میزان رضایت مندی شما از عملکرد شورای چهارم شهر لار چقدر است؟

نتایج

Loading ... Loading ...

انتشار در۱۶ شهریور ۱۳۹۸ ساعت ۳:۵۱ ق.ظ سرویس:برگزیده ها بدون دیدگاه 297 بازدید

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم/ نوحه «سیدعلی هاشمیان» در شب هفتم محرم

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم/ نوحه «سیدعلی هاشمیان» در شب هفتم محرم

شب گذشته (شب هفتم محرم ۹۸) «سیدعلی هاشمیان» در حسینیه حاج تقی لار نوحه ای از سروده های «خلیل روئینا» را اجرا کرد که مورد توجه مخاطبان واقع شد.

در ادامه این نوحه را بشنوید و شعر آن را بخوانید:

[دانلود کنید]


 

من خودم هستم خودم تنهای تنها با خودم

نیست راهی غیر آهی از درونم تا خودم

 

دور خود می چرخم و می گردم از تنهایی ام

گریه می گیرد برایم ماتم از تنهایی ام

 

آه، تنهایی بلای خانمان سوزم شده است

آتشی بر شعله های استخوان سوزم شده است

 

دور از من دیگران در مجلس انس اند و ناز

با خداوند شهیدان گرم رازند و نیاز

 

جمع آنان جمع و من از جمع آنان دور دور

در طواف اند و  منم از شمع آنان دور دور

 

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

در میان لاله و گل آشیانی داشتم

 

عشق با من گفته خاکستر شدن کار تو نیست

نوجوانی تو برو پرپر شدن کار تو نیست

 

می شوم نزدیکتر تا آتشش را حس کنم

می روم تا شعله های سرکشش را حس کنم

 

در نگاهم آسمان است از زمین خسته منم

هستم از نسل کبوتر لیک پر بسته منم

 

تشنه ام تشنه تر از هر کس که در آن محفل است

ساغرم خالی خالی هست و پایم در گل است

 

درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من

داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

 

سیزده ساله منم تا بزم  لاله می روم

می شوم چندین و چند و چند ساله می روم

 

تا ببیند عشق یک پا مَردم و عاشق شدم

شاید او رحمی کند بر دیدنش لایق شوم

 

عشق می آید به سویم اشکریزان بیقرار

گوید اکنون دست در دستان مولایت گذار

 

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت

در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

 

نام تو در بین هفتاد و دو تن باید نوشت

نام زیبای تو ای مرغ چمن باید نوشت

 

از ترحم رد شد و اصرار کار خویش کرد

خون دل از دیده ی خونبار کار خویش کرد

 

تیغ را برداشتم شمشیر را برداشتم

از سرا پای خودم زنجیر را برداشتم

 

خون من از رود و از دریا گذشت و رفت و رفت

نام من از دشت و از صحرا گذشت و رفت

 

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

***

قاسم

به پایان می رسیدم در آن صحرای تشنه

در آن صحرای سوزان من و لب های تشنه

ولی آب حیاتم داد ساقی، نجاتم داد ساقی

 

عطش روبه من آورد، که سیرابم کند سیراب سیراب، اگرچه عشق سیرم کرد اما، شکایت دارم از دست تو ای آب، که هنگام نیازم، شدی سوز و گدازم، نگفتی من چه سازم

 

صدای پای باران، ز هر سو می شنیدم می شنیدم، هر آنچه دیدم ای باران به غیر از گریه ی زینب ندیدم، شنیدن کی بود مانند دیدن، به جز جامه درانی برای نوجوانی ندیدم ندیدم

 

شدم مجنون که لیلی را ببینم، گل بوسه زلب هایش بچینم، عطش کردم فراموش، بدادم بر دلم گوش، دلم می خواست آغوش، بغل کردم جهان را آسمان را کهکشان را اگر چه سوختم من

 

به میدان دستهایم ذوالفقاری، زدم بر دشمن دین زخم کاری،

به کام من جهان شد، برون عشق از نهان شد

زدم بر کینه شمشیر، به فرق ظلم و تزویر،

اگر چه تشنگی ام تشنه تر شد

زمین چون آسمان شد، پر از چون ستاره،

شب قاسم سحر شد، میان تیغ ها او رهگذر شد،  در آتش سینه ی قاسم سپر شد، زمین دریای خون شد، فلک چرخش نگون شد، عطش آمد به بالین، خجل شد از زبانم، دهانم، عطش سوز لبانم


ارسال نظر

طراحی و توسعه توسط رضوان