میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۱۵ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۱۰ ب.ظ سرویس:عناوین اصلی بدون دیدگاه 316 بازدید

پرداخت شاعرانه شخصیت های کربلا/ ۲۰ «نوحه سروده» امسالِ «خلیل روئینا» را یکجا بخوانید

پرداخت شاعرانه شخصیت های کربلا/ ۲۰ «نوحه سروده» امسالِ «خلیل روئینا» را یکجا بخوانید

آفتاب لارستان: نوحه سروده های «خلیل روئینا» شاعر نام آشنای لاری همه ساله در ایام محرم مورد توجه بسیاری از مردم واقع می شود. غالب این نوحه ها نیز توسط سیدعلی هاشمیان در حسینیه حاج تقی همچنین مراسم سینه زنی محله «پاقلعه» لار اجرا می شود. این موضوع باعث می شود تا روئینا برای هر شب حداقل دو شعر بگوید تا نوحه های هاشمیان رنگ تکرار به خود نگیرد.

بنا به تقاضای تعداد زیادی از علاقه مندان از آقای خلیل روئینا خواستیم تمام نوحه سروده های امسال (محرم ۹۶) خود را برای انتشار در این سایت در اختیار ما بذارد و او نیز سخاوتمندانه این کار را انجام دادند. در ادامه ۲۰ نوحه سروده او را که برای هر شب دهه محرم و روز عاشورا هرکدام دو شعر سروده را بخوانید:

***

شب دوم محرم(۱)

تو کیستی که زداغت غمی نهان دارم/ غم ترا به بزرگی آسمان دارم

تو کیستی که جهانم پر است از یادت/ به غیر تو چه کسی را در این جهان دارم

تو راه حق و حقیقت به من نشان دادی/ همیشه نام ترا بر لب و زبان دارم

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم/ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

به جوش خون من آید به جوش خون همه/ همین که نام تو آید غمی به جان دارم

عطش به یاد لبت شد عطش در عاشورا/ یرای وصف عطش لکنت زبان دارم

به دور از تو چه تنها به دور از تو غریبم/ کنار نام تو آغوش مهربان دارم

تو کیستی که من از موج هر تبسم تو/ به سان قایق سرگشته روی گردابم

چه کشفی و چه شهودی نگاه تو دارد/ بگو که در نگهت بزم عارفان دارم

پیاله های شراب اند هر دو چشمانت/ اگرچه پیرم از آنان دلی جوان دارم

مرا به عالم مستی ببر بکن شادم/ ببر که بر در میخانه ات مکان دارم

توکیستی که به بزم محبتم ببری/ به میهمانی چشمت دهی می نابم

ببین که نام تو بر هر کتیبه حک شده است/ به کوه و دشت و بیابان ز تو نشان دارم

به هر کجا که بلند است نام آزادی/ به روی پرچمش اسم تو بی گمان دارم

منم محرم و اسم تو سیدالشهداست/ من از شهادت تو عمر جاودان دارم

تو کیستی که جهان است تشنه ی نامت/ حسین تشنه ترینی ولی دهی آبم

 

شب دوم(۲)

بانگ جرسی می آید فریاد رسی می آید/ بر پرچم این قافله تمثال حسین است حسین است

آغاز شود با او، حریت و آزادی/ تبدیل شود هر غم، با او به طرب شادی

با نام حسین آزاد گردد همه آبادی/ نامش بستاند داد از ظلم به هر وادی

پاییز بهار این قافله باشد/ زیرا که خزانش پر چلچله باشد

مابین گل و تیغ بی فاصله باشد/ در قافله اش سرو، سر سلسله باشد

محمل بگذارند بر خار بیایان/ باشد عطش دشت، افسوس نمایان

گیسوی گل اینجاست گیسوی پریشان/ زینب بکشد آه از سینه ی سوزان

بالای بلندی دارد علم عشق/ در دست رشیدش دارد کرم عشق

در امن و امان است با او حرم عشق/ عباس به دوشش باشد علم عشق

سلطان غم و درد زینب چه صبور است/ در مسلک زینب شور است و شعور است

چون صخره و چون کوه سرمست غرور است/ از سینه ی او آه در حال عبور است

 

شب سوم(۱)

گل اگر پرپر شود در باد نازش بیشتر/ گرچه دردش می کند فریاد نازش بیشتر

گل اگر با تیغ پرپر شد چه دردی می کشد/ می رود این گل مگر از یاد نازش بیشتر

گل اگرچه می رود تا دشت را گلگون کند/ تا که دارد سایه ی شمشاد نازش بیشتر

در حرم گیسوی طفلانی پریشان می شود/ هر که باشد گیسویش آزاد نازش بیشتر

کربلا پرپرترین گل را به عمر خویش دید/ آن گلی را که به زخم آباد نازش بیشتر

آن قدر سرمست بود این گل که دیگر گونه شد/ هر چه می شد زخم و زخم ایجاد نازش بیشتر

از علی اکبر چه باید گفت جز پرپرترین/ هر چه برگ و بار او افتاد نازش بیشتر

هر که می آید به میدان گرچه می داند رود/ در میان آهن و فولاد نازش بیشتر

زیر بار ظلم رفتن کار آنان نیست نیست/ جنگ با بیداد استبداد نازش بیشتر

هرکسی در خلوتش با عشق نجوا می کند/ با خدا اینگونه استمداد نازش بیشتر

سیزده ساله شهید و یازده ساله شهید/ از قفس هر کس که شد آزاد نازش بیشتر

عید قربان عید اسماعیل های کربلاست/ هر که جان در عید قربان داد نازش بیشتر

 

شب سوم(۲)

سید و سالار گفت دلبر و دلدارگفت/ هرکه در این بزم مقرب تر است

جام بلا بیشترش می دهند

دشت گل ارغوان مست کند کاروان/ ساقی این قافله حضرت صاحب زمان

رقص کنان می رود قافله تا آسمان/ هر که در این راه نهد گام را

روز سفر بال و پرش می دهند

هر که لباس سفر کرده در اینجا به تن/ دشت بلا نیست جز، دادن جان بی کفن

باد برد از تن، زخم شما پیرهن/ هر که در این سمت بر و برگ ریخت

سمت دگر برگ و برش می دهند

هر که لباس سفر کرده در اینجا به تن/ دشت بلا نیست جز دادن جان بی کفن

باد برد از تن زخم شما پیرهن/ هر که در این سمت بر و برگ ریخت

سمت دگر برگ و برش می دهند

عمر به پایان رسد عشق به سامان رسد/ زندگی دیگری است جان چو به جانان رسد

هر که لبش تشنه تر و تشنه تر

آب بقا در سفرش می دهند

روز گذشتن زخویش آمده آماده اید/ روز گسستن رسید دل به خدا داده اید

نیست قفس جایتان حر شده آ زاده اید/ هرکه ز تاریکی دنیا گسست

شمع به وقت سحرش می دهند

تیع کند چاک چاک قامت هر مرد را/ هدیه دهد داغ را هدیه دهد درد را

باد برد با خودش هرچه گل زرد را/ هر که تنش چاک تر و چاک تر

زود ز دنیا گذرش می دهند

 

شب چهارم(۱)

امشبش ای آسمان جز شب تقدیر نیست/ لحظه ی بی تابی اش قابل تفسیر نیست

گریه و لبخند او نیک بدانم که چیست/ عشق بگوید به عقل زود بود دیر نیست

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد/ از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

ماه تماشاگر است چشم ستاره تر است/ از دل و از دیده جز شوق سرازیر نیست

آمده او تا بغل گیردت ای مهربان/ توبه نیازش به تیغ یا که به شمشیر نیست

حر بشود حر شود در صدفش در شود/ در شدنش در صدف قابل تغییر نیست

دف بزند دف زنان کف بزند کف زنان/ عهد شبابش رسید با تو دلش پیر نیست

عهد شباب آمده بودش به خواب/ باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

کاش به قله رسد قله ی دستت حسین/ بال و پرش شد رها لایق زنجیر نیست

موسم صیدش رسید صید نگاهت حسین/ کاش نگاهش کنی واهمه از تیر نیست

گریه ی شام و سحر شکر که ضایع نگشت/ قطره باران او گوهر یک دانه شد

ساغر او خالی از لطف حسینش بود/ از همه دل سیر شد از تو دلش سیر نیست

دست تو بخشنده است دولت پاینده است/ کاش بگویی ز سنگ آینه دلگیر نیست

ماه وشی می‌گذشت راهزن دین و دل/ در پی آن آشنا از همه بیگانه شد

باز شد آغوش من در بغلم جای تو/ حر سفر آغاز کن لحظه ی تاخیر نیست

وقت سلام تو شد وقت وداع و سفر/ جز بروی سوی عشق چاره و تدبیر نیست

نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری/ حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد

حر سفر آغاز کرد بال و پرش باز کرد/ دید که بر او دگر جرمی و تقصیر نیست

دوزخ او شد بهشت زخم به جسمش نوشت/ خواب خوشش تا ابد قابل تغییر نیست

منزل بعدش کنون بارگه پادشاست/ دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

 

شب چهارم(۲)

ای تشنه ی جام من دلداده ی نام من/ سرمستی تو دست حسین است بیا حر

می بینمت ای یار آماده ای امشب/ چون سرو رشید و آزاده ای امشب

هم دلبری و هم آزاده ای امشب/ سخت است شدن از خود و از خویش جدا حر

با جان و دلت خواندی تو نغمه ی آزادی/ در روز رهایی ات دل بردی و دل دادی

شد یکشبه ویرانی تبدیل به آبادی/ ای مظهر آزادگی کرب و بلا حر

شد مرز میان عقل با جهل همین توبه/ ثبت است به نام تو شایسته ترین توبه

تبدیل کند نامت از شک به یقین توبه/ با توبه رسیدی تو به آ غوش خدا حر

از سوی بهشت آید پیغام خوش آمد، حر/ آیند به استقبال زهرا و محمد، حر

پایان اسارت شد آغاز رهایی ات/ ایام پریشانی امشب به سر آید، حر

هستی پس از این از قفس آزاد و رها، حر

سرمنزل و مقصود آماده ی حر است/ برخیز که معبود دلداده ی حر است

درگاه خداوند سجاده ی حر است/ آغوش خداوند ترا کرده صدا حر

 

شب پنجم(۱)

اهل ريا شدند و هدف را فروختند / چون ناخلف شدند و خلف رافروختند

كاري به كار آبروي خود نداشتند / ايل و تبار و قوم سلف را فروختند

وقتي دو نيم گشته شرافت چه مي شود/ شر است و آفت است شرف را فروختند

بودند در صف چه نمازي نماز وصل/ اما به درهمي همه صف را فروختند

رفتند سوي طبل و دهل روز سرنوشت/ روز مكاشفه همه دف را فروختند

دريا به سطح ديده، نه عمقش به ناگهان/ كف را خريد كرده صدف را فروختند

شادي چه حيف طعمه ی غم شد غمي بزرگ/ با دست خود سرور و شعف را فروختند

از ياد خويش برده علي را و عدل او/ در زرق و برق كوفه نجف را فروختند

دنيا به كام اهل ريا شد به كربلا/ وقتي كه روز، روز عزا شد به كربلا

زاهد دو رنگ گشته و نيرنگ كار او/ بي حرمتي به اهل ولا شد به كربلا

سجاده پهن بود و خدا آه مي كشيد/ تقوي شهيد راه خدا شد به كربلا

زاهد چقدر سنگ خدا را به سينه زد/ با او سر ستاره جدا شد به كربلا

اهل ريا كتاب خدارا به نيزه كرد/ صفين مگر دوباره به پا شد به كربلا

اهل ريا به فكر زر و سيم و زيورند/ عمر تمام كوفه فنا شد به كربلا

تسبيح عابدان به ظاهر خداپرست/ هر دانه اش به بند ريا شد به كربلا

روزي كه با عباي ريا آمدند آه/ بي حرمتي به آل عبا شد به كربلا

هركس حسود بود و حسادت به سينه داشت/ دردش به دست كينه دوا شد به كربلا

با قتل عشق روز جهالت ادامه داشت/ وقتي نماز شكر ادا شد به كربلا

اين قصه رفت و رفت و ريا هم ادامه داشت/ روزي دوباره زنده ريا شد به كربلا

از نو كنار آب فرات و دو تشنه لب/ از نو سري ز كينه جدا شد به كربلا

نوبت رسيد تا كه دو طفلان سفر كنند/ بر كودكان تشنه جفا شد به كربلا

 

شب پنجم(۲)

ما دو طفلان تشنه لب زیر خنجر می رویم/ سرجداکن تیغ بسم الله الرحمن الرحیم

مرگ پایان نیست نیست، اول شادابی است/ شب به پایان می رسد، آسمان مهتابی است

تا رسیدن به خدا، کار ما بی تابی است/ دور کن ما را تو از شر، شر شیطان رجیم

از حصار غم برون، می بری آیا ببر/ از کویری سوخته، جانب دریا ببر

تیغ، شور و اشتیاق در نگاه ما ببین/ چون نسیم رهگذر سوی آن دنیا ببر

عمر ما کوتاه شد چون عمر گل نسیم/ کربلا درسی بزرگ داده خنجر گوش کن

زودتر ما را ببر غرق آن آغوش کن/ نیست حرف ما به غیر از حرف قرآن کریم

از اسارت از قفس از حصار آزاد کن/ خانه ی ویران دل خانه ی آباد کن

تا به کی غم روی غم تیغ، دل را شاد کن/ پر اراده کرده ای ما را چنان کوهی عظیم

تا ابد مظلوم هست زیر تیغ ظالمان/ سرجدایان می روند از زمین تا آسمان

نیست امیدی به جز مهدی صاحب زمان/ راه ما راهی نباشد جز صراط المستقیم

 

شب ششم(۱)

در رهگذر باد افتاده گلی سرخ هنگام رهایی هنگام جدایی

مانند اسیر افتاده به دامی/ افتاده گل سرخ در دام جدایی

هر کس بگذارد پا بر سر این گل هرکس بکند پر پر دفتر این گل

دیگر نفسی نیست فریاد رسی نیست/ افتاده  به جانش آلام جدایی

سر را بگذارد گل بر دامن صحرا/ پوشیده علی اکبر پیراهن صحرا

جسم علی اکبر سجاده ی درد است سهم لب خشکیده باده ی درد است

در قحطی باران می نوشد عطش را در مجلس طوفان از جام جدایی

در بند زمان نیست در بند مکان نیست دارد چه شتابی

ترسش ز خزان نیست/ او می رود از دست سرمست تر از مست

با او شود آغاز ایام جدایی

سر را بگذارد گل بر دامن صحرا/ پوشیده علی اکبر پیراهن صحرا

برگ گل سرخم هر گوشه بریزد انگار که گندم از خوشه بریزد

گلبرگ به گلبرگ ناکام ترین گل ره توشه بریزد در کام جدایی

بعد از علی اکبر راهی به حرم نیست راهی به حضور اصحاب کرم نیست

جز قاصدک دشت باید که رساند تا خیمه ی محزون پیغام جدایی

سر را بگذارد گل بر دامن صحرا/ پوشیده علی اکبر پیراهن صحرا

قرآن کریمم حرمت که ندارد، قرآن مجیدم قامت که ندارد

هر صفحه ی قرآن یک گوشه ی دشت است شد هر ورقش خونین با گام جدایی

هنگام غروبش در حال طلوع است هر چند قد من در حال رکوع است

می افتم از این درد می افتم از این داغ چون شعله بسوزم از نام جدایی

سر را بگذارد گل بر دامن صحرا پوشیده علی اکبر پیراهن صحرا

گلدسته ندارد دیگر علی اکبر هنگام اذانش داوود پیمبر

هنگام نماز است بر قامت اکبر اما چه نمازی بر قامت پرپر

روی لب او اشک اشکم شده جاری سیراب شود او از جام جدایی

سر را بگذارد گل بر دامن صحرا پوشیده علی اکبر پیراهن صحرا

 

شب ششم(۲) 

کاش برخیزد موذن با اذان دیگری/ اشهد آخر علی گفت و به خواب ناز رفت

آمدم دورش بگردم دور او اما نشد/ لاجرم من دور خود گشتم چه حالی داشتم

بس که پرپر بود جسمش شد طواف او محال/ دور اکبر آرزوهای محالی داشتم

آرزویم بود من دورش بگردم هفت بار/ کعبه ام شد تکه تکه چه خیالی داشتم

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم/ در میان لاله و گل آشیانی داشتم

می پریدم دور قدش پرپر و پرپر زنان/ در میان آسمانش کاش بالی داشتم

می دویدم هر طرف در روز سرگردانی ام/ می دویدم چون زمانی که غزالی داشتم

خواستم پروانه گردم قد گل را باد برد/ کاش از این بیشتر فرصت مجالی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار/ پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

نیمی از زیبایی ام مدیون او بودم چه حیف/ با علی در کنج لبهایم چه خالی داشتم

برگ و بارش دلخوشی لحظه ی تنهای ام/ در میان باغ تنهایی نهالی داشتم

صورت و سیرت محمد همت و غیرت علی/ نیکرویی در حرم نیکو خصالی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود/ عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

کاش برخیزد موذن با اذان دیگری/ روی بام کعبه ی قلبم بلالی داشتم

هر دعایی را که او می کرد می شد مستجاب/ با علی اکبرم رزق حلالی داشتم

حال خون می ریزد از چشمم/ گذشت ایام خوش

سالها از شوق او اشک زلالی داشتم

چون سرشک ار شوق بودم خاکبوس درگهی/ چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

آه می افتم ز پا کو یاری و کو یاوری/ کاش زهرا و علی در این حوالی داشتم

تا که برگشتم حرم قدم خمیده شد شکست/ حاصلم از غم چه شد قد هلالی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود/ در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

هرچه زیبایی عالم از کنارم رفت رفت/ با علی اکبرم زیبا جمالی داشتم

شادی ایام با او بودنم از دست رفت/ در کنار او مگر رنج و ملالی داشتم

درد بی عشقی برده طاقت ورنه من/ داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم کنون باشد زتنهایی خموش/ نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم

 

شب هفتم(۱)

بی سر بشویم تا به سامان برسیم/ هر چند که با درد فراوان برسیم

چون شمع که شب را نرساند به سحر/ آغاز شویم تا به پایان برسیم

من قاسمم و تو عمر کوتاه منی/ فردا من و تو به کوی جانان برسیم

ای عمر تو سیزده بهارم بودی/ چون برگ گلی به دست طوفان برسیم

ای عمر بهار گفته زود است سفر/ زود است که من با تو به پایان برسیم

هرچند که راه راه سختی است ولی/ با عشق به کوی دوست آسان برسیم

ناز من و تو از همگان ناز تر است/ ما خدمت دوست نازنازان برسیم

ما هر دو اگر چه سیزده ساله ولی/ باید که به گرد تکسواران برسیم

دریا به خروش موجهایش دریاست/ برخیز چو موج تا خروشان برسیم

با دل دل شعله ور ز داغ اکبر/ در کوره ی آتشیم بریان برسیم

من با تو در این دشت دو اسماعیلیم/ در روز دهم به عید قربان برسیم

ما نزد عمو چه التماسی کردیم/ تا اینکه به شط خون به میدان برسیم

ای عمر بس است حرف روز عمل است/ باید به حساب دین فروشان برسیم

با سر نه به پا دویده ایم آمده ایم/ تا اینکه به جمع سربداران برسیم

پاییز به روی شانه او را می برد/ روی لبش این ترانه او را می برد

آرام بخواب ای گل نیلی دشن/ می خواند و از آن میانه او را می برد

پاییز دلش سوخت جوان بود جوان/ با بودن این نشانه او را می برد

 

شب هفتم(۲)

رفتی زبرم مهتاب حرم دریای پریشانم من

دلداده ی عشق سجاده ی عشق چون موج خروشانم من

قاسم به سفر از دیده گهر چون موج خروشانم من

دلداده ی عشق سجاده ی عشق دریای پریشانم من

صبح و سحرم گلبرگ ترم در اوج طراوت هستی

چون کوه صبور کوه پر غرور سرچشمه ی طاقت هستی

با خون گلو گیری تو  وضو مشغول عبادت هستی

در کرب و بلا با عشق و وفا مشتاق شهادت هستی

با قرص قمر هنگام سحر قاسم تو برابر باشی

سرچشمه ی نور هنگام حضور در دشت سراسر باشی

ای ماه جبین مهتاب زمین از نسل پیمبر باشی

بی تو گل شکست در خون بنشست شد باغ پیمبر گلگون

پرپر گل سرخ بی سر گل/ سرخ دلها ز غم گل محزون

لاله لاله داغ چون شمع و چراغ بشکفت به صحرا و هامون

شمشیر به کف رو سوی هدف با تیغ دو دم می جنگی

تیغ بوتراب با تو همرکاب با ظلم و ستم می جنگی

گشته جراتت صبر و طاقتت با تو همقسم می جنگی

رفتی به سفر ای مرغ سحر شام تو ندارد سحری

پروانه ی عشق دردانه ی عشق بی تو ندهد گل ثمری

طوفان چو برد گلبرگ ترت افسوس نماند اثری

ای شیر حسن شمشیر حسن

میدان به تو محتاج شده است

هرچند تنت سرو چمنت طوفان زده تاراج شده است

بر دار بلا از جور و جفا آیینه ی حلاج شده است

 

شب هشتم(۱)

این چه نگاهیست به من می کنی ناز ندیدم من از این بیشتر

می کند این نوع نگاهت مرا شاد ولی آه غمین بیشتر

فلسفه ی ناز نگاه تو چیست/ دلبری صورت ماه تو چیست

هر که به نظّاره نشیند ترا، می زنی اکبر به زمین بیشتر

کاش بگویی به زبان آوری رفتن خود را به بیان آوری

کار تو در پرده سخن گفتن است، ناز تو ای پرده نشین بیشتر

می روی و می روی و می روم تو روی از دست و من از دست تر

هرچه زمان می گذرد اکبرم، می کنم افسوس یقین بیشتر

بال و پرت بازتر از باز شد، جسم تو آماده ی پرواز شد

لیک بریزی پر و بال مرا، بال و پرم را تو مچین بیشتر

از تو چه داغی بکشم اکبرم آه چه دردی بکشم اکبرم

اول چین است و چروک من است، بی تو شود چین به جبین بیشتر

دست پدر را تو گرفتی پسر/ تا نشود یکه و تنها پدر

لایق زیبایی دست منی/ لایق انگشتر دین بیشتر

دور شوی دور شوی دور دور تا بکنی از من و از خود عبور

هرچه شوی دور تر از خود شوی، تو به خداوند قرین بیشتر

مثل علی تو ازلی می شوی/ از همه پرپرتر علی می شوی،

هر که علی هست در این کارزار، می خورد افسوس کمین بیشتر

نی به نوا آمده در نی نوا، روز بلا آمده در کربلا

لیک من از رفتن تو می شوم، از نی و از نای، حزین بیشتر

هستی و دل شور ترا می زند می روی و شور ترا می زند

تا بکنی پا به رکاب سفر/ دل بشود با تو عجین بیشتر

هر پدری داغ پسر داشته در دل خود دانه ی غم کاشته

لیک بسوزد پدری که پسر، قامتش افتد به زمین بیشتر

 

شب هشتم(۲)

محمدی تر از تو گل نباشد اکبرم به دشت/ ولی چه زود عمر تو به دشت کربلا گذشت

نگاه دلفریب تو نگاه دیگری بود/ شروع فصل تازه ای برای دلبری بود

چو چشم باز می کنی چگونه ناز می کنی/ که شرمگین آن نگاه نگاه مشتری بود

چگونه دست از آن کشم در امید را مبند/ اگرچه باز از آن نگاه به آسمان دری بود

چقدر در کنار تو پیاله بی شراب شد/ نوشتن از خماری ات به قدر یک کتاب شد

زحد گذشت مستی ات به رقص آمدی چنان/ که قند در دل شراب ز مستی تو آب شد

چنان گریست میوه ی درخت تاک کربلا/ که جای می به شیشه ها گلاب ناب ناب شد

دل از غزال می برد به دشت ناز کردنت/ دل از ستیغ و قله ها علم فراز کردنت

به ناز و هم نیاز تو نیاز داشت کربلا/ بنازم این چنین در بهشت باز کردنت

چه زود بسته می شود کتاب زندگانی ات/ به دست باد می دهی جوانی ات جوانی ات

مناره ها اذان تو به آسمان نمی برند/ بهشت بشنود عای اگرچه نغمه خوانی ات

در آن زمان که قامتت به خاک بوسه می زند/ وداع می کند بهار زقامت خزانی ات

 

شب نهم(۱)

در خود فرو می ریزم و هرگز نمی داند کسی/ من را به سوی خود به جز آتش نمی خواند کسی

شعله به شعله هر نگاهی التماسم می کند/ فهمیده ام با رفتنم دیگر نمی ماند کسی

حالا میان ماندن و رفتن تفکر می کنم/ برخاک پشت تشنگی باید بکوباند کسی

گاهی رقیه آید و گاهی سکینه که مرو/ گاهی شبیه دلبران زلفی بیفشاند کسی

جان رقیه جان من جان سکینه جان من/ طاقت ندارم جان من ای کاش بستاند کسی

زینب نگاهش از همه غمگین تر و غمگین است/ گوید ابوالفضلم مرو بی تو نمی ماند کسی

اما حسین بن علی سر را به زیر انداخته/ جز من دل بشکسته ی او را نرنجاند کسی

او فکر تنهایی خود هرگز نباشد ذره ای/ جز من که دارد پشت دشمن را بلزاند کسی

من حضرت عباسم و چشم همه بر دست من/ چشم حرم چشم حسین فاطمه بر دست من

اما نگاه دیگری بر چشم من در می زند/ همچون کبوتر بچه ای لب تشنه پرپر می زند

گاهی تبسم گاه اشک گاهی نگاهش سوی مشک/ اینگونه بال و پر به دورم آه اصغر می زند

گهواره بی لالایی و معنا ندارد خواب او/ دستهایم از لبش بر سینه و سر می زند

با قلب اصغر قلب من اکنون برابر می زند

دیگر ندارم چاره ای اسب سفر را زین کنم/ بر هر دری دستان من در را مکرر می زند

من حضرت عباسم و چشم همه بر دست من/ چشم حرم چشم حسین فاطمه بر دست من

با آرزوهای خودم یک گوشه خلوت می کنم/ من با علم با مشک خود اتمام حجت می کنم

من مشک را پر کرده ام تنهای تنها تشنه لب/ چون از لبان اصغرم احساس خجلت می کنم

آیا زند اصغر به آب آب گوارا بوسه ای/ این کار واجب ای خدا در اوج غیرت می کنم

من با وفا بودم ولی مشکم وفاداری نکرد/ دارم نگاه مشک خالی از ارادت می کنم

آوای ادرک یا اخایم می رود سوی حرم/ او را صدا از سوز دل وقت شهادت می کنم

شرمنده ی چشم حسینم مرگ چشمم را ببند/ گرچه که بر دامان او من خواب راحت می کنم

 

شب نهم(۲)

فرق دارد اشکش/ ماجرای مشکش

اشک عباس حرم را به زمین خواهد زد

اشک عباس دهد خبر از قحطی آب/ خبرش کاش نسیم نرساند به رباب

آرزوهای حرم یک به یک رفت به باد/ غیر طوفان ندهد به گل تشنه جواب

گریه یعنی عباس ناامید است به دشت/ هرچه امید دگر ناپدید است به دشت

شیرخواره طفلی با لب سوخته اش/ چون گلی خشکیده قد کشیده است به دشت

شرم یعنی که نگاه بر زمین باشد و بس/ چشمها بارانی دل غمین باشد و بس

دانه دانه اشکش از فراق مشکش/ مثل آه ساقی آتشین باشد و بس

مثل اشک عباس در جهان نیست که نیست/ اشک و گونه با هم مهربان نیست که نیست

هیچ چشمی به حرم مثل ارباب کرم/ از تهی بودن مشک خون ابچکان نیست که نیست

گریه ی مرد چه سخت خلوتی دارد و بس/ روز تنهایی خود غربتی دارد و بس

اشک وقتی خونین می چکد در صحرا/ لحظه ی آخر مرد عزتی دارد و بس

 

شب دهم(۱)

نشکستی دل دشمن همه سیراب شدند/ همه سیر از بدنت ای گل شاداب شدند

نیزه و تیر و سنان گرز و عمود و خنجر/ آه سیر از بدنت جمله ی اسباب شدند

تیغ ها تا که شهنشاه تنت را دیدند/ اندک اندک به حضور تو شرفیاب شدند

سجده کردند چو یکبار بر آن قامت پاک/ عاشق سجده ی صد باره به محراب شدند

هر که آمد بگرفت از تن تو کام، حسین/ همگان تشنه ی آن گوهر نایاب شدند

خنجر و دشنه ولی روز جدایی سرت/ سر چو کردند جدا از بدنت آب شدند

غارت پیرهن انگشتر و انگشت حسین/ روز بی حرمتی بر بدنت باب شدند

قصر آیینه تنت بود که چون افتادی/ سنگ ها سیر از آن قامت جذاب شدند

قرص ماه بدنت هر چه هلالی تر شد/ بیشتر شاهد نور تن مهتاب شدند

مقتل از خون تو تبدیل به دریا چون شد/ تیغ ها یکسره تبدیل به قلاب شدند

تاکه تصنیف سفر را تو به مقتل خواندی/ ناله ها ناله ی سوزان شده مضراب شدند

آخر الامر سرت را به روی نی بردند/ اشکها خون شده تبدیل به سیلاب شدند

چشمهای تو فقط دیدن مادر می خواست/ فاطمه آ مد و چشمان تو در خواب شدند

گرچه سیر از بدنت لیک ادامه دادند/ دشمنان جانب خیمه سوی اصحاب شدند

طاقت طفل سه ساله که نباشد طاقت/ همگان دل نگران گل بیتاب شدند

می دوید اهل حرم در پی او دل نگران/ تا خودش را برساند له پدر آب شدند

ادب و حرمت دشمن به بدن اسب دواند/ اسب ها باعث نابودی آداب شدند

یک نفر بود که نظّاره گرت بود حسین/ شاهد ریختن برگ و برت بود حسین

یک نفر بود که بر زخم تنت گریه کند/ بر جدایی سرت از بدنت گریه کند

آخرین لحظه امان از دل زینب به لبت/ بشود کوه غمت حاصل زینب به لبت

آخرین لحظه چه آهی تو کشیدی رفتی/ کاش آسان بشود مشکل زینب به لبت

زینب آمد علم سوخته بر دوش برد/ بکشد پرچم سرخ تو در آغوش برد

 

شب دهم(۲)

شب وداع است/ شب جدایی

من و اسارت/ تو و رهایی

دلم شکستی چه دلی/ حسینم امشب

صدای باران زهر کرانه/ ببارد اندوه بدین بهانه

دویده در دل غمت برادر/ نکرده رحمی به آشیانه

چنان نسیم سحر شدی تو/ ز دیده ام رهگذر شدی تو

وداع سخت است وداع آخر/ سوار اسب سفر شدی تو

کتاب درد مرا گشودی/ چو شعر رفتن سفر سرودی

تو آسمانی و من زمینی/ فراز تو داد به من فرودی

حسین یعنی کرانه ساحل/ چو کوه و صخره شکوه کامل

نگنجد اوصاف تو به دریا/ ندیده عالم چنین فضایل

وداع یعنی رسد به پایان/ وصال و هجران شود نمایان

وداع یعنی فراق لیلی/ مسیر مجنون بود بیایان

اگرچه درد است اگرچه داغ است/ وداع فصل خزان باغ است

ولی نگاه حرم به زینب/ نگاه ظلمت به چلچراغ است

خدانگهدار شروع درد است/ گل امیدش چه حیف زرد است

نرفته ای و قدم کمان شد/ قدم هلالی به ناگهان شد

 

روز عاشورا(۱)

شش بوسه پیمبر به حسین بن علی داد/ هنگام تولد به شهید ازلی داد

شش بوسه که از عاقبت کار خبر داشت/ پیغمبر اکرم خبر از روز خطر داشت

در محضر زهرا و علی زمزمه می کرد/ او گریه به همراه علی فاطمه می کرد

زد بوسه ی اول به سرش آه چه سری است/ بر تارک نورانی آن ماه چه سری است

فرق سر او جای سنان گرز و عمود است/ بر صورت او جاری خون آه چو رود است

بر نی برود سر سر نورانی خورشید/ وقتی که جدا می شود از پیکر خورشید

زد بوسه ی دوم به لبان گل نازش/ هنگام تبسم به لب غنچه ی بازش

آن لب که شود خشکترین لب لب عالم/ از شعله ی سوزنده ترین تب تب عالم

بوسید لب و سوخت لب خشک پیمبر/ افتاد به یاد لب تشنه لب پرپر

جایی که تلاوت بکند سوره ی خورشید/ تا زنده بماند به جهان سوره ی توحید

بی حرمت از چوب شود لب و دهانش/ از ضربت خیزران به گلبرگ لبانش

با بوسه ی سوم چقدر اشک بریزد/ بر چشم زند بوسه ی تر اشک بریزد

این چشم تماشاگر داغی است پیاپی/ نظاره گر پرپر باغی است پیاپی

این چشم پسر را هدف تیر ببیند/ در روز عزا زخمی شمشیر ببیند

این چشم ببیند گلوی چاک پسر را/ جان دادن شش ماهه ی عطشان پدر را

این چشم که سرچشمه ی رود است به صحرا/ تبدیل شود یکشبه این چشم به دریا

بر دست حسینش بزند بوسه ی چارم/ بر شاخه و بر ساقه ی سبز گل گندم

افسوس که انگشت جدا می شود از دست/ انگشترش اینگونه به مقتل رود از دست

غارت بشود حرمت انگشت حسینش/ وقتی که به مقتل بشود کشته حسینش

ای وای که در بوسه ی پنجم جگرش سوخت/ پیغمبر از آینده ی آن بال و پرش سوخت

تا بوسه ی پنجم به گلو زد چه گلویی/ انگار که می بود در آن جا به سبویی

همراه نبی فاطمه هم بوسه به آن زد/ مادر چه کند زآن همه غم بوسه به آن زد

خنجر چه کند با گلوی تشنه خدایا/ نازش بکشد خنجر و هم دشنه خدایا

در بوسه ی آخر همه ی عرش بلرزد/ کرسی و فلک ارض و سما فرش بلرزد

او بوسه ی آخر نتواند بدهد آه/ لبهای نبی از غم آن خشک شود آه

سر را بگذارد به روی سینه بگرید/ بر سینه ی یکروزه ی آیینه بگرید

با قلب حسینش چه کند تیر خدایا/ اشکش بشود خون ِسرازیر خدایا

در قلب حسین است خدا تیر شکسته/ تا روز قیامت به دلش تیر نشسته

آن قلب که معصوم ترین قلب جهان است/ سویش ز کماندار چه تیری به کمان است

 

روز عاشورا(۲)

تیر زند بوسه ای نیزه زند بوسه ای/ بر تن پاک حسین خنجر و شمشیر زند بوسه ای

بوسه ی نیزه به تنش بیشتر، بوسه ی آن بر بدنش بیشتر

داد اجازه که بر آ ن جسم پاک ، هرچه دل نیزه بخواهد بزند بوسه ای

بوسه ی شمشیر عجب بوسه ای است، سینه دهد چاک عجب بوسه ای است

مثل همه تیغ چه عاشق شده است، هر چه زند باز مجدد بزند بوسه ای

جرم حسین بن علی چیست سنگ؟

آینه بودن که خطا نیست سنگ

سوی تنش سنگ چه بی حد بزند بوسه ای

بوسه ی خنجر که جدا از همه است، قصه ی تیر است و لب فاطمه است

شمر، به غیر از تو نبرد گلو، تیغ مگر دست تو افتد بزند بوسه ای

بس که همه کام گرفتند از او، می زلب جام گرفتند از او

کو تن سالم همه جا زخمی است، آه کجا زینبش آید بزند بوسه ای

بوسه ی نی بوسه به سر دادن است ، بوسه به آن قرص قمر دادن است

داغ، مفصل تر از این نیست نیست، نی به سر سبط محمد بزند بوسه ای


ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان