میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در10 ژانویه 2020 ساعت 4:24 ب.ظ سرویس:برگزیده ها, مطلب شما بدون دیدگاه 146 بازدید

همه ما یک «ملت» هستیم

همه ما یک «ملت» هستیم

چگونه «حاج قاسم سلیمانی» از مردم، «ملت» ساخت؟!

محمدجعفر رزاقیان: به شخصه از حوادث آبان دلگیرم. به شخصه، از سیاست های داخلی امروزِ جامعه، رضایتی ندارم. به شخصه، امیدم به جریان های سیاسی ته کشیده است. به شخصه طعم باتوم را چشیده و حتی زندان سیاسی را تجربه کرده ام و به شخصه سالها در انزوا، تنهایی، تحقیر و بی اعتنایی  زندگی کرده ام.

اما… اما وقتی صبح گاه جمعه خبر شهادت سردار سلیمانی را شنیدم، به شخصه شکستم. چنان داغی بر دلم احساس کردم که به یاد از دست دادن پدرم افتادم. از فردا همان پیراهن تیره ای را پوشیدم که فقط در محرم به تن می کنم.

به شخصه مدت هاست که در تلاشی جدی و مستمر، سعی دارم تا بتوانم اشتباهات داخلی حاکمیت را از اصل نظام، مبانی انقلاب و استقلال امروز سرزمین اَم، تفکیک کنم.

مدت هاست تلاش می کنم تا خشم خودم را از فرآیندهای غلط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی به سوی محنت کشان صدیق این سرزمین، پرت نکنم.

مسئله مهمی که امروز باید بتوانیم درک کنیم. این است که همه ی ما، با هر طرز تفکر و سلیقه ای، در هر طیفی، با هر اختلافی، بر هر طریقت و مسلکی، یک ملت هستیم. همه ی ما یک ملت هستیم. با خودتان تکرار کنید. مِ لَّ تْ

و نبایستی مفهوم ملت و تجربه های ملی و دینی خود را مخدوش، مصادره یا محدود به خود کنیم.

هر کدام از ما در هر طیف فکری که قرار داریم موظفیم، با ذهنی باز و عاری از خشم، مسیر طی شده این ملت را ببینیم، به آن احترام بگذاریم…

مسیر طی شده ای که در آن صدها سال هزینه زمانی و میلیون ها تَن هزینه جانی برای استقلال و آزادی داده است.

مسیر طی شده ای که در آن، دخالت خارجی و «استعمار» یک شوخی نبوده، یک سوتفاهم نبوده، یک توهم نبوده. واقعیت تلخ و سنگینی بوده که در کنار استبداد، قرن ها این سرزمین را در شیب سقوط قرار داده است.

خشنودی عده ی اندکی از ترور یکی از شریف ترین و عزیزترین سربازان این مملکت، خشنودی خشم اَفرینی است.

من دوست ندارم به کسی برچسپ بزنم، دوست ندارم کسی را مورد قضاوت های کلی و نادرست قرار بدهم. اما به راستی باید تامل کنیم، با هم گفت و گو کنیم و کوشش داشته باشیم تا بسترهای مناسب تری برای گفت و گو میان طیف های گوناگون جامعه فراهم کنیم و بدین گونه، به درک درستی از شرایط خود و دیگران برسیم.

مسئله صرفاً خشم یا خشنودی از شهادت سردار عزیز ما نیست، فضای دو قطبی موجود، ریشه های عمیق تری دارد. اما این اتفاق تلخ، پرده از واقعیت های تلخی برداشته است.

در فضای روشنفکری ما مدت هاست که مفهوم استعمار، غایب است. از گزاره های پژوهشی و کُنش های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی بسیاری از این طیف حذف شده، درست همانطور که مفهوم استبداد و معضلات استبداد از فضای فکری عده دیگری حذف شده است.

وقتی همه چیز سیاسی و حتی حقیقت قربانی منافع سیاسی گروه های مختلف جامعه می شود، وقتی ما به جای گفت و گو در حال جنگ با هم هستیم، وقتی که خیلی از افراد جامعه در هر اردوگاه سیاسی، دیگری را به شَر تبدیل می کنند و خود را و خودی را «خیر» قلمداد می کنند، وقتی صدا و سیمای ما ورشکسته است، وقتی نمی توانیم برنامه هایی توانمند برای پاسخگویی به نیازهای گوناگون افراد جامعه داشته باشیم، وقتی نمی توانیم با مردم-با همه ی طیف های مردم- حرف بزنیم و میان خود و آنها تعامل برقرار کنیم، وقتی فضای برخی از روشنفکران ما در ستیز مطلق با سنت است، و از سوی دیگر فضای برخی از مذهبیون فاقد شناخت جامعی از غرب است، وقتی که میان همدیگر خط می کشیم، همدیگر را به راحتی خط کشی می کنیم، وقتی نمی توانیم مرهم دردهای همدیگر باشیم، وقتی شانه هایمان برای دیگری آغوش نیست، در چنین شرایطی هنگام بروز اتفاقات سهمگین، نه تنها نمی توانیم به وحدت انسانی برسیم، در برخی مواقع دشمن یکدیگر هم می شویم.

در چنین شرایطی است که نمی توانیم به درک و قدر سرمایه های ملی برسیم، منابع انسانی خودمان را بشناسیم و در کنار یکدیگر برای مفاهیم مشترک و مورد اتفاق تلاش کنیم، با وجود همه ی تفاوت هایی که داریم.

چه بسیار لحظات تلخ یک ملت، چه بسیار لحظات سخت یک سرزمین، که وقتی با همدردی افراد آن  گره می خورد به حماسه، به تاریخ، به نقطه عطف تاریخ تبدیل می شود. و چه بسیار لحظه های شادی که وقتی از سر ناآگاهی و خشم یک ملت رقم خورده باشد، به رخ دادن فاجعه  منجر می شود.

سردار سلیمانی از بین ما رفت. انسانی که ایثار، خلوص، اخلاق، وسعت نگاه و پاکی او از ثروت های سیاسی و مطامع دنیوی، بر همه روشن بود. پیدا بود.

او دیگر تاب ماندن نداشت. او سردار بود و سردار شد. شهید بود و به شهادت رسید.

به شخصه این روزها با خود فکر می کنم، چه سرزمین ها و ملت های بی تاریخ و قهرمانی هستند، که آرزو دارند کسی چون سلیمانی داشته باشند. سلیمانی نه… یک دهم انسانی چون سلیمانی داشته باشند.

فراتر از آرزو، حسرت دارند. داغ داشتن کسی مثل او را دارند و از فقدان کسانی چون او، او را در رویای خود خلق می کنند.

چه ملت های بی تاریخ و قهرمانی که آرزو دارند کسانی چون او را داشته باشند. تا بتوانند با چنین انسان هایی مسیر سعادت و ترقی خود را در تاریخ پیدا کنند. تا بتوانند محبوبیتِ بی نظیر انسان هایی چون او را در فضای اجتماعی، فرهنگی و سازندگی، به حرکت، به جریان و به توفیق تبدیل کنند. تا بتوانند ملت سازی کنند، ارزش های اخلافی، فردی، اجتماعی و ملی تولید کنند. اما ما نمی توانیم. ما نمی توانیم چرا که چشم اندازهای مشترکی نداریم،

ما نمی توانیم چرا که منافع ملی مشترک و مورد تفوق با یکدیگر نداریم…

بر خلاف خط قرمزهای سیاسی و جناحی فراوان، خط قرمزهای ملی نداریم. ما نمی توانیم چرا که در جنگ با یکدیگریم… ما نمی توانیم چرا که از چرخه ی سرکوب گر و سرکوب شده خارج نمی شویم…

هنوز خون سردار سلیمانی خشک نشده، عده ای در فضای مجازی به لشکرکشی پرداخته اند و با تهدید و تحقیر و خشم با کسانی روبرو می شوند که در سوگ و رثای شهادت سردار عزیز این ملت به سر می برند؛ از سوی دیگر لشکر خشمگینی در تقابل با این جریان شکل می گیرد که نمی توانند این بی تفاوتی یا هلهله را تحمل کنند – که حق دارند-

هنوز خون سردار خشک نشده است که  می بینم عده ای -هرچند اندک-  تهدید و حمله به دستگاه دیپلماسی و مجلس را شروع کرده اند و حرف از جنایت و خیانت می زنند. حرف هایی که تا پیش از این هم با استدلالات دیگری مطرح می کردند.

نه… رسم رستگاری یک ملت نمی تواند این باشد.

پی نوشت:

*این یاداشت در نقد فضایی است که میان طیف هایی از افراد جامعه شکل گرفته است که واقعیت دارد و احتمال گسترش.

*فضای همدلی این روزهای کشور کم نظیر است.


ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان