میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در9 فوریه 2020 ساعت 6:34 ب.ظ سرویس:مطلب شما بدون دیدگاه 204 بازدید

پوستینی بر نمایش کودک!

پوستینی بر نمایش کودک!

نقدی بر نمایش گرگ و روباه پوستین دوز اثر تازه مرجان افروز

فاطمه محسن پور: ما، دراین دنیای تاخت و تازهای کاری هرکدام افسار کوششی خاص را در دست داریم و همه موفقیت مان این است که تا چه میزان بتوانیم این اسب سرکش را رام کنیم.

همچنین برای رام کردن این اسبِ سرکش ما نیاز داریم خوب آن اسب را بشناسیم و مهم تر از آن، اسب را جدی بگیریم که اگر نگیریم ممکن است قدرتی ماورای توقع ما داشته باشد و ما را زیر سم هایش له کند.

برای کارهایی از قبیل هنرهای نمایشی این اسب سرکشِ ما درمقابل دیگران جولان می دهد و ما به وسیله دیگران که جولان دادن اسب ما را می بینند، پول به دست می آوریم. چون خوب می دانیم که اگر پول ندهند ما به آن ها اجازه نمی دهیم که جولان دادن های این اسب ما را ببینند.

همچنین همگی ما واقفیم که هنرهای نمایشی مانند تمام رویدادها، تاریخی دارد و حالا پس از دوهزار و چندین سال از پیدایشش، مانند ماری چندین بار پوست اندازی کرده و تر و تازه شده است که اگر پوست نیانداخته باشد _که چنین امری محال است_ درپوست فرتوتش می میرد.

موضوع بحث من البته همین نمایش «گرگ و روباه پوستین دوز» است که داستان تحسین شده ای دارد که نقل زبان هاست و همه به نوعی درجایی از زندگی شان شنیده اند. نمی دانم این ایده از خود آقای آدران است یا او از روی داستانی قدیمی، من درآوردی، نوشته باشد چون من اصلا ایشان را نمی شناسم و معروف هم نباید باشد و درگوگل چیزی از او نیافتم. اما هرچه هست خوب است ودیالوگ های بدی ندارد.

روی سخنِ من هم با نمایشنامه، هم با زیرکی انتخاب هرآنچه در صحنه دیده اید و هم صد در صد، بیش از همه، سنجش میزان توانایی و تلاش برای نحوه اجرای این نمایشنامه است.

همه ما می دانیم معمولا در نمایش چیزهایی اطراف صحنه نمایش را خوشگل می کند که به آن «آکسسوار صحنه» می گویند_ گاهی آدم ها را هم می گذارند یک نقطه از صحنه بمانند و فضا را خوشگل کنند_ اما معمولا از اشیای بی جان برای این کار استفاده می کنند تا به فضا رونق بخشیده و اجزای صحنه را بسازند تا صحنه ای را که پیش چشم های ما، بازیگران می چرخانند، برایمان واقعی تر جلوه کند.

حالا اگر این تئاتر برای کودکان باشد طبیعتا باید خیلی پرزرق و برق تر باشد تا کودکان به وجد بیایند و هیجاناتشان خالی شود. شما در این نمایش گرگ و روباه پوستین دوز جز چند تکه فیبر نقاشی شده چیز دیگری نمی بینید که کودکان را برسر ذوق بیاورد. این فیبرها یا از نمایش های قبل اند که اگر اینطور باشد یک فاجعه است ویا اگر نباشند برای الان که ما با ماری پوست انداخته از هنرهای نمایشی مواجهیم بازهم کمتر از یک فاجعه نمی تواند باشد.

اگر کارگردان یک نوجوان یا دانشجویی بود که برای رفع آرمان های خود و آن هم نه پول درآوردن، برای نخستین بار خود را به این کار بسته بود من هیچوقت او را سرزنش نمی کردم چرا که کم پیش می آید کسی هنرهای نمایشی را دوست نداشته باشد و سودای کارگردانی در سرنپروراند و نمی شود به کسی بابت آنچه دلش می خواهد خرده گرفت. اما ما با یک بازیگری طرفیم که از قضا دارد کارگردانی را هم تجربه می کند و خود من با او هفت سال پیش در یک جشنواره نمایش نامه خوانی رقیب بودم و بازی های درخشانی نیز ازایشان دیده ام مثلا تکه ای ازگفتار ماندانا که آقای طاهریان کارگردانی کرده بود.

ایشان کارکشته تر ازآن اند که چنین کم بینشی در اجرایشان درآورند. نمی شود نگوییم که این ها مایه یاس و سرافکندگی نیست. در مورد برخی ابزار نمایشی صحنه مانند آن زمان که شب شده و روباه و گرگ قصد دارند بخوابند گوشه جلویی صحنه، چارتاقی تعبیه شده که آدم را یاد فلان شب می اندازد انگار که دسته عظیمی از گوسفندها بیرونِ چارتاق پارچه ای که بدبختانه شبیه پشه بند هم نیست، در انتظار هم آغوشی روباه و گرگ اند آنطور که مهتابی روی صورت هایشان نور می پراکند.

نقطه انتخابی و نوع وسیله تعبیه شده و چنین کوششی برای نمایش ساعت خواب روباه و گرگ که می توانست بیش از این ها موجبات خنده را فراهم کند یک کوشش بی رحمانه است و بی خردی از سر و بالای آن می بارد.

نقطه ی عطف این نمایش روبه رویی آقای سبحانی با آقای طاهریان است؛ انگار قرار باشد در سینما اکبر عبدی رو به روی داریوش ارجمند بازی کند. البته که هردو به شدت دقیق و انعطاف پذیرند و لار از داشتنشان باید به خود ببالد.

آقای طاهریان، نقش گرگ را پیش از این نمایش درکارنامه خود اما برای کارگردانی برادرش دارد. بنابراین ایشان خوب بااین تیپ شخصیتی آشنایی دارد و کاملا هم سزاوار این نقش است. و آقای سبحانی که نمایشی ترین خوشمزگی ها را می پراکند و بزله گویی اش سخت ترین افراد را هم می خنداند برای آدم توانایی نکوهش نمی گذارد و بدمزه ترین نمایش هارا هم برای آدم گوارا می کند.

من از تماس میمیک های این دو بازیگر با هم سراپا در وجد بودم و فقط این دو نفر بودند که موجبات گوجه پرت نکردنم را فراهم کردند. اما افسوس که مرجان افروز، چندان میزان سن درخوری برایشان تدارک ندیده بود. صحنه که فقط جای تکان دادن شکم و گونه و باسن نیست. صحنه جای به نمایش درآوردن انواع اقسام زوایای بدن است که به این نمایش به خوبی می توانست افزوده شود اما مشخص است که کارگردان مصرا گوشزد کرده به بازیگر خویش، که کمی خودت را بلرزان که اگر نلرزانی این جماعت خنده نمی کنند. اصلا مگر تئاتر کودک جای این همه بلرزان و مسخره بازی های مثبت هجده سال است؟!

دیالوگ ها تا آنجایی که مربوط به نمایشنامه اند گوش نوازاند و درخشان، اما آنجایی که شعر می شوند و مشخص است از ذهن کارگردان یا دستیار یا هرکس دیگری برآمده قشنگ که نیست هیچ، حتی بدآموزی هم دارد. چه کسی می آید در تئاتری که برای کودکان است کلمه «پدر تو در می آره» را در یک نمایش آن هم در موسیقی اش بگنجاند؟ که با ریتم بخواند «پِ دَ رِ تو دَر میااااره». متاسفم از اینکه باز هم باید بگویم این یک فاجعه است. اگر این دیالوگ برای خود آقای آدران هم باشد بازهم می گویم فاجعه است. فاجعه ای که برای مردم کم تجربه لارستان، که نمایش های جادویی و عجیب غریبی که آدم از دیدنش می خواهد بال درآورد را ندیده اند، جز ملولیت چیزی به ارمغان نمی آورد.

کارگردان به خود زحمت ساختن و پرداختن آهنگ که نداده هیچ، درانتخاب ریتم و شعر گفتن هم اندک زحمتی به خود نداده است. شعرها یک مشت اراجیف اند. آهنگ های انتخابی یا به درد شب حنابندان یک نوعروس می خورد، یا آنقدر تکراری است که گوش هم دیگر دوست ندارد حالاحالاها بشنودش.

در عجبم این لیسانس دارهای انجمن نمایش چه کسانی اند که کرسی بازبینی را به دوش می کشند اما اندک خردی در انتخاب آثار نمایشی به خرج نمی دهند؟ این ها بلد نیستند کمی نقد کنند و خرده بگیرند تا مایه پیشرفت شود؟ این ها ارزش دیدگان کودکان لاری را همینقدر نازل، تصور کرده اند؟ مگر لار یک روستای دورافتاده است که آن هم از شهری دور یک دانشجو همت کند تئاتر کار کند و مفتکی بیاید اجرا کند؟ این شهر تا دیروز اوز را در خود داشت اما کارهایش حتی از کارهای هنرمندان اوز ضعیف تر است! من متاسفم برای آن هایی که اسم هنرمند را بدون هیچ تلاشی برای بهتر شدن به دوش می کشند.

نمایش از اواسط به بعد به شدت ملال آور است و حتی کودکان را هم نمی خنداند. دیگر حوصله نقد حتی آن قسمت صحنه که چاهی در وسط صحنه تعبیه شده که گوسفندها خودشان هم نمی دانند چرا آنجا گذاشته می شوند ندارم. نمی دانم با چه اعتماد به نفسی در دوسانس هم اجرا می رود.

تنها نقطه قوت این نمایش، «نمایشنامه و انتخاب بازیگران وگریم صورت» است. سوای از اینها این یک نمایش وحشتناک بد است و آدم وقت وپولش را برود برای یک سرسره آبشاری یا شاورما  بدهد بهتر از این زهرمار است. در آخرعاجزانه از ریاست اداره ارشاد لارستان می خواهم که برای آرمان های بازبینان برای تایید کردن یک اثر نمایشی، نوعی تکلیف بنویسد، اگرآن ها برای به تعویق انداختن یک نمایش ملال آوراز جهت بهترشدنش دست به هیچ کوششی نمی زنند.


ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان