد که علامه دارند به يک مبحث کلي فلسفي پاسخ مي‌دهند. البته هدف علامه اين نبود که مطلبي را از فلسفه غربي از زبان کربن فراگيرند، بلکه درصدد بود تا پاسخي اسلامي به افکاري دهند که ممکن است گزندي براي تفکر اسلامي محسوب آيد. در حالي که «مرحوم مطهري» که در اکثر جلسات نيز حضور داشت، در صدد بود تا بداند نفس تفکر غربي چيست و ايشان گرايش بيشتري به فلسفه غربي داشت. درست همان‌طور که مرحوم آقاي «حائري يزدي» به فلسفه غربي ‌گرايش داشتند و البته کسي مثل مرحوم آقاي «آشتياني» اصلا‌ً گرايش نداشت.
اما در اينجا بايد به خود شما و همچنين دکتر مهدي حائري يزدي بپردازيم که جزء آن دسته متفکران اسلامي هستيد که در عين پرداخت به فلسفه اسلامي، انديشه غربي را نيز تحصيل و تدقيق کرده‌ايد. اگر موافق باشيد ابتدا به مرحوم حائري يزدي بپردازيم. ايشان از يک طرف پروژه تأليفي و فرم فکري‌شان بسيار تشابه به‌انديشمندان قدمايي عالم اسلام است که از وجود‌شناسي در هرم هستي شروع مي‌شود و به فلسفه مدني در حکمت و حکومت مي‌رسد. از سوي ديگر اما تفاوت جدي با انديشه قدمايي اسلامي و حتا متفکران معاصر مسلمان نظير علامه طباطبايي و مطهري و شما دارد. جايگاه مرحوم حائري در تاريخ فلسفه اسلامي معاصر و همچنين نسبت ايشان با فلسفه غربي را چگونه مي‌بينيد؟
ببينيد! مرحوم آقاي «حائري يزدي» اسفار اربعه را نزد مرحوم «آيت‌الله خميني» خوانده بودند و هميشه مي‌گفتند ايشان در تدريس اسفار، به جنبه‌هاي عرفاني بيش از جنبه‌هاي استدلالي توجه دارند. در حالي که خود آقاي حائري جنبه‌هاي استدلالي را مي‌پسنديدند. اين نکته خودش بسيار گويا است؛ چراکه مرحوم «آيت‌الله خميني» يک عارف بودند که در عين حال فيلسوف هم بودند. اما مرحوم آقاي «حائري» فيلسوفي استدلالي بودند که عرفان را نيز در دستور کار خود داشتند. فرق ميان من و مرحوم آقاي «حائري يزدي» نيز در همين نکته است که ايشان بيش از اندازه به مباحث استدلالي توجه دارند…
البته دکتر حائري يزدي نيز اين انتقاد را به شما داشته‌اند که فقط به اشراق و عرفان عنايت داريد و به مباحث استدلالي کمتر مي‌پردازيد…
همينطور است! با وجود اينکه من فوق‌العاده با مرحوم آقاي «حائري» دوست بودم و حتي کتاب «علم حضوري» ايشان با نظارت من به انگليسي ترجمه و منتشر شد و اتفاقاً بسيار هم مشهور شد. چون در آن روزها نخستين اثري بود که سنت فلسفه ايراني را در خود داشت و يک ناشر معتبر، که دانشگاه نيويورک باشد آن را منتشر كرد. مي‌خواهم بگويم که من احترام زيادي براي تفکر ايشان قائل بودم. ولي ايشان کاري که کرد اين بود که فقط به يک نحله تفکر غربي اعتنا کرد و آن هم منطق تحصلي ثبوتي است که آن را تحت عنوان «پوزيتيويسم آنگلوساکسوني» مي‌شناسند. به عبارت ديگر مرحوم آقاي «حائري» به فلاسفه‌اي همانند «برتراند راسل» و « لودويگ ويتگنشتاين» توجه نشان داد و به فلاسفه‌اي مثل «مارتين ‌هايدگر» و «ادموند هوسرل» که فيلسوفان فلسفه قاره‌اي هستند، بي‌اعتنا ماند و البته اصلاً به «اگزيستانسياليسم» علاقمند نبود و تنها به وجه منطقي فلسفه تحليلي توجه نشان مي‌داد. ايشان در دانشگاه‌هاي «تورنتو»، «هاروارد» و «آکسفورد» با متفکران بزرگي همانند «کوآين» سر و کار داشت. من بر عکس مرحوم آقاي «حائري» و با وجود اينکه بيش از ايشان رياضيات خوانده‌ام، خيلي مخالف فلسفه تحليلي-منطقي بودم. فلسفه‌اي که مرحوم آقاي «حائري» به آن مي‌پرداخت، با سرشت من جور درنمي‌آمد و به همين خاطر از قفس اين فلسفه پريدم و خود را در آسمان اشراق رها کردم. اما ايشان مي‌خواست به درون آن قفس برود! به هر حال نبايد ناگفته گذاشت که حائري کارهاي بسيار عميقي در اين رشته و تخصص مطالعاتي خود کرد و مورد احترام واقع شد. اما کار مرحوم آقاي «حائري» با کار سه نفر ديگر بسيار متفاوت بود. اما اينکه کار کدام يک از اين افراد مهمتر و بهتر بوده است، بستگي به ديدگاه کسي دارد که مي‌خواهد به اين پرسش پاسخ دهد. نظر من هماره اين بوده است که فلسفه جديد غرب، از زمان دکارت به اين سو، يک اشتباه بزرگ است. درست همانند يک ساختماني که از ابتدا بنياد کج داشته است. البته اين نکته را از روي جهل و تعصب نمي‌گويم؛ چه اينکه من بارها هگل را به زبان آلماني و دکارت را به زبان فرانسوي خوانده‌ام و مرور کرده‌ام. اما همه آنها را بوسيده‌ام و به کنار گذاشته‌ام. چون به نظر جدايي مطلقي که دکارت ميان «موضوع داننده» و «موضوع دانسته شده» و ميان «عالم» و «معلوم» وارد کرد، چنان فلسفه غربي را دچار مشکل کرد که در نهايت به الحاد کشيده شد. اين در حالي است که در فلسفه اسلامي همواره ميان «عالم» و «معلوم» اتحاد است. من از همان روزي که رشته فيزيک را ترک کردم و رشته فلسفه را برگزيدم، به خاطر «خدا» و «متافيزيک» بود. اين است که من احياي فلسفه اسلامي و حکمت الهي ايران را از هر چيز ديگري مهمتر مي‌دانم. به همين دليل کار «کربن» و «آشتياني» را بيشتر قابل قبول مي‌دانم. چه اينکه من معتقدم فلسفه‌اي ارزشمند است که مبتني بر اصالت باشد. من هيچ وقت اشتياقي به هضم شدن در فلسفه‌هاي ديگر نداشتم، ولي آنهايي که بتوانند فلسفه‌هاي ديگر را ترجمه کنند و بتوانند مواد اوليه‌اي فراهم کنند که متفکران و انديشمندان بتوانند همزمان با خواندن فلسفه و حکمت اسلامي، انديشه غربي را نيز دنبال کنند، مورد احترام من هستند. حتي ترجمه متون پوزيتيويستي توسط آقاي «بزرگمهر» با تشويق من بود که انجام شد. در حالي که مي‌دانيد که من بسيار بسيار با اين انديشه مخالفم، اما تعصب ندارم و وقتي رييس دانشکده ادبيات و علوم انساني شدم، کرسي تدريس فلسفه آنگلوساکسون را به فلسفه آلماني و فرانسوي افزودم.
اما من فکر مي‌کنم شما اشتراکي که با مرحوم حائري يزدي داريد اين است که هر دوي شما تحصيل‌کرده آکادمي غربي و بر طبق آموزش عالي مدرن هستيد و از اين جهات نمي‌توانيد متفاوت با مرحوم مطهري و طباطبايي نباشيد که تحصيلات مدرن نداشتند.
فلسفه‌اي اصيل است که از راه عقل، به مقصد خداوند منتهي شود؛ اگر غير از اين بود من اصلاً دنبال فلسفه نمي‌رفتم. البته اين تذکر را بايد داد که فلسفه، دين نيست و هيچ ديني بدون فلسفه نمي‌تواند زنده بماند و هيچ فلسفه اصيلي نيز نمي‌تواند به خداوند نرسد. به همين جهت هم من تفکيک مطلقي بين اهداف خودم و «علامه طباطبايي» نمي‌توانم قائل باشم. کاري که مرحوم آقاي «حائري» و من آن را انجام داديم و ديگراني نيز هستند که انجام مي‌دهند، اين است که پايه‌اي درست شد که تفکر اصيل اسلامي بتواند با خوانش انتقادي فلسفه غربي، فصل جديدي به تاريخ خودش بيفزايد که اصالت داشته باشد، نه اينکه فقط در فلسفه غربي بلعيده شود. چون وقتي فلسفه يک تمدن بلعيده شود، همه آن تمدن بلعيده شده است. تمام تمدن ما وابسته به جهان‌بيني ماست و اصالت فکري و فلسفي، پايه و اساس تمدن و ديانت ماست. به همين جهت بايد کوشش شود که اين پايه و اساس حفظ شود.


4 نظر

  1. دانا گفت:

    0

    0

    البته بدون شک این نویسنده و دیگر جوانان فرهیخته لاری که در شهرهای بزرگ درس خوانده و به مراتبی رسیده اند مایه مباهات و سربلندی هستند و باید همگان و مسئولان قدرشان را بیشتر بدانند؛ اما نکته بسیار مهم این است که اگر اینها نسبت به موطن خود احساس غریبگی و دوری‌اندیشی کنند، بسیار مایه ناراحتی است!!…
    مثل معروفی است که: درخت زمانی میوه و بارَش سنگین می شود، افتاده‎‌تر میشود؛ انسانها هم باید همینطور باشند. البته بسیاری از ما که سالها در فضای شهری کوچک زیسته‌ایم و معمولاً در بسیاری زمینه های فرهنگی، اجتماعی، علمی و فناوری چند سال از شهرهای بزرگی مثل تهران عقب بوده‌ایم، این استعداد را داریم که با دیدن یک محیط بازتر و پیشرفته‌تر و یا زندگی در آنجا، بقول بعضی‌ها، جو ما را بگیرد!! اما صمیمانه برای خودم و هم سن و سالان خود و همه فرهیختگان آرزو میکنم که خودمان، هویت‌مان، شهرمان و مهمتر از همه دوستان قدیم‌مان را از یاد نبریم؛ البته زمانی که به جا و یا جاهی رسیدیم!!!

  2. محمدرضا. م گفت:

    0

    0

    به حامد زارع افتخار مي كنيم. هميشه مطالب او را در نشريات مهرنامه و آسمان پيگيري مي كنم. باز هم مطالب آقاي زارع را در اين سايت كار كنيد.

  3. دوست قديمي گفت:

    0

    0

    لطفا مصاحبه هاي ديگر آقاي زارع ازجمله با سروش دباغ و دكتر ديناني هم در اين سايت بنويسيد.

  4. 0

    0

    ممنون اززحمات شما لطف کنید و ازآقای زارع بیشتر مطلب بگذارید.

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان