میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در13 اکتبر 2014 ساعت 9:27 ق.ظ سرویس:یادداشت 5 دیدگاه 2,277 بازدید

هنرِ ماندگار: جنگ دیرینه حافظ با ستمگران و سالوسان

هنرِ ماندگار: جنگ دیرینه حافظ با ستمگران و سالوسان

مباش در پـی آزار و هـر چـه خواهی کن/ که در طریقتِ ما غیر از این گناهی نیست

Emami2محمد مهدي امامي: دوره دوم حیات حافظ از تسلط امیر مبارزالدین بر شیراز و فرار و مرگ ابواسحق تا کوری و مرگ مبارزالدین مظفری است. مبارزالدین، دائم الخمر دیروز و زاهد و محتسب امروز، شاهی ریاکار و دین فروش بود و تسلطش بر شیراز و شیرازیان نامبارک. او بساط زهدِ ریا گسترد و قرآن را دام تزویر کرد. دیگر اهل نظر خاموش بر کناره می روند و زهد فروشان گران جان در فریاد و غوغایند. خاک، حتی بوی خون و رنگ ماتم دارد که دیگر صدای گام مهربانی از آن بر نمی خیزد. «بلبلان خاموش و گل بی رنگ و بوست».

در این دوره هر دمی، غمی بر دل حافظ می نشیند و بار اندوهی سنگین پشتش را دوتا می کند. ظلمتِ ظلم، روزِ شیراز را شبی قیرگون کرده و حافظ در انتظار ستاره سحری و خضر راهی است. شاعر در این دوره به عرفان روی می کند و جوشش درونی اش آغاز می شود.

در اندرون من خسته دل ندانم کیست/ که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

در اجتماع عصر حافظ بودند مردمانی نامتعادل و لبریز از خشم و خشونت و سطحی نگر که از دیدن چهره های شاد و لبان خندان نفرت داشتند و حتی استفاده خلایق را از نعمات خداوندی و امکانات معقول مکروه می شمردند. در گذشته ای نه چندان دور در همین کشور خودمان، بودند مردمانی که با شنیدن نغمه تاری یا آوای نایی خون در رگ هایشان به جوش می آمد و آلت طرب را بر فرق نوازنده اش می کوبیدند و کمال ایمان را در این می دانستند که آدمیزاده باید از دیدن و شنیدن هر چه مایه نشاط روح است پرهیز کند. ظاهراً با همین سختگیری های نامعقول است که مرد مردانه ای چون مولانا با احاطه ای که بر معارف اسلامی دارد و با تعمقی که در نکات قرآنی کرده است به اعتراض

برمی خیزد و در شاه غزل لبریز از شور و نشاطش می گوید: «باز آمدم چون عید نو، تا قفل زندان بشکنم» و به شیوه خاص خود می گوید که: بساط عالم هستی سفره نعمت خداوندی است و ما آدمیزادگان میهمانان این خوان نعمت.

از این مدعیان در همه دوران ها و در همه جا بوده اند و منتظر فراهم شدن مجالی تا طعم زندگی را در کام همگان تلخ تر از زهر کنند، و وجود امیر مبارز فرصت مناسبی به دست این جماعت پیرو داد. اما هر چه عارفان روشن بینِ مردم شناسی مثل حافظ نالیدند که:

جفا نه شیوه دین پروری بود، حاشا/ همه کرامت و لطف است شرع یزدانی

این عُمّال به روی مبارکشان نیاوردند، چون عاشق تخته و شلاق بودند و زدن و کشتن و دریدن.

جوهر ایمان حافظ جنگ با سالوس است و دروغ و تظاهر، بلای جانسوز ایمان گدازی که از هر خوره و سرطانی بدتر است و علاجش مشکل تر، آفتی که چون موریانه ارکان عقیده و ایمان راستین خلایق را می خورد و جامعه را به چنان بیراهه ای می کشاند که از هر کفر و الحادی عواقبش سهمگین تر است.

اگر سری به تاریخ عصر حافظ بزنیم و طعم خشونت های ابله فریب حکومت امیر مبارز را بچشیم متوجه ریای ایمان سوزِ مردی می شویم که با لقب پرطمطراقِ «مبارزالدین» به مبارزة با دین و معنویات برخواسته است.

حافظ مردانه در برابر ستمگری های افرادی مثل امیر مبارز می ایستد، «اِستاده ام چو شمع مترسان ز آتشم» و در اثنای غزل، مؤثرترین شبنامه های روزگار را در بیان ستمگری و تجاوزات آنان در جامعه روزگار خویش

می پراکَنَد و مردم را به مقاومت دعوت می کند. به این نمونه ها توجه شود:

بود آیـا کـه در میکـده ها بگشایند/ گره از کـار فـرو بسته مـا بگشایند

در میخـانـه ببستنـد خدایـا مپسند/ که در خـانـه تزویر و ریـا بگشایند

اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند/ دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

***

اگر چه باده فرح بخش و باد گُلبیز است/ به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

صُراحِئیّ و حریفی گـرت بـه چنگ افتد/ به عقل نوش که ایام فتـنـه انگیز است

در آستیـن مرقـّع پیاله پنهان کن/ که همچو چشم صُراحی زمانـه خونریز است

به آب دیده بشوییم خرقه ها از می/ که موسـم وَرَع و روزگـار پرهیـز اسـت

***

 در این چنین غزل ها واضح است که محتسب کیست و مقصودش از دین چیست. اما حافظ بدین واقعیت هم اعتقاد دارد که وضعی بدین آشفتگی و حکومتی بدین تجاوزگری قابل دوام نخواهد بود، «این بنایی است که البته خِلل خواهد یافت» و میزان صبر و ستم کَشی مردم هم حدی دارد.

hafeziyeh

پس از برکناری امیر مبارزالدین «محتسب»، پسرش شاه شجاع جوان بر تخت پدر نشست و شیوه ای کاملاً بر خلاف او اختیار کرد که ناگزیر بود، زیرا مردم از خشکه مقدسی های همراه با خونریزی و سفّاکی امیر مبارزالدین و محتسبان بهانه گیرش که به جان و زندگی مردم انداخته بود به تنگ آمده بودند و تندروی های این حاکم زمان و دخالت های ناروا و بی جا در زندگی خصوصی خلایق، به عکس العمل های مردمی وادارشان کرده بود.

شاه شجاع در برابر مردم چنین برآشفته ای چاره ای نداشت جز موقوف کردن همه بگیر و ببندها و تخته کردن دکان محتسبان و تعطیل بساط تزویر و ریا و بسیاری ظاهرسازی ها با لعاب شرع و دین.

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم/ فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

در دوره سوم حیات حافظ اهریمن زشت کار و دیو دغل باز می رود و فرشته خویی می آید. در این دوره کار مبارزالدین تمام شده و شاه شجاع دوست مطلوب حافظ به جای پدر ریاپیشه قرار گرفته، شادی و نشاط گم شده باز گشته و دل حافظ رنگ و بوی امید و آزادی گرفته است «ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند». شاخ امیدش به بار نشسته و خزان دیرپا رخت بربسته. دوران، گردش دیگری را بر مدار محبت و عشق گرفته است.

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش/ که دور شاه شجـاع است می دلیـر بنوش

شد آنکـه اهل نظـر بـر کنـاره می رفتند/ هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش

شـراب خانگـی تـرس محتسب خورده/ به روی یـار بنـوشیـم و بانـگ نوشانوش

دلا دلالـت خیـرت کنـم بـه راه نجـات/ مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

در این دوره حوادث فراوانی روی می دهد و حافظ به هر چه دل و امید

می بندد ناپایدار و کم بها می بیند. شاه فرشته خو، خُلقش دیگرگون می شود و دیگران نه چنان اند که می نمایند. حضرت حافظ در این مدت اقالیم اندیشه را یکی پس از دیگری طی می کند و مدام رو به قله دارد.

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود/ ز هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است

اما جواب طبیعی این چنین حرکاتی افراطی، عکس العمل معتدل و عقلانی نمی تواند باشد، زیرا اجتماع خاصیت فواره و فنر را دارد، فشار که از روی فواره و فنر برداشته شود، پرش و جهشش چند برابر می شود. تفریط ها و لااُبالی گری هایی که در عهد شاه شجاع فضا را آلوده کرد همه اش بر گردن نرمش ناپذیر امیر مبارزالدین است و مأموران خشن وی. این بی بندوباری ها و زیاده روی ها هرگز با طبیعت ایرانی سازگار نیست، همچنان که سختگیری ها و بگیر و ببندهای برگرفته از ریا.

ما مردم فارسی زبان که این همه دلبسته حافظیم و عنوان والای لسان الغیب را چون تاج افتخاری بر تارکش نهاده ایم و دیوان شعرش را نه تنها مونس خلوتگاه خاطرمان کرده ایم که بر سر اغلب دوراهی های تردید به بهانه فالی از او مشورت و راهنمایی طلب می کنیم، اگر سر مویی به پیام او در طول این چند قرن اعتنا کرده بودیم، قطعاً خلق و خویمان جز این می بود. کمتر غزلی از حافظ می شناسیم که در آن مذمتی از ریا و سالوس و زَرق و عوام فریبی نشده باشد، آن هم در قالب هشدارهای تکان دهنده ای چون «آتش زَرق و ریا خرمن دین خواهد سوخت».

عمل این ریاکاران و مردم فریبان آتش به جان حافظی می زند با این اعتقاد رندانه که: «می حرام ولی بِه ز مال اوقاف است». حافظ با اشراقی که دارد چهره تیره و تار آینده را در آینه زمان می بیند و می داند که آتش زَرق و ریایی بدین سرکشی سرانجام آفت خرمن دین و ایمان خواهد شد. با مشاهده این سیه کاری هاست که با فریاد «دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس» و با نهیب خود به «دراز دستی این کوته آستینان» خلق غافل را به تأمل می خواند. امید است که دعوتش با لبیک اجابتی بر جان و دل بنشیند و انگیزه ای باشد بر بینش درست.

«خداوندا، به من همتی دِه تا آنچه را قابل تغییر است تغییر دهم، و صبری دِه که آنچه را تغییرش از قدرت من خارج است تحمل کنم، و شعوری دِه تا میان این دو بتوانم فرق نهم». جبران خلیل جبران

او نو دولتیانی را که از گلیم خود پا فراتر نهاده اند سرزنش می نماید و می گوید:

یارب این نو دولتـان را بـا خـر خودشـان نشان/ کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند

حافظ هرجا می رفت و هرجا می نشست، عالمان بی عمل و زاهدان خودبین و خویشتن پرست و واعظان غیر متّعظ و صوفیان ناصافی و شیخان دنیادار را با صراحت سرزنش می کرد:

زاهدان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند/ چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

تا وقتی با شنیدن این بیت حافظ احساس می شود که حرف دل زده شد، شعر حافظ محتوای انتقادی اجتماعی خود را حفظ می کند. حافظ صدایی می شود که فارغ از زمان و مکان، تظاهر و دروغ نمی تواند خاموشش کند.

***

ریـا حـلال شمارند و جـام بـاده حـرام/ زهی طریقت و ملت زهی شریعت و کیش

***

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب / چـون نیـک بنگـری همـه تزویر می کنند

***

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی/ دام تـزویـر مکـن چـون دِگـران قـرآن را


5 نظر

  1. شهروند اوزی گفت:

    0

    0

    سلام خدمت دبیر محنرم سابق دبیرستانهای اوز از۳ سطر اخر مطلب که لب کلام وتفکر خواجه حافط است لذت بردم

  2. ناشناس گفت:

    0

    0

    سلام به حضرت مهدی
    ما در احوال شاعران معاصر “از روی شعرشان مانده ایم ” چه رسد به این خواجه…. اما یه حکم کلی در این حد که حضرتشان دوره های متفاوت زندگی اش در شعرش دخیل بوده ۱- و دوم؛ هرچند مضامین همه پر ؛ اسلوب و فرم تفاوت قابل حسی دارند . و اخر ؛ حالت های شاعر ماست .گاه دنیا به مراد گاه نه گاه و گاه و گاه .. و گه سرمست و هش یار و گه مخمور و خمار
    پاینده مهدی جان

  3. ناشناس گفت:

    0

    0

    سلام جناب امامي : لذت بردم از نوشته هاي شما كه همانند شخصيت شماست. دور از تظاهر و دروغ و….
    کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
    تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
    زنده باشيد

  4. لاری گفت:

    0

    0

    مطالب ارزشمند و در خور تامل می باشد

  5. ناشناس گفت:

    0

    0

    دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
    من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

    نیست امید صلاحی ز فساد حافظ
    چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

    درود و سپاس فراوان

    حافظا تکیه بر ایام چو سهوست و خطا
    من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان