میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۲۱ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۶:۴۵ ب.ظ سرویس:مطلب شما 16 دیدگاه 1,338 بازدید

نوستالژی درخت لیموی خانه پدری

نوستالژی درخت لیموی خانه پدری

سعیده آرین، گرافیست و نویسنده لاری ساکن تهران مدتی است در صفحه اینستاگرام خود متونی عموما از خاطرات گذشته و کودکی هایش می نویسد و تصویرسازی می کند. آرین در این یادداشتها با استفاده از زبان محاوره ضمن خاطره گویی بخشی از سنت و باورهای مردم لارستان را نقل می کند. در این بخش می توانید یکی از نوشته های او را بخوانید:

***

saeedeh-aryan2حیاط خانه ما ۴ درخت داشت که هر کدام به اسم یکی از بچه ها بود، بابا آنها را به نیت بچه ها کاشته بود، درختِ طاهره پرتقالی با ثمره ی کوچک و سبز ولی با طعمی خوب بود، درخت انارِ حبیب یک وقت هایی چندتا انار کوچولوی مریض می داد و گُل های قرمز نارنجی خوشکل داشت که دلم برای آنها ضعف می رفت؛ ولی از همه بهتر نارنجِ گلچهره بود که عطر بهارش آدم را مست می کرد و وقتی نارنج ها می رسید از هر شاخه اش ده پانزده تا نارنج آب دار می زد بیرون. به قول ما لاری ها «جلییل نارنج می شد»…

یک درخت لیموی خاک برسری هم بود که ثمر نمی داد، حتی شکوفه هم نداشت! درخت من! با برگ های کوچک و کلی تیغ!

هر سال منتظر بودم یک حرکتی بزند و من را از شرمندگی درآورد ولی بی رگ تر از این حرفها بود! نمی دانم چرا فکر می کردم ثمر ندادنش می تواند ارتباطی با درس نخواندن من داشته باشد، که البته اگر این هم بود کاری از دستم برنمی آمد!

بابام می گفت ریشه اش به سنگ خورده و با خودم می گفتم چرا درخت من باید ریشه اش به سنگ بخورد! احساس مسئولیت عجیبی داشتم و آن درخت عین خیالش نبود! زیر فشار افکار عمومی برای رفع بی آبرویی از درختم یک بار چند تا لیمو انداختم پای باغچه و ناشیانه ادعا کردم که درختم ثمر داده! بی فایده بود و به جز اینکه بهانه ای جدید برای کل کل کردن دست حبیب داده باشم، نتیجه دیگه ای نداشت!

چند سال گذشت و درختم سال به سال زرد و زردتر شد تا اینکه روزی «مش غنی» آمد و از ریشه درآوردش! با خودم فکر کردم شاید لیمو هم مثل هلو در لار ثمر نمی دهد! بالاخره خاک باغچه را به نیت خارج کردن سنگ های آن، عوض کردند اما دریغ از یک قلوه سنگ!

وقتی «باغ شهری»ها در لار ساخته شدند تا ندیدم باورم نشد. این همه درخت لیمو در لار باشد با لیموهای آبدار و بزرگ! انگار داشتند به من می خندیدند و می گفتند: «دیدی درس نخواندی درختت ثمر نداد! صاحب های ما همه بچه درس خوانند!»

چند وقت بعد دایی مامانم (مرحوم محمد باقر افتخار) جای درختم یک نخل کاشت. هیچوقت نتوانستم به عنوان درخت خودم آن را بپذیرم. این نخل جای درخت من نشست و جا خوش کرد و ثمر هم داد؛ خرمای خاصیویی که طعمش بی نظیر است و مزه خانه پدری را می دهد و خاطرات درخت لیمویم را برایم تداعی می کند!

wee

مطلب مرتبط:

حنایی که برایم خیلی رنگ داشت/ سعیده آرین


16 نظر

  1. جهاندیده -لارستان گفت:

    0

    0

    خیلی زیبا بودسعیده جان.
    غریبِش از غریبی تَـنْْـدُرُس بِش و آوِِِّه غریبی تَکَپ گرم نـِبـو

  2. جواد سیلانی نظافت گفت:

    0

    0

    خدا رحمت کند پدرت را . خیلی آدم با صفایی بود . حاضر جواب و شوخ طبع . با حرکات و رفتار خاص و شیرین .

  3. مریم گفت:

    0

    0

    احسنت سعیده جان،خدا رحمت کنه دایی وزن دایی عزیز. انشالله موفق باشی متن
    زیبایی بود،همیشه درخت فاطمه هم لیمو بود و بی ثمر نه تنها درخت تو

  4. مجید بامدادی گفت:

    0

    0

    خیلی دلنشین بود

  5. ناشناس گفت:

    0

    0

    زیبا بود زیبا .ماشاا…

  6. راحله گفت:

    0

    0

    خيلي زيبا بود خدا رحمت كنه خانم روانبخش معلم كلاس سوم دبستانم

  7. مجید توکل گفت:

    0

    0

    خیلی عالی بود من رو هم غرق در خاطرات کردی مجید توکل همسایه قدیمی خدا بیامرزه مامان و بابا

  8. ناشناس گفت:

    0

    0

    تز دل ا فصیل!

  9. پروانه مهندسی گفت:

    0

    0

    زیبا ، ساده و دلنشین،

  10. رستم گفت:

    0

    0

    چه قلم روان و جذابی!
    از خواندنش لذت بردم.
    چند وقتی بود مرغ خاطراتم اینگونه به سمت کودکی هایم اوج نگرفته بود.
    سپاس

  11. Saeed M ahmoodian, M.D. گفت:

    0

    0

    Azizam Saeeda Naveshteh-at mesl hamisheh zibaa o jazaab ast va be man lazat daad. Man Evazi am vali class 2 dar Lar khaundam.
    bish az 60 salast digar Lar nadide-am vali in naveshteh-at mara be Lar aavard ke az nakhl baalaa miraftam va kharak o dombaaz on michidam. Az to mamnoonam ke maraa be yaad 60-70 saal pish dar Lar andaukhti. Saeed Mahmoodian, M.D.

  12. مرتضی گفت:

    0

    0

    لذت بردم
    احسنت

  13. مصطفی فراغت گفت:

    0

    0

    بسزار زیبا همیشه بی نظیرید

  14. بهزاد قناعت پیشه گفت:

    0

    0

    سلام خانم آرین
    جای جای نوشته شما بوی کوچه های قدیم لار میداد که بوی لیمو فضای کوچه ها را عطرآگین میکرد.من با یادداشت شما روحم را به خانه پدری پرواز دادم.خانه ای که مملو از آرامش و شیطنت های کودکیم بود. خانه ای که الان بوی مجتبی میدهد و خاطراتش را برایم زنده می کند.خدا پدرتون رو رحمت کنه که نام نیکی از خود به جا گذاشت. مرحوم رحیم آرین برای همیشه به اداره ارشاد لارستان آبرو داد. یادش بخیر

  15. ح.د. وطن دوست گفت:

    0

    0

    بسیار زیبا بود. کاش باز هم بنویسید.

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان