میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در12 ژوئن 2020 ساعت 6:12 ق.ظ سرویس:عناوین اصلی 16 دیدگاه 972 بازدید

وقتی آمدم شهرقدیمی ها و شهرجدیدی ها اختلافات شدیدی داشتند/ «جاشهر» مرکز فساد بود/ «پارک کودک» را با کمک خیرین ساختیم

خاطرات خواندنی شهردارِ تحول سازِ لار در دهه ۴۰ شمسی (بخش اول)

وقتی آمدم شهرقدیمی ها و شهرجدیدی ها اختلافات شدیدی داشتند/ «جاشهر» مرکز فساد بود/ «پارک کودک» را با کمک خیرین ساختیم

برای آنها که تصور می کنند «تحول آفرینی» نیازمند زمانی طولانی و مدیریت طویل المدت است قطعا شهرداری لار در بخشی از دهه ۴۰ مثال نقض این تصور است. ۲۱ ماه و ۲۱ روز شهرداری «سیداسدالله افقهی» کافی بود تا چنان تغییراتی را در شهر لار ایجاد کند که مردم این شهر همچنان از آن دستاوردها بهره بگیرند.

«افقهی» در  این مدت کوتاه توانست اقدامات عمده ای از جمله تخریب و صاف کردن محله «جاشهر»، اخذ عوارض از مردم که پیش از آن سابقه نداشت، نوسازی و بهینه سازی میدان لار و از همه مهمتر آب آشامیدنی مردم لار را با پیگیری و ابتکاری جالب توجه در اقناع مدیران ارشد کشور فراهم کند.

افقهی متولد سال ۱۳۱۶ در محله سبزکوی لار است و کارشناسی ارشد خود در رشته حقوق را در دانشگاه تهران گرفته است. وی اینک در شیراز ساکن و به وکالت مشغول است همچنین رئیس شعبه سوم دادگاه انتظامی است.

«آفتاب لارستان» با کسب اجازه از وی یکی از سخنرانی های شنیدنی و مفصل وی که درواقع تشریح وضعیت و خاطراتش از فضای شهر لار در سال های ۱۳۴۶ و ۱۳۴۷ است و دورانی که پس از دادگاه لار در شهرداری این شهر سپری کرد را در سه بخش به مخاطبان خود تقدیم می کند.

***

از عهدی که بستم

زمانی که در تهران مشغول تحصیل بودیم با چند نفر از لارستانی ها از جمله دکتر کشفی که بعدا به آمریکا رفت، دکتر لطافتی، دکتر منوچهر شریف زاده، آقای احمدی و آقای بامداد درباره لار صحبت می کردیم که چقدر غریب افتاده است؛ به همین دلیل برنامه ریزی کردیم که وقتی از دانشگاه فارغ التحصیل شدیم به لار برگردیم و جای دیگری نرویم.

بعد از فارغ التحصیلی، هر کدام به هر دلیل یا بهانه ای موفق نشدند که به لار بیایند، دکتر کشفی و دکتر لطافتی راهی آمریکا شدند، دکتر شریف زاده گفت که مصلحتم نیست که به لار بیایم و دوست داشت که در تهران بماند، آقای بامداد تا شیراز آمد و رئیس اداره برق شد؛ اما من با انگیزه وارد لار شدم، نه اینکه صرفا در یک اداره یا دادگاه انجام وظیفه کرده باشم بلکه در این فکر بودم که چطور می شود خدمت فوق العاده ای به این منطقه کرد.

در آن زمان، کار دادگستری به گونه ای بود که نباید فعالیت جمعی در اردوگاه های سیاسی می کردیم؛ بنابراین، کم کم، با افرادی که دست اندرکار اجتماعی بودند هم صحبت شدیم.

مرزبندی بین شهرقدیمی ها و شهرجدیدی ها

زمانی که وارد لار شدم اختلاف و صف بندی هایی بین شهر جدید و شهر قدیم وجود داشت، به عنوان نمونه افرادی همچون آقایان «زارعی»، «شیخ الاسلامی»، «شرف زاده»، «عباس پور» و «زمانی» طرفدار شهر جدید بودند، کسانی همچون آقای «اقبال» و آقای «محمدخان بیگلربیگی» شهر قدیمی بودند اما در جناح شهر جدیدی ها حضور داشتند و در جناح شهر قدیمی ها، آقایان «مرتضوی» و «عدالت» حضور داشتند. شهر قدیمی ها حزب «مردم» و شهر جدیدی ها حزب «ایران نوین» بودند.

در آن زمان، آقای «محمود معتمدی» کارشان در شیر و خورشید تمام شده بود و به شیراز آمده بودند و دور و بر آرد سنبله بودند.

«وخشوری» جزو شهر جدیدی ها نبود اما با «مرتضوی» ضد بود یعنی اگر مرتضوی می رفت آسمان، این می رفت توی زمین و کاری به اهداف اجتماعی نداشتند.

بیشتر دوستان ما از جناح شهر جدیدی ها بودند و آن ها کم کم ما را تحریک کردند و گفتند حالا که اینقدر به لار علاقه مندی، ما می خواهیم تو را به عنوان شهردار انتخاب کنیم، خودم معتقد بودم که در شهرداری بهتر می توانم به شهر کمک کنم به همین دلیل مخالفتی نکردم اما خیلی هم اظهار علاقه و اشتیاقی به خرج ندادم.

من به دوستان شهر جدیدی گفتم که شما حزب «ایران نوین» هستید و شهر قدیمی ها حزب «مردم» و انتخابات را در پیش دارید، اول پیروز بشوید بعد از آن، وقتی دنبال شهردار گشتید یک کاری می کنیم.

حزب ایران نوین شروع به فعالیت کرد و در نهایت نیز در انتخابات پیروز شد. بعد از انتخابات، این آقایان به منزل من آمدند و گفتند: «الوعده وفا». برای آن ها صحبت کردم که من الآن متصدی دادگاه هستم، اگر بخواهم برای شهرداری بیایم ایثار می کنم و توقع ندارم که بین انجمن و شهردار اختلاف به وجود بیاید چون در این صورت، هم شهردار تباه می شود و هم انجمن؛ من از زمانی که دانشجو بودم و از تهران حرکت کردم برنامه ام این بوده که به اینجا بیایم و یک خدمت ماندگار کنم، اگر شما جنبه های دیگری را مدنظر دارید، ما را انتخاب نکنید چون من به دردتان نمی خورم، با شما در می افتم. آن ها هم گفتند: «نه، همه ما هدف مان خدمت به شهر است.» و در نهایت ما را انتخاب کردند و ما هم قبول کردیم.

اتمام حجت ها و آغاز شهرداری لار

در سال ۴۶ وقتی شهردار لار شدم تاکید کردم که من باید آزاد باشم و نباید سخت بگیرید، من احساس می کنم که شما که عضو حزب ایران نوین هستید با کسانی که عضو حزب مردم هستند خرده حساب دارید، من ندارم، من الآن شهردار لار هستم یعنی هم شهردار شهر قدیمی ها و هم شهر جدیدی ها و این ها برای من فرقی نمی کند و نباید حساسیتی در این زمینه داشته باشید.

آن ها هم قول دادند و بیشتر خواسته هایشان این بود که به کارهای شهرداری حسابرسی کنید و آدم های نااهل را از شهرداری بیرون کنید و من اولین کاری که کردم زدن اعلامیه بود؛ در آن زمان اعلامیه زدیم که «اگر شما شهردار می شدید چه می کردید؟» تا از این طریق، مردم برنامه هایشان را به ما بدهند.

قرار شد جلسه ای در شهر قدیم برگزار کنیم تا من به عنوان شهردار رابطه بین شهر جدیدی ها و شهر قدیمی ها را التیام دهم، جلسه تشکیل شد و همه از جمله آقای مرتضوی و آقای عدالت آمدند؛ اما روز بعد از جلسه، برخی از دوستان از من ناراحت بودند که چرا رفتی و با شهر قدیمی ها جلسه گذاشتی اما من جواب دادم مگر شما یک شهردار فعال نمی خواستید، ما در شهر جدید زندگی می کنیم اما یک شهر قدیمی باید برای من تعریف کند که چه کمبودی دارد، من با آن ها گفت و گو کرده ام و به آن ها وعده هم داده ام.

از همان ابتدا، بی مهری شروع شد: برخی فقط منتظر بودند که ما خطایی مرتکب شویم تا حسابی آن را داغ کنند مثل آقای بیگلربیگی که خدا رحمتش کند چون ما با آقای بیگلربیگی به عنوان «خان» و من به عنوان «سید» در عهد اصطکاک منافع داشتیم و ایشان اینجا می خواست تلافی کند و اختلافات از اینجا شروع شد.

ما برنامه ی خودمان را در شهرداری شروع کردیم؛ «آقای آزاد» رئیس حسابداری و «آقای ناظمی»، رئیس بازرسی بود.

آغاز تحول با ساماندهی محله «جاشهر»

یک شب وقتی به محله «جاشهر» شهرقدیم که آن موقع، میدان بار قدیم کنار مسجد جامع بود و به خاطر زلزله مخروبه شده بود رفتیم، یک مرتبه زن و مردی از داخل خرابه فرار کردند، وقتی جلوتر رفتیم همین اتفاق تکرار شد؛ بنابراین، به شهرداری برگشتیم، به «امرا… بازیاری» گفتم که استاد «جواد معمارزاده» را پیش من بیاورد. با بررسی هایی که انجام دادم متوجه شدم که آنجا مرکز فساد شده است، هم از نظر بهداشتی، زباله و سگ و گربه و هم از نظر اخلاقی.

به استاد جواد معمارزاده گفتم که دو نفر به همراه یک بازرس (آقای ناظمی) را همراهت می کنم تا همه این خانه هایی که در این محدوده است از نظر شالوده و متراژ مشخص کنی چون مالکیت مردم مشخص نیست و خیلی هایشان هم سند ندارند.

چهار پنج روز طول کشید تا یک کروکی و نقشه کشیدند و هر زمینی را که متعلق به هر کسی بود را با اسم شان و متراژ و مساحت نوشتند و محل و موقعیتش را هم قید کردند. تصمیم گرفتیم که فعلا آن محله را صاف کنیم تا از آن حالت بیرون بیاید و بعدا یکی پیدا شود و آنجا را بسازد.

آن زمان، در لار لودر نبود؛ بنابراین، نزد آقای منوریان در دروازه قرآن شیراز که این دستگاه را داشت رفتیم و قرارداد بستیم که بیاید آن قسمت را با لودر صاف کند. هزینه قراردادی هم که برای این کار بستیم، ۱۰ یا ۱۲ تومان بود.

اعضای انجمن شهر از این ماجرا باخبر شدند و پرسیدند که چرا به شیراز رفتید و برای چه قرارداد بستید؟ گفتم برای محله جاشهر قرارداد بستیم و می خواهم صافش کنم. آن ها گفتند تو که رفتی قرارداد بستی باید به ما گزارش می دادی تا بودجه اش را تصویب می کردیم شاید ما مخالف بودیم، گفتم شما که می گویی ممکن است ما با این قرارداد مخالفت می کردیم، مخالف عمران شهری هستی و حق صحبت کردن نداری، من آمده ام برای عمران، آبادی و خدمت، مگر نگفتم که پست قضایی را ول می کنم و با اشتیاق برای خدمت آمده ام، وقتی دادگاه برگزار می کردم هزار تومان به صورت خالص دست من می رسید اما در شهرداری آن هم با اضافه کاری، دو هزارتومان دستم می آید.

تهدید به استیضاح

این اتفاق باعث شد که رابطه بین ما بد شود و هنوز هیچ کاری نکرده، گفتند که می خواهیم تو را استیضاح کنیم، من هم گفتم استیضاح کنید، من هم مردم را دعوت می کنم تا بدانند من استیضاح می شوم و خوبی این موضوع در این بود که به ما میکروفون داده بودند چون آن موقع برای عید نوروز، عید غدیر، عید مبعث و روز ۴ آبان، بلندگو را به محوطه شهرداری و اطراف وصل می کردند و مردم صدای سخنران که من بودم را می شنیدند، به همین دلیل آن ها کمی ترسیدند و ما از این میکروفون حداکثر استفاده را کردیم.

یکی از بدشانسی هایی که ما آوردیم این بود که شب وفات حضرت فاطمه(س)، آقای منوریان با لودر به «محله کهوویه» رسید، مردم هم بدون اطلاع ما، با خوشحالی و با ساز و نقاره به استقبال رفتند، لودر را هدایت کردند تا به اول جاشهر رسید. بعضی از لاری هایی که بازاری و اهل معرفت بودند گفتند که شب وفات حضرت فاطمه(س) چرا مردم دهل می زنند.

«جاشهر» لار سرانجام «صاف» شد!

پاسبانی بود که آنجا می نشست، علی رغم اخطارهایی که داده بودیم همه تخلیه کرده بودند به غیر از این پاسبان. من گفتم که اگر این پاسبان مقاومت کند کارمان پیش نمی رود. پاسبان گفت که زن و بچه من در خانه هستند، نمی توانم آن ها را ول کنم. من گفتم که قبلا به شما اخطار کردم و مهلت ۱۵ روزه هم تمام شده است، به راننده لودر گفتم شما از سر ساختمان بزنید، آن ها خودشان در می روند. پاسبان گفت مهلت بدهید تا من زن و بچه ها را بیرون ببرم و تا شب خانه را خالی می کنم. گفتم آنجاهایی که برای این پاسبان ایجاد خطر نمی کند مثل درب خانه را خراب کنید تا کسی نتواند بنشیند. به این شکل، لودر کارش را شروع کرد و آن محله صاف شد.

من می دانستم که با توجه به دو دستگی هایی که وجود دارد و انجمن هم خیلی با ما همراه نیست، شکایات زیاد می شود، همین طور هم شد اما به هر شکلی شد آن محله را صاف کردیم و از بس مردم از این کار استقبال کردند، با اینکه انجمن شهر من را استیضاح کردند خودشان هم استیضاح را پس گرفتند چون فهمیدند که ممکن است وجهه شان را پیش مردم از دست بدهند.

میدان تره بار ایده من نبود

دومین کاری که کردیم این بود که اعلامیه پخش کردیم و از همه مردم خواستیم ما را تنها نگذارند و روزانه بیایند از ما در مورد درآمد و مخارج بپرسند. در آن زمان شهرداری ها خیلی درآمد نداشتند و بیشتر دولت کمک می کرد.

آن موقع، در نظر داشتم بعد از اینکه محله جاشهر را صاف کردیم هیچ چیزی نسازیم و آن را به فضای سبز تبدیل کنیم تا روستایی ها و مردمی که از شهرهای دیگر به بازار می آیند یک جای سبز و خرم داشته باشند و اگر زلزله ای آمد هم مشکلی پیش نیاید اما از آنجایی که اعضای انجمن شهر انسان های کاسب پیشه و به دنبال پول بودند، من تا بودم زیر بار خواسته هایشان نرفتم اما بعد از اینکه استعفا دادم آنجا را به میدان تره بار تبدیل کردند؛ مگرنه، برنامه من این بود که از بغل بازار تا کوه را به محوطه تفریحی تبدیل کنم و روی کوه آب نما بسازم، از آنجا آبشار وارد دو طرفی خیابانی که به آن سمت می رود بشود اما موفق نشدم چون عمرم در شهرداری کوتاه بود.

مدیریت سُپورها و تمیزی شهر در ابتدای صبح

در زمانی که شهردار شدم، هر کسی پارتی فرد دیگری بود و آن را با خودش به شهرداری آورده بود، متوجه شدم که سُپور (رفتگر) زیاد است اما شهر کثیف است به عنوان نمونه ۱۸۶ سُپور به جز خود سرسُپورها در شهرداری کار می کردند. آمدم هر کدام را به گروه های مختلف تقسیم کردم به گونه ای که برای هر ۱۰ نفر یک بازرس به عنوان سر سُپور قرار دادیم و گفتم فلان منطقه دست شما باشد، من از شما مدت کار نمی خواهم بلکه تمیزی می خواهم و اینکه کثیفی و آشغال در شهر نباشد. گفتم سُپور باید زمانی که مردم می خواهند از خانه بیرون بیایند کارش تمام شده باشد یعنی صبح زود، موقع سحر.

آن ها هم قبول کردند و من صبح ها می آمدم بررسی می کردم که ببینم آیا درست می گویند یا نه که معلوم شد درست می گویند و همه شان کار می کنند.

خردل کاری در بلوار اصلی شهر!

بعد از مدتی که آن ها را کنترل می کردم، به فکر افتادم که همه چیز تمیز کردن نیست، شهر با گل و گیاه آشنا نیست. آن موقع، در خیابان ها و بلوارهای لار نه گُلی بود و نه درخت و سبزه ای؛ بنابراین، چهار پنج نفر را برای آموزش باغبانی به شیراز فرستادیم و چند نفر را هم برای اینکه کمک کار آن ها باشند به قسمت باغبانی آوردیم.

در آن زمان، شهرداری بودجه ای نداشت و از آنجایی که بازرسان شاهنشاهی قرار بود بیایند به فکرم رسید اگر بخواهیم بلوار شهر جدید تا شهر قدیم را گل بزنیم خرج زیادی برمی دارد، با چند نفر از مشاورانم که از مردم عادی بودند همچون «علی خوش سخن» صحبت کردم و پیشنهاد دادم که بلوار شهر جدید تا شهر قدیم را خردل بکاریم، همین کار را هم کردیم یعنی از میدان شهر جدید تا شهر قدیم زیر بار خردل رفت و مردم می خندیدند که شهردار خردل کاشته است.

ایام عید که رسید، خردل ها درشت و زرد شدند و گل دادند، بازرسان شاهنشاهی هم آمدند، من به صورت ابتکاری چراغ ها را عوض کردم به این صورت که میدان فرمانداری چراغ سبز، میدان بلوار وسط چراغ سفید و پایین هم چراغ قرمز و به رنگ پرچم ایران درآمد و فواره را هم راه انداختیم.

تاسیس پارک کودک در پایان سال اول شهرداری

به من گفتند که در لار «پارک کودک» وجود ندارد؛ بنابراین، پیش کسانی که از کویت خدمت آقا مجتبی و آقا می رسیدند رفتیم و با آن هایی که نیت خیر داشتند صحبت کردیم که ما می خواهیم پارک کودک درست کنیم، هر چقدر می توانید کمک کنید و اسباب بازی کودک بخرید تا ثوابش هم گیر خودتان بیاید، پس پارک کودک را هم به این شکل و با کمک اهل خیر ساختیم و یک سال از عمر شهرداری به این شکل گذشت.

شهرداری در شهر قدیم بود اما در شهر جدید بَرزَن درست کرده بودیم که مردم از نظر ایاب و ذهاب به برزن که قسمتی از شهرداری است دسترسی داشته باشند، «آقای بازرگان» هم رئیس برزن شد؛ وقتی بازرسان شاهنشاهی آمدند و از کارها خوششان آمد، جزوه ای از کارهای صورت گرفته و کارهای مانده همچون آسفالت کوچه ها و خیابان ها تهیه کردیم. آن ها هم استقبال کردند و یکی از بازرسان به من گفت که فلانی هر وقت از لار خسته شدی و به تهران آمدی سری به ما بزن و تا حدودی بخشی از مسائل سطحی شهر به این شکل حل شد.

اعضای انجمن شهر بعد از این اقدامات، احساس می کردند که این کارها به حساب شهردار نوشته می شود و یک حالت افسردگی در آن ها وجود داشت اما ناچار بودند چون می گفتند اگر این را برکنار کنیم چه کسی را بیاوریم که بتواند کار کند.

ادامه دارد…


16 نظر

  1. ناشناس گفت:

    0

    0

    بسیار عالی خیلی مایلیم باقی مصاحبه پخش شود وکاملتر باشد

  2. اوس ناصر گفت:

    0

    0

    احسنت و عالی درود بر مردان کار، لارستان به چنین مردانی نیاز دارد

  3. ص.ک گفت:

    0

    0

    جالب بود.یک سوال می ماند خانه هایی که محل فساد بود که خراب کردند آیا مکان دیگری به آنها واگذار کرده بودند؟
    دقیقا محل میدان تره بار کجا بوده؟
    همان میدان بار گذشته که خراب کردند؟

    • ناشناس گفت:

      0

      0

      در متن توضيح داده شده که همان میدان بار قدیمی است که خراب گردند.

  4. س راضی گفت:

    0

    0

    سلام
    عالی
    لذت بردم
    کاش میشد در حضورتان باشم و خاطره هایتان را یکی یکی میشنیدم

    لطفا تمامی خاطرات و رویدادها را بنویسید و مردم را بی بهره نگذارید

    ممنون

  5. محمد رضا پارسایی گفت:

    0

    0

    احسنت.کار بسیار نیکویی هست.انشاالله موفق باشید

  6. ناشناس گفت:

    0

    0

    ماجرای طوماری که توسط یکی از هواداران پروپاقرص اقای گپ علیه سیداسدالله سیدافقهی تهیه شد هم بپرسید

  7. ناشناس گفت:

    0

    0

    انجمن شهر یه چیزی تو مایه های شورای شهر بوده که فقط تو دست و پای شهرداری هستن و هیچ کارایی ندارن

  8. ناشناس گفت:

    0

    0

    آقای افقهی فردی متشخص و روشن فکر بودند که دیگران او را درک نمی کردند بعضی از افرادی که ایشان نام برده اند به شهر خود جفا کردند اما آقای افقهی در مدت کوتاهی کارهای بزرگی در دادگاه و شهرداری انجام دادند از جمله میدان جلو بازار قیصریه که میدانی خاکی محل تجمع دستفروشان و بسیار نا زیبا هر جا که است خداوند یار و نگهدارش باشد

  9. ناشناس گفت:

    0

    0

    شهردار فعلی یکم یاد بگیر

  10. هادی گفت:

    0

    0

    دست مریزاد به کسانی که درخدمت خلق ا…اند

  11. محمد گفت:

    0

    0

    سلام به عنوان یکی از بستگان اقای دکتر لطافتی لازم دیدم در مورد مصاحبه جناب اقای سیدافقهی واظهار نطر یکی از خوانندگان متن توضیحی به عرض برسانم
    ۱-اقای دکتر لطافتی پس از اخذ دکترای عمومی از دانشگاه تهران وانجام خدمت سربازی برای ادامه تحصیل وتخصص در رشته قلب به امریکارفت ودر سال ۵۲به عنوان عضو هیات علمی دانشگاه پزشکی جندی شاپوراهواز (شهید چمران فعلی)به ایران مراجعت ومشغول کار شدوحدود یکسال ونیم در ان دانشگاه به امر اموزش وطبابت اشتغال داشت
    ۲-علیرغم اینکه ایشان به احتمال زیاد میتوانست دردانشگاه شیراز یا تهران استخدام شود ولی به دلیل علاقه ای که به خوزستان داشت وبخشی از دوران دبیرستان را در ابادان گذرانده بود انجا را انتخاب کرد
    ۳-پس از مراجعت مجدد به امریکا هریکی دو سال به لار می اید وبدون هیچ چشم داشتی پذیرای بیماران قلبی است
    پیشنهاد می شود سایت افتاب با ایشان تماس گرفته ومصاحبه ای با وی داشته باشد تا توضیحات بیشتری درارتباط با علت مراجعت مجدد به امریکاو…در اختیار مردم منطقه لارستان قراردهدبرای ایشان سلامتی وتوفیق ارزومندم

    • ناشناس گفت:

      0

      0

      علاقه به حوزستان؟؟
      واقعیت رو بگو

      بادمجانهای دورقاب خونه […] زندگی را بر خاندان اصیل و ریشه ای نخبه الفقهایی ( و شیوخی ، لطافتی ، پیازی و پیروز ) تنگ کردند لذا اینها از لار مهاجرت کردند . همینطور که […] و بقیه فرزندانش باعث مهاجرت ( شما بخون با دلخواه خود) سادات لار از قبیل معصومی لاری به کرمانشاه ، قریشی به مزایجان ، موسوی به کرمان ،مرتضوی به فسا و ادیب به شیراز شدند.

  12. محمد گفت:

    0

    0

    اقا یا خانم ناشناس چرا بحث را خانوادگی و فامیلی میکنید مرحوم پدر اقای دکتر لطافتی در شرکت نفت ابادان کار میکرده اقای دکتر باپدر ومادرش سالیان سال در ابادان سکونت داشته اند ولذا انتخاب دانشگاه اهواز ازطرف ایشان هیج ارتباطی به تنگ شدن زندگی ومهاجرت ندارد
    از سایت افتاب هم انسان تعجب میکند خواسته یا ناخواسته مسایل اختلافی وقومی وخانوادگی را تشدید میکند که هیچ حاصلی جز عقب ماندگی منطقه وایجاد کدورت ندارد

  13. نکته سنج گفت:

    0

    0

    واقعا شنیدن و خواندن خاطرات قدیم از رتق و فتق امور لار قدیم عالی بود . اگه تصاویری هم هست بیشتر چاپ کنید . جا داره از آفتاب لارستان و آقای سید افقهی صمیمانه تشکر کنم که این خاطرات رو چاپ کردن و از آقای افقهی خواهش میکنم نوشتن و بیان خاطران رو چه در دادگاه و چه در زمان شهرداریشون ادامه بدن .

  14. ناشناس گفت:

    0

    0

    ضمن سپاس از جناب آقای افقهی بخاطر اطلاعاتی که در خصوص تخریب هایی که در پیرامون بازار و مسجد جامع داشته اند لازم دانستم عرض کنم که جناب آقای افقهی عزیز که دغدغه لار را داشته اند گویی هیچ شناختی از مسائل بافت تاریخی نداشته اند که خیلی راحت بناهایی که از حادثه زلزله سال سی و نه لار در امان مانده اند جناب ایشان خیلی راحت لودر انداخته و با خاک یکسان کرده اند در اون حوالی بغیر از مسجد جامع چند بنای عامل المنفعه هم وجود داشته از قبیل دو حمام یکی در ضلع غربی بازار و یکی هم در نقطه ای از اون قسمتی که بفرموده خودشان بعد از مسئولیت ایشان تبدیل به میدان میوه و تره بار می شه و یک کاروانسراکه در اون حوالی بوده….. شاید اون جایی که به عنوان مکان فساد ازش نام برده اند همان کاروانسرای قدیمی بوده که به گذشت زمان صدماتی دیده اما جناب ایشان بجای مرمت…….

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان