میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در18 آوریل 2021 ساعت 3:15 ب.ظ سرویس:برگزیده ها, مطلب شما یک دیدگاه 270 بازدید

«کوهمیان» جغرافیایی به وسعت ایراهستان/ بازپویایی یک هویت

«کوهمیان» جغرافیایی به وسعت ایراهستان/ بازپویایی یک هویت

یادداشتی بر رمان «آن تابستان» (نوشته‌ی ایرج اعتمادی)

علی اکبر مقیمیان/ بندرلنگه: سرانجام دوران طولانی فترتی خسته‌کننده و ملال‌انگیز در عرصه قلم و اندیشه مورخین، شاعران، مقاله‌نویسان و روزنامه‌نگاران و دیگر قلم‌زنان جنوب کشور (هرمزگان-جنوب فارس و جای جای استان بوشهر) به سر آمد و این بار نسیم جان‌پرور قلم وزیدن گرفت و نویدی دماغ‌پرور داد.

در دفتر زمانه فتد نامش از قلم/ آن ملتی که مردم صاحب قلم نداشت…

«اعتمادی» با انتشار این اثر ارزشمند، ستبر و بی‌محابا، پای در رکاب رمان‌نویسی گذاشت و چابک و استوار سوار بر اسبد سفید خیال با بهره جستن از سبکی نو و دیگرگون (به لحاظ نوشتاری) بر بلندی‌های پرسنگلاخ و ناهموار سنت‌های فرسوده تاخت و بر ستیغ واقع‌بینی و حقیقت‌نگری پرچمی بلند برافراخت.

او بی‌گمان در میان هم‌اندیشان به یاری ذهن زاینده و پویایش توانست با پردازش داستان بلند آن تابستان در سامان سخنوران دری‌گوی با بالندگی قابل ستایشی قامت برافرازد و تشنه‌کامان سرزمین کهن‌پارسیان را از چشمه‌ی‌ زلال و گوارای اندیشه‌ی خود سیراب کرده تا بتواند دل‌سپردگان به این زبان و آیین باستاني «ایراهستانی» را به پایکوبی و دست‌افشانی بر انگیزد.

وي از همان آغاز داستان تلنگری سخت به خواننده می‌زند و در لفافه‌ای از طنزی نیش‌دار و گزنده‌ی خود می‌نویسد: صدای بچه‌ها بلند بود، از طرف قبله می‌آمد…( از متن کتاب). و بدین‌ترتیب مخاطب خود را اگر که هوشمند باشد با ذکر نکته‌ای جاندار نوازش می‌کند. ماجرای قابل تامل داستان رویدادهای تلخ و جانفرسای زندگی مردمانی است که جغرافیای بخیل و تنگ‌دیده‌شان عرصه‌ی زیستن را بر آنان بس ناگوار و دشوار کرده است. سرزمین تفتیده از هرم آفتابي سوزان خشک و کم‌باران و گاه سالیان بی‌باران. سرزمین تش‌بادهای جانگداز و طاقت‌فرسا در فرادست این زادبوم و در فرودست سرزمین‌های شرجی و گرم و نفس‌گیر کرانه‌های دریا که هر دو هویتی یکسان دارند.

اعتمادی با شرح بسیاری از آلام، حرمان‌ها و اشک‌های مردمان این سرزمین پهناور متاثر از واقعیت‌های جان‌فرسا شکیبایی پیشه می‌کند و برای گریز از پیامدهای تلخ وقایع دردناک نمک بر زخم آنان نمی‌پاشد بلکه به جای آن در دل‌های آنان بذر امید می‌کارد و برای نشاندن نهال امید در سینه‌ی این باشندگان دردمند به هر دری می‌زند تا به گونه‌ای سراب را به تالاب بدل کند و پلشتی‌های اندوه را از جان و روان این مردمان بزداید و از این روست که همدل با نیاکان در گور خفته‌ی خود نیایش‌های کهن را بر زبان کودکان پاک و بی‌آلایش جاری می‌سازد. -بارونکِ نو میشه/ صحرا پرِ هو میشه/ الله بده بارون.- و این چنین است که باور دارد که نیایش بی‌آلایش در عرش لایتناهی می‌پیچید و به گوش خالق هستی می‌رسد و باران رحمت خود را از نیایشگران این وادی دریغ نمی‌دارد. هرچند باران گاهی باعث زحمت اینان می‌شود که سر پناهشان بام‌های کاه‌گلی است اگر چه بیم ویرانی کاشانه‌ی خود را دارند اما هر چه هست به جان خریدارند زیرا دشت‌ها تا دامنه‌ها سبز خواهد شد و صحرا پرِ هو میشه و دیگر مال‌هایشان (احشام) از گرسنگی پوزه بر خاک نخواهند مالید. پستان گوسفندانشان پر از شیر خواهد شد و نخلستان‌ها لبالب از آب و خندق(آبگیر)، علفزارها چشم‌هایشان را خواهد نواخت و زمین زاینده‌ی حقال(دنبلان زمینی) و روزهای ‌پایان زمستان گردشگاه‌هایشان مفرح و دل انگیز و اسباب خوشدلی و نشاط برای پیر و جوان و کودک. و امید در دل‌ها جان می‌گیرد اما نه چندان دیرپا. نویسنده به این دلخوش کنک‌ها دل بر نمی‌بندد و آرزوی بزرگ‌تری دارد نگاه او عمیق‌تر و وسیع‌تر است، آرزوی او توسعه‌ی پایدار است؛ آرزومند جامعه‌ای مبتنی بر عدالت است خواهان پیشرفت جامعه است و از عقب ماندگی تاریخی بیزار. دغدغه‌ی آبادانی وطن و حرمت شهروندان به ویژه در زادبوم خود دارد بی‌واهمه از شبیخون ژاندارم و امنیه.

خالق این تراژدی تکان‌دهنده و بسیار پرسش‌برانگیز بر اساس واقعیتی که با پوست و استخوانش لمس کرده، داشی قهرمان داستانش را به ناگزیر و در فضایی سرشار از پریشان‌حالی به دیار غربت می‌کشاند و مادر بیچاره‌اش را به غمی سترگ می‌نشاند، اندوه جانفرسایی که حکایت از آینده‌ای موهوم و تیره و تار دارد؛ خلق این صحنه‌ی غمبار هر خواننده‌ی با احساس و متفکری را به چالش وا می‌دارد؛ از متن کتاب: – باهارو کاسه آب پشت سرشان ریخت و برگشت به دالان پشت در بغضش ترکید و بلندبلند گریست آنچنان که گویی داشی برای همیشه از پیشش رفته است… نویسنده از واقعیتی دل‌آزار پرده بر می‌دارد زیرا کم نبوده اند این‌گونه مردمان کوهمیانی که رفته‌اند و هرگز بازنگشته‌اند و بدتر آنکه هویتشان ملیتشان و موجودیتشان را خواسته یا ناخواسته بر باد داده‌اند. او همچنین ضمن شرح داستان از فضایل جامعه‌ی خود غافل نمانده است و با نگاهی ژرف‌بین به همه‌ی زندگی این مردم نور می‌تاباند و یکایک آنان را آنچنان که باید در معرض دید خواننده می‌گذارد از جمله نمودهایی از شهامت و دلاوری و غرور و از خودگذشتگی و فداکار فوزی دختری که دانشجوی دانشگاه تهران -در دهه‌ی پنجاه- است؛ اما سادگی و صمیمیت بی‌غل و غش روستایی را در خود حفظ کرده است و آن را ارزش می‌داند و همه این‌ها را با بیانی که غرورآفرین و پرچاذبه است به گونه‌ای نو نمایان می‌سازد و خوانندگان را به دنیایی از شگفتي و خودشناسی می‌کشاند. از متن کتاب: -فوزی سوار بر اسب رسید چشم در چشم من دوخت و گفت: راستِ که نوروز را گرفته‌اند؟ فرصت نداد جواب بدهم و گفت: چرا نشسته‌اید دنیا را به تش بکشید اگر مردی بین‌تان هست، یا می‌خواهید خودم کمر ببندم. و دهنه‌ی اسب را کشید می‌خواست برگردد، حرف فوزی کمی بهم برخورد گفتم فوزی کمی آروم بگیر! عصبانی بود  فریاد می‌زد گفتم فوزی کمی سنجیده‌تر حرف بزن گوش کن بهل کمی حرف بزنیم…-

اعتمادی ضمن این روایت در داستانش از نگاه سنتی جامعه‌اش به زن نیز کوتاهی نمی‌ورزد و از زبان یکی از مردان نقش‌آفرین داستان می‌گوید؛ از متن کتاب -فوزی گفت: همراهتان می‌آیم و افسار اسب را چرخاند. حقیقتا دلم راضی نمی‌شد ضعیفه‌ای همراه خودمان ببریم ولی نمی‌شد هم که نبریم…

راوی داستان در عین حال خواننده را در جریان این واقعیت قرار می‌دهد که در همان جامعه‌ی روستایی سنتی ساده‌ترین مردان آن دیار نیز در حال گذار از سنت به تجدد است و باورمند این واقعیت گریزناپذیر. از متن کتاب: دختر تحصیل کرده‌ای بود، شور و رایش تو کله‌ی خودش بود وقتی رفتم خونه‌ی حاجی‌رجمت فوزی را در لباس مردانه دیدم سر و صورتش را پوشانده بود اسلحه‌اش را دستمال‌پیچ کرده بود و بی‌هیچ کلامی پشت سرم آمد.

اعتمادی با علم و آگاهی از زن دوره قجری که در چادر و چاقچور در پستوی خانه نهان بوده درست در تقابل با همان دوران همزمان روحیات و خلق و خوی زن کوهمیانی را که با فرهنگ قجری در تضاد است در آنگرانديسماني روشن به رخ جامعه حاکم می‌کشاند. و در این مورد از زبان دیگر قهرمان داستانش حسن رمضون می‌گوید: هیییی…ننه‌ی ننه‌ی این دختکه، چابک‌سوار قافله بوده و یک تنه ده تا راهزن از پای می‌انداخته!

وی در بخش دیگری از رمان جاندار خود آثار القائات شوم و ویرانگر استعمار بر مغزهای ناتوان از اندیشیدن را به یاد مخاطبان می‌آورد. از متن کتاب: گفتم اهل کجا هستید؟ – ما مال کوهمیان هستیم. مرد ابرو کشید بالا گرهی به سگرمه‌هایش انداخت و ادامه داد: کوهمیانی هستید؟ به کوهمیانی جنس نمی‌فروشیم.

از دیگر نکات برجسته‌ی رمان، فضایل اخلاقی کوهمیانی است در رویارویی با ناهنجاری‌ها و آموخته‌های هنجارمند داشی قهرمان داستان با آنکه هنوز خیلی نوجوان است او را از لغزش‌ها بر حذر می‌دارد زیرا در مواجهه با هوس و آلودگی جسمی روانی با همه‌ی بی‌تجربگی‌اش که به لحاظ ذاتی و جبلی حیوانی است مفتون واقع نمی‌شود و به همان علت تربیتی حاکم بر جامعه‌اش به آلودگی جسم و جان تن در نمی‌دهد و در این آزمون پرکشش و اغواگر اهریمنی پیروز می‌شود و خود را می‌رهاند. بازشماری یکایک موضوعات مطرح در این رمان، در این مختصر نمی‌گنجد و بهتر است خواننده با حضور ذهن بیشتر همراه با حوادث داستان خود به جستجو و کاوش بپردازد، تامل کند و به حقایق مورد نظر نویسنده دست یابد.

ویژگی منحصر به فرد اعتمادی به جز سادگی و روانی کلام، پافشاری اوست در آشناکردن خواننده به گویش خاص رایج در کوهمیان استعاره‌ای او؛ آنچنان که ممکن است خواننده را به این گمان ببرد که سبک نوشتاری نویسنده غیرمتعارف غیرمعمول و پیچیده است اما نویسنده فارغ از هرگونه داوری‌های ممکن الحصول همچنان مصرانه همان شیوه‌ی نوشتاری را پی می‌گیرد و از این دست قضاوت‌های سطحی ابایی ندارد.

پديدآورنده ي اين رمان با ژاژخايي و بيهوده‌گويي و هرزه‌سرايي هيچ ميانه‌اي ندارد؛ در صفحات پاياني داستانش بر مرگ پدر قهرمان داستانش مرثيه نمي‌خواند و بر جان باختگي علي صميمي‌ترين دوست دوران كودكي و  نوجواني‌اش به سوگ نمي‌نشيند و بر بازماندگانش رخت عزا نمي‌پوشاند.

در پایان باید گفت اگر چه نوع بدیع رمان در مرحله‌ی نخست بیشترین اقبال را در جغرافیای ذکر شده و در میان خوانندگان دری زبان دارد اما نگارنده‌ی این یادداشت معتقد است که این اثر دقیقا به همان علت غیرمتعارف بودنش برای بسیاری دیگر از خوانندگان غیر از محدوده‌ی ایراهستان نیز جذاب و پرکشش خواهد بود و رمان‌نویس فوق‌الاشاره راه خود را در میان دیگر رمان‌نویسان معاصر باز خواهد کرد؛ نیز باید گفت اهم انگیزه و تلاش اصلی نویسنده از خلق این اثر آگاه کردن اکثریت جامعه ایران از جغرافیای فراموش‌شده‌ی این آب و خاک و مردمان آن دیار است، سرزمینی که به قول خالق رمان، مردمانش ایستاده می‌میرند درست همچون نخل‌های سر بر آسمان ساییده اما بی‌سرش.

مطلب مرتبط:

نوستالژی «آن تابستان»/ رستم فتوت


1 نظر

  1. اوزی گفت:

    0

    0

    شما نمی توانید میراث و نام ایراهستان را مصادره کنید. بزرگترین و مهمترین شهر ایراهستان بندر سیراف بود. شما می خواهید همه چیز را مصادره کنید به نام خودتان.

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان