میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۵ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۲۳ ب.ظ سرویس:یادداشت یک دیدگاه 205 بازدید

میوه نارس!

میوه نارس!

حجت دهقانی:

«در زمان تبلیغات انتخابات، صریح ترین بحث در دانشگاه شیراز صورت گرفت. این دانشگاه سه قسمت بود. راست و چپ و میانه. من گفتم برخی مسائل هست که کار دولت نیست اما دولت می تواند شرایط را فراهم کند. من تلاش خود را برای حل مسائل اجتماعی می کنم. واجب هم نیست همه چیز را آدم اعلام کند. پیش از موعد اعلام کردن، چیدن میوه نارس است.» (نشست خبری رئیس جمهور روحانی – ۷ شهریور ۱۳۹۴)

***

در زمان های خیلی دور پرتقالی بود به نام هاملین که به همراه خانواده اش در یک خانه محقر زندگی می کرد. هاملین قصه ما بزرگ شده بود اما رنگ نمی گرفت. همه هم سن و سالانش نارنجی بودند اما او هنوز سبز مانده بود.

یک روز بالاخره کاسه صبر هاملین لبریز شد و تصمیم گرفت تا آخرین راه هایی که به ذهنش می رسد را امتحان کند. پیش همه دکترها و مهندس ها رفت. به هر دوا و هرمونی که فکرش را بکنید دست زد؛ اما انگار مادربزرگش راست می گفت: «هاملینکم، تو نفرین شده ای و اول باید آن طلسم برطرف شود.» پس رفت پیش موز جادوگر تا راه حل را به او نشان بدهد.

موز گفت: «اول باید گوجه و سیب زمینی پشندی را برایم پیدا کنی تا راهنمایی ات کنم‌.» هاملین رفت و خیلی زود آنها را کت بسته و کشان کشان آورد. موز سوتی زد و خیارها که پشت پرده قائم شده بودند، آمدند و گوجه و سیب زمینی را با خود بردند.

موز گفت: «حالا برو پیش گل اختر، بقیه اش را او به تو خواهد گفت. امیدت را از دست نده.» رفت و رفت تا رسید به گل اختر. ماجرا را برایش تعریف کرد‌.

اختر آهی کشید و گفت: «موز از تو سوء استفاده کرده است. کاری از دست من بر نمی آید. تو باید بروی پیش کرم گلوگاه انار.» هاملین، ناراحت اما امیدوار، رفت تا رسید به انار.

– «سلام انار، کرم گلوگاهت خونه است؟ من این مشکل را دارم، می تواند حلش کند؟»

– «سرش شلوغ است. فکر هم نمی کنم در توانش باشد. شاید کیوی بتواند.»

– «کیوی سلام، تو می توانی؟»

– «نه، انار شوخی کرده؛ برو شاید گلابی بتواند. امیدوار باش.» رفت و رفت و رفت تا گلابی را دید.

– «گلابی من از راه دوری آمدم، رنگم عوض نمی شود. باید چیکار کنم؟» گلابی چند لحظه ای همان طور نگاهش کرد و بعد مثل گاو سرش را انداخت پایین و رفت. هاملین خسته و کوفته به خانه برگشت.

فردا صبح زود رفت پیش موز جادوگر تا پوستش را بکند اما دید موز نیست. عصبانی شد و فکر کرد حتما رفته پیش دوست صمیمی اش گل اختر؛ رفت اما گل اختر را هم ندید. سراغ انار و کیوی و گلابی هم رفت اما هیچ کدام نبودند.

ناامید داشت به خانه اش برمی گشت که در راه بادمجان را دید که به درختی تکیه داده‌. بادمجان گفت: «چرا ناراحتی؟» هاملین که بغض کرده بود، سفره دلش را باز کرد. بادمجان سری تکان داد و گفت: «آنها قصدی نداشتند، فقط نمی خواستند ناراحتت کنند. چون هیچ راهی برای رسیدنت وجود ندارد. تو نارس چیده شدی و  باید با این وضعیت کنار بیایی ولی سعی کن امیدت را از دست ندهی!» بعد هم سوتی زد و همه میوه ها از پشت درخت بیرون آمدند و دست در دست یکدیگر دور هاملین چرخیدند و شعر خواندند تا او از این فکر و خیال های خام در بیاید!


1 نظر

  1. من درد مشترکم گفت:

    0

    0

    بسیار قابل تامل ….

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان