میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در19 اکتبر 2020 ساعت 5:04 ق.ظ سرویس:مطلب شما 4 دیدگاه 532 بازدید

یادداشت‌های یک پاتولوژیست(۲)/ گیسوی شب

یادداشت‌های یک پاتولوژیست(۲)

گیسوی شب

دکتر سمانه عباسیان:‌ شبی بود آرام. بانوی زیبای شبم، گیسوی سیاهش را بر شانه های خاکی شهرم ریخته و به سنجاق ستاره مزین کرده بود. کمی آن‌سوتر فانوس ماه تمام، بر فراز آسمان به نورافشانی زمین ایستاده بود. زلف پریشان بانوی زیبا، به سرانگشت نوازش نسیم شامگاه شانه می‌شد.

فصل رؤیایی و به چشم من سراسر سپیدی زمستان بود. جمعه شبی آرام بود و من اما خسته‌تر از هر روز. مشغول شدن به امور روزمره خانه و آزمایشگاه تازه تأسیس، بی اغراق بگویم توانم را گرفته بود. با تمام خستگی‌ام که در قامت واژه نمی‌گنجد، سری به آزمایشگاه نیز زدم. دو بیمارم منتظر نتیجه FNA یشان بودند. نتیجه خوب بود. نوشتم و بازگشتم. رفته رفته شب به نیمه می‌رسید تا بامدادی دیگر از پی آن دقایق آرام، بر من حلول کند. ثانیه‌ها از پی هم می‌دویدند و من بی‌خبر از حادثه‌ای که ثانیه‌هایم آبستن آن بودند.
گوشی را که باز کردم پیام ریاست وقت بیمارستان امام رضا(ع) لار، جناب آقای دکتر رضایی را دیدم که می‌بایست فردا برای امضای قراردادی مراجعه می‌کردم که از آن پس نمونه برداری‌های مغز استخوان بیماران را در آنجا انجام دهم. مدتی بود پیگیر بودند. شادی در قلبم به تپش افتاد و در رگهایم نبض گرفت. بی‌خبر از حادثه‌ای که ثانیه‌هایم آبستن آن بودند.
از همان انتهای سال اول دستیاری که آن را نزد اساتیدم در دانشکده پزشکی شیراز آموختم بنا داشتم به شکل معمول در زادگاهم نیز راه‌اندازی کنم. دیده بودم بیماران را با آمبولانس ارجاع می‌دهند و به اصطلاح خوشحال‌ترها خودشان به شکل سرپایی می‌روند اما به هر حال هر دو گروه ناگزیر از رنج دو سفر. سفر اول برای انجام نمونه‌برداری و آن دومی برای برداشتن نتیجه آزمایش. نمونه برداری مغز استخوان را می‌گویم.

***
در جواب پیام نوشتم که حتما فردا برای امضای قرارداد مراجعه خواهم کرد. به‌راستی بی‌خبر از حادثه‌ای که ثانیه هایم آبستن آن بودند.
شبم به نیمه رسید. باد سرد وحشی، زوزه کشان زلف بانوی زیبا را چنگ می‌زد و بر تن عریان درخت باغچه تازیانه. رعد می‌غرید و جامه ابر می‌درید. ابر بی‌امان می‌بارید.
دقایق نخست بامداد از رهاورد ثانیه‌هایم پرده برانداختند. ناله‌ام با زوزه باد درآمیخت و در سیاهی گیسوی شب گم شد. پیش چشمانم ستاره‌ها فرو می‌ریختند. دستی فانوس ماه را هم خاموش کرد.
آنقدر خسته بودم که دوست داشتم مسکنی تسکینم دهد و بعد اندکی استراحت، به دنبال درمان بروم. در ذهنم بین داروهایی که می‌شناختم به دنبال داروی مناسب بودم. اما به راستی چه مسکنی می‌توانست التیام‌بخش چنین دردی باشد؟ NSAIDs؟ نارکوتیک؟ هیچکدام. محال بود دانسته های فارماکولوژی‌ام چاره کنند.
فرزند کوچکم در آغوش، ناگاه دردی در پای چپم پیچید. فکر می‌کردم مچ پایم پیچ خورده است. ساق را که دیدم متوجه شکستگی شدم. فرضیه مسکن شکست خورده بود. بیمارستان و رادیولوژی و… . در دل می‌گفتم کاش با گچ‌گیری ساده تمام شود. اما ثانیه‌هایم پس از آن هم خبرهای خوشی نداشتند. عمل جراحی و …

***
حالا درست سه ماه گذشته بود. علاوه بر فیزیوتراپی سنگین بی‌وقفه، پیاده‌روی روزانه جزیی از برنامه درمانی روزانه‌ام بود. با اینکه هرگز در زندگی سحرخیز نبوده‌ام، سحر، زمان انتخابیم برای پیاده‌روی بود. شاید برای اینکه در آن فصلی که روز و شبم همه یلدایی بودند، هر روز با نفس ساده صبح، به اطمینان خاطر برسم که سپیده سحر همیشه از افق سر برمی‌آورد و ظلمت شب همواره به پایان می‌رسد. برای اینکه از چرخه طبیعتی که هر روز نو به نو تکرار می‌شد، به یقین برسم که من نیز از عسر می‌گذرم و به یسری می‌رسم.
درست سه ماه گذشته بود. بهشت موعودی که وعده داده بودند، یعنی طی دوره درمان، رسیده بود. اما به درمان دست نیافته بودم که هیچ، عارضه‌دار هم شده بودم و حال به جبران آن، می‌بایست در آن دوران طلایی نقاهت سخت می‌کوشیدم. شاید باورش سخت باشد. یا باید تا رفع عارضه، بر ورزش‌های خاص و پیاده‌روی روزانه و فیزیوتراپی و هزار و یک برنامه رنج آور دیگر صبر می‌کردم، یا به همان حال می‌ماندم تا همیشه. انتخاب با من بود.
گر چه از آتش دل چون خم می در جوشم/ مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم
در دقایق استراحتم در بازگشت از پیاده‌روی آن روز، باز هم در همان زمان انتخابیم، همان سلام صبح به خیر نورانی آفتاب بر عرصه گیتی، شماره‌ای ناشناس بر همراه من نمایان بود. همکاری که خودشان را دکتر صفری و متخصص قلب و عروق معرفی کردند، برای بیمارشان که اتفاقا پدر یکی از خیرین و معتمدین همین حوالی بودند، درخواست نمونه‌برداری مغز استخوان داشتند.
شرح حال پرسیدم:
-پان سیتوپنی از دو ماه پیش. خانواده بیمار از بیم کرونا درمان در مرکز استان برایشان مقدور نبوده است ولی بسیار تمایل دارند تشخیص و درمان مناسب برایشان صورت گیرد.
-نیم ساعت بعد مجدد تماس می‌گیرم و اطلاع می‌دهم که آیا مقدور است یا خیر.
باید تصمیم می‌گرفتم. اما تصمیمم دست تفکر بر چانه، روی جاده، بر سر یک دو راهی، جا مانده بود. در یک سو پیرمردی بود که حداقل دو ماه از تشخیص و درمان مناسب دور مانده و اگر به همان ترتیب ادامه می‌یافت قطعا سرنوشت شومی انتظارش را می‌کشید. فرزندی هم که در کنار و همراه پدر بود، واقعا دوست داشت درمان پدرش انجام شود ولی بدون بیم کرونا.
در سویی دیگر من بودم با پاهایی به تاول نشسته و خسته و گامهایی که یارای یاریم نداشتند. سناریوی سخت ماه‌های اخیر به سرعت از پیش چشمانم گذشت. راه درست شتافتن به یاری پیرمرد بود، اما یک دودلی، یک تردید، یک ترس گزنده از شکست، گوشه ذهن پریشانم را به سوی خود می‌کشید، مرا به بیراهه می‌راند و مانعی افزون‌تر بر خستگی گام‌های از راه مانده‌ام می‌شد.
***
مگر فکر من تمامی داشت؟ آنقدر تعلل کردم که همکارم خودشان مجدد تماس گرفتند. در کمال ناباوریم پذیرفتم. گویی فرد دیگری در درون من تصمیم گرفته بود؛ آنچنانکه از تصمیم او، رد پای تردید بر صدای لرزانم می‌لرزید. شرایط را توضیح داده و گفتم با وجود اینهمه، نهایت سعی‌ام را خواهم کرد و امیدوارم دست یاری خدا یاریگر دستهایم باشد. سپردم همراهم را هم به بیمار دهند که در صورت ضرورت تماس بگیرند.
تا صبح فردا راه زیادی بود و باز من از اغوای ثانیه‌هایم بی‌خبر. دلواپسی‌هایم کم نبود. مریض نیدلهای لازم را به بهای گزافی می‌بایست تهیه می کرد و اگر عمل به هر دلیل شکست می‌خورد چقدر شرمنده بیمارم می‌شدم. بیمار از فرسنگ‌ها آنسوتر در گرگ و میش سحر می‌آمد؛ اگر موفق نمی‌شدم چه رنج سفری را بر آن جسم رنجور بیمار تحمیل کرده بودم. و اینگونه تا چشم بر هم می‌نهادم کمندی از افکار من، پیله‌ای از هراس بر من می‌بافتند. اما من چشم می‌گشودم و در تقابل با خود، از حس زیبای پروانه در خروج از پیله تاریک می‌گفتم.
آن شب پیرمردی در خواب من می‌گریست. فردا صبح همان مرد پیر روبرویم ایستاده بود، بلند قامت و لاغر اندام. رنج بیماری در چهره‌اش نمایان. در کنار او فرزندی که برای بهبود پدر هر اقدامی لازم بود انجام می‌داد. روبروی آن دو هم من بودم در کنار پسرکی جوان و پرشور. دستیاری که نمونه‌برداری مغز استخوان ندیده بود و تنها مواردی را که می‌بایست کمک می‌کرد شفاهی توضیح داده بودم و حالا از شدت اضطراب، از من می‌خواست شخص دیگری را برای همراهی در این کار انتخاب کنم! روبروی ما همگی هم، تجهیزات بخش داخلی که برای این کار مرتب و به نظم نبود. اصولا راه‌اندازی هر چیزی اولش سختی‌هایی دارد.
گاهی گمان نمی‌کنی ولی خوب می‌شود/ گاهی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود
اما براستی کدام سطر از این بیت آشنای قیصرانه در انتظارمان بود؟!
در ایستگاه پرستاری آزمایش این دو ماه اخیرش را برگ زدم. افت پیاپی گلبول سفید و پلاکت. می‌دانستم برگی از درختی نمی‌افتد تا او نخواهد. کسی چه می‌دانست؟ شاید حالا او مرا به دستگیری بی‌برگی‌اش فرستاده بود و موفقیت از آن من. با همین اندیشه طلسم ترس من شکست. برخاستم. شروع کردم. دستی به کار و دستی دیگر در دست مهربان خداییش. من بودم و او بود و بیماری که در آغوش امن او امان می‌یافت.
با هر مشقتی بود انجام شد. اما زمان بیشتری از آنچه در تصورم بود به طول انجامید و در انتها، از درد و خستگی آنقدر بد راه می‌رفتم که فرزند به دلجویی‌ام برخاست:
-خودمانی صحبت می کنی؟
-بله
و بعد با لهجه‌ای شیرین برایم از ماجرای پدر گفت که دچار شکستگی شده و مدتهای مدیدی در همین بیمارستان قدیم لار بستری بوده و نهایتا با تحمل مرارتهای فراوان، به درمان کامل رسیده است. حالا بیمارم مهربانانه به من اطمینان خاطر می‌داد که حتما حتما خوب می‌شوم.

***
به هر روی نمونه‌ها برای انجام آزمایشهای فوق تخصصی هماتولوژی به آزمایشگاه اساتید من در شیراز ارسال شدند. حالا من و آقای دکتر می‌بایست به انتظار نتیجه می‌ماندیم. فردای همانروز، ظهر پنج شنبه، همراه من باز زنگ می‌خورد. همان همکار من از بیمارستان .
– برای بیمار سی تی اسکن ریه انجام شده است. پلورال افیوژن نیز دارد. نتیجه بیوشیمی و سیتولوژی مایع ریه را هم تا شب احتیاج داریم.
آزمایشگاه پنج‌شنبه بعد از ظهر تعطیل بود، اما این بار راحت تر پذیرفتم. با پرسنلم تماس گرفتم. توافق کردیم که بیوشیمی مایع ریه را انجام دهند و کل مراحل آماده سازی و رنگامیزی نمونه و نهایتا گزارش سیتولوژی به عهده من باشد. به هر حال موظف بودم رسالتم را در تشخیص بیماری تمام می‌کردم. بیوشیمی زود تمام شد. همه رفتند. من ماندم و فرایندی که می‌بایست به اتمام رسانده و مشاهدات میکروسکوپی‌ام را اطلاع می‌دادم.
نتیجه سیتولوژی مایع ریه، پر سلول و لنفوسیتیک بود. ظاهر سلولها آنچنان بد نبودند. یک لنفوم درجه پایین مطرح بود و علاوه بر آن سل هم در تشخیص‌های افتراقی جایی برای خودش باز کرد. باید منتظر نتیجه نمونه‌برداری مغز استخوان می‌ماندیم. ای‌کاش نمونه، کافی و قابل نتیجه‌گیری باشد.

***
به تقویم چند روزی، بر من اما چند ماهی به طول انجامید. روز شمار تقویم من، گردش خورشید نمی‌شناخت. بدخیمی بود ولی از آن دسته بدخیمی هایی که سیر آرامی دارند.
امروز می‌دانم که بیمار hairy cell leukemia من نزد همکار انکولوژیست من، جناب آقای دکتر خلفی نژاد درمان گرفته است. پیام‌های پرمهرشان را که دریافت می‌کنم می‌دانم خوب است و جریان سبز حیات در برگ زندگیش جاری.

***
خاطره نوشتم که به انتها رسید، به شب رسیده بودم. شبی آرام. بانوی زیبای شبم با گردن آویزی از ستاره، گیسوان سیاهش را به هلال ماه آراسته و سربندی از ابرهای سفید پاره پاره بر آن افکنده بود. با اینکه در درمان بیمارم نقش اندکی داشتم، به یادگار رضایت زیبای او، تکه ای از ماه را به آسمان خاطراتم نشاندم.

از این نویسنده بخوانید:

آرامش طوفانی یک پاتولوژیست


4 نظر

  1. ناشناس گفت:

    0

    0

    درود بر شیر زنان عرصه کار وتلاش و خدمت، خدا قوت، ایران زمین و لارستان به داشتن چنین بانوان توانمندی افتخار میکند. رحمت بر پدر و مادرتان که شما را چنین پرورش داده اند. رحمت خداوند قرین زندگیتان باد

  2. سحر گلابی گفت:

    0

    0

    بسیار بسیار زیبا و قوی خسته نباشید و احسنت به شما

  3. ناشناس گفت:

    0

    0

    چرا وقتی پزشکان بومی به خوبی ایشون داریم چرا غیر بومیها رییس میشند

  4. ناشناس گفت:

    2

    0

    پزشک نیستم اما با این نوشته، با پوست و استخوان، لحظه لحظه این حرفه مقدس در آن لحظات را درک کردم …
    از خداوند متعال آرزومند توفیقات بیشتر شما در لار هستم و امیدوارم مردم این شهر محروم، در سایه لطف حضور شما، زحمت سفرهای درمانی را به هنگام بیماری نداشته باشند.

ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان