میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۲۳ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۲:۴۵ ب.ظ سرویس:برگزیده ها, یادداشت 11 دیدگاه 646 بازدید

«پشه بند»های سوراخ شب های لار

«پشه بند»های سوراخ شب های لار

سعیده آرین: یکی از خوب های تابستون لار شب هایی بود که تو حیاط می خوابیدیم، رختخواب ها رو روی تخت های فلزی می انداختیم، گوشه های توری پشه بند رو چند نفره می گرفتیم و مراقب بودیم وقتی از تا باز می شد جر نخوره!

فقط بابا دستش به نوک میله های فلزی چهارگوشه تخت می رسید، توری رو که آویزون می کرد ما با ذوق لبه هاشو می زدیم زیر رتختخواب ها و راه پشه ها رو می بستیم.

یکی دو جای پشه بندمون هم پارگی داشت که می ترسیدم از اونجا حمله کنن! ولی بابا می گفت: «پشه ای که عقلش برسه از اِنکه بیا اَ جا حقٌوشه که مٌوبِخواسه!»(۱) پنکه دستی رو هم می ذاشتیم رو چهارپایه؛ سرش تا صبح آروم هِی چپ و راست می شد و باد ملایمش پشه ها رو می پروند! صبر می کردیم رتختواب ها تو هوای آزاد خٌنک بشن که وقتی می ریم تو رختخواب از خنکی اش خوش خوشانمون بشه.

اگه زودتر می رفتیم واسه خواب ترجیحمون این بود که رو رختخواب یکی دیگه بخوابیم که مال خودمون خنک بمونه! چه دعواها که سر گرم شدن رختخواب ها راه نمی افتاد! من یه لحاف سبز گل گلی داشتم که خیلی زود خنک می شد. از چندجا پاره شده بود و پشم شیشه هاش یه قسمت هایی جمع شده بودن. فقط با لحاف خودم خوابم می برد.

مامان همیشه دنبال فرصتی بود که بندازتش دور؛ زهوارش در رفته بود ولی من ول کنش نبودم تا اینکه دیگه واسم کوتاه شد و پاهای دیلاقم از زیر لحاف زد بیرون!

شب ها صدای زوزه شغال ها از کوه می اومد. یه وقت هایی هم صداشون نزدیکر بود، اونقدر نزدیک که انگار پشت در کوچه بودن. قدیمی ها می گفتن اگه دمپایی رو وارونه بذارید صداشون قطع می شه که مامان و بابا می گفتن این حرف ها خرافاته؛ حالا شما می خواید باور کن می خوای نکن ما که چند بار امتحان کردیم و صداشون قطع شد! یه عده هم معتقد بودن صدای زوزه شغال ها به نور ماه ربط داره؛ شاید هم داشت ولی تجربه ما می گفت ماه کامل، نصفه یا هلال صدا زوزه می اومد.

با آسمون حسابی عیاق بودیم، واسه خودمون ستاره داشتیم، ستاره «طاهره» پرنورترین بود. بعدها فهمیدم اسمش ستاره قطبیه. هیچوقت گٌم نمی شد و همیشه همون سمت های شهرقدیم رو نگاه می کردی راحت پیدا می شد. بدم نمی اومد مال من باشه ولی طاهره زودتر انتخابش کرده بود. حبیب هم هر شب ستاره شب قبل اش رو گم می کرد و یکی دیگه انتخاب می کرد. من دوست داشتم ستاره ام خاص باشه. یکی رو انتخاب کرده بودم که چشمک می زد؛ کلی بهم خندیدن گفتن این ستاره نیست نور هواپیماست!

کلاً هر چی من انتخاب می کردم قبول نبود، اون قرمزه هم که گفتن چراغ دکله! پرنورها هم که صاحب داشتند. بهترین حالت این بود که ریزترین رو انتخاب کنم. فقط اونقدر ریز بود که خودمم نمی تونستم پیداش کنم و خیلی وقت ها مثل ستاره های حبیب دیگه پیدا نمی شد و فردا شب دوباره دنبال یکی دیگه می گشتیم.

صبح وقتی آفتاب می زد مبارزه اصلی شروع می شد. سمج تر از خورشید نداریم! هی آروم آروم جلوتر می اومد، اول از پاها شروع می کرد، خودمونو می کشیدیم عقب تر و اون هی پیشروی می اومد. تا جایی که درست می افتد رو صورتمون و نمی شد ازش فرار کرد. کلافه بالشت بدست می اومدیم تو هال و جلوی باد کولر آبی خوابمونو ادامه می دادیم! رختخواب ها تو حیاط زیر نور آفتاب می موندن و وقتی نزدیک های ظهر از خواب بیدار می شدیم حسابی داغ شده بودن! هنوزم به نظرم جمع کردنشون بی معنی میاد وقتی قراره فردا شب هم باز اونجا بخوابیم!

۱)پشه ای که عقل اش برسه از اینجا بیاد تو حقشه نیشمون بزنه

*طرح زیر از: سعیده آرین

از این نویسنده بخوانید:

نوستالژی درخت لیموی خانه پدری

حنایی که برایم خیلی رنگ داشت

شهری با پاییز بی کلاغ!

زلزله ای که تمام خاطرات کودکی ام را آوار کرد

خوش رحمت

قصه های ناتمام «کَل حاجی»

شکلات‌های دزدکی با طعم دلهره!


11 نظر

  1. راستگو گفت:

    2

    0

    عالی بود ، ممنون

  2. 2

    0

    وای چقد خاطرات رو زنده کرد. این متن پر از حس خوب بود. ممنون عالی بود

  3. مهدی خاموش گفت:

    2

    0

    سلام برفرزندهنر…فرزندهنرباش نه فرزندپدر…فرزندهنرزنده کندنام پدررا…یاداقارحیم گل ومادرفرشته صفت شماگرامی باد…چه زیباودلنشین است نوشته های شماخدانگهدارتان …

  4. پريسا گفت:

    1

    0

    خيلي شيرين مينويسي و قابل لمس
    نويسنده خوبي هم هستي ؛)
    نويسنده ها زودتر مشهور ميشن

  5. اوزی گفت:

    2

    0

    بسیار جالب وخاطره انگیز اینگار خاطرات خودم وخانواده. ام را نوشته اند من را به دوران کودکی در خانواده. پدری. بردند

  6. لاری گفت:

    2

    0

    ما هم همین شکلی بودیم
    یادش بخیر خوش بودیم نه غمی نه غصه ای
    به احتمال زیاد نوشته هات بعد کتابچه میشه درسته؟

  7. ناشناس گفت:

    2

    0

    عالی بود..عااالی…مثل همیشه….از خوندنش حسابی لذت بردم

  8. عصر بیداری گفت:

    2

    0

    سلام آفرین بر شما که خاطرات ما را می نویسید وقتی می خوانیم برایمان کاملا ملموس است آخه ما هم لاری هستیم خدا کند روزی برسد که قبل از مرگ خاطره هایمان یک بار دیگر تجدید شود البته برای آن تلاش می کنیم تا معماری اسلامی ایرانی احیا شود و از دست لانه آپارتمانی خلاص شویم

  9. ناشناس گفت:

    2

    0

    فوق العاده بود….زیبا و شیرین و نوستالژیک…..

  10. ناشناس گفت:

    2

    0

    بسیارحس زیبا ونوستالژیک بود.درودبرشماخانم آرین…

  11. ح.د. وطن دوست گفت:

    2

    0

    عالی بود؛ عالی؛ مثل نوشته های قبلی. بازم بنویسید.

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان